بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 71

قربانت خدا عز و جل سرشت مؤمن را از چه آفريده؟ فرمود: از سرشت پيغمبران و هرگز پليد نگردد.

بيان يعنى بكفر و شرك آلوده نشود و گرچه به گناه آلوده گردد و با توبه و شفاعت و رحمت پروردگار تعالى پاك شود و بقولى يعنى آلوده دنياپرستى نشود تا آنجا كه از آخرت بماند.

14- كافى (ج 2: 5) بسندش از صالح بن سهل كه بامام صادق7گفتم: مؤمنان از سرشت پيمبرانند؟ فرمود: آرى.

بيان: يعنى از باقيمانده سرشت آنان.

15- كافى (ج 2: 6) بسندش از امام باقر7كه اگر مردم آغاز آفرينش را ميدانستند دو تا با هم اختلاف نميكردند.

راستى خدا عز و جل پيش از آفرينش خلق فرمود «باش آب شيرين و گوارا تا آفرينم از تو بهشتم و فرمانبرانم را و باش شور و تلخ تا آفرينم دوزخم را و نافرمانانم را وانگه آنها را فرمود تا در آميختند و از اين رو مؤمن كافر آرد و كافر فرزند مؤمن، و آنگه خاكى از صفحه زمين بر گرفت و آن را سخت ماليد و سائيد و ناگاه آنان مانند مورچه بجنبش آمدند، و باصحاب يمين فرمود: بسلامتى بسوى بهشت و باصحاب شمال فرمود: بسوى دوزخ و باك ندارم، و آنكه فرمود: آتشى را تا افروخته شد و باصحاب شمال فرمود: در آن درآئيد و از آن ترسيدند و باصحاب يمين فرمود در آن درآئيد و در آمدند و بدان آتش فرمود سرد و سلامت باش و سرد و سلامت شد. و اصحاب شمال گفتند: پروردگارا از ما بازگير فرمود: «از شما باز گرفتم پس بآتش در آئيد» و رفتند در بر آن و از آن ترسيدند در آنجا بود كه طاعت و معصيت ثبت شد و نتوانند اين فرمانبران از نافرمانان شوند و نه آنان از اينان گردند.

تبيين: دو تن اختلاف نكردند در باره استطاعت و جبر و اختيار يا در باره امور دين زيرا فهم و آمادگى و سرشت آنان اختلاف دارد و در اين صورت در باره رهنمائى‌


صفحه 72

مردم پر تلاش نميكردند.

باش آب گوارا و شيرين: فرمان ايجاد است، يا ضرب المثل براى دانش خداى تعالى باختلاف مايه وجود مردم و آمادگى آنان و سرانجامشان ... در قاموس گفته: در مورچه است كه خرد باشد و ريز كه 100 شماره آن برابر يك دانه جو ...

سيد رضى در نهج البلاغه گويد: بسندى از مالك بن دحيه كه نزد على7بوديم و اختلاف مردم با هم مذاكره شد و فرمود: آغاز سرشت مردم ميانشان جدائى افكنده براى آنكه آنان تيكه‌اى از شوره‌زار زمين و شيرين آن بودند و از ناهموار و هموارش و آنان باندازه نزديك بودن خاكشان بهم با هم نزديك باشند و باندازه دورى آن از هم با هم تفاوت دارند آنكه پر سيراب است كم خرد است و آنكه دراز بالا است كوتاه همت است، و خوش كار زشت منظر است، كم ژرف پر جستجو است و خوش طبع زشت كشش است و آنكه دل پر جوش دارد خردش پراكنده است، تيز زبان دل آهنين دارد.

ابن قيم در شرح نهج البلاغه ص 419 (چاپ قديم ايران) در شرح قول آن حضرت:

همانا جدائى انداخته ميانشان الخ گفته:

يعنى توافق در صورت و اخلاق پيرو نزديكى بودن سرشت آنها است و نزديك بودن مباديش كه هموار و ناهموار و شور و شيرين باشند و تفاوت در آنها بر اثر تفاوت مبادى نامبرده آنهاست.

اهل تأويل گفتند: مبادى سرشت كنايه است از اجزاء عناصر كه مايه مركبات مزاج دارند و شوره‌زار كنايه است از گرم و خشك و شيرين از گرم‌تر و هموار از سردتر و ناهموار از سرد خشك- پايان.

و گويم: دور نيست كه آب شيرين همان دواعى خدا داده باشد براى كار خوب و بد كه خرد و نفس ملكوتيند و آب شور مخالف و جلوگير آن باشد و وادار كن بشهوات پست و كاميابى تن و آنچه در آن بار شده از دواعى شهوت و آميختن آنها تركيب آنها است در آدمى.


صفحه 73

اينكه فرمود از تو آفرينم يعنى براى تو هست بهشت و فرمانبرانم زيرا اگر آدمى خيرخواه نباشد آفريدن بهشت سودى ندارد و كسى سزاوار آن نگردد و كسى فرمانبر خدا نشود و همين معنا را دارد «دوزخم را از تو آفريدم» زيرا اگر آدمى بد خواهى نداشته باشد كسى نافرمانى خدا نكند و نيازى بدوزخ نيست براى جلوگيرى از بدكاريها، وانگه براى اظهار احاطه دانش او بدان چه هر فردى خواهد كرد بفرشته‌ها كه لطفى باشد بدانها و هم بآدميزاده‌ها پس از اخبار رسولان بدانها آنان را چون مورچه ساخته و مؤمن آينده‌شان را از مخالفانشان تميز داده با آزمايش رفتن در آتش ابدانند پيش از تكليف در عالم جسمانى كه آنچه از آنها است مطابق واقع است و در آنجا طاعت و گناه ثبت شد و فرشته‌ها فرمانبر و نافرمان را شناختند و در دفترها موافق دانش خدا ثبت شد.

و از اين آميزش شد كه مؤمن فرزند كافر آرد و كافر مؤمن، يعنى از اينكه آدمى مايه خوبى و بدى هر دو را دارد بينى كه پدر بدنبال خرد و خير خواهى رود و شهوت كش و از نيكان شود و پسر دنبال هوس و دلخواه رود و آنها را بر خرد چيره سازد و از بدان گردد با اينكه پر بهم وابسته‌اند و پدر و پسرند.

و اينكه فرمود: و نتوانند اينان، يعنى خلاف آنچه خدا در باره آنها دانسته نشود ولى آن را باختيار و خواست و توان خود كنند نه بزور، اين احتمال در خاطرم آمد و خدا اسرار گفتار امامان را:داند.

يك تأويل‌چى گفته: ماده را يك بار آب خوانده و يك بار تربت چه كه هر دو شكل پذير و در سرشت آدمى شريكند و در تركيب آفرينش او، اديم الارض روى زمين است و گويا كنايه از گياه و مايه‌هاى خوراك آدمى است كه نطفه از آن برآيد يا بدان پرورده شود و مالش آن گويا آميختن آنست تا از آن مزاج پديد گردد و آماده زندگى شود و بمورچه خرد از نژاد آدم تعبير كرد كه مانند او با همه خردى حس و جنبش‌


صفحه 74

دارد و با شعور است و اين خطاب در عالم امر است و چون ملك و ملكوت بخوبى با هم پيوسته‌اند و پايدارى عالم ملك بملكوتست روا باشد بستن ماده بدان گرچه عالم امر ماده ندارد و فراهم بودن همه در بر خدا براى اينست كه اجسام زمانيه با هم در عالم امر نمو دارند گرچه در عالم جدا و پهن و تدريجى باشند.

و بود آنها در عالم امر هستى ملكوتى ظلى است كه از وجود خلقى جسمانى بر گرفته شده و همان صورت دانش خدا است بدانها كه در حديث ديگر تعبير به ظلال شدند.

و فرمان خدا بآنها برفتن بهشت يا دوزخ راهنمائى آنها است براه هر دو وانگه توفيق يا خذلان وى در باره آنان و بسا مقصود از آتش افروخته همان تكاليف شرعيه و تحصيل شناخت دلگداز است كه سخت است انجام آن.

و بازگشت اصحاب شمال از راه اطاعت است كه در برابر غلبه شهوت خلاف و گناه زير بارش نروند چنانچه گويند «پروردگارا شقاوت ما بر ما چيره شد و بوديم مردمى گمراه 107- المؤمنون»- پايان.

و بسا پديد آوردن اين تاويلها در اخبار گستاخى باشد بر خدا و رسولش و امامان نيك:جز كه از راه احتمال باشد پس از درستى مقدماتى كه پايه اين سخنها است و برهان تعيينى ندارند بلكه برخى از آنها مخالف مقررات دين مبين است.

16- در كافى (ج 2 ص 7): بسندش از امام صادق7كه چون خدا عز و جل خواست آدم را آفريند آب را بر خاك روان كرد و سپس مشتى از آن بر گرفت و آن را ماليد وانگه بدست خود او پخش كرد و آنگه در پاشيد و بناگاه بجنبش در آمدند و آنگه آتشى براشان بر آورد و اهل شمال را فرمود: در آن در آيند و بسوى آن شدند و از آن هراس كردند و در آن در نيامدند و آنگه بدست راستيها فرمود: در آن در آيند و رفتند و در آمدند و خدا بآتش فرمان داد تا بر آنها سرد و سلامت شد، و چون دست چپيها آن را ديدند گفتند پروردگارا بازگشت ده ما را و خدا آنها را باز گرداند بفرمانش‌


صفحه 75

و فرمود در آن در آئيد و رفتند و بر سر آن ماندند و در آن در نيامدند وانگه همه را به گل باز گرداند و از آن آدم را آفريد، امام صادق7فرمود: نتوانند اين دست راستيها از آن دست چپيها شوند و نه آنها از اينها، فرمود ميدانند كه رسول خدا6نخست كسى بود كه در آن آتش اندر شد، و آنست تفسير قول خدا عز و جل: بگو اگر خداى رحمان را فرزندى بود من نخست پرستنده بودم (81- الزخرف).

بيان: ميدانند مقصود علماى اهل بيت باشند، بگو اگر خدا را تا آخر آيه در باره آن چند تأويل گذشت (رجوع كن به ج 3- اين چاپ ص 256).

1- من نخست پرستنده‌ام از شماها چون پيغمبر6داناتر بود بخدا و آنچه او را شايد و نشايد و ببزرگداشت آنچه بايد اولى بود و بزرگداشت فرزند حق بزرگداشت پدر است، و اين را بايست نباشد كه فرزند داشتن خدا و پرستش آن فرزند شدنى باشد و نانشد نيست بدنبال ناشدنى ديگر.

2- اگر او را فرزنديست بگمان شما من نخست پرستنده‌هاى خدايم كه يكتا پرست و منكر گفته شمايند.

3- من نخست نفرت كن از آن فرزندم يا از اينكه خدا را فرزندى باشد چون (عبد) بمعنى شدت نفرت هم آمده.

4- نيست خدا را فرزند (ما نافيه) و من سر يكتا پرستان مكه‌ام، و خبر بتفسير يكم توجه دارد و بيان اينكه پيغمبر بهر نيكى و فرمانبرى خدا پيشتاز بود و برفتن در آتش بفرمان او هم پيش تاز بود.

17- كافى (ج 2: 10) بسندش از امام باقر7كه خدا عز و جل خلق را آفريد و هر كه را دوست داشت از مايه‌اى كه دوست داشت آفريد و آن سرشت بهشت بود و هر كه را ناخواه بود از آنچه ناخواهش بود آفريد و آن سرشت دوزخ بود وانگه آنان را در ظلال فرستاد، گفتم: ظلال چيست؟ فرمود: در برابر خورشيد سايه خود را نديدى كه چيزى نمايد و چيزى نباشد.


صفحه 76

و آيا پيغمبر آن را بدانها گسيل داشت كه آنها را بخداى عز و جل بخوانند و آنست كه فرمود (87- الزخرف) و اگرشان بپرسى چه كسى آنها را آفريده البته گويند خدا، وانگه آنان را خواندند كه اقرار كنند به پيمبران و برخى نكردند وانگه آنها را خواندند باقرار بر ولايت ما و بخدا هر كه را خدا دوست داشت اقرار كرد و هر كه را بد داشت انكار كرد. كه فرموده (74- يونس) باور نخواهند كرد آنچه را در پيش دروغ شمردند وانگه امام باقر فرمود: دروغ شمردن آنجا بوده.

بيان: گويم مى‌شود آن را تأويل كرد كه چون خدا هنگام آفرينش ميدانست كه آنها شقى ميشوند و آنها را بد داشت گويا آنان را از مايه مبغوض خود آفريد و بسا اشاره باشد باختلاف استعداد آنان در پذيرش حق و مراد از ظلال يا علم ارواح است يا عالم مثال كه روح مجرد باشد يا جسم لطيف كه بسايه مانند كرده كه لطيف است و يا آنكه دنبال جسم سايه دار است و بتفسير عالم مثال روشن است.

و بقولى اينكه فرموده و چيزى نباشد يعنى زندگى و تكليف در آن هنگام اثرى در ثواب و عقاب ندارند مانند كارهاى خواب و پاينده نباشند بلكه نمونه و نمايش زندگى و تكليف در عالم تنند و از اين رو وجود ذهنى و تصوير را وجود ظلى خوانند چون اثر و حكمى ندارد، و بقولى مى‌شود كه عالم ذر باشد و آن جدا است از عالم اجساد و نموديست از اين عالم و از آن نيست و بسايه ماند در برابر آن يا آنكه عالم ارواح است كه على7در يك خطبه خود فرموده: هلا نژاد شاخه‌هايند و من درخت آنهايم، و درخت تنومند و من ساقه آنم و راستش من نسبت با همدم چون پرتوم از پرتو همه ظلالى بوديم زير عرش پيش از (آفرينش) آدميان و پيش از آفرينش سرشتى كه بشر از آن آفريده شد، نمونه‌هائى بوديم تهى از ماده نه اجسامى ناميه.

البته گويند خدا ما را آفريده و اين تراوش همان اقرار در پيمان ستانى نخست است.

فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا- آيه در سوره اعراف (101) چنين است اين آباديها است‌


صفحه 77

كه داستان آنها را براى تو گزارش داديم و آمد براشان رسولانشان از اين پيش با معجزه‌ها و نگرويدند بدان چه از اين پيش دروغ شمرده بودند چنين مهر نهاده خدا بر دل كافرها و تغيير عبارت يا از سهو نسخه نويسانست يا نقل بمعنى شده.

بيضاوى گفته: نگرويدند هنگام معجزه‌ها كه ديدند بدان چه از آن پيش دروغ دانستند يعنى پيش از آمدن رسولان بلكه بر تكذيب پايدارى كردند يا اينكه تا آخر عمر، باور نكردند آنچه را از اول تكذيب كردند هنگام آمدن رسولان و دعوت طولانى رسولان در آنها اثر نكرد و نه معجزات پياپى آنان ...

18- كافى (ج 2 ص 12): بسندش از ابى بصير كه بامام صادق7گفتم:

چگونه پاسخ گفتند با اينكه ذره بودند؟ فرمود خدا آن نيرو را بدانها داد كه پاسخ پرسش او را توانند يعنى در عالم ميثاق.

بيان: در هر ذره خرد و ابزار شنيدن گويائى نهاد و هر كه آيه را بمثلى زدن تفسير كرده گفته مقصود از خبر اين است كه آنها را طورى ساخت كه چون در عالم ابدان پرستش شوند بزبان خود پاسخ گويند و آن دور از باور است.

19- تفسير عياشى (ج 2 ص 41) از اصبغ بن نباته كه ابن كواء نزد على7آمد و گفت يا امير المؤمنين بمن بگو آيا خدا تبارك و تعالى با يك آدميزاده پيش از موسى سخن گفته؟ فرمود: خدا با همه خلقش از نيك و بد سخن گفته و بدو پاسخ دادند و اين سخن بر ابن كواء گران آمد و آن را نفهميد و گفت يا على چگونه بوده است آن؟ فرمود: نخواندى قرآن را كه خدا به پيغمبرت فرمايد (171- الاعراف) و چون بر گرفت پروردگارت از آدميزادگان از پشت آنها نژادشان را و گواهشان گرفت بر خود كه آيا نباشم پروردگار شما گفتند چرا، و سخن خود را بدانها شنوانيد و بدو پاسخ هم دادند چنانچه در كلام خدا ميشنوى اى پسر كواء گفتند: آرى و فرمود:

منم كه نيست شايان پرستشى جز من و منم رحمان و بخشنده پس اعتراف كردند به طاعت و ربوبيت و رسولان و پيغمبران و اوصياء ممتاز شدند و خلق را بطاعتشان فرمان‌


صفحه 78

داد و در ميثاق بدان اعتراف كردند و فرشته‌ها گفتند اى آدميزادگان ما گواه بر شما هستيم تا روز رستاخيز تا نگوئيد راستى كه ما از آن بى‌خبر بوديم.

20- عياشى (ج 2 ص 42) از ابى بصير كه گفتم بامام صادق7بمن بگو از ند چون گواهشان گرفت بر خودشان كه آيا نباشم پروردگارتان؟ گفتند: چرا بخدا و برخى در درون داشتند جز آنچه اظهار كرده آيا چگونه دانستند گفته را چون كه بدانها گفته شد: آيا نيستم پروردگارتان فرمود: خدا بدانها داد آنچه را بايد كه چون سرشان پاسخ گويندش.

21- عياشى (ج 2 ص 40) از ابى بصير در باره قول خدا «آيا نيستم پروردگارتان گفتند: چرا) گفتم: با زبانشان گفتند؟ فرمود: آرى و با دلشان هم گفتند، گفتم آن روز چه بودند؟ فرمود: كه ساخت در آنان آنچه بسش بود.

22- در كتابى يافتم: بسندى از ابى اسحاق ليثى كه بامام باقر7گفتم:

يا ابن رسول اللَّه بمن بگو شيعه مؤمن امير مؤمنان چون بالغ و كامل شود در معرفت آيا زنا كند؟ فرمود: نه، گفتم: لواط كند؟ فرمود: نه، گفتم: بدزدد؟ فرمود نه، گفتم مينوشد؟ فرمود: نه، گفتم: گناهى كند؟ فرمود: نه.

راوى گفت: من گيج شدم از آن و بسيار اندر شگفت شدم گفتم: يا ابن رسول اللَّه من از شيعه‌هاى امير مؤمنان و از دوستان شما بشناسم كسى را كه مى‌نوشد و ربا خورد و زنا و لواط كند و بنماز و زكات و روزه و حج و جهاد و هر راه خيرى سست انگار است تا آنجا كه برادر مؤمنش براى اندك نيازى بدو آيد و آن را بر نياورد، اين چگونه مى‌شود؟ يا ابن رسول اللَّه گفت: امام لبخندى زد و فرمود: اى ابا اسحاق چيزى ديگر دارى بگوئى جز آنچه گفتى؟ گفتم: آرى يا ابن رسول اللَّه و من يابم ناصبى را كه شكى ندارم در كفرش از همه اين كارها پارسائى ورزد، نه مى را روا داند و نه يك درهم مال مسلمان را، و سستى نكند در نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و بانجام حوائج مسلمانان برپا خيزد براى خدا و در راه خدا چگونه است اين و چرا چنين؟