ديگران با دريافت بهره خود.
و هلع: بدترين بىتابى در برابر ناگوارى و حرص بر مال و بىشكيبائى بر مصائب.
نامتكلف آنكه متعرض شود بدان چه سودش ندارد و بدو پيوندى ندارد و بقول جوهرى ارتكاب با سختى است.
و نامتعمق كه كار دنيا را پر وارسى و ژرفكاوى نكند، و بقولى پرگوئى و سخن آرائى ننمايد و بسا مقصود ژرفكاوى نكردن در معارف الهيه است كه آنهم غدقن است براى اينكه خرد آدمى بدانها رسا نيست چنانچه از كتاب توحيد گذشت با سند صحيح كه پرسش شد امام سجاد (ع) از توحيد و يكتاشناسى فرمود: خدا عز و جل دانست كه در آخر الزمان مردمانى آيند ژرفكاو و فرو فرستادهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌو آيههاى سوره الحديد را تا «عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» و هر كه واپس آنها را خواهد هلاك و گمراه گردد (رجوع كن به ج 3 ص 263 اين چاپ).
خوش ستيزه اگرش نياز به ستيزه و كشمكش يابد بخوشى باشد و از حد بدر نبرد.
كريم المراجعه گذشت كه مراجعه او در پرسش براى فهم است و در اينجا آن را ارجمند وصف كرده كه در نهايت نرمش و حسن ادب انجام شود، و بقولى در اين جا مقصود برگشت از گناه و اشتباه و خطا است.
داد دهد در خشم، و خشم او مايه ستم بر كسى كه بر او خشم دارد نشود.
نرمش دارد اگر جويد چيزى را از كسى چه حق داشته باشد و يا نه، و بسا مقصود اينست كه اگر كسى رفاقت او را خواهد با نرمى رفيق او شود، يا اگر كسى طلبش را از او خواهد بنرمى پاسخ دهد.
تهور ندارد، و افراط در دليرى ننمايد كه مذموم است و بقول قاموس تهور بيباكى و پردهدريست كه گذشت و براى تأكيد است، يا مقصود در اينجا هتك عورت
است ولى با لغت سازگار نيست.
زورگوئى ندارد و بزرگى بر ديگران نفروشد، و يا خود را بزرگ نگيرد.
دوستى او پاك است: براى خدا يا ويژه خدا است، يا بر هر كس دوست است پاك است و فريب و نفاق ندارد و اين معنى روشنتر است.
محكم پيمانست با خدا و خلق خدا.
پاينده به عقد است هر عقد شرعى را بندد بدان پايد، چنانچه خدا سبحانه فرموده (1- المائده) بپائيد و وفا كنيد بهمه عقدها بنا بر برخى تفاسير آن، در مجمع البيان (ج 3 151 و 152) گفته در اين عقود اختلاف است و چند قول است:
1- مقصود پيمانهاى دوران جاهليت است كه با يك ديگر بسته بودند براى يارى و كمك و پشتيبانى در برابر كسى كه خواهد بدانها ستم كند يا بدانها بدى رساند، و آن را حلف گويند.
2- پيمانها كه خدا از بندههاش گرفته بايمان و گرويدن بحضرت او و فرمانگزارى در هر چه بر آنان حلال كرده و يا حرام نموده.
3- مراد پيمانها و قراردادها است كه مردم در امور خود با هم بندند يا كسى با خود عهدى كند، چون قرارداد سوگندها، عقد نكاح، و قرارداد عهد، و عقد خريد و فروش، و قرارداد حلف.
4- اين فرمان خدا سبحانه براى اهل كتابست بوفاء بر پيمانى كه از آنها گرفته براى بكار بستن آنچه در كتابهاى آسمانى آنها است در باره تصديق پيغمبر ما6و آنچه از نزد خدا آورد.
و قوىتر قولها از ابن عباس است كه مقصود از آن عقوديست كه خدا بر بندهها واجب كرده در حلال و حرام، و فرائض و حدود، و همه اقوال در آن درآيند، و وفاء بهمه اينها واجب است جز قرارداد و پيمان بر كار زشت و ناروا. پايان.
و مدار علماء فقه در استدلال بلزوم عقود بدين آيه است، و بسا عقد در اين خبر
تفسير شود به اعتقاد.
شفيق: بقول قاموس حريص بودن اندرزگو بمصلحت اندرزخواه و خلاصه اندرزگو و مهربانست بر مؤمنان، و بقولى نگران و ترسانست از جدا و يكم روشنتر است.
بسيار پيوند دارد و چسبنده است بخويش يا باو و مؤمنان ديگر هم.
حلم: آرامش و بقول راغب خوددارى از تندى هنگام خشم، و جمع آن احلام است، و خدا فرموده «يا فرمان دهد بدانها احلامشان بدين» بقولى يعنى عقولشان، حلم بحقيقت عقل نيست ولى بدانش تفسير كردند چون ثمره عقل است.
خمول: در بيشتر نسخهها بخاء نقطهدار بمعنى گم نام در نزد مردم، و در برخى نسخهها بحاء بىنقطه و منظور از آن حلم است و تأكيد است يا مقصود از حليم خردمند است يا اينكه متحمل مشقت از مؤمنانست و يكم روشنتر است و بقول قاموس حمل عنه بمعنى حلم است.
كم فضول: كه فزونى در گفتار و كردار ندارد و فضول آنكه به پردازد بدان چه بدو كمك ندارد و سود ندهد.
مخالف هوا و هوس و آنچه دلخواه او است و با حق ناساز است راغب گفته (غريب القرآن ص 129) هوا شهوتجوئى است از دل و آن را هوى گفتند چون در اين جهان صاحبش را بهر ناگوار دراندازد و در ديگر سرا بدوزخ اندازد، و خدا پيروى هوى را مذمت شايان كرده و فرموده (23- الجاثيه) آيا بين كسى كه معبودش هواى او است. و فرموده (26- ص) و پيروى هوى نكن تا تو را از راه خدا گمراه سازد. (28- الكهف) پيرو هوى شد و كارش از دست رفت (120- البقره) و اگر پيروى كنى هواى آنها را پس آنچه آمد برايت از دانش (نباشد برايت از، سوى خدا هيچ سرپرست و ياورى) و پيروى مكن هواهاى آنان كه نميدانند (18- الجاثيه) (77- المائده) و پيروى
نكنيد هواهاى مردمى را كه گمراه شدند از پيش، و كيست گمراهتر از كسى كه پيرو هواى خود باشد بىرهنمائى از خدا. پايان.
سختى نكند در گفتار و سخت نگيرد بر زير دستش در دين يا دنيا يا هر دو، و در نيايد در آنچه برايش مهم نيست و سودش ندارد، بنقل از قاموس.
ناصر دين است از اصول و فروع در گفتار و كردار.
حامى مؤمنانست و جلو زيان آنها را بگيرد.
پناه مسلمانانست و از آنها نگهدارى كند.
ستايش در گوش او اثر ندارد تا او را از حق بگرداند و آن را نشنيده انگارد، و بقولى گوشش دريده نشود و حماقت نكند و آن دور از ظاهر است.
زخم نزند طمع بدلش و در آن اثر نكند و پا بر جا نشود، و اين اشعار دارد باينكه طمع دل را زخم كند و به نشود (لغت را از قاموس آورده).
و بازيگرى حكم او را دگرگون نكند و او را از حكمت و فرزانگى بدر نبرد و چنانچه خدا فرموده (و چون گذرند ببيهوده ارجمند گذرند 72- الفرقان) يا مقصود اينست كه كارهاى دنيا حكمت و فرزانگى او را ديگرگون نسازند چنانچه خدا فرموده (64- العنكبوت) و نيست اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيگرى.
آگاه نسازد نادان را از دانش خود كه آنان مخالف روش او باشند و از آنها تقيه كند، يا كمخردند و فهم دانش او نكنند.
پر گفتار است در آنچه بايد گفت.
پر كردار است بدان چه گويد و داند، بقولى عالم تا حازم شرح پر كرداريست و حزم عاقبتسنجى است.
و فحاش نيست: بقول راغب: فحش و فحشاء و فاحشه بر آن گفتار و كرداريست كه بسيار زشت است.
وصول بىعنف كه با خويشان و مؤمنان معاشرت دارد و بآنها نيكى كند بىآنكه
بر آنها گران و ناگوار آيد، يا اينكه پيوست او هميشه است و زور در آن نيست، يا اينكه كمك مالى بآنها دهد و زورى بر آنان در بخشش روا ندارد، و با گفتار و كردار آنها را نيازارد.
بذل مال كند بىاسراف در آن كه بيجا بدهد.
نيرنگ و فريب ندارد و از عيب مردم بررسى نكند.
لا يحيف بشرا: ستم نكند بهيچ آدمى و در نسخه بخاء نقطهدار است يعنى نترساند كسى را.
دونده است در زمين براى انجام نيازهاى مؤمنان و ديدار بيمار آنان، و شهود بر سر مردههاشان و رهنمائى و ارشادشان.
هتك ستر فاش كردن عيبها است.
كشف سر نكند چه راز خودش باشد و چه از ديگرى.
اگر خوبى بيند و بخودش يا ديگران نيكى شود آن را بمردم بگويد.
و اگر بدى بيند كه بخودش يا ديگرى شده آن را نهان دارد از مردم و حفظ غيب كند.
اقاله عثره كند، اصل اقاله اينست كه آدمى بديگرى چيز بفروشد و خريدار پشيمان شود و از فروشنده بخواهد كه بيع را فسخ كند، و او بپذيرد و فروخته را پس بگيرد، وانگه بكار رفته در گذشت از تقصير ديگران كه پوزش خواهند، گويا ميان آنها معاوضه شده و واپس گرفتند.
آمرزش لغزش هم نزديك بهمين است، و بسا كه تأكيد همان فقره پيش باشد يا يكى در باره آزار باشد و يكى در خطاء بىآزار، يا يكى در باره تعمد باشد و ديگرى در باره خطاء بىعمد، يكى در باره گفتار و ديگرى در باره كردار، يا يكى در نقض عهد و وعده باشد، و ديگرى در جز آنها.
و آگاه نشود بر نصيحتى و آن را وانهد، و باندرز و خير خواهى برادرش اقدام
كند، و نگذارد ستم او يا ديگرى دامنگير كسى شود بلكه آن را اصلاح ميكند، يا اينكه از او هيچ ستمى بديگرى نرسد تا نياز باصلاحش شود، و در يك نسخه «جنف» آمده با جيم و نون و آن با حركت نون بمعنى جور است.
امين است و مردم او را بر مال و آبروى خود امين سازند.
پرهيزكار است از گناهان و پاك از اخلاق بد يا برگزيده در بر ديگران.
پاكيزه است از عيبها، و يا كمالات او تمام است يا خوب است (لغت از قاموس آورده) و در يك نسخه با ذال آمده يعنى با هوش كه مطالب عاليه را از مقدمات نهان دريابد.
رضى پسنديده نزد خدا و خشنود از مردم يا پسنديده نزد هر دو كه خدا فرمود (74- مريم) و بسا او را پسنديده در بر خود در گفتار و كردار.
و بخوبى ياد كند ديگران را و خود را تهمت زند ببدى، و در نسخهاى خود را در نهان از مردم تهمت زند نه اينكه در بر آنها خودنمائى كند يا اينكه خود را متهم سازد به عيبهائى كه از مردم نهانند.
دوست دارد در راه خدا و براى خدا از روى دانش هر كه را داند محبوب خدا است و بدان پابند باشد نه چون نادانها كه دشمن خدا را دوست دارند بگمان اينكه اولياء اللَّه هستند مانند مخالفان.
و ببرد در راه خدا با دور انديشى و تصميم از دشمنان خدا زيرا بسا در ظاهر به آنها پيوندد از روى تقيه.
شادى او را از جا بدر نبرد و كم خرد نسازد، در مصباح گفته فرح در چند معنا بكار رود:
1- خوشى و سر مستى كه خدا فرموده (76- القصص) راستى خدا دوست ندارد شادمانها را.
2- رضا و خشنودى كه خدا فرموده (32- الروم) هر گروهى بدان چه نزد آنها
است شادند.
3- سرور كه خدا فرموده (170- آل عمران) مسرور بدان چه خدا از فضل خود بآنها داده.
شادمانى او را سبك سر و بىعقل نسازد يا او را از حق بدر نبرد و بباطل نكشاند (نقل لغت از قاموس و مصباح).
يادآور دانشمند است آخر ترا يا مسائل دين را و شرى از او توقع نرود.
هر كوششى نزد او از كوشش خودش پاكتر است چون بمردم خوشبين است و خود را تهمت زند به تنبلى و اينكه گويد دانا است بعيب خود دليل آنست.
در غم آخرت خود گرفتار است و از عيوب مردم بركنار، و از دنيا و كامجوئىهايش بيزار.
قريب: در اكثر نسخهها بقاف است يعنى نزديك بخدا يا بمردم كه تكبر ندارد يا نزديك است بفهم مسائل و اطلاع بر اسرار، در نهايه است كه در حديث آمده: به پرهيزيد از قراب مؤمنى كه بنور خدا مينگرد، يعنى از فراست مؤمن بپرهيزيد كه نزديك بواقع است چون حدس او درست است.
و گويم: دور نيست كه از آن معنى باشد ولى روشنتر غريب باغين است چنانچه در برخى نسخهها است زيرا مانند خود را كم يابد، و ميان مردم تنها است، و زندگى كند تنها و همدمى ندارد.
در نهايه است كه: اسلام آغاز شد غريب و خواهد بازگشت چنانى كه آغاز شد و خوشا بحال غريبان، يعنى در آغاز تنها بود و اهلى نداشت زيرا مسلمانان اندك بودند در آن روز، و خواهد بازگشت بغربت چنانچه در آغاز بود، يعنى در آخر الزمان مسلمانان كم شوند و چون غريبان باشند و طوبى از آن غريبانست يعنى بهشت از آن مسلمانها است كه در آغاز اسلام بودند و در آخر آن ميباشند، و آن را ويژه آنان دانسته براى صبرشان بر آزار كفار در آغاز و انجام و چسبيدن آنها بدين اسلام. پايان.
تنها است و بىيار و بيمانند و غمناك براى گمراهى مردم و كمى اهل حق.
خودش براى خود كين نكشد، بلكه صبر كند تا خدا براى او كين كشد در دنيا يا در آخرت.
دوستى نكند در خشم خدا، و با گنهكاران يار و مددكار نشود (لغت از قاموس آورده).
كمك آواره دور از وطن است يا غريبان از اهل حق كه آمده: مؤمن غريب است.
پدر يتيم پدر مرده است و در باره او مهرورزى پدرى كند، و بهمين معنا شوهر بيوه زنست كه مستمند است مهربانست با مستمندان خاكنشين، راغب گفته: حفى نيكوكار با لطف است در قول خدا تعالى عز ذكره (47- مريم) راستى كه او مهربان بود.
براى هر بد آمد باو اميد دارند كه از آن جلو گيرد و اگر يارى نتواند دعا كند (لغت از قاموس).
هشاش بشاش: جوهرى گفته: هشاشه خرمى و سبكى در كار خوب و احسانست تا گويد- گويد مرد هشبش، و گفته بشاشه خوشروئى است.
بسيار عبوس نيست و گره در جبين ندارد و ترشرو نباشد.
و نه جساس است: و در جستجوى عيب ديگران.
صليب است و سخت در امور دين.
كظام است: بسيار خشمش را فرو خورد و در خورد نمايد و بسيار لبخند زند و باريك بين باشد در كارها.
و پر حذر كند از دنيا و محاكمههايش و فتنههايش.
دريغ نكند از پرداخت حقوق مردم واجب باشد يا مستحب گرچه بر او دريغ ورزند و حقش را ندهند.
خردمند است و زشتى گناهان را فهميده و شرم دارد از انجام آنان يا دانسته كه خدا در همه حال بر او آگاه است و شرم دارد كه دست بگناه بزند.