به سمت فرمانده سپاه با سيف بن ذى يزن و هشتصد مرد آزاد شده بسوى يمن روانه كردند .
چون خط مسير آنان از دريا بود ، هشت كشتى براى عبور آنان فراهم آوردند و در هر كشتى صد تن نشستند و بسوى مقصد روانه شدند . در ميان راه دو كشتى با مردمش غرق گرديد و شش كشتى ديگر بساحل عدن رسيد و ششصد تن مردم كشتى با « وهرز » و سيف بن ذى يزن از كشتى پياده شدند .
پياده شدن لشكر ايرانى با فرمانده خود در خاك يمن چون ايرانيان در خاك يمن قرار گرفتند ، فرمانده ايرانى به سيف بن ذى يزن گفت : چه كمكى ميتوانى انجام دهى ؟
سيف گفت : هر چه از مرد عربى و اسب عربى بخواهى آماده ميكنم و آن گاه خودم از تو جدا نميشوم ( پايم را بپايت مىبندم ) مگر اينكه هر دو شربت مرگ را با هم بچشيم و يا شاهد پيروزى را در آغوش گيريم .
« وهرز » سخن او را پسنديد و گفت : انصاف دادى و سخن براستى گفتى پس از آن سيف بن ذى يزن تا آنجا كه توانست از كسان خود جمع آورى كرد و با فرمانده ايرانى لشكر را مرتب و آماده جنگ كردند .
از آن سوى مسروق فرمانده حبشيان در يمن ، از آمدن ايرانيان و پياده شدن در خاك يمن آگاه شد و لشكر خود را بياراست[1].
چون دو لشكر در برابر هم قرار گرفتند و چشم مسروق بلشكر ايران افتاد از كمى عدد آنان بطمع افتاد و بفرمانده ايرانى پيغام داد كه : با اين كمى سپاه كه تراست
[1]طبرى در ذكر حوادث و قضاياى تاريخى ، سند خود را منتهى براويان و مورخان مىكند . در داستان كمك خواستن مردم يمن از انوشيروان دو گونه روايت ذكر كرده است كه با هم در مواردى اختلاف دارند . يكى از دو روايت از ابن اسحاق و ديگرى از هشام بن محمد است . آنچه در اين جا ترجمه شد از مجموع دو روايت مىباشد . تا اين قسمت از روايت ابن اسحاق و ازين قسمت ببعد از روايت هشام است . )
و با زيادى لشكر حبش چه امرى ترا برانگيخته است كه بجنگ آئى و سپاهيانت را بخطر اندازى ؟ ! گويا دستخوش فريب شده و گول خوردهاى ! با اين وصف اگر بخواهى اجازهات مىدهم كه بسوى كشورت برگردى و هيچگونه تعرضى از من و سپاه من به تو و سپاهيانت نخواهد شد ، و اگر بخواهى هم اكنون نبرد را كار بنديم ، و اگر هم ميخواهى مهلتى دهم تا در كار خود بينديشى و با يارانت مشورت كنى .
فرمانده ايرانى در كار جنگ انديشناك شد و پاسخ داد كه مهلتى در ميان باشد و پيمان استوار بسته شود كه در مدت مهلت هيچيك از سپاهيان دو طرف به يكديگر تعرض نكنند تا مدت معهود سپرى گردد و درين ميان تصميم قطعى گرفته شود . مسروق اين پيشنهاد را پذيرفت و هر يك از دو لشكر در لشكرگاه خود اقامت گزيد .
كشته شدن پسر فرمانده ايرانى بدست حبشيان چون ده روز از مدت مهلت سپرى شد ، روزى پسر فرمانده ايرانى كه نامش « نوزاد » بود ، براى گردش بر اسب خود سوار شد و از لشكرگاه خارج گرديد ، قضا را اسبش سركشى كرد و او را بميان لشكر دشمن برد . حبشيان چون او را ديدند بيدرنگ در ميانش گرفتند و بقتلش رسانيدند . وقتى خبر بفرمانده ايرانى رسيد كسى نزد مسروق فرستاد و او را از شكستن پيمان و كشتن فرزندش ملامت كرد و سبب را جويا شد . مسروق پاسخ داد كه فرزند تو داخل لشكرگاه ما شد و بسپاهيان ما حمله كرد ، ازين جهت گروهى از نادانان و سفيهان سپاه او را كشتند و من از كردهء آنان ناخرسندم . فرمانده ايرانى گفت : به مسروق بگوييد كه اين جوان فرزند من نبوده است بلكه پسر زنى روسبى بوده است اگر پسر من بود شتاب نميكرد و محل خود را ترك نميگفت مگر پس از تمام شدن مهلتى كه در ميان بود . پس فرمان داد كه نعش او را در ميان ريگها انداختند چنانكه لشكريان او را بهبينند . آنگاه سوگند خورد كه تا مهلت سپرى نشود ، مى نياشامد و روغن بسر خود نمالد .
آغاز جنگ ايرانيان با حبشيان و دلاورى و فداكارى شگفتانگيز « وهرز » فرمانده ايرانى و پيروزى ايرانيان چون از مدت مهلت يك روز باقى ماند « وهرز » فرمان داد كه كشتيها را آتش زدند و آنچه از پوشاك ، افزون از جامههاى تنشان بود سوختند . پس از آن دستور داد آنچه خوردنى و توشه در لشكر بود فراهم آوردند و بلشكريان گفت آنچه مىتوانند بخورند . چون از خوردن كنار نشستند فرمان داد كه مازاد خوردنيها را در دريا ريختند ، آنگاه مانند خطيبى در ميان لشكريان به پا ايستاد و چنين گفت :
خطبهء فرماندهء ايرانى آگاه باشيد ! اينكه كشتيهاى شما را سوختم براى آن بود كه بدانيد ديگر هرگز براى شما راهى ببازگشت نميباشد ! و اينكه پوشاك شما را سوختم براى آن بود كه بر من دشوار است كه مردم حبش بر شما پيروز شوند و جامههاى شما را بيغما برند ! و اينكه توشهء شما را به دريا ريختم براى اين بود كه هيچكس از شما اميدوار نباشد كه براى يك روز توشهاى دارد كه با آن زندگى كند ! بنابرين اگر شما مردمانى هستيد كه صبر را پيشهء خود قرار ميدهيد و تا آخرين رمق جنگ ميكنيد مرا آگاه سازيد تا با دشمن مردانه بجنگيم ، وگرنه هم اكنون شمشير خود را در شكم خود فرو ميكنم چنانكه از پشتم درآيد و پيش از آنكه دشمن بر من دست يابد دست از زندگى بشويم ، زيرا من هرگز زنده تن بتسليم نميدهم و زبون دشمن دون نميشوم . نيك بينديشيد كه حال شما چگونه خواهد بود كه فرمانده شما با خود چنين كند ! همگى در پاسخ فرمانده شجاع خود فرياد زدند : ما همگى در ركاب تو جنگ خواهيم كرد : يا همگى مردانه در راه ميهن جان دهيم و يا شاهد پيروزى را در آغوش گيريم و مايهء سربلندى و افتخار كشور و شاهنشاه خود شويم .
مدت مهلت سپرى گرديد . بامداد روزى كه مهلت تمام شد ، « وهرز » ياران و سپاهيان خود را بسيج كرد و در حالى كه دريا را در پشت سر قرار داده بود رو به آنان كرد و ايشان را بصبر و ثبات سفارش نمود و گفت ، كار ما از دو گونه بيرون نيست :
يا بر دشمن پيروز ميشويم و تاج سرافرازى و افتخار بر سر مينهيم و يا با بزرگى و مردانگى
در راه شرف و ميهن جان ميسپاريم و نام نيكى از خود بيادگار ميگذاريم .
پس بهمگى مردان سپاه فرمان داد كه كمانهاى خود را منظم كنند و در دست گيرند و تا وى فرمان دهد بيدرنگ همه بيكبار دشمن را با پنجگان[1]تير باران كنند .
از آن سوى مسروق در ميان سپاه عظيم خود كه آخر آن ديده نميشد ، پديدار شد .
وى بر پيلى كوه پيكر سوار بود و بر سرش تاجى قرار داشت و در ميان پيشانى او ياقوت سرخ بزرگى كه باندازهء تخم مرغى بود ميدرخشيد . باد نخوت و غرور در دماغش جاى گرفته بود و جز پيروزى قطعى خيال و انديشهاى در سر نداشت .
« وهرز » فرمانده دلاور و سالخورده ايرانى ، چون پير بود ، چشمش به زحمت ميديد ازينرو از اطرافيان خود پرسيد كه فرمانده حبشيان را به او نشان دهند . گفتند :
آنكه بر پيل سوار است فرمانده مىباشد . طولى نكشيد كه مسروق از پيل پائين آمد و بر اسبى سوار شد . به « وهرز » گفتند كه مسروق بر اسب سوار گرديد . وى بيارانش گفت ابروهاى او را كه از زيادى سن بر روى چشمانش افتاده بود بلند كنند . ابروهايش را بلند كردند و با دستمالى بستند . آنگاه تيرى از تركش درآورد و در كمان خود گذارد و گفت مسروق را به من نشان دهيد . او را بوى نشان دادند : پس بسپاهيان خود فرمان داد كه دشمن را يكباره تير باران كنند . خود نيز تيرى در كمان گذارد و كمان را به سختى كشيد و ناگهان كمان را رها كرد و تير مانند آهوئى از كمان بيرون جست و بر چهرهء مسروق فرو نشست و آن را از هم دريد .
مسروق از اسب بر زمين افتاد و در دم جان داد .
كشته شدن فرمانده حبشيان به تير فرمانده ايرانى از تيرباران لشكر ايرانى ، گروه بسيارى از مردم
[1]در متن كتاب طبرى « بنجكان » با باى يك نقطه نوشته شده است كه البته معرب پنجگان با پاى سه نقطه است . در فرهنگ برهان قاطع در ذيل لغت : پنجه چند معنى ذكر كرده است كه بىتناسب با اين مورد نميباشد از آن جمله : « . . . و گلولههاى سنگ باشد كه ديدهبانان براى جنگ نگاه دارند و سنگ منجنيق را نيز گفتهاند . . . » )
حبش و يمن كشته شدند و رشتهء سپاه دشمن از هم گسيخت ، چون حبشيان فرمانده خود را كشته ديدند همگى رو بهمزيست نهادند . درين هنگام « وهرز » فرمان داد كه نعش پسرش را از ميان ريگها برداشتند و دفن كردند و بجاى آن نعش مسروق را در ميان خاك افكندند تا عبرت بينندگان باشد .
ايرانيان درين جنگ از دشمن غنيمتهاى بسيار گرفتند كه افزون از شمارش بود . سواران ايرانى ، از مردم حبش و يمن پنجاه تن و شصت تن ميگرفتند و شانههاى آنان را مىبستند و آنان هيچگونه مقاومتى نميكردند .
فرمانده ايرانى دستور داد كه عربها و مردم يمن را آزاد گذارند و كسى به آنان تعرضى نكند ولى همگى مردم حبش را بقتل رسانند ازينرو ايرانيان بجان حبشيان افتادند و از آنان درين جنگ جز تنى چند ، كسى جان بسلامت بيرون نبرد .
« وهرز » پس ازين فتح داخل شهر « صنعا » پايتخت يمن شد و تمام شهرهاى يمن را به تصرف آورد و بهر يك از شهرها از جانب خود عامل و حاكمى گسيل داشت .
يكى از شعراى معروف عرب بنام « ابو الصلت امية بن ابو الصلت ثقفى » دربارهء اين داستان و كمك خواستن سيف بن ذى يزن از قيصر روم و نااميد شدن او و كمك خواستن از انوشيروان و انجام دادن انوشيروان تقاضاى او را و شجاعت و دلاورى ايرانيان چنين گفته است :
< شعر > ليطلب الوتر امثال ابن ذى يزن ريّم فى البحر للاعداء احوالًا اتى هرقل و قد شالت نعامتهم فلم يجد عنده بعض الذى قالا ثم انتحى نحو كسرى بعد سابعة من السنين لقد ابعدت ايغالا حتى اتى ببنى الاحرار يحملهم انك لعمرى لقد اطولت قلقالا من مثل كسرى شهنشاه الملوك له او مثل و هرز يوم الجيش اذ صالا للله درّ هم من عصبة خرجوا ما ان ترى لهم فى الناس امثالا < / شعر >
< شعر > غر جحاجحة بيض مراذبة اسد تربّب فى الغيضات اشبالا يرمون عن شدفٍ كانّها عبط فى زمخر يعجل المرمى اعجالا ارسلت اسدا على سود الكلاب فقد اضحى شريد هم فى الارض فلالا فاشرب هنيئاً عليك التاج متّكئاً فى راس غمدان داراً منك محلالا و اطل بالمسك اذ شالت نعامتهم و اسبل اليوم فى برديك اسبالا تلك المكارم لا قعبان من لبنٍ شيباً بماء فعادا بعد ابوالًا < / شعر > چون امية بن ابى الصلت كه يكى از شعراى مشهور عصر جاهلى است ، در اشعار فوق خلاصهاى از يك داستان تاريخى را كه از مفاخر و مآثر ايران است برشتهء نظم درآورده و اين سند از زبان يك تن شاعر عرب گفته شده است نه از زبان و قلم يك تن ايرانى ، ازين جهت تمام اشعار به همان ترتيب كه طبرى در تاريخ خود آورده است ، درين رساله آورده شد .
« امية بن ابى الصلت » در ابتداى اشعار اشاره برفتن « سيف بن ذى يزن » نزد هراكليوس امپراطور روم و نااميد شدن او مىكند آنگاه شرحى دربارهء انوشيروان و ايرانيان ميگويد مفاد و خلاصهاش اين است . سيف پس از هفت سال سرگردانى و نوميدى ، بسوى خسرو انوشيروان شاهنشاه ايران روى آورد . انوشيروان گروهى از « آزادگان »[1]را با او بجانب يمن فرستاد . چه كسى مانند خسرو انوشيروان شاهنشاه شاهان بفرياد او رسيد ؟ و چه فرماندهى مانند « وهرز » در روز جنگ او را يارى كرد ؟ خداى پاداش دهاد اين مردم آزاده و شريف را ؟ هرگز در ميان ساير مردمان مانند آنان را نمىبينى . مردمانى دلاور و شجاع و مرزبانانى سپيد رو و بزرگوار هستند .
[1]ايرانيانى كه بيمن رفته بودند و از آنان فرزندانى بوجود آمد در يمن و در نزد عربها به « بنى الاحرار » يا « آزادگان » شهرت يافته بودند . )
شيرانى هستند كه در بيشهها ، بچه شيران پرورش ميدهند ! در تيراندازى مانند ندارند و تير آنان خطا نميكند .
اى شاهنشاه ، تو شيرى را بسوى دشمنان فرستادى كه آنان را در هم شكست و در روى زمين پراكنده كرد اينك ، گوارا باد به تو تاج شاهى يمن ، بر اورنگ غمدان[1]تكيه زن و آنجا را همچون كشور خود بدان . . . ! اينك سخن را دربارهء تاريخ گرانبهاى طبرى خاتمه ميدهيم و ببحث دربارهء تفسير نفيس و مشهور او و ذكر ساير مؤلفات وى ميپردازيم .
2 - تفسير بزرگ طبرى و گفتار بزرگان دربارهء آن ازين پيش گفته شد كه تفسير بزرگ طبرى مسمى به « جامع البيان عن تأويل القرآن » مىباشد دانشمندان و محققان اسلامى ، اين اثر سودمند و نفيس محمد بن جرير را بهترين و بزرگترين آثار او دانستهاند .
ابو حامد اسفراينى كه يكى از دانشمندان و فقهاى بنام اسلام است دربارهء تفسير طبرى چنين گفته است :
« اگر كسى براى بدست آوردن تفسير طبرى به چين مسافرت كند كارى بزرگ نكرده است ! » .
سيوطى در كتاب اتقان گفته است :
« كتاب تفسير طبرى بهترين و بزرگترين تفسير است زيرا طبرى در آن كتاب گفته و روايات مختلف را مورد مطالعه و بررسى قرار داده و آنچه را صحيح بنظرش آمده انتخاب و همچنين دربارهء اعراب و قراآت بهترين اقوال را پيروى كرده است .
ازين جهت كتاب او بر كتب پيشينيان ترجيح دارد . » نووى گفته است : « تمام علماى اسلامى اتفاق دارند كه كتابى در تفسير مانند كتاب تفسير طبرى تأليف نشده است ! »[2]
[1]غمدان بضم غ قصر ييلاقى و خوش آب و هواى ملوك حمير و يمن بوده است .
[2]كشف الظنون .
كتاب تفسير طبرى در سال 270 بپايان رسيد و به زودى صيت شهرت و آوازهء آن در ممالك غربى و شرقى اسلام بلند شد و تمام كتب و آثار ديگر طبرى تحت الشعاع آن قرار گرفت .[1]فقها و علماى شهرهاى مختلف ، كتاب مذكور را قرائت و مطالعه كردند و همگى تصديق كردند كه اين كتاب بر ساير آثار و مؤلفات طبرى برترى و فضيلت دارد .
ابو جعفر طبرى خود دربارهء اين اثر نفيس چنين گفته است :
« . . . از زمان كوچكى اين معنى بذهن من خطور كرده بود . . . سه سال پيش از آنكه بتأليف تفسير خود بپردازم ، با خداى استخاره كردم و ازو مدد خواستم و آنگاه به نوشتن پرداختم و خدا مرا در تأليف آن يارى كرد . . . » نوشتهاند كه يكى از بزرگان در خواب ديد كه گويا در مجلس درس ابو جعفر طبرى نشسته است و مردم برو كتاب تفسير ميخوانند . درين ميان شنيد كه هاتفى در ميان زمين و آسمان ميگويد : « هر كس ميخواهد قران را چنانكه نازل شده است بشنود بايد اين كتاب را گوش دهد . » ابو بكر بن مجاهد همواره مقام بلند طبرى را در علوم ستايش ميكرد و ميگفت كتابى در تفسير مانند كتاب طبرى نوشته نشده است و همو ميگفت : « هيچكس را در محراب نماز از ابو جعفر طبرى عالمتر بقرائت قران نديدم » صاحب قاموس الاعلام گفته است : « كتاب تفسير حاوى مطالبى است كه حكايت از فراوانى علم و تحقيق و تتبع طبرى مىكند . » چگونگى تأليف تفسير بزرگ طبرى در كتاب تفسير نخست بر عادت و رسم مؤلفان اسلامى خطبهاى در ستايش خداى يگانه و نعت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و خاندان و عترت آن بزرگوار آورده ، آنگاه شرحى دربارهء اختصاصات و مزاياى قرآن مجيد از بلاغت و فصاحت و اعجاز ذكر كرده است . پس از آن شرحى بعنوان مقدمه دربارهء تفسير قرآن و انواع و اقسام
[1]متفكران اسلام )