بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 61

پس آميخت هر دو سرشت را، در تن آدم و از اين رو در نژادش آمادگى هر دو گروه فراهم شد و مؤمن دچار گناه شد كه با سرشت كافر آميخت و كافر نيكو كار شد، پس دل مؤمن شيفته است بدان چه از آن آفريده است از كارهاى نيك مناسب وى يا به پيغمبران و امامان كه از سرشت آنان آفريده است ... و سخن ما در مانند اين خبر در كتاب عدل گذشته.

يك محدثى در تأويل آن گفته: چون خدا تعالى در ازل ميدانست كدام روح باختيار خود پذيراى ايمانست و كدام پذيراى گناه چه از سرشت عليين باشند و يا سجين پيرو اين دانش ازلى بگروه نخست طينت عليين داده تا مناسب آنان باشد و بتن دسته دوم سرشت سجين بى‌اينكه در كفر و ايمانشان اثر داشته.

و يك تأويل‌چى از محققان (ملا صدرا شيرازى) گفته مقصود از عليين بالاترين پايه و نزديكتر آنها است بخدا تعالى كه پايه‌ها دارد چنانچه برخى اخبار بر آن دلالت دارد كه فرموده اعلى عليين در اين خبر هم بدان آگاهى است كه تن و دل را هر دو بدان وابسته با اختلاف پايه آنها و بدين ماند كه مراد از آنها عالم جبروت و ملكوت باشد كه هر دو بالاتر از عالم ملكند و عالم عقل و نفسند و آفرينش دين پيمبران از جبروت معلوم است زيرا كه مقربانند و اما آفرينش تنشان از ملكوت براى اينكه تن حقيقى آنان درون اين تن و پوست است كه براى اين تنهاى خاكى آماده شده كه تن است براى تن اصلى آنها و بدان علاقه ندارند و گويا در زير پوستين اين تن خاكى از هم اكنون آن را تكانيدند و از آن برهنه شدند كه بدان اعتمادى ندارند و شيفته نشانه ديگرند و از اين رو خوش دارند رسيدن بديگر سرا و جدا شدن از اين جهان را و از اينجا است كه در حديث آمده: دنيا زندان مؤمن است و بهشت كافر، و همانا آفرينش تنهاى مؤمنان را به فرودتر از آن وابسته چون مركبند از هر دو براى علاقه آنها بتن عنصرى نيز تا در آنند و سجين فرودتر پايه و دورتر آنست از خدا و بدين ماند كه مراد از آن حقيقت دنيا و درون آنست كه نهانست زير عالم ملك، يعنى اين عالم خاكى كه جانها


صفحه 62

در آن زندانيند و از اين رو در حديث آمده: زندانى آنكه دنيايش از ديگر سرا در زندان كرده.

و آفرينش تنهاى كفار از اين جهان روشن است و همانا آفرينش دلشان را هم بدان وابسته چون بر ابدان خزيدند و بزمين اين جهان چسبيدند و بر آن گرانبارند و گويا از ملكوت بهره ندارند كه در عالم ملك اندرند. و آميزش ميان اين دو سرشت اشاره است به وابستگى ارواح ملكوتيه به ابدان خاكى بلكه برآوردشان از آنها خرده خرده تا هر نشانه بر آن چيره شد از اهل آن گرديد و مؤمن حقيقى يا كافر حقيقى يا ميانه آنها گرديد برحسب مراتب كفر و ايمان- پايان.

و گويم: آنچه گفته بر پايه اصول و اصطلاحات ثابت نشده است كه حقيقت آنها ناشناس است و خوض در آنها بايست نيست.

8- كافى (ج 2 ص 3): بسندش از امام صادق7كه خدا عز و جل مؤمن را از سرشت بهشت آفريد و كافر را از سرشت دوزخ، فرمود: چون خدا خوش بنده‌اى را خواهد جان و تنش را پاك سازد و خيرى نشنود جز كه آن را شناسد و زشتى نشنود جز كه ناشناس او باشد.

راوى گفت شنيدم ميفرمود: سرشت سه است: سرشت پيمبران، و مؤمن از همان سرشت است جز كه پيمبران از سر آمد آنند و پايه آنند و برترى دارند و مؤمن‌ها شاخه آنند از گلى چسبان چنين است كه خدا عز و جل جدائى نيندازد ميان آنها و پيروانشان، و فرمود: سرشت ناصب (دشمن اهل بيت) از لجنى است سالخورده و بد بو و اما مستضعفان از خاكند هيچ مؤمنى از ايمان خود نگذرد و هيچ ناصبى از عقيده نصبش و خدا را در باره آنها خواستى است.

تبيين: از سرشت بهشت، خاك و سرشتى كه ميداند هنگام آفرينشش كه بهشت ميرود يا سرشتى كه دنبال كردارهاى بهشت رفتن است ولى وادار بر آن نيست كه جبر باشد. چون خدا خوش بنده‌اى خواهد و حسن سرانجام و سعادتش را پاك‌


صفحه 63

روحش را بهدايات خاصه و الطاف نيكى آورد و آنهم پس از حسن اختيار خودش و وسائل اين سرانجام ... و مقصود از گل چسبنده بسا كه چسبيدن آنها بامامان خود باشد و چسبيدن سرشتشان بسرشت آنان كه خدا ميانشان جدائى نيندازد، يا اينكه شاخه آن سرشتند. و در اين جهان و ديگر سرا بدان پيوستند و پيرو آنند و «حمأ مسنون» گل سجين است، و مستضعفان از خاكند يعنى خاكى كه با آب زلال آميخته نشده مانند سرشت پيمبران و نه بآب بد بوى تلخ و شور مانند سرشت ناصبان و كافران.

و گويا اين راه جمعى است ميان تعبيرهاى مختلف آيات كريمه قرآن در بيان آفرينش انسان زيرا آنچه گويد آدمى از حمأ مسنون است همان ناصب است و آنچه گويد از گل چسبنده است همان شيعه است و آنچه گويد از خاك است آن مستضعفانند، و بسا مراد اينست كه همه اين سرشتها در پيكر آدم در آمدند تا براى همه اين امور و همه اقسام آماده باشد يا مراد از آفرينش هر صنفى از سرشتى اينست كه در نطفه كه مايه او است در آيد و يا اينكه آن نطفه از آن سرشت باشد و وجه وسط بهتر است و روشنتر براى روايت. شيخ در مجالس خود بسندش تا رسول خدا كه در فردوس چشمه‌ايست شيرينتر از عسل و نرمتر از كره و سفيدتر از برف و خوشبوتر از مشك كه در آن سرشتى است خدا عز و جل ما را از آن آفريد و شيعه ما را هم از آن آفريد و هر كه از آن سرشت نيست از ما و از شيعه ما نيست و همانست پيمانى كه خدا عز و جل بر ولايت امير المؤمنين7گرفته.

عبيد (راوى حديث) گويد: اين حديث را براى محمد بن حسين گفتم و گفت:

يحيى بن عبد اللَّه بتو راست گفته و چنين خبر داد مرا از پدرم از جدم از پيغمبر6، عبيد گفت دلم ميخواهد اگر اين حديث نزد تو تفسيرى دارد برايم بگوئى گفت: براى خدا فرشته‌ايست سرش زير عرش و دو گامش در ژرف زمين منقسم است، ميان دو ديده‌اش باندازه كف دست يكى از شما است، چون خدا خواهد آفريده‌اى را با دوستى على بن ابى طالب آفريند فرمان دهد آن فرشته را تا از آن سرشت برگيرد و


صفحه 64

آن را در نطفه پرتاب كند تا برحم برود و از آن آفريند و آن پيمانست، اينكه فرمود:

خدا را در آنها خواستى است در باره مستضعفين است و عمومش براى هر سه گروه دور است.

9- در كافى (ج 2 ص 14): بسندش از امام صادق7، در بهشت درختى است بنام مزن چون خدا خواهد مؤمنى آفريند قطره‌اى از آن چكاند و بسبزه‌اى و ميوه‌اى نرسد كه از آن مؤمنى يا كافرى بخورد جز كه خدا عز و جل از پشت او مؤمنى بر آورد.

بيان: در قاموس است كه مزن بضم ابر يا ابر سفيد يا ابر باران دار پايان و گويا نامگذارى براى هماننديست.

بقولى: اين حديث هم مناسب است با آنچه گفتند كه طينت همان مايه‌هاى نخست در آميخته است كه در همه اطوار گوناگون آفرينش هستند مانند نطفه و مايه‌هاى بيش از آن از گياه و خوراك و پس از آن از علقه و مضغه و مزاج آدمى پذيراى نفس ناطقه تدبيركننده مناسب است با آنچه گفته شد از اينكه مقصود از طينت سرشت بهشتى است زيرا كه آن پرورش يابد بدين قطره چنانچه با آب شيرين پيش گفته و خلاصه آفرينش او از سرشت بهشت و آميختنش با آب شيرين گوارا در آغاز و پرورش بآب مزن دوباره از لطف خدا است بمؤمن تا ببالاترين پايه قرب رسد- پايان.

يكى از محققان تأويل‌چى گفته: بهشت جبروت و ملكوت دارد و مزن كه ابر است آب رحمت وجود و كرم و ابر بارنده و فراوانى و دشت دارد و چون هر قطره باران صورتى دارد و ابرى كه از آن چكد در عالم ملك صورت دلبرى دارد كه از آن چكد در عالم ملكوت و جبروت و چنانچه سبزى و ميوه پروريده صورت مادى او است همچنان پروريده صورت ملكوتى و جبروتى او است كه از ذكر خدا و درخت مزن بهشتى آفريده‌اند و چنانچه پيش از خوردنشان از آن پرورش يابند پس از خوردن هم در تن خورنده از آن پرورش گيرند زيرا تا به صورت عضو در نيامده در جريان‌


صفحه 65

پرورش است و آدمى كه سبزى يا ميوه خورد و خدا را با آن ياد كند و شكر كند و نيرويش را در طاعت خدا صرف كند و اندر انديشه‌هاى ايمانى و خيالات روحانى باشد آن سبزى و ميوه در تنش بآب مزن جنانى پرورش يابد و چون از آن منى در آيد از درخت مزنى است كه در بهشت است.

و چونش بغفلت از خدا خورد و خدا را بدان شكر نكند و در نافرمانيش صرف‌كند انديشه‌هاى آلوده دنيوى و خيالات شهوانى آن سبزى و ميوه در تنش پرورش يابد كه از آب ديگر است و براى آفرينش مؤمن نشايد جز اينكه پيش از آن بآب مزن بهشتى پرورش يافته باشد.

و پرورش خوراك كافرى كه مؤمن از او پديد گردد بآبيست كه پيش از خوردن در آن صرف شده با ذكر خدا نزد كشتن و كاشتن آن كه در پرورش اثر دارند و هم مانند حلال بودن، بودن بهايش و تقواى زارع و كارنده آن و ديگر اسباب پيدايش آن.

10- در كافى (ج 2 ص 4): بسندش از عبد اللَّه بن كيسانم كه بامام صادق7گفتم: من مولايت عبد اللَّه بن كيسانم، فرمود: نژاد را ميشناسم و تو را نه. گفتم زاده كوهستانم و پرورده سرزمين فارس و با مردم در تجارت و جز آن در آميزم و با مردى معاشرت كنم خوش سيما و خوشرفتار و امين و چونش خوب بر رسم دشمن شما است و با ديگرى معاشرت كنم بدرفتار و ناامين و آلوده و فاسد و چونش خوب بر رسم دوست شما است چگونه چنين شود؟ فرمود: اى پسر كيسان ندانى خدا عز و جل سرشتى از بهشت گرفت و ديگرى از دوزخ و آنها را با هم آميخته و از يك ديگر در آورد و آنچه از امانت و خوشرفتارى و خوش سيمائى در آنان بينى از آنست كه با سرشت بهشتى سوده‌اند و ربوده‌اند و بمايه آفرينش خود برگردند و آنچه در اينان از ناامينى و بد خلقى و آلودگى بينى از سودن با طينت دوزخى بر گرفتند و بمايه بهشتى آفرينش خود بر گردند.

توضيح: آنها را با هم آميخت در پشت آدم تا از زنجيره نژاد او برايند و


صفحه 66

همين است مقصود از اينكه فرمود: از يك ديگر برون آورد زيرا مؤمن از پشت كافر بدر آيد و كافر از پشت مؤمن. و تفسير آميزش بآميزش بدنها با هم و كسب اخلاق از هم پر دور است و بقولى مقصود از اينكه آنها را از يك ديگر بر آورد اين است كه چون دو سرشت با هم سودند آنها را از هم جدا كرد و بهشتى را از سرشت بهشتى آفريد و دوزخى را از دوزخى ...

11- كافى (ج 2 ص 5): بسندش از امام صادق7كه خدا عز و جل چون خواسته آدم را آفريند ساعت يكم روز جمعه جبرئيل را فرستاد و با دست راستش مشتى بر گرفت از آسمان هفتم تا آسمان دنيا و از هر آسمانى تربتى دريافت و مشت ديگرى بر گرفت از زمين هفتم بالا تا زمين هفتم فرودين دور دست و خدا عز و جل به كلمه خود فرمود: تا مشت نخست را با دست راستش بر گرفت و مشت ديگر را با چپش و آن گل را بدو پاره شكافت و از مايه زمينى بخشى فشاند و از آسمانى بخشى، و بدان كه در دست راستش بود فرمود از تو پيمبران و اوصياء و صديقان و مؤمنان و سعادتمندان و هر كه را ارجمند خواهم آفرينم و آنچه خدا فرمود براشان بايست شد، و بدان كه در دست چپش بود فرمود: از تو جباران و بت پرستان و كافران و سركشان و هر كه خوارى و شقاوتش را خواهم آفرينم و همچنان كه فرمود براشان بايست شد.

وانگه هر دو سرشت با هم آميخته شدند و اينست تفسير قول خدا عز و جل:

(خدا شكافنده دانه است و هسته 65- الانعام) و دانه سرشت مؤمنانست كه مهر بار است و هسته سرشت كافران دور از هر نيكى و همانا نوى بمعنى هسته ناميده شده براى آنكه از هر نيكى بدور است و بر كنار و خدا عز و جل فرمود «برادر زنده از مرده و مرده از زنده» و زنده آن مؤمن است كه از سرشت كافر آيد و مرده كه از زنده برآيد كافرى كه از سرشت مؤمن در آيد و زنده مؤمن است و مرده كافر كه خدا فرمود: آيا آنكه مرده است و زنده‌اش كرديم (122- الانعام) و مرگش آميزش با سرشت كافر


صفحه 67

است و زندگيش گاهى كك خدا بفرمان خود ميان آنها را جدا كند و همچنين خدا عز و جل بر آرد مؤمن را در زايشش از تاريكى پس از آنكه اندر نور است و بر آرد كافر را از نور به ظلمت پس از آنكه اندر نور است.

و اينست تفسير قول خدا عز و جل (70- يس) تا بيم دهد آن را كه زنده است و بايست كند فرمان را بر كافران.

تبيين: در ساعت يكم الخ، بقولى چون آفرينش آدم پس از آسمانها و زمين است بطور حتم كه بسيط پيش از مركب است (آفرينش آنها و خوراكيهايشان در شش روز هفته بوده و همه در جمعه دنبال آن فراهم بودند آغاز آفرينش آدم در ساعت يكم شده).

و كلمه او همان جبرئيل است كه فرمانرسان او است يا رهنماى مردم است چو كلام او يا اينكه بكلمه (كن باش) آفريده شده بى‌مايه و بقولى مقصود از سماوات درجات بهشت است و بارضين دركات سجين تا موافق اخبار ديگر باشد و بسا مايه را از هر دو جا گرفته باشد، و بقولى مراد از تربت هر آنچه است كه در آماده شدن مايه پذيراى آفرينش چيزى اثر دارد و طينت و آثار نيروهاى آسمانى نطفه پرور را در برگيرد و هر چه اثر در سبب قابلى دارد. پايان.

و بقولى اطلاق تربت بر مأخوذ از آسمانها مجاز است چون منقلب بتربت مى‌شود، و دلالت دارد كه زمين هم چون آسمان هفت طبقه دارد چنانچه خدا تعالى فرموده: و خدائى كه آفريد هفت آسمان و از زمين مانند آن (12- الطلاق).

اينكه فرمود شكافت گل را بدو پاره يعنى خدا يا جبرئيل و شكافنده دانه آفريننده يا دوباره‌كننده آنست. گويم: اين سخن چند تفسير دارد.

1- شكافتن گل همانست كه در پيش گفته مشتى با دست راست گرفت و ديگرى با چپ و پخش كرد در زمين آنچه در دستش بود از گل زمين و همچنين در دوم كه پاشيدن آن باشد و خدايا جبرئيل گفت بدان چه در كف راستش بود پيش از


صفحه 68

پاشيدن يا پس از آن.

2- اينكه هر كدام از دو گل را دو پاره كرد تا بهره از آنها سرشت مستضعفان و كودكان و ديوانه‌ها باشد و بدان چه در مشت راست ماند گفت: از تو است رسولان الخ و از آنچه در چپ ماند گفت: از تو است جباران الخ. و بنا بر اين بهتر است كه مرجع ضمير خدا باشد (اريد) در هر دو جا صيغه متكلم باشد و بمعنى ديگر صيغه فعل غائب مجهول باشد.

3- يك فاضلترى گفته: شكافتن كنايه است از جدا كردن آنچه براى آفرينش آدمى شايانست از هر دو ماده و از هر دو آنچه در آفرينش آدمى بى‌اثر بوده پاشيده تا مايه موجودات ديگر باشد.

اينكه گفته: وانگه هر دو گل آميخته شدند كه در هر دو دست بودند يا آنچه پاشيده و نپاشيده بود.

پس حب سرشت مؤمن است كه خود يك بطن از آيه است و براى تفسير مراد از شكافتن بيرون كردن هر كدام آنهاست از ديگرى يا جدا كردن آنها از ديگرى و يا آفرينش آنها.

بخاطر اينكه او دور شد ... در قاموس گفته «نوى» هم بمعنى دورى آمده مانند نأى، و آيه در سوره الانعام آيه 95 چنين است: راستى خدا شكافنده دانه و هسته است در مجمع البيان (ج 4 ص 338) گفته: شكافنده دانه خشك مرده است و از آن گياه بر آيد و شكافنده هسته خشكيده است و از آن نخل خرما و درخت بدر آيد و بقولى يعنى آفريننده دانه و هسته است و مبتكر آنها، و بقولى مقصود همان شكافى است كه در شكم دانه و هسته است و از شگفتيهاى قدرت خدا است كه راستا و يك نواخت است.

بر آرد زنده از مرده و بر آورنده مرده است از زنده كه گياه خرم تازه سبز را از دانه خشكيده بر ارد و دانه خشكيده را از گياه زنده نامى از زجاج است و عرب درخت‌