اهداف
از دانشجو انتظار مىرود پس از فراگيرى اين فصل:
1. احكام اخلاقى معاشرت با ديگران را دريابد.
2. از دو مقوله ظلم و بىعدالتى و تكبر تصوير روشنى بهدست آورد و با ماهيت، مصاديق و نتايج فردى و اجتماعى آنها آشنا شود.
3. وظيفه اخلاقى خويش را در مواجهه با بىعدالتى اجتماعى دريابد.
4. با مفهوم «آداب معاشرت» و اهميت مراعات آن آشنا شود.
5. با برخى از مهمترين ريشهها و نتايج بىمبالاتى در آداب معاشرت آشنا و از اسباب، زمينهها و پيامدهاى مثبت آن آگاه گردد.
الف) ستم
اصطلاح معروف «ظلم» به معناى رعايت نكردن حق است. در اين تعريف، حق جايگاهى محورى دارد. علماى اخلاق، ظلم را به اعتبار كساني كه هريك بهنوعى حقى بر انسان دارند، به انواعى تقسيم كردهاند: ظلم به خدا، ظلم به خود و ظلم به ديگران.[1]ظلم در تمام اين موارد، به معناى عدم مراعات حقوقى است كه انسان در برابر آنها مسئول است.
بنابراين ظالم به كسى مىگويند كه خود را به سپاسگزارى از نعمتهاى بىشمار الاهى و مراعات تكاليف شرعى ملزم نمىداند و در برابر توانايىها و استعدادهايش مسئوليتى
[1]- از آنجاكه موضوع اين بخش، آسيبشناسى رابطه با ديگران است، در اينجا تنها درباره ظلم به ديگران به بحث مىپردازيم.
احساس نمىكند و از سويى حقوق ديگران را نيز پايمال مىكند. برخى از مصاديق ظلم از اين قرار است: بدقولى و خيانت، ايجاد سروصدا در محيط عمومى و سلب آسايش ديگران، گرانفروشى، شايعه پراكنى و ايجاد اضطراب در جامعه، آلوده كردن محيط زندگى، حاكم كردن روابط بهجاى ضوابط در تعاملات اجتماعى، رانتخوارى و سوءاستفاده از فرصتهاى عمومى، خيانت به اعتماد ديگران، تجاوز به حريم افراد و بىاحترامى به مقدسات و اعتقادات ديگران. امام على (ع) مىفرمايد:
انسان ظالم سه نشانه دارد: مافوق خويش را نافرمانى مىكند؛ به زيردستانش زور مىگويد و با ستمكاران همراهى مىكند.[1]
در اين روايت، حضرت ضمن برشمردن نشانههاى ظالم به برخى از بارزترين مصاديق آن نيز اشاره كرده است.
پيامدها
محروميت از هدايت و حمايت و محبت خدا، مهمترين پيامد ستمكارى است. قرآن كريم ظالمان را محروم از حب الاهى معرفي كرده است.[2]اميرمؤمنان (ع) نيز محروميت از رستگارى، گرفتار شدن به عذاب دنيوى و اخروى و نزول بلايا و سلب نعمتها[3]را از پيامدهاى ستمكارى برشمرده و در نهى از ظلم فرموده است:
از ستمگرى بپرهيزيد كه بلاها را به شما متوجه مىكند و نعمتها را از شما مىراند و اوضاع را دگرگون مىكند.[4]
خرابى شهرها، محروميت از نعمتها و نيز ابتلا به فتنههايى[5]چون تسلط ظالمان بر
[1]- لِلظَّالِمِ مِنَ الرِّجَالِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ يَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بالْمَعْصِيَةِ وَ مَنْ دُونَهُ بالْغَلَبَةِ وَ يُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَة.( نهجالبلاغه، حكمت 350.)
[2]-« وَاللهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ؛ و خداوند بيدادگران را دوست نمىدارد.»( آلعمران( 3): 57.)
[3]- عبدالواحد تميميآمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 383، 1707، 2523 و 6062.
[4]- اتقوا البغي فانه يجلب النقم و يسلب النعم و يوجب الغير.( همان، ح 2523.)
[5]- بنگريد به: همان، ح 382، 383 و 1068.
جامعه، از پيامدهاى اجتماعى ظلم است. قرآن كريم درهمين باره مىفرمايد:
و اينگونه برخى از ستمكاران را به [كيفر] آنچه بهدست مىآوردند، سرپرست برخى ديگر مىگردانيم.[1]
و از فتنهاى كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد، بترسيد.[2]
خدا گروه ستمگران را راه نمىنمايد.[3]
درواقع ظلم ناشى از سرپيچى قوا از اطاعت عقل است كه درنتيجه آن، بينشها، گرايشها، عواطف و احساسات انسان سمتوسوى ديگرى مىيابد. با ادامه يافتن اين روند، حكومت صالح عقل، ضعيف و سرنگون مىگردد و در مقياسى وسيعتر جامعه را نيز فرامىگيرد.
از منظر قرآن، ظالم بيشتر و پيشتر از مظلوم گرفتار مىشود.[4]همچنين پيامدهاى ظلم، بسته به كسي كه مظلوم واقع مىشود و ميزان حقيكه ضايع مىگردد، متفاوت است. براى مثال، آزردن بيگانه با آزار پدر و مادر و نيز ظلم به يك نفر با ظلم به ملت، يكسان نيست.
راهكارها
يكى از مهمترين علل ظلم، ضعف ايمان و باورهاى دينى است. بىگمان باور نداشتن به غيب و حيات اخروى و حسابرسى و پاداش نيك و بد اعمال، موجب جرئت بر ستمگرى مىگردد. مديريت ناصحيح قواى انسانى و تسلط ناكافى بر كنترل خواهشهاى نفسانى نيز يكى ديگر از اسباب تعدى و بلكه شايعترين آنهاست. هنگامي كه انسان نتواند نفس زيادتخواه را تربيت و مديريت كند، بهناچار براى ارضاى آن از حد خويش تجاوز مىكند و حقوق ديگران را زيرپا
[1]-« وَكذَلِك نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضًا بمَا كانُوا يَكسِبُونَ.»( انعام( 6): 129.)
[2]-« وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكمْ خَاصَّةً.»( انفال( 8): 25.)
[3]-« إِنَّ اللهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.»( مائده( 5): 51.)
[4]-« إِنَّ الَّذِينَ يَأْكلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَي ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكلُونَ فِي بُطُونِهمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا؛ در حقيقتكسانيكه اموال يتيمان را بهستم مىخورند، جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرومىبرند، و به زودى در آتشى فروزان درآيند.»( نساء( 4): 10.)
مىنهد. مثلًا انسان حريصي كه به مال ديگران چشم مىدوزد، يا فردى كه خلق و خوى تند و نامهربانى دارد و يا شهوتران هرزهاى كه اسير نفس سركش خويش است، همه در معرض ستمگرى قرار دارند و امنيت اخلاقى جامعه را تهديد مىكنند. شايد از همينروست كه قدرت يا ثروت را از اسباب ظلم بهشمار آوردهاند. بهواقع انسان نادان و ناساخته بهجاى استفاده صحيح از اين نعمتهاى بزرگ، آنها را در مسير كفران و تعدى بهكار مىگيرد.
گاه نيز كسي كه بر اثر فشارهاى زندگى و عدم آمادگى روحى براى برخورد عاقلانه با مشكلات دچار بدبينى شده و در حالتى نامتعادل قرار گرفته، گمان مىكند پدر و مادر، دوستان و آشنايان يا جامعه او را ناديده گرفته و حقش را زير پانهادهاند، از اينرو به خود حق مىدهد كه او نيز حق ديگران را پايمال كند. البته بديهى است هنگامى كه انسان مورد ظلم واقع شده باشد، مىتواند حق خويش را مطالبه كند، اما بايد هم اصل وقوع ظلم برايش بهيقين آشكار شده باشد و هم در روند دادخواهى و حقطلبى دچار افراط نگردد.
براى اصلاح كوتاهى در مراعات حقوق ديگران مىتوان درباره قبح ستم و اجحاف به حقوق ديگران انديشيد. مشاهده نمونههاى عملى نيز آموزنده و برانگيزاننده است و عامل بسيار مؤثرى براى توجه دادن به عواقب فاجعهبار ستم كارى است. تأمل در پيامدهاى سخت ظلم كه در طول تاريخ گريبانگير ظالمان گرديده و مقايسه آنها با نتايج عدالت و مطالعه احوال هر دو دسته، جملگى در مسير عبرتآموزى مؤثرند؛ چنانكه قرآن نيز پس از توصيف احوال ستمگران، مردم را به عبرتگيرى دعوت كرده است.
گام بعد از تفكر، عزم است كه مراد از آن، تصميم بر ترك ظلم و حركت بر مدار عدالت، اداى واجبات و جبران مافات است. اهميت عزم و اراده تا بدانجاست كه آن را جوهره انسانيت و مايه امتياز انسان از حيوان دانسته و حتى گفتهاند تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست.
مبارزه جدى، مستمر و منطقى با خواهشهاى نامشروع نفس انيبه ويژه كنترل قوه غضب دراين باره اثرگذار است؛ چراكه درواقع ظلم، بيشتر از مطالبات نابجاى قوه غضبيه ناشى مىشود.
يكى از مباحث مهم در اصلاح ظالمان و روابط ظالمانه اجتماعى، عواملمتوقف كننده
ظلم هاست كه بىشك يكى از آنها گذشت و بخشش است. قرآن كريم مىفرمايد:
و جزاى بدى [نيز] مانند آن، بدى است. پس هركه درگذرد و نيكوكاري كند، پاداش او بر [عهده] خداست.[1]
گذشت از يك سو محصول توجه به اين واقعيت است كه بسيارى از مردم، فراموشكار و خطاكار و دچار عادات نادرستاند و از سويى ديگر نتيجه اصل برادرى و تكريم اهلايمان و خوشبينى نسبت به رفتار و نيات آنان است. برخورد عادلانه و منصفانه با فرد ستمكار بهصراحت در قرآن آمده است:
و البته نبايد دشمنى گروهى، شما را برآن دارد كه عدالت نكنيد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است.[2]
ب) تكبر
امام صادق (ع) نقل مىكند كه روزى پيامبر اكرم (ص) از جايى عبور مىكرد. عدهاى از مردم پيرامون شخصى گرد آمده بودند. گفتند: اى رسول خدا! اين مرد ديوانهاست. پيامبر (ص) فرمود: به شما بگويم ديوانه واقعي كيست؟ گفتند: آرى. فرمود: ديوانه واقعي كسى است كه با تبختر گام برمىدارد و متكبرانه به جوانب خود مىنگرد و شانههايش را حركت مىدهد، درحالي كه معصيت مىكند و از خدا تمناى بهشت دارد. كسى از شر او در امان نيست و به خيرش اميدى نمىرود. ديوانه اوست، نه اين بيمار مبتلا.[3]
تكبر در اخلاق به معناى اظهار بزرگى است كه از خودبرتربينى ناشى مىشود. عجب نيز به همين معناست، اما با اين تفاوت كه در عجب، انسان از ديدن ويژگىهاى مثبت و ممتاز خويش فريفته و مغرور مىشود، ولى كبر آن است كه انسان خود را نه تنها بالاتر از آنچه هست، بلكه بالاتر از ديگران نيز مىبيند. البته صرف اينكه كسى خود را بهرهمندتر از ديگران بداند، به معناى تكبر نيست؛ مانند پدر، مربي يا فرماندهي كه خود را از فرزندان يا شاگردانش
[1]-« وَجَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَي اللهِ.»( شورى( 42): 40.)
[2]-« وَلَا يَجْرِمَنَّكمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي ....»( مائده( 5): 8.)
[3]- محمد بن على بن بابويهقمى، الخصال، ج 1، ص 332.
برتر مىبيند و مجبور است عدهاى را امر و نهيكند.
همچنين بايد ميان تكبر و رفتار متكبرانه نيز تفاوت نهاد: رفتار متكبرانهاى كه نه برخاسته از تكبر، بلكه مثلًا به قصد تنبه و تربيت فرد متكبر يا براى ايمنى از شر نااهلان و نامحرمان باشد، مذموم نيست. بدينرو، اميرمؤمنان (ع) رفتار متكبرانه زنان در مقابل مردان نامحرم را ستوده است.[1]
از سويى ديگر، تكبر گاه به سبب داشتن دارايىهاى معنوى (مانند ايمان و صفات پسنديده اخلاقى) است و گاه نيز به دليل برخوردارى از دارايىهاى مادى (مانند جمال و زيبايى و جايگاه اجتماعى)؛ چنانكه از نظر مصاديق نيز گاه در برابر خدا و اوامر و نواهى الاهى قرار دارد و زمانى در مقابل انبيا و اوليا و علماى ربانى و گاه نيز در برابر دوستان و همكاران و افراد خانواده.
پيامدها
رفتار خودخواهانه و برترىجويانه شخص متكبر، واكنش منفى ديگران را درپى دارد و تكبر دقيقاً به نتيجهاى مىانجامد كه با مقصود متكبر در تنافى است.
بلنديت بايد بلندى مجوى
به گردن فتد سركش تندخوى[2]
در روايتى از اميرمؤمنان (ع) مىخوانيم:
هركه بر زيردستان بزرگى فروشد، خوار شود.[3]
تكبر نشاندهنده حماقت و سبكسرى است؛ چنانكه حضرت امير (ع) مىفرمايد: «تكبرعين حماقت است.»[4]
[1]- نهجالبلاغه، حكمت 234.
[2]- مصلحالدين سعدي، بوستان، باب چهارم در تواضع.
[3]- صَغُرَ مَنْ تَكبَّرَ دُونَه.( محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 1، ص 141.)؛ من تكبر علي الناس ذلّ.( محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 77، ص 235.)
[4]- التكبر عين الحماقه.( عبدالواحد تميميآمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ح 7117.)
اين ويژگىها بىشك سبب تنفر، تحقير و دشمنى ديگران مىشود؛ زيرا عقل هيچكس مجاز نمىشمارد كه كسى بىهيچ دليلى خود را از ديگران برتر بداند، بهويژه اگر از او به دليل داشتن تجربه يا دانش بيشتر، انتظار رفتار متكبرانه نرود.
افزون بر اين، تكبر از صفات دنبالهدارى است كه انسان را به گناهان ديگر نيز وامىدارد اميرمؤمنان (ع) فرمود:
تكبر انسان را به فرورفتن در گناهان دعوت مىكند.[1]
شايد يكى از عوامل اين ويژگى آن باشد كه خودبرتربينى، به انسان مجال كسب دانش نمىدهد. از اينرو گرفتار جهلى مىشود كه سرآغاز بسيارى از خطاهاست. همچنين متكبر از انجام برخى اعمال شايسته سر باز مىزند؛ چه آنكه شأن خود را بالاتر از آن مىپندارد. امام صادق (ع) فرمود:
در جهنم وادىاى براى متكبران وجود دارد كه به آن «سقر» گفته مىشود. آن وادى از شدت حرارت خود به خدا شكايت مىكند و اجازه مىخواهد كه نفسى بكشد. آنگاه كه نفسى مىكشد، تمام جهنم شعلهور مىگردد.[2]
اين روايت بدين حقيقت اشاره دارد كه تكبر همه صفات جهنمى را شعلهور مىسازد.
راهكارها
بسيارى از دانشمندان اخلاق، عجب را از اسباب تكبر دانستهاند.[3]عجب ناشى از تصور نادرست انسان از قدر و منزلت خود و غفلت از رابطه انسان با خداست. تمام اعمال صالح و بلكه تمام حركات و سكنات بر اثر توفيق الاهى است و با حول و قوه خدا انجام مىپذيرد.
آنگاه كه اين نسبت با خدا فراموش مىشود، گمان استقلال مىرود و تكبر شكل مىگيرد، اما اگر ضعف و عجز و نياز خود را به ياد آوريم، زمينه ايجاد تكبر از بين مىرود.
[1]- الكبر داع الي التقحم في الذنوب.( همان، ح 7152.)
[2]- إِنَّ فِي جَهَنَّمَ لَوَادِياً لِلْمُتَكبِّرِينَ يقَالُ لَهُ سَقَرُ شَكا إِلَي اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ شِدَّةَ حَرِّهِ وَ سَأَلَهُ أَنْ يأْذَنَ لَهُ أَنْ يتَنَفَّسَ فَتَنَفَّسَ فَأَحْرَقَ جَهَنَّمَ.( محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 2، ص 310.)
[3]- روحالله موسويخمينى، چهل حديث، ص 82.
براى درمان عملى تكبر نيز بايد رفتار متواضعانه را بر خود تحميل نمود. خانه، محله، مدرسه، محل كار و محيط اجتماع بسترهاى خوبى براى تمرين تواضعاند. در احوال پيامبراكرم (ص) آمده است كه ايشان لباس خويش را وصله و كفش خود را پينه مىزد و گوسفندان را بهدست خود مىدوشيد.[1]او با بندگان و غلامان غذا مىخورد و نيازهاى زندگىاش را از بازار تهيه و تا خانه حمل مىكرد. وى در سلام همواره پيشى مىگرفت و هرگز كار شخصى خود را بر ديگران تحميل نمىنمود. بىگمان همه اين رفتارها برخاسته از روح متواضع ايشان است.
ج) بىمبالاتى در آداب معاشرت
بىترديد انسان موجودى اجتماعى است كه مىخواهد با ديگران مأنوس و مرتبط باشد. دين اسلام نيز در راستاى همين نياز فطرى از عزلت و رهبانيت نهى فرموده و بر معاشرت با يكديگر تأكيد كرده است.
آداب معاشرت را نمىتوان با اخلاق يكى دانست؛ زيرا اخلاق عبارت است از ملكات راسخ روحى، و آداب نيز هيئتهاى پسنديدهاى است كه اعمال آدمى بدانها متصف مىگردد. ازسويى اتصاف روح به اخلاقيات و اتصاف عمل به آداب نيز متفاوتاند؛[2]بدين بيان كه آداب معمولًا قالب و ظرفى براى تحقق اخلاق بهشمار مىرود، اما اخلاق تابع ثوابت فطرى و ساختار روحى و روانى انسان است و در حقيقت ريشه دارد. درواقع آداب تابع ريختشناسى اجتماعى و انسانشناسى فرهنگى (مانند جغرافيا، تاريخ، نژاد و آب و هوا) و نيز تابع سليقههاى زيبايىشناختى و سنن بومى- اقليمى است.
اين نيز ناگفته نماند كه آداب اجتماعى معمولًا به سازمان اجتماع باز مىگردد و حاصل نوعى توافق جمعى است. در حوزه آداب، زماني يك عمل نادرست تلقى مىشود كه توافقىاجتماعى زير پا نهاده شود، اما تخلفات اخلاقى هميشه نادرستاند، هرچند هيچ توافق اجتماعى نيز در كار نباشد. به همينرو تخلف اخلاقى نسبت به تخلف از آداب اجتماعى،
[1]- همان، ص 96؛ نيز بنگريد به: محمدحسين طباطبايى، سنن النبى، ص 56- 41.
[2]- بنگريد به: همو، الميزان فى تفسير القرآن، ج 6، ص 275- 273.