گفت: چون مردمش اين سخن را از او شنيدند، او را زير لگد ماليدند تا مرد و خدايش ببهشت برد و در آن زنده و روزى خور است، كه گفت: گفته شد در آب بهشت، و بقولى او را سنگسار كردند تا كشتند، و بقول حسن و مجاهد چون آن مردم آهنگ كشتن او كردند خدا او را بالا برد و او در بهشت است و نميرد تا دنيا نابود و بهشت ناياب شود، گفتند: آن بهشت كه او در آن در آمده تواند كه ناياب شود و جاويدان نيست.
و بقولى: چون او را كشتند خدا او را زنده كرد و ببهشت برد و چون در آن در آمد گفت: كاش مردم من ميدانستند بآمرزش پروردگارم برايم و اينكه مرا از ارجمندان داشته.
در تفسير ثعلبى: بسندش از پيغمبر6آورده كه پيشتازان امتها سه كسند يك چشم بهمزدن بخداى يكتا كافر نبودند: على بن ابى طالب7و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون، و آنان صديقان و خوش باورانند و على برتر آنانست.
همه اينها را طبرسى «ره» در مجمع البيان آورده (ج 8 ص 417- 421) و اخبارى كه اين داستان را در بر دارند در مجلد پنجم گذشتند.
او چلاق بود يا دست بريده ...
من گويم: گويا بيمارى خوره مايه اين بوده كه انگشتانش چنين بودند چنانچه خواهد آمد تفسير آن به خوره، يا اينكه اين درد هم از دردها نبوده كه مغيره آن را از مؤمن دور دانسته يا مقصود بيان اينست كه گرفتارى به بيماريهاى بزرگ و رسواگر با كمال ايمان مخالفت ندارد، و بقولى گويا انگشتان او بدنبال بيمارى خوره افتاده بودند و بدان اشاره كرده باينكه انگشتانش بكفش چسبيده بود.
وانگاه انگشتانش را بكفش برگرداند، از سخن راوى است يعنى امام چلاقى او را با دست خود نشان داد كه چنين بود و فرمود: گويا من مينگرم بچلاقى او يعنى
ميدانم آن را بديده دل حبيب نجار آمد و آنها را بيم داد و از كيفر خدا بر پيروى نكردن از پيغمبران ترساند كه خدا از او حكايت كرده، و بسا توهم شود كه اين روايت منافات دارد با آنچه از امام صادق7رسيده كه چون مؤمن بچهل سال رسد خدايش از سه درد در امان دارد: پيسى، خوره ديوانگى و مىشود پاسخ داد از آن كه اين حديث بر حسب غالب است و منافات ندارد با ابتلاء پس از چهل سال بطور كمياب با اينكه مىشود ابتلاء مؤمن نامبرده پيش از سال چهلم عمرش باشد با اينكه خبر گويا نيست كه گرفتار خوره بوده.
بر مردنى: بهر حال و هر گونه دلالت دارد كه خودكش مؤمن نباشد، خواه با ابزارى خود را بكشد، و يا بزهر نوشيدن، يا به نخوردن و ننوشيدن و اعتصاب غذا يا درمان نكردن زخم و بيمارى خود بدان چه سودش دهد اما اگر دشمن كشتيها را آتش زند و او خود را بدريا افكند و بميرد ظاهر اينست كه خودكشى كرده باشد و برخى عامه آن را خودكشى ندانسته زيرا او از يك گونه مردن بگونه ديگر گريخته و اين سخن سست است، و بسا كه تفسير شده بآن كه خودكشى را حلال داند، و ظاهر اينست كه مقصود از خبر مؤمن كامل است.
5- كافى (ج 2 ص 256) بسندش از امام صادق7كه خدا عز و جل گرفتار كند مؤمن را بهر بلا، و بميراند بهر گونه مردن، و گرفتارش نكند بديوانگى و بيخردى آيا ندانى كه چگونه مسلط كرد خدا ابليس را بر مال ايوب و بر فرزند و بر همه چيز او و مسلط نكردش بر خرد او آن را بدو وانهاد تا بدان يكتاپرست بماند.
بيان: و گرفتارش نكند برفتن خرد او، زيرا سود گرفتارى شكيبائى و ياد خدا و رضا بقضا است و مانند آن و با ديوانگى و رفتن خرد و تباهى دل هيچ كدام فراهم نگردد، و اين منافات با گرفتارى بديوانگى كه منظور از آن آزمايش نيست ندارد.
با اينكه مورد روايت مؤمن است و ديوانه مؤمن نيست، چنين گفته شده، ولى ظاهر خبر اينست كه مؤمن كامل ديوانه نشود و گرچه با ديوانگى مؤمن نباشد
و در حكم مؤمن بوده.
و مىشود منظور از حديث نظر بغالب باشد زيرا بسيارى از مؤمنان خوب را ميبينيم كه در پايان عمر خرف و ديوانه شوند، يا منظور يك گونه از ديوانگى است و وجه يكم بىوجه نباشد.
و بر همه چيز او ظاهرش تسلط شيطانست بر همه اندام و نيروهاى ايوب جز خرد او و بسا تفسير شود بتسلط او بر خانه و اثاث خانه و مانند آنها و بر دوستان و يارانش و سخنى فراوان در داستانهاى ايوب و رفع شبهههاى وارده بر آن در جلد پنجم گذشت و باز نگوئيم براى دورى از تكرار.
6- كافى (ج 2 ص 252) بسندش تا امام صادق7كه نزد آن حضرت بلاء و خصوصياتى كه خدا عز و جل بمؤمن داده ياد شد و او فرمود: از رسول خدا پرسيدند كدام مردم در دنيا بلاء سختتر كشند؟ فرمود: پيغمبران وانگه هر كه مانندتر است بدانها و مانندتر بحسب درجه، و مؤمن هم باندازه ايمانش گرفتار شود و باندازه خوش- كرداريش، و هر كه ايمانش درست و كردارش نيك است بلايش سخت است، و هر كه ايمانش سبك و كردارش سست بلايش كم است.
در تمحيص: از عبد الرحمن مانندش آمده.
بيان: سستى كردار در اندازه و در گونه و يا هر دو باشد.
7- كافى بسندش از امام صادق7كه ثواب بزرگ در برابر بلاء بزرگ است و خدا دوست ندارد مردمى را جز كه مبتلا كند آنان را.
بيان: دلالت دارد كه بلاى بزرگ اجر بزرگ دارد، و نشانه دوستى پروردگار رحيم است، اگر در مؤمن كريم باشد.
8- كافى (ج 2 ص 253) بسندش از امام صادق7كه خدا عز و جل را در روى زمين بندههائى پاك است كه از آسمان پيشكشى بزمين فرو نيايد جز كه از آنها بگرداندش بديگرى، و بلائى نيايد جز كه بسوى آنان بگرداند.
در تنبيه الخاطر: از ابن رئاب و كرام بن عمر و از ابى بصير مانندش را آورده بيان: فرو شدن از آسمان بمعنى تقدير در آنست و پيشكش دنيوى است و همچنين بلا.
9- كافى (ص 253) بسندش از امام صادق7كه سدير نزدش بود و فرمود:
راستش چون خدا بندهاى را دوست دارد او را فرو برد در بلا يكباره و ما و شماها اى سدير بامداد و شامگاه در آنيم.
بيان: در نهايه گفته: در حديث است كه «يغتهم اللَّه في العذاب غتا» يعنى فرو برد آنان را در عذاب فرو بردنى پى در پى و در حديث دعاء است «يا من لا يغته دعاء الداعين» يعنى او را مغلوب و مقهور نسازد دعاء دعاكنندگان.
و در حديث حوض است (يغت فيه ميزابان مدادهما من الجنة) يعنى ميريزد آب در آن پياپى ...
10- كافى بسندش از امام باقر7(همين مضمون را آورده بىجمله اخير و بر آن افزوده) او را در بلا آلايد، و چونش بخواند فرمايد لبيك عبدى اگر آنچه خواهش كردى زودت بدهم، من بر آن توانايم، و اگر آن را پس انداز كنم برايت بهتر است.
و در جامع الاخبار از او7مانندش آمده.
بيان: در نهايه گفته: در حديث است كه بهتر حج ناله و تلبيه و خونريزى در قربانى است و از آنست كه دوشيد در آن شج يعنى شير روان بسيار، و در حديث مستحاضه آمده كه انى اشجه شجا بهمين معنا- پايان.
من گويم: منظور از شج در اين خبر اينست كه بلاء بر او ريخته شود و روان گردد در دو اندوهش بر او تا گويا از بلا آب شود و روان شود، يا مقصود توجه او است بآستان خدا، و بقولى روان شود خون دلش از بلا.
و گويم: در جامع الاخبار (134) و خبر آن بجاى شج شبج آمده بباء يك
نقطه و آن بمعنى شكافتن و دريدن با نيزه است.
در پاسخ دعايش براى رفع بلا يا جز آن لبيك گويد كه معنى آن اجابت و فرمانبرى پياپى است و توجه اظهار دوستى و اخلاص.
11- كافى بسندش تا رسول خدا6كه بلاى بزرگ پاداش بزرگ دارد، و چون خدا بندهاى را دوست دارد او را بلاى بزرگ دهد، و هر كه پسندد خدا او را پسندد، و هر كه خشمد نزد خدا خشم دارد.
در خصال (ج 1 ص 12) بسندش مانندش آمده.
در تمحيص از شحام مانندش آمده.
بيان: چون خدا بندهاى را دوست دارد و خواهد باو پاداش بزرگى رساند، و او را پسندد و اهل آتش داند بلاى بزرگى باو دهد از بيماريهاى تن و يا آشفتگى جان و دل و بنده اعم از محبوب است، زيرا بنده محبوب از قضاى خدا در خشم نشود، و بسا مقصود از دوستى پيشنهاد كار ثوابدار باشد خواه پسند او باشد يا نه، و هر كه پسندد خدا او را پسندد و هر كه خشمد خدا بر او خشمد.
12- كافى بسندش از امام باقر7كه همانا مؤمن در دنيا بلا نبيند باندازه دينش يا بر حسب دينش.
بيان: ترديد از راويست و حسب هم بمعنى مقدار است و هر دو به يك معنى است و در مصباح گويد: اينكه گويند پاداش مرد بحسب كار او است يعنى باندازه كار او.
13- كافى (ج 2 ص 254) بسندش از امام ششم7كه همانا بنده چون كفه ترازو است و هر چه ايمانش فزايد بلايش فزايد.
بيان: يعنى ايمان و بلاى مؤمن چون دو كفه ترازو باشند چنانچه وارد است:
نماز ترازو است هر كه خوب پردازد خوب دريافت كند، و بقولى خود مؤمن يك كفه ترازو است و كافر كفه ديگر و هر چه ايمان مؤمن فزايد در كفه كافر هم كه سبب بلاى او است فزايد خواه از آدمى باشد و خواه پرى كه بلا و آزارش بمؤمن باندازه
فزونى ايمان او باشد.
14- كافى (253) بسندش از محمد بن مسلم كه شنيدم امام ششم ميفرمود:
بر مؤمن چهل شب نگذرد جز رخ دهد برايش چيزى كه اندوهش دهد و يادآورش شود.
بيان: يادآور او شود گناه او را و توبه را چون خدا فرموده (30- الشورى) هر آسيبى بشما رسد بسزاى دست آور شما باشد، و پروردگارش توانا است بر دفع آن و زارى كند بدرگاه او و رفع او را خواهد و يادآور پستى دنيا شود كه بلا در آن فراوان است و بدان بيرغبت گردد و ياد آخرت كند و لذتهاى بىغم آن و دل بدان بندد و چيزى بمانند اندوه دل را به نسازد، و گفتهاند دل بىاندوه چون ويرانه است.
15- كافى (ج 2 ص 254) بسندش از عبيد بن زراره كه شنيدم امام صادق7:
ميفرمود تا سه بار كه مؤمن نزد خدا برتر مقام را دارد، او را گرفتار بلا كند و جانش را از هر اندامش بكشد و آن بنده خدا را بر آن سپاس گويد.
بيان: بقولى برآوردن جان از تن او عضو بعضو بريدن هر عضو است تا جان از او برآيد، و بقولى يعنى ارزندهترين اعضاء او را با بيمارى خوره ببرد و دور بودن آن نهان نيست و معنى يكم روشنتر است.
16- كافى (ج 2 ص 255) بسندش از امام صادق7كه در بهشت مقامى است كه بنده بدان نرسد جز با بلاى تنش.
بيان: دلالت دارد كه ببرخى مقامهاى بهشت بسعى و عمل توان رسيد، و برخى گرو بلا ديدن تن است، و خدا منت نهد بهر كه دوستش دارد ببلاى تن او تا برسد بدان مقام.
17- كافى (ج 2 ص 255) بسندش از عبد اللَّه بن ابى يعفور كه شكوه كردم بامام صادق7از دردها كه ميكشيدم- او پر بيمارى بود- در پاسخ بمن فرمود: اى عبد اللَّه اگر مؤمن ميدانست پاداش مصيبت را آرزو ميكرد با قيچى تيكه تيكه شود.
18- كافى بسندش از يونس بن رباط كه شنيدم امام صادق7ميفرمود:
راستى اهل حق تا بودند پيوسته در سختى بودند اما اين سختى در زمان كمى است و عافيتى دراز بدنبال دارد.
در تنبيه الخاطر: از ابن رباط مانندش آمده.
بيان: زمان كم زندگى در دنيا است و عافيت دراز در برزخ و ديگر سرا.
19- كافى بسندش از امام باقر7كه خدا عز و جل مؤمن را با بلا يادآورى كند و نوازش نمايد چنانچه كسى خانواده خود را با هديه و ارمغان سفر، و او را از دنيا پرهيز دهد چنانچه پزشك بيمار را.
بيان: گويم: گرچه وارسى و دلنوازى خدا نيرومندتر است ولى آنچه بدو مانند شده نزد مردم روشنتر و پديدتر است.
20- كافى بسندش از محمد بن بهلول عبدى كه شنيدم امام صادق7ميفرمود:
خدا مؤمن را از بلاهاى تكان دهنده دنيا در امان نداشته ولى او را از كور دلى در دنيا و بدبختى ديگر سرا در امان داشته.
بيان: كور دلى نادانى بخدا و نفرت از حق و دورى از لوازم ايمانست كه همه مايه بدبختى و رنج ديگر سرايند.
21- كافى (ج 2 ص 256) بسندش تا امام صادق7كه پيغمبر را بخوراكى خواندند و چون در خانه ميزبان در آمد مرغى روى ديوار ديد كه تخم نهاد و آن تخم روى ميخى افتاد كه در ديوار بود و بر آن ماند و نيفتاد و نشكست و پيغمبر6در شگفت شد و مرد ميزبان بآن حضرت گفت: در شگفتى از اين تخم مرغ، سوگند بدان خدا كه تو را برانگيخته من هرگز آسيبى نديدم و مالم نكاسته. پس رسول خدا6برخاست و از خوراكش چيزى نخورد، و فرمود: كسى كه آسيب نديده خدا بدو نيازى ندارد.
بيان: خدا بدو نيازى ندارد وابستن نياز بخدا مجاز است بدين معنا كه مؤمن پاك نيست و خدا او را آماده رهنمائى مرد و عبادت خود و شناخت خود نساخته، و
چون نظام جهان باينانست بدان ماند كه خدا بدانها نياز دارد براى اداره جهان يا اينكه چون اينان حزب خدا و پرستنده حقيقى اويند و ياوران دينش گويا خدا بدانها نياز دارد، چنانچه مردم ديگر در مقاصد خود.
يا مقصود نياز پيغمبران و اوصياء است در ترويج دين بمؤمن پاك و وابستن آن بخدا براى بزرگداشت آنها است چنانچه در قول خدا (7- محمد) اگر يارى كنيد خدا را يارى كند شما را، و هم (57- البقره) و بما ستم نكردند. و مانند آنها.
يا اينكه چون خدا از بندههاش عبادت خواسته و كارهاى ديگر اين خود چون نيازيست بدانها و واژه نياز بطور مجاز در آن بكار رفته يا بىنيازى كنايه از بىلطفى و بىتوجهى باو است، زيرا لطف و اقبال ما مردم روى نياز است و بىنيازى لازمه بىلطفى و بىتوجهى است.
و همانا از خوراكش نخورد براى اينكه آنچه آن مرد در باره خود گفت:
وصف آنانست كه در غافلگيرى خدايند و خيرى ندارند و خوراكشان هم خوب نيست، و مالى كه از آن كاسته نشود لعنت شده چون تن بىكاهش، و پيغمبر6فرمود:
ملعونست هر مالى كه زكاتش ندهند و هر بدنى كه زكات داده نشود، يا اينكه مىشود آن حضرت از بيانش دريافت كه حقوق واجبه را هم نپرداخته.
و نيز چون خصلتى كه ميزبان براى خود بيان كرد مرغوبست نزد ديگر مردمان آن حضرت خواست در نكوهش آن مبالغه نمايد تا اصحابش دل بدان نبندند، و بدانند آن شايسته مؤمن نيست.
22- كافى (ج 2 ص 256) بسندش تا رسول خدا6كه براى خدا نيازى نيست در كسى كه از مال و تنش بهره نبرد.
بيان: يعنى خدا از مال و تنش بهره نبرد نه خودش و مراد از بهره خدا كاستى در آنها است كه بقضا و قدر خدا باشد بىاختيار او و بسا اختيارى را هم شامل شود، چون پرداخت حقوق مالى و بلا كشيدن در طاعت خدا.
23- كافى (ج 2 ص 257) بسندش از امام صادق7كه بنده را مقامى