براي كسب صفت عفت- مانند ديگر صفات- بايد به لطف الاهى چشم دوخت. يوسف جوان در آن آزمايش دشوار، حضور خدا و ربوبيت و نعمت او را در نظر آورد و با تمام وجود به دامان عنايت او پناه برد: « [يوسف] گفت: پناه بر خدا! او آقاى من است [و] به من جاى نيكو داده است.»[1]
بنابراين توجه به خدا عامل بازدارنده از گناه است. از سويى اگر امداد الاهي نيز نباشد، احتمال لغزش بيشتر مىشود و غفلت از ياد خدا، خود زمينه ارتكاب گناه مىگردد.
عشقهاى اسارتآور و عموماً نافرجام معمولًا بهتدريج و با مراوده و ارتباط مستمر شكل مىگيرد. گناهان بزرگ حاصل نرمشهاست. اگر دختران و پسران نامحرم در برابر يكديگر از خود نرمش نشان ندهند، آرام آرام باب گفتگوها باز نمىشود و مردان نيز تحريك نمىگردند و بدينسان اجتماع از بسيارى از آفات در امان مىماند. اميرمؤمنان (ع) در اين بيان تفاوت رفتارى زن و مرد را گوشزد كرده و تكبر را براى زنان مطلوب دانسته است:
نيكوترين خوى زنان زشتترين خوى مردان است: تكبر، ترس و بخل ورزيدن. پس چون زن تكبر ورزد و به خويش نازد، رخصت ندهد كه كسى به او دست دراز كند، و چون بخيل باشد، مال خود و مال شوهرش را نگاه دارد، و چون ترسان بود، از هرچه بدو روى آرد، ايمن گردد.[2]
به بيان شهيد مطهرى، داشتن صفات تكبر و ترس و بخل براى زن پسنديده نيست، بلكه از زن انتظار مىرود در عين تواضع و شجاعت، در مقابل نامحرم از خود رفتار متكبرانه نشان دهد و مانند آنان كه مىترسند، رفتار كند. همچنين امام صادق (ع) فرمود:
پيامبر اكرم بر زنان سلام مىكرد و آنان جواب سلام او را مىدادند. امام على (ع) نيز بر زنان سلام مىكرد، اما دوست نداشت كه بر زنان جوان سلام كند و مىفرمود كه مىترسم كه از صداى زنان منفعل شوم ....[3]
[1]-« قَالَ مَعَاذَ اللهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ.»( يوسف( 12): 23.)
[2]- خِيارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ الزَّهْوُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ فَإِذَا كانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةًلَمْ تُمَكنْ مِنْ نَفْسِهَا وَ إِذَا كانَتْ بَخِيلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا وَ إِذَا كانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ كلِ شَيءٍ يعْرِضُ لَهَا.( نهجالبلاغه، حكمت 234.)
[3]- كانَ رَسُولُ اللهِ( ص) يسَلِّمُ عَلَي النِّسَاءِ وَ يرْدُدْنَوَ كانَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ( ع) يسَلِّمُ عَلَي النِّسَاءِ وَ كانَ يكرَهُ أَنْ يسَلِّمَ عَلَي الشابّةمِنْهُنَّ وَ يقُولُ أَتَخَوَّفُ أَنْ يعْجِبَنِي صَوْتُهَا ....( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 648.)
از اين روايت كوتاه اهميت كنترل روابط دختر و پسر- حتى در حد ارتباط گفتارى- بهخوبى آشكار مىشود. بنابراين اگر عفت ورزيم، بهتدريج هوسها فرومىخوابد و وسوسهها رنگ مىبازد. امام على (ع) در دو روايت فرمود:
عفت شهوت را ناتوان مىكند.[1]به كمك عفت با قدرت شهوت مقابله كنيد.[2]
پرسش
1. حكمت از نظر لغوى و اصطلاحى به چه معناست؟ رابطه آن را با عقل تبيين كنيد.
2. زمينههاى جسمى و روحى مؤثر در تحصيل حكمت كداماند؟
3. نشانههاى حكمت را برشمريد و بيان كنيد حكمت در شخصيت انسان چه تأثيرى دارد؟
4. عزت به چه معناست و شخص عزيز چه ويژگىهايى دارد؟
5. به برخى از آثار و فوايد عزتمندى اشاره كنيد.
6. راهكارهاى عملى براى رسيدن به عزتمندى چيست؟
7. فضيلت عفت چگونه بهدست مىآيد و انسان عفيف داراى چه ويژگىهايى است؟
8. با توجه به معناى عفت، ضرورت ساماندهى غريزه جنسى را تبيين كنيد.
9. تفاوتهاى زن و مرد چگونه منجر به تفاوت مصداق عفت در آن دو مىشود؟
10. مهار تمايلات جنسى، در تعادل روانى و آرامش جوانان چه تأثيرى دارد؟
براى تأمل و پژوهش
1. حكمت در اصطلاح علما و حكمت در اصطلاح منابع دينى چه ارتباطى با هم دارند؟
2. با توجه به نقش عفاف در ارتقاى ارزش و منزلت انسان و همچنين تأثير آن در سلامت فكرى و معنوى افراد جامعه، چه راهكارهايى براى نهادينه كردن عفاف در جامعه پيشنهاد مىكنيد؟
3. درباره پيامدهاى جسمى، روانى و اخلاقى رواج بىعفتى تحقيق كنيد.
4. حرمت خود در اصطلاح روانشناسى با عزت نفس و كرامت در روايات چه ارتباطى دارد؟
[1]- العفة تُضعِّف الشّهوة.( عبدالواحد تميمىآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ح 5421.)
[2]- ضادّوا الشّرَهَ بالعفّة.( همان، ح 5410.)
فصل دهم: آسيبشناسى رابطه با خدا
اهداف
از دانشجو انتظار مىرود پس از فراگيرى اين فصل:
1. مفاهيم غفلت، يأس و قنوط، امن از مكر خدا و كفران را دريافته باشد و بتواند نقش آنها را در رابطه انسان با خدا بيان كند.
2. بتواند رابطه خدافراموشى و خودفراموشى و نيز رابطه غفلت و خودبزرگبينى را تبيين نمايد.
3. اثر خدافراموشى را در حقير شمردن گناهان و بزرگ شمردن طاعات درك كند.
4. عوامل اصلى غفلت از خدا و راهكارهاى عملى رفع آن را بداند.
5. با ميزان صحيح خوف و رجا در جان انسان آشنا شده باشد.
6. آثار يأس از رحمت الاهى و امن از مكر خدا را بداند و رابطه آن دو با طغيان را بشناسد.
7. عوامل عمده كفران را بداند.
الف) غفلت و خدافراموشى
هر عمل خوب يا بد انسان يا هر لذت و دردي كه بدو مىرسد، اثرى در جان او مىگذارد[1]و
[1]- زراره از امام باقر( ع) چنين روايت كرده است:« هيچ بندهاى نيست، مگر آنكه در دل او نقطه سفيدى است كه چون گناهى انجام دهد، نقطهسياهى در آن پيدا شود. سپس اگر توجه كند، آن سياهى از بين مىرود و اگر به گناه ادامه دهد، بر آن سياهى افزوده شود، چنانكه سفيدى را بپوشاند و چون سفيدى پوشيده شود، صاحب آن هرگز به نيكى و خوبى بازنمىگردد.»( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 273.)
علاقه يا تنفرى در دل ايجاد مىكند. هرچه لذت يا رنج بيشتر باشد، دلبستگى انسان به عوامل لذتبخش و انزجار او از عوامل رنجآور شديدتر مىشود؛ تا بدانجاكه تمام توجه انسان معطوف به اين عوامل مىگردد و بدينسان رابطه او با ديگران مىگسلد.
دلبستگى به دنيا بارزترين مصداق اين سخن است. سرخوشى بچهگانه حاصل از اين دلبستگى، با ياد خدا جمع نمىگردد. به بيانى ديگر، هرچه توجه و محبت انسان به دنيا افزون شود، به همان ميزان از توجه به خدا و عالم آخرت كاسته مىشود.[1]
اين انقطاع و بىخبرى از حق را «غفلت» گويند كه مايه تمام شقاوتها و سرچشمه تمام نقايص است.[2]چنين حالتى داراى مراتب است كه به ميزان دلبستگى به غيرخدا بستگى دارد، و هر مرتبه نيز آثار خاص خود را داراست.
پيامدها
شايد خودفراموشى دردناكترين نتيجه خدا فراموشى باشد؛ چنانكه خداوند مىفرمايد:
خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد.[3]
كسي كه از بندگى خدا سر باز مىزند و زندگى خود را براساس خواست دل سامان مىدهد، در حقيقت هواى نفس خود را بندگى مىكند:
آيا آن كس كه هواى [نفس] خود را معبود خويش گرفته است، ديدى؟[4]
كسي كه خود را فراموش كند، در اثر «غفلت از حقيقت خود»، از تزكيه فرومىماند و درنتيجه از رستگارى و تعالى محروم مىگردد.
با فراموشى خدا، عظمت حق مغفول مىماند و فرد به كمند غرور و خودبزرگبينى گرفتار مىآيد. چنين كسى جرم و گناه خود را ناچيز مىشمارد و از اين سو طاعت و عبادت اندك خود را
[1]- بنگريد به: روحالله موسويخمينى، چهل حديث، ص 293.
[2]- همان، ص 446.
[3]-« نَسُوا اللهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ.»( حشر( 59): 19.)
[4]-« أَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ.»( فرقان( 25): 43.)
خود را بزرگ و مؤثر مىپندارد و بر آن تكيه مىكند. او از مكر و غضب خداوند غافل شده، خود را ايمن مىبيند و به همينرو ادب و اخلاق بندگى را رعايت نمىكند و در برابر خدا خشيتى ندارد و از فرداى قيامت نيز نمىهراسد.
اما آنكه از غفلت برخيزد، به ميزان بيدارىاش عظمت حق را درمىيابد و حرمت او را نگاه مىدارد. او گناه خود را- هرچند كوچك باشد- بزرگ مىبيند و طاعت و عبادت خود را اندك. چنين فردى همواره خود را در برابر عظمت خدا مقصر و شرمنده مىيابد.
بىتوجهى به حقيقت گناه و آثار هستىسوز آن نيز از پيامدهاى غفلت است. نافرمانى خدا اگرچه اندك باشد، بهتدريج انبوه گشته، وجود انسان را احاطه مىكند و دل را مىميراند[1]و به سنگوارهاى[2]واژگون[3]بدل مىسازد. غافلان نه از جرايم گذشته در اضطراباند و نه از بدعاقبتى آينده. از اينرو، آنها نه براى پاكسازى جان از آلودگى مىكوشند و نه براى ذخيره طاعت خويش. اينان به ايمان خود دلخوش و به اعمال ناقص خود اميدوارند و بر اين پندارند كه از رهيافتگاناند؛ درحالي كه به حقيقت گمراه[4]و زيانكارند:
بگو: «آيا شما را از زيان كارترين مردم آگاه گردانم؟» [آنان] كسانىاند كه تلاششان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مىپندارند كه كار خوب انجام مىدهند. [آرى،] آنان كسانىاند كه آيات پروردگارشان و لقاى او را انكار كردند [و] درنتيجه اعمالشان تباه گرديد، و روز قيامت براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهيم نهاد. اين جهنم سزاى آنان است؛ چراكه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند.[5]
[1]-« كلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبهِمْ مَا كانُوا يَكسِبُونَ؛ نه چنين است، بلكه آنچه مرتكب مىشدند، زنگار بر دلهايشان بسته است.»( مطففين( 83): 14.)
[2]- ما جفت الدموع الا لقسوه القلوب و ما قست القلوب الا لكثره الذنوب.( محمد بن على بن بابويهقمى، عللالشرائع، ج 1، ص 81.)
[3]- مَا مِنْ شَيْءٍ أَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيئَةٍ إِنَّ الْقَلْبَ لَيُوَاقِعُ الْخَطِيئَةَ فَمَا تَزَالُ بهِ حَتَّي تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيُصَيِّرَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَه.( محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 268.)
[4]-« فَرِيقًا هَدَي وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهمْ الضَّلَالَةُ إِنَّهُمْ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ؛[ درحالىكه] گروهى را هدايت نموده و گروهى[ نيز] گمراهى بر آنان ثابت شده است؛ زيرا آنان شياطين را به جاى خدا، دوستان[ خود] گرفتهاند و مىپندارند كه راه يافتگاناند.»( اعراف( 7): 30.)
[5]-« قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكمْ بالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا^ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا^ أُولَئِك الَّذِينَ كفَرُوا بآيَاتِ رَبِّهمْ وَلِقَائِهِ فَحَبطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا^ ذَلِك جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بمَا كفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا.»( كهف( 18): 106- 103.)
راهكارها
در قرآن كريم مىخوانيم:
اي كساني كه ايمان آوردهايد! خدا را ياد كنيد، يادى بسيار.[1]
ذكر خدا از مهمترين عوامل تربيت روحى است كه دل را زنده، عقل را نورانى و زنگار غفلت را از لوح دل مىزدايد. ذكر خدا مراتب و مراحلى دارد و حقيقت آن توجه قلبى به ساحت پروردگار است. اگر به ذكر لفظى نيز ذكر گفته مىشود، از آنروست كه موجب ذكر قلبى و مرتبط با آن است. به همينرو انسان براى جلوگيرى از غلبه غفلت مىبايد پيوسته در جلسات موعظه و ذكر شركت كند و به مطالعه قرآن، روايات و كتب اخلاقى بپردازد.
بسيار ياد كنيد خرابكننده لذتها را. پس گفته شد: اى پيامبر خدا! خرابكننده لذات چيست؟ فرمودند: مرگ. پس همانا زيركترين مؤمنان كسى است كه بيشتر ياد مرگ كند و نيكوتر خود را براى مرگ مهيا نمايد.[2]
ياد مرگ و قيامت نيز از مهمترين عواملى است كه بناى غفلت را ويران مىكند. دريغا كه امروزه ارزش مرگ آگاهى و تفكر در باب قبر و قيامت- تحتتأثير فرهنگ دنياگرا- به ضدارزش بدل گشته است، اما در فرهنگ دينى مرگ گذرگاه حتمى انسان به سوى جايگاه ابدى است و ياد آن نيز از ميان برنده غفلت.
ياد مرگ شهوت نفس را مىميراند و رويش گاههاى غفلت را از بيخ و بن مىكند.[3]
ابتلائات الاهى و مصيبتها نيز در رفع غفلت بسيار مؤثرند. انسان هرگاه در برابر اين ابتلائات درمانده مىشود، فقر وجودى خود را به ياد مىآورد و خداوند قادر مهربان را تنها
[1]-« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكرُوا اللهَ ذِكرًا كثِيرًا.»( احزاب( 33): 41.)
[2]- أكثروا من ذكر هادم اللذات فقيل: يا رسول الله( ص) و ما هادم اللذات؟ قال: الموت فإن أكيس المؤمنين أكثرهم للموت ذكرا و أحسنهم للموت استعدادا.( محمد بن محمد بن اشعث كوفى، الاشعثيات( الجعفريات)، ص 199.)
[3]- ذكر الموت يميت الشهوات فى النفس ويقلع منابت الغفله.( امام صادق( ع)، مصباح الشريعه، ص 171.)