بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 139

با قناعت نعمت‌هاى بزرگ خدا به‌چشم مى‌آيد و بزرگ شمرده مى‌شود. شخص قانع به‌جاى ناخشنودى و پريشانى، رضايت از خدا و شادمانى از زندگى را احساس مى‌كند؛ چنانكه امام على (ع) مى‌فرمايد:

قناعت سرفصل شادكامى و رضايت است.[1]

چون فرد داشته‌ها و يافته‌هايش را هدايايى از سوى خدا مى‌داند، هر نعمت بهظاهر ساده و اندكى در نظر او عظمت مى‌يابد. درواقع مقدار نعمت‌ها و برخوردارى‌ها سطح لذت را ارتقا نمى‌دهد، بلكه چگونگى برخورد با نعمت‌هاست كه كامروايى و بهره‌مندى از آنها را رقم مى‌زند. امام على (ع) فرمود:

شكرگزارترين مردم قانع‌ترين آنها، و ناسپاس‌ترين فرد در برابر نعمت‌ها آزمندترين آنهاست.[2]

قناعت ارزش نعمت‌هايى را كه انسان از آن برخوردار است، به او مى‌نماياند و نيازهاى موهوم و وسوسه‌هاى حرص‌برانگيز را مى‌زدايد. خداوند به حضرت داود (ع) وحى فرمود:

بى‌نيازى را در قناعت قرار دادم، ولى مردم آن را در ثروت مى‌جويند و نمى‌يابند.[3]

بى‌ترديد اهل قناعت كه نياز خود را محدود كرده‌اند، زمينه ذلت و خفت خود را از ميان برده‌اند؛ چنانكه در روايتى آمده است:

كسي كه قناعت ورزد، از خوارى تقاضا بى‌نياز مى‌شود.[4]

آنها به‌واقع بهره مقدر خدا را شادمان و خرسند برمى‌گيرند و بيش از آن را نمى‌طلبند. در روايتى مى‌خوانيم:

كسي كه به سهمي كه خدا برايش قرار داده بسنده كند، از آفريدگان بى‌نياز مى‌شود.[5]

[1]- القنوع عنوان الرضا.( همان، ح 8977.)

[2]- اشكر الناس اقنعهم و اكفرهم للنعم أجشعهم.( محمد بن محمد مفيد، الارشاد، ج 1، ص 304.)

[3]- وضعت الغنى فى القناعه و هم يطلبونه فى كثره المال فلايجدونه.( ابن‌فهد حلى، عده الداعى و نجاح الساعى، ص 179.)

[4]- من قنع كفى مذلة الطلب.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 9021.)

[5]- من قنع بقسم الله استغنى عن الخلق.( همان، ح 9059.)


صفحه 140

بنابراين آنها به درخواست از مردم نيازى ندارند و عزت‌مندانه در كنار آنها زندگى مى‌كنند، بى‌آنكه به دارايى و توانايى آنها چشم بدوزند.

كسي كه قناعت‌پيشه است، قطعاً عزت‌مند است.[1]

امام حسين (ع) فرمود: «كسي كه به‌اندازه مى‌خواهد، بيهوده خود را به سختى و رنج نمى‌اندازد»، بلكه آسوده و به‌اندازه كار مى‌كند و با شوق كامل نيز آن را پى مى‌گيرد.

همچنين تقويت روحيه قناعت، در غلبه بر نفس و مهار آن تأثير بسزايى دارد. كسي كه بتواند قناعت را در خود تحقق بخشد، زمام نفس را در دست مى‌گيرد و به سهولت مى‌تواند ديگر امور خود را سامان بخشد.[2]چنانكه مى‌دانيم، دنيا رأس همه خطايا و حرص و طمع نيز ريشه دنياجويى است. بى‌گمان با قناعت است كه رابطه با دنيا مى‌گسلد و عقل بر هوس‌ها غلبه مى‌يابد. از آثار اخروى قناعت نيز سبكى حساب است. رسول خدا (ص) مى‌فرمايد:

به آنچه داده شده‌اى، قانع باش تا حساب بر تو سهل و سبك گردد.[3]

آنكه با معاش اندكى از خدا راضى مى‌شود، خدا هم به عمل ناچيز او رضايت مى‌دهد.[4]

راهكارها

يكى از راه‌هاى اثربخش دست‌يابى به مكارم اخلاقي كه به‌ويژه در قناعت برآن تأكيد رفته، تحميل به نفس است. امام على (ع) فرمود:

كسي كه خود را به قناعت بزند، يا قناعت را به خود تحميل كند، قانع مى‌شود.[5]

رفتار بر روح تأثير مى‌نهد، همان‌گونه كه روحيات نيز در ظاهر و رفتار جلوه‌گر مى‌شود.

[1]- قد عز من قنع.( همان، ح 9018.)

[2]- اعون شي‌ء على صلاح النفس القناعه.( همان، ح 8984.)

[3]- اقنع بما أوتيته يخف عليك الحساب.( حسن بن محمد ديلمى، اعلام الدين فى صفات المؤمنين، ص 344.)

[4]- من رضى من الله باليسير من المعاش رضى الله منه باليسير من العمل.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 138.)

[5]- من تقنّع قنع.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 9083.)


صفحه 141

بنابراين رفتار قناعت‌ورزانه اگرچه از روى تكلف و تحميل باشد، به‌تدريج منش فرد را تغيير مى‌دهد.

روش ديگر جايگزينى است. هرگاه خواسته‌هاى ديگر را به‌جاى خواسته‌هاى دنيوى بنشانيم، قناعت نيز آسان مى‌گردد. در روايتى چنين آمده است:

كسي كه به نعمت‌هاى زندگى آخرت روى آورد، به اندكى از دنيا قناعت مى‌ورزد.[1]

هنگامى كه انسان به نعمت‌هاى برتر و پايدار آخرت مى‌انديشد، هوس بهره‌مندى از دنيا در دلش فرو مى‌كاهد و در وجودش اشتياق به زندگى پاك و پايدارِ پس از مرگ شعله مى‌كشد. در اين حال دنيا با همه زيبايى و فريبندگى رنگ مى‌بازد و از نظر مى‌افتد.

ريشه قناعت، عفت و خوددارى است. كسي كه مى‌تواند شهوات و خواسته‌هاى نفسانى خويش را لجام زند، نيازمندى كمترى احساس مى‌كند. بنابراين براى رسيدن به قناعت مى‌بايد «عفت» را تقويت نمود. از اين‌رو، هرچه شخص در برابر خواسته‌هايش آرام‌تر و خوددارتر باشد، نسبت به دارايى‌هاى اين جهانى قانع‌تر خواهد بود:

قناعت و بسندگى به اندازه عفت است.[2]

يكى از موانع اساسى قناعت‌ورزى، ارتباط و نشست و برخاست با افراد پرخرج است. هم‌نشينى با ثروتمندانِ شادخوار سبب كوچك شمردن نعمت‌ها مى‌شود و محدوده نيازهاى فرد را مى‌گسترد. بنابراين بهتر است چنين روابطى محدود گردد و اگر هم به سبب ملاحظاتى (مانند ضرورت صله‌رحم) ممكن نباشد، براى جبران آن بايد با مستمندان و محرومان ارتباط بيشترى يافت.

نكته ديگر اينكه حرص‌ورزى و احساس نياز نوعاً به‌جهت ترس از آينده و نيازهاى فرداست تا مبادا در روزگار پيرييا بر اثر رويدادى خاص مشكلى پديد نيايد. در اين موارد بايد دانست روزى هر روز براى همان روز قرار داده شده و خدايي كه رزق آفريدگان را تا به امروز

[1]- من رغب فى نعيم الآخره قنع بيسير الدنيا.( همان، ح 2673.)

[2]- على قدر العفه تكون القناعه.( همان، ح 9068.)


صفحه 142

رسانده، از اين پس نيز آنها را رها نخواهد كرد. بنابراين اگر آدمى به اندازه توان خود بكوشد، روزى‌اش به‌موقع خواهد رسيد و لازم نيست خود را از لذت و آرامش قناعت و بركت شكرگزارى محروم كند و به رنج حرص‌ورزى و اندوه زياده‌خواهى تن دهد.

غم روزى فردا را مخور؛[1]زيرا خداى متعال در هر روز تازه‌اى آنچه براى تو مقدر است، به تو مى‌دهد.[2]

پرسش‌

1. ضرورت خودشناسى را از منظر اسلام تبيين نماييد.

2. چه رابطه‌اى بين معرفت نفس و خداشناسى وجود دارد؟

3. خودآگاهى را توضيح دهيد و موانع آن را برشمريد.

4. مديريت نفس را تعريف كنيد و بنيان نماييد چه نكاتى را بايد در مديريت نفس مطمح‌نظر داشت؟

5. تقوا را تعريف و اقسام آن را بيان كنيد.

6. راه‌هاى مؤثر در كسب مكارم اخلاق كدام‌اند؟

براى تأمل و پژوهش‌

1. درباره نقش خودشناسى در پرورش فضايل اخلاقى تحقيق كنيد.

2. اگر قناعت موجب اكتفا به اندازه حاجت و مانع تلاش براى تحصيل ثروت بيشتر باشد، آيا مانعى براى رشد، شكوفايى و توليد بيشتر در جامعه نيست و در فرايند بالندگى و توسعه اجتماعى سبب عقب‌ماندگى كشورهاى اسلامى نمى‌گردد؟

[1]- لا يهمنك رزق غد.( محمد بن على بنبابويه‌قمى، كمال الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 400.)

[2]- ان الله تعالى سيوتيك فى كل غد جديد ما قسم لك.( نهج‌البلاغه، حكمت 379.)


صفحه 143

فصل نهم: رابطه ايده‌آل با خود (اخلاق فردى حداكثرى)


صفحه 144


صفحه 145

اهداف‌

از دانشجو انتظار مى‌رود پس از فراگيرى اين فصل:

1. ضمن آشنايى با معناى حكمت و پاره‌اى از نشانه‌هاى آن، راه رسيدن به حكمت را دريابد.

2. با شناخت فوايد حكمت و موانع آن، پيش‌نيازهاى شناختى و انگيزشى آن را تأمين كند.

3. معناى عزت و كرامت نفس حقيقى را بشناسد و ضمن آشنايى با معيار تحصيل عزت نفس، از آن در تقويت كرامت نفس بهره گيرد.

4. با فضيلت عفت آشنا شود و راه‌هاى رسيدن به آن را بياموزد.

5. تفاوت‌ها و نيازهاى زن و مرد را بشناسد و اهميت سامان‌دهى غريزه جنسى را دريابد.

6. به جايگاه ويژه خود در هستى و همچنين به ارج و مقام انسان عزتمند در ميان مردم و تأثيراتي كه اين افراد بر ديگران مى‌گذارند، پيبرد.

7. از تأثيرات عفت بر شخصيت و آفات و تهديدهاى آن آگاهي يابد.

الف) حكمت‌

حكمت به معناى دانايى و فرزانگى است. دانشمندان اخلاق حكمت را دانايى تبديل شده به توانايى دانسته. درك و شناختي كه انسان را بر عمل كردن به بهترين شكل ممكن قادر مى‌سازد و همچنين توانمندى عقل در هدايت و مهار نيروى شهوت و غضب را حكمت گويند؛


صفحه 146

چنانكه‌ در روايتى مى‌خوانيم:

حكمت و شهوت در يك قلب با هم جمع نمى‌شوند.[1]

حكمت و عقل با يكديگر در تلازم‌اند. حكيم كسى است كه از روى خرد (نه از سر هوس) و با توجيه كامل (نه بى‌دليل) كارى انجام مى‌دهد و به همين جهت كار او محكم است. عقل نيز دو كاربرد دارد: يكى عقل نظريكه بر انديشه و قوه شناخت اطلاق مى‌شود و ديگرى عقل عملي كه همان به‌كارگيرى انديشه و يافته‌هاست. بنابراين هركس خلاف دانسته خود عمل مى‌كند، كارى خلاف عقل كرده و عاقل نيست. جهل نيز در برابر عقل و داراى دو معناست: يكى نداشتن آگاهى و ديگرى بى‌اثر گذاردن آن.[2]

از نشانه‌هاى حكمت اين است كه گفته‌ها با آرمان و انديشه، مخالف نباشد و گفتار و كردار نيز ناسازگار نباشد و آنچه نمى‌دانى، به زبان نياورى.[3]

با عمل و طهارت روح، نور حكمت در جان انسان تقويت مى‌گردد و دل را سرشار مى‌سازد. وقتى وارستگى و طهارت روح بيشتر شود، انديشه بشرى به دانش الاهى متصل مى‌گردد و علم خدا در خرد انسان جريان مى‌يابد و حكمت آشكار مى‌شود.[4]حكمتِ ايمانى دست در دست صفات عالى الاهى- انسانى، روح را متعالى مى‌سازد و نفيس‌ترين صورت را براى فرد پديد مى‌آورد.[5]

دانايى با پيوستن به عمل مى‌بالد و توانا مى‌شود. هرچه عمل بهتر شود، دانايى مؤثرتر و ژرف‌تر مى‌گردد. بدين‌سان، حكمت محصول روش زندگى و خوب زيستن است. حكمت،

[1]- لاتسكن الحكمةُ قلباً مع شهوه.( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 609.)

[2]- در اين گفتارِ امام على( ع) جهل در معناى دوم به كار رفته است:« رب عالم قد قتله جهله.»( نهج‌البلاغه، حكمت 107.)

[3]- من الحكمه أن ... لايخالف لسانُك قلبك و لاقولك فعلك و لاتتكلم فيما لاتعلم ....( عبدالواحد تميمى‌آمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 638.)

[4]- من خزائن الغيب تظهر الحكمه.( همان، ح 607.)

[5]- الحكماء أشرف الناس أنفساً و أكثرهم صبراً و أسرعهم عفواً و أوسعهم أخلاقاً.( همان، ح 628.)