بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 193

درس بيست و هشتم‌[1]جمع قرآن در زمان رسول اكرم (ص)

قرآن خودش را به عنوان كتاب معرفى كرده است‌[2]و لازمه‌اش اين است كه ترتيب آيات آن به دستور رسول خدا (ص) و برخواسته از وحى الهى باشد.

اگر كسى بخواهد كتابى تأليف كند، ولى تمام مطالب آن را به صورت يادداشت تهيه كرده باشد، تا زمانى كه اين يادداشتها تنظيم نشده باشد و تقديم و تأخير مطالب به دست خود نويسنده مشخص نشده باشد، خود نويسنده هم نمى‌گويد: من كتابى تأليف كرده‌ام؛ بلكه مى‌گويد: من يادداشتهايى دارم و مى‌خواهم آنها را به صورت كتاب درآورم. وقتى اين يادداشتها تنظيم شد و تقديم و تأخير مطالب محقق شد، عنوان كتاب براى او صحيح است و «يصدق عليه الكتاب».

[1]. اين درس در جلسه پانصد و نود و دوم درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. (ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدى لِلْمُتَّقينَ). (بقره، آيه 2) آن كتاب با عظمتى است كه در [حقانيت‌] آن ترديدى نيست؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است‌

(نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراهَ وَ الْإِنْجيلَ) (آل‌عمران، آيه 3) (همان كسى كه) كتاب را به‌حق بر تو نازل كرد، كه با نشانه‌هاى كتب پيشين، منطبق است؛ و «تورات» و «انجيل» را نيز نازل كرد.

(إِنَّ وَلِيِّى اللَّهُ الَّذى نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ) (اعراف، 196) ولى و سرپرست من، خدايى است كه اين كتاب را نازل كرده؛ و او همه صالحان را سرپرستى مى‌كند.


صفحه 194

با توجه به اين نكته، آيا مى‌توان ادعا كرد كه از سويى قرآن، خود را به عنوان كتاب معرفى كرده باشد و از سوى ديگر- همان طور كه مفسر بزرگ، علامه طباطبايى ره به آن ملتزم شده است‌[1]- آيات قرآن كه بر رسول خدا (ص) نازل شده به صورت متفرق نوشته شده، امَا جمع، تنظيم، تقديم و تأخير اين آيات هيچ ارتباطى به ايشان و وحى نداشته است؟

ظاهراً اين‌چنين نيست، بلكه همين عنوان قرآنيّت و كتاب بودن با قطع نظر از شواهد و ادلّه ديگرى كه در اين رابطه وجود دارد، بر اين دلالت دارد كه جمع آورى قرآن و به صورت كتاب درآمدن آن به دستور رسول اكرم (ص) و آن هم برخواسته از وحى الهى بوده است.

البته جمع آن قرآنى كه شامل مواردى از قبيل: شأن نزول آيات و تفسير و تأويل آنها است، منحصر به اميرمؤمنان على (ع) است و ايشان تنها كسى است كه همه مسائل مربوط به قرآن را- در جميع ابواب و جوانبش- نوشته و ثبت كرده است؛ امّا به هيچ ملاكى نمى‌توان جمعى را كه مربوط به اصل قرآن به عنوان كتاب الله تعالى است- با قطع نظر از شأن نزول، تأويل و تفسير- به غير رسول اكرم (ص) نسبت داد.

طبق ظاهر آنچه رسول خدا (ص) در خطبه «حجه الوداع» و ديگر بياناتشان فرموده‌اند ايشان تمامى احكام را- از اول تا آخر، تمامى عمومات با تمامى مخصّصات، تمامى مطلقات با تمامى مقيّداتش و حتّى أرش خدش را- بيان فرمودند[2]و حضرت على (ع)

تمام آن را نوشتند و ثبت و ضبط كردند و بعد از

[1]. مرحوم علامه طباطبايى مى‌فرمايد: وضعيت قرآن كريم در عصر رسول خدا (ص) به اين‌صورت بوده است كه هنوز تأليف و جمع‌آورى نشده بود، آيات و سوره‌هاى آن در دست مردم متفرق بود. (الميزان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 77)

[2]. عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ فِى حَجَّهِ الْوَدَاعِ فَقَالَ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَىْ‌ءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ الْجَنَّهِ وَ يُبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ وَ مَا مِنْ شَىْ‌ءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ وَ يُبَاعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّهِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْه. (الكافى، ج 2، باب الطاعه و التقوى، ص 73) رسول خدا (ص) درحجه الوداع سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم! به خدا قسم چيزى نبود كه شما را به بهشت نزديك و از دوزخ دور كند، جز آن‌كه شما را به آن دستور دادم و چيزى نبود كه شما را از بهشت دور و به دوزخ نزديك كند، جز آن‌كه از آن نهيتان كردم.


صفحه 195

رسول اكرم (ص) به مردم ارائه دادند[1]ولى حكومت وقت با شعار

«حسبنا كتاب الله»[2]

[1]. عن أميرالمومنين (ع): .... فَمَا نَزَلَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ آيَهٌ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا أَقْرَأَنِيهَا وَ أَمْلَاهَا عَلَى فَكَتَبْتُهَا بِخَطِّى وَ عَلَّمَنِى تَأْوِيلَهَا وَ تَفْسِيرَهَا وَ نَاسِخَهَا وَ مَنْسُوخَهَا وَ مُحْكَمَهَا وَ مُتَشَابِهَهَا وَ خَاصَّهَا وَ عَامَّهَا وَ دَعَا اللَّهَ أَنْ يُعْطِيَنِى فَهْمَهَا وَ حِفْظَهَا فَمَا نَسِيتُ آيَهً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَ لَا عِلْماً أَمْلَاهُ عَلَى وَ كَتَبْتُهُ مُنْذُ دَعَا اللَّهَ لِى بِمَا دَعَا وَ مَا تَرَكَ شَيْئاً عَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ وَ لَا أَمْرٍ وَ لَا نَهْى كَانَ أَوْ يَكُونُ وَ لَا كِتَابٍ مُنْزَلٍ عَلَى أَحَدٍ قَبْلَهُ مِنْ طَاعَهٍ أَوْ مَعْصِيَهٍ إِلَّا عَلَّمَنِيهِ وَ حَفِظْتُهُ فَلَمْ أَنْسَ حَرْفاً وَاحِداً ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى صَدْرِى وَ دَعَا اللَّهَ لِى أَنْ يَمْلَأَ قَلْبِى عِلْماً وَ فَهْماً وَ حُكْماً وَ نُوراً فَقُلْتُ: يَا نَبِى اللَّهِ! بِأَبِى أَنْتَ وَ أُمِّى مُنْذُ دَعَوْتَ اللَّهَ لِى بِمَا دَعَوْتَ لَمْ أَنْسَ شَيْئاً وَ لَمْ يَفُتْنِى شَىْ‌ءٌ لَمْ أَكْتُبْهُ أَ فَتَتَخَوَّفُ عَلَى النِّسْيَانَ فِيمَا بَعْدُ؟ فَقَالَ: لَا لَسْتُ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكَ النِّسْيَانَ وَ الْجَهْل. (الكافى، ج 1، باب اختلاف الحديث، ص 62) .... و بر رسول خدا هيچ آيه قرآنى نازل نمى‌شد جز اين‌كه برايم مى‌خواند و املا مى‌كرد و به خط خود مى‌نوشتم و تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام آن را به من مى‌آموخت و از خدا خواست كه به من فهم و نيروى حفظ عطا كند، آيه‌اى از قرآن را كه به من آموخت و علمى را كه به من املا كرد و نوشتم فراموش نكردم، از آن گاه كه براى من اين درخواست را از خدا كرد، هيچ علمى نماند كه درباره حلال و حرام و امر و نهى كه باشد و هيچ كتاب نازل بر يكى از پيامبران پيش از خود درباره طاعت و معصيت نماند كه به من نياموزد، همه را به من آموخت و من حفظ كردم و يك حرفش را از ياد نبردم، سپس دست بر سينه من نهاد و از خدا خواست كه دلم را پر از علم و فهم و حكمت و نور سازد، من گفتم: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت! از آن وقت كه درباره من دعا كردى چيزى را فراموش نمى‌كنم و آنچه را كه ننويسم هم از دستم نمى‌رود، آيا پس از اين بيم از فراموشى برايم دارى؟ فرمود: خير، من از فراموشى و نادانى نسبت به تو بيمى ندارم.

[2]. عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ: لَمَّا حَضَرَتِ النَّبِىَّ (ص) الْوَفَاهُ وَ فِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): هَلُمُّوا أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً. فَقَالَ عُمَرُ: لَا تَأْتُوهُ بِشَىْ‌ءٍ فَإِنَّهُ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ وَ اخْتَصَمُوا فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: قُومُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ فَلَمَّا كَثُرَ اللَّغَطُ وَ الِاخْتِلَافُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): قُومُوا عَنِّى. قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَهَ: وَ كَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ رَحِمَهُ اللَّهُ يَقُولُ: الرَّزِيَّهُ كُلُّ الرَّزِيَّهِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ بَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَنَا ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنْ اخْتِلَافِهِمْ وَ لَغَطِهِم. (أمالى المفيد، المجلس الخامس، ص 37) عبد اللَّه بن عبّاس چنين مى‌گويد: چون زمان رحلت رسول خدا (ص) فرا رسيد گروهى- كه عمر بن خطّاب نيز ميان آنان بود- در خانه حضور داشتند، رسول خدا (ص) فرمود: بياييد نامه‌اى براى شما بنويسم تا پس از آن هرگز گمراه نشويد. عمر گفت: چيزى نياوريد كه درد بر او غلبه كرده و قرآن نزد شما هست و كتاب خدا ما را كافى است. ميان اهل خانه اختلاف افتاد و به مخاصمه پرداختند، عدّه‌اى مى‌گفتند: برخيزيد [كاغذ بياوريد] تا رسول خدا برايتان بنويسد و عدّه‌اى ديگر سخن عمر را مى‌گفتند. چون سر و صدا بلند شد و اختلاف بالا گرفت رسول خدا (ص) فرمود: از نزد من برخيزيد و مرا تنها بگذاريد. عبيد اللَّه بن عبد اللَّه بن عتبه گويد: ابن عبّاس هميشه مى‌گفت: تمام مصيبت‌ها از همان وقتى آغاز شد كه با اختلاف و شلوغ كارى خود مانع از آن شدند كه رسول خدا آن مطالب را برايمان بنويسد.


صفحه 196

- آن هم به آن مقدارى كه نزد آنان بود- نگذاشت مردم به آن معارف بلند دسترسى پيدا كنند و بپذيرند.

آنان براى اين‌كه حقّ مشروع حضرت على (ع) را در خلافت غصب كنند بايد به چيزى تمسّك مى‌كردند؛ لذا حديث «

أنَّ النَّبِىَّ (ص) قَالَ لَا تَجْتَمِعُ أُمَّتِى عَلَى خَطَإ»[1]

را مطرح كردند و در مورد احكام و معارف «

حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‌

» را مطرح كردند تا فكر مردم را از مسير صحيح منحرف كنند، با اين‌كه همه صحابه و مردم مى‌دانستند كه علم رسول خدا (ص) و احكام خداوند متعال نه تنها در سينه اميرالمؤمنين (ع) بلكه در صحيفه او مضبوط و ثبت است.[2]والسلام عليكم ورحمه الله‌ وبركاته‌

[1]. از نبى مكرم اسلام نقل شده است كه فرمود: امت من بر خطايى اتفاق نمى‌كنند.

رَسُولِ اللَّهِ (ص) لَا تَجْتَمِعُ أُمَّتِى عَلَى ضَلَالَهٍ فَأَخْبَرَ أَنَّ جَمِيعَ مَا اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِ الْأُمَّهُ كُلُّهَا حَقٌّ هَذَا إِذَا لَمْ يُخَالِفْ بَعْضُهَا بَعْضاً. (تحف العقول، ص 458) امت من همه با هم گمراه نمى‌شوند و خبر داده كه آنچه مورد اجماع امت باشد حق است، به شرط اين‌كه هيچ اختلافى در ميان نباشد.

[2]. ثم قد رووا أهل العلم و التواريخ بلا خلاف بينهم أن أبا بكر قام على المنبر و قال: أقيلونى فلست بخيركم. و فعل ذلك من غير إكراه أحد له على الخلع و لا خوف من القتل. (الطوائف، ج 2، ص: 496 درّ بحر مناقب، ص 76) اهل علم و مورخان بدون هيچ اختلافى (غير از آنچه در روايت ابن حسنويه حنفى موصلى آمده است) نقل كرده‌اند كه ابوبكر خطاب به حضرت على (ع) كرد و گفت: يا كاشف الكربات انت يا على فارج الهم آن‌گاه بدون هيچ اكراه و ترس از قتل و خوفى بر بالاى منبر رفت و گفت: اى مردم! بيعت خود را از من برداريد و مرا از خلافت عزل كنيد؛ زيرا تا على در ميان شما است من بهترين شما نيستم.

زين الفتى در تفسير سوره هل اتى: عاصمى از عمر نقل مى‌كند كه چنين اعتراف كرده است: هذا اعلم بنبينا و بكتاب نبينا. على بن ابى‌طالب اعلم و آگاه‌تر از صحابه به پيامبر ما و به كتاب پيامبر ما است. همچنين از عثمان نقل مى‌كند كه چنين گفت: «لولا على لهلك عثمان» اگر على نبود عثمان هلاك مى‌شد.

كان معاويه يكتب فيما ينزل به ليسأل له على بن أبى طالب (ع) عن ذلك فلما بلغه قتله قال: ذهب الفقه و العلم بموت ابن أبى طالب، فقال له أخوه عتبه: لا يسمع هذا منك أهل الشام فقال له: دعنى عنك. (فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج 2، ص 306)

ابن عبدالبرّ در «استيعاب» روايت مى‌كند كه عادت معاويه آن بود كه هرگاه پيشامدى براى او اتفاق مى‌افتاد، نامه‌اى به يكى از همدستانش مى‌نوشت و غير مستقيم پاسخ آن را از حضرت على (ع) مى‌گرفت! هنگامى كه حضرت على (ع) شهيد شد و او اطلاع يافت- با همه عداوتهايى كه نسبت به آن حضرت ابراز مى‌داشت- گفت: «ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابى طالب»؛ فقه و علم با مرگ پسر ابو طالب از ميان رفت. به دنبال اين اظهار تأسف، برادرش عتبه گفت: مواظب باش كه سخن تو و اظهار تأسفى كه نسبت به مرگ پسر ابو طالب مى‌دارى به گوش شامى‌ها نرسد! معاويه گفت: دست از اين ياوه گويى‌ها بردار مرا به حال خود واگذار. (امام اميرالمومنين على (ع) از ديدگاه خلفا، مهدى فقيه ايمانى، ص 8، 70، 131 و 182)


صفحه 197

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 198

درس بيست و نهم‌[1]حافظ راست گفتار در نقل حديث و جمع قرآن‌

«سليم بن قيس هلالى» يكى از اصحاب و شاگردان اميرمؤمنان على (ع) بوده و در علم رجال هيچ‌گونه خدشه‌اى در مورد عظمت او و صحت كتابش از كسى ذكر نشده است؛ به طور مثال «كشّى» در رجالش رواياتى از او نقل كرده‌[2]و علامه در

[1]. اين درس در جلسه پانصد و سى و چهارم خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. سليم بن قيس الهلالى: حدثنى محمد بن الحسن البرانى قال: حدثنا الحسن بن على بن كيسان عن إسحاق بن إبراهيم بن عمر اليمانى عن ابن أذينه عن أبان بن أبى عياش قال: هذا نسخه كتاب سليم بن قيس العامرى ثم الهلالى دفعه إلى أبان بن أبى عياش و قرأه و زعم أبان أنه قرأه على على بن الحسين 8 قال: صدق سليم (ره) هذا حديث نعرفه. محمد بن الحسن قال: حدثنا الحسن بن على بن كيسان عن إسحاق بن إبراهيم عن ابن أذينه عن أبان بن أبى عياش عن سليم بن قيس الهلالى قال قلت لأمير المؤمنين: إنى سمعت من سلمان و من مقداد و من أبى ذر أشياء فى تفسير القرآن و من الروايه عن النبى و سمعت منك بصدق ما سمعت منهم و رأيت فى أيدى الناس أشياء كثيره من تفسير القرآن و من الأحاديث عن نبى الله أنتم تخالفونهم و ذكر الحديث بطوله قال أبان: فقدر لى بعد موت على بن الحسين إنى حججت فلقيت أبا جعفر محمد بن على 8 فحدثت بهذا الحديث كله لم أحط منه حرفاً فاغرورقت عيناه ثم قال: صدق سليم قد أتى أبى بعد قتل جدى الحسين و أنا قاعد عنده فحدثه بهذا الحديث بعينه فقال له أبى: صدقت قد حدثنى أبى وعمى الحسن بهذا الحديث عن أميرالمؤمنين فقالا لك: صدقت قد حدثك بذلك و نحن شهود ثم حدثاه أنهما سمعا ذلك من رسول الله ثم ذكر الحديث بتمامه. (رجال‌الكشى، ص 104)


صفحه 199

«خلاصه» به عدالت او تصريح كرده است.[1]

چنين شخصيتى روايتى را در باب موقعيت وكيفيت نقل رواياتِ رسول اكرم (ص) از اميرالمؤمنين على (ع) نقل مى‌كند[2]كه آثار صدق آن از مفادش آشكار و هويدا

[1]. سليم- بضم السين- بن قيس الهلالى: روى الكشى أحاديث تشهد بشكره و صحه كتابه و فى الطريق قول و قد ذكرناها فى كتابنا الكبير. و قال النجاشى: سليم بن قيس الهلالى يكنى أبا صادق، له كتاب أخبرنى على بن أحمد القمى قال: حدثنا محمد بن الحسن بن الوليد قال: حدثنا محمد بن أبى القاسم ماجيلويه عن محمد بن على الصيرفى عن حماد بن عيسى و عثمان بن عيسى قال حماد بن عيسى و حدثنا إبراهيم بن عمر اليمانى عن سليم بن قيس: بالكتاب. و قال السيد على بن أحمد العقبقى: كان سليم بن قيس من أصحاب أمير المؤمنين (ع) طلبه الحجاج ليقتله فهرب و آوى إلى أبان بن أبى عياش. فلما حضرته الوفاه قال لأبان: إن لك علىّ حقاً و قد حضرنى الموت يا ابن أخى إنه كان من الأمر بعد رسول الله (ص) كيت و كيت و أعطاه كتاباً فلم يرو عن سليم بن قيس أحد من الناس سوى أبان بن أبى عياش. و ذكر أبان فى حديثه قال: كان شيخاً متعبداً له نور يعلوه. و قال ابن الغضائرى: سليم بن قيس الهلالى العامرى روى عن أبى عبد الله و الحسن و الحسين و على بن الحسين: و ينسب إليه هذا الكتاب المشهور و كان أصحابنا يقولون: إن سليماً لا يعرف و لا ذكر فى خبر و قد وجدت ذكره فى مواضع من غير جهه كتابه و لا روايه أبان بن أبى عياش. و قد ذكر له ابن عقده فى رجال أمير المؤمنين (ع) أحاديث عنه و الكتاب موضوع لا مريه فيه و على ذلك علامات تدل على ما ذكرنا. [منها] ما ذكر أن محمد بن أبى بكر وعظ أباه عند الموت. [و منها] أن الأئمه ثلاثه عشر و غير ذلك و أسانيد هذا الكتاب تختلف تاره بروايه عمر بن أذينه عن إبراهيم بن عمر الصنعانى عن أبان بن أبى عياش عن سليم و تاره يروى عن عمر عن أبان بلا واسطه. و الوجه عندى: الحكم بتعديل المشار إليه و التوقف فى الفاسد من كتابه. (الخلاصه للحلى، ص 83.)

[2]. عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِى قَالَ: قُلْتُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ: إِنِّى سَمِعْتُ مِنْ سَلْمَانَ وَ الْمِقْدَادِ وَ أَبِى ذَرٍّ شَيْئاً مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ أَحَادِيثَ عَنْ نَبِى اللَّهِ غَيْرَ مَا فِى أَيْدِى النَّاسِ ثُمَّ سَمِعْتُ مِنْكَ تَصْدِيقَ مَا سَمِعْتُ مِنْهُمْ وَ رَأَيْتُ فِى أَيْدِى النَّاسِ أَشْيَاءَ كَثِيرَهً مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ مِنَ الْأَحَادِيثِ عَنْ نَبِى اللَّهِ أَنْتُمْ تُخَالِفُونَهُمْ فِيهَا وَ تَزْعُمُونَ أَنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ بَاطِلٌ أَ فَتَرَى النَّاسَ يَكْذِبُونَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ مُتَعَمِّدِينَ وَ يُفَسِّرُونَ الْقُرْآنَ بِآرَائِهِمْ قَالَ: فَأَقْبَلَ عَلَى فَقَالَ: قَدْ سَأَلْتَ فَافْهَمِ الْجَوَابَ: إِنَّ فِى أَيْدِى النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهَماً وَ قَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ كَثُرَتْ عَلَى الْكَذَّابَهُ فَمَنْ كَذَبَ عَلَى مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ ثُمَّ كُذِبَ عَلَيْهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ إِنَّمَا أَتَاكُمُ الْحَدِيثُ مِنْ أَرْبَعَهٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ: رَجُلٍ مُنَافِقٍ يُظْهِرُ الْإِيمَانَ مُتَصَنِّعٍ بِالْإِسْلَامِ لَا يَتَأَثَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ أَنْ يَكْذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ مُتَعَمِّداً فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَذَّابٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقُوهُ وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا: هَذَا قَدْ صَحِبَ رَسُولَ اللَّهِ وَ رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَخَذُوا عَنْهُ وَ هُمْ لَا يَعْرِفُونَ حَالَهُ- وَ قَدْ أَخْبَرَهُ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَهُ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا


صفحه 200

است؛ علاوه بر اين‌كه سليم بن قيس و كتابش مورد اعتماد است.

روزى سليم از حضرت امير (ع) سؤال جالبى مى‌پرسد كه حضرت در پاسخ راه‌هاى گوناگونى را باز مى‌كند. سليم مى‌گويد: از حضرت سؤال كردم: چرا وقتى ما از سلمان و ابوذر و مقداد روايات يا مطالبى در مورد تفسير قرآن مى‌شنويم و بعد به‌

وَصَفَهُمْ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: (وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ) ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّهِ الضَّلَالَهِ وَ الدُّعَاهِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْكَذِبِ وَ الْبُهْتَانِ فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ حَمَلُوهُمْ عَلَى رِقَابِ النَّاسِ وَ أَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ. فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَهِ. وَ رَجُلٍ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ شَيْئاً لَمْ يَحْمِلْهُ عَلَى وَجْهِهِ وَ وَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً فَهُوَ فِى يَدِهِ يَقُولُ بِهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَرْوِيهِ فَيَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهَمٌ لَمْ يَقْبَلُوهُ وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهَمٌ لَرَفَضَهُ. وَ رَجُلٍ ثَالِثٍ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ شَيْئاً أَمَرَ بِهِ ثُمَّ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَىْ‌ءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَحَفِظَ مَنْسُوخَهُ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ وَ لَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ- وَ آخَرَ رَابِعٍ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ مُبْغِضٍ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللَّهِ لَمْ يَنْسَهُ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ فَجَاءَ بِهِ كَمَا سَمِعَ- لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ وَ عَلِمَ النَّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ فَعَمِلَ بِالنَّاسِخِ وَ رَفَضَ الْمَنْسُوخَ فَإِنَّ أَمْرَ النَّبِى مِثْلُ الْقُرْآنِ نَاسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ وَ خَاصٌّ وَ عَامٌّ وَ مُحْكَمٌ وَ مُتَشَابِهٌ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ الْكَلَامُ لَهُ وَجْهَانِ: كَلَامٌ عَامٌّ وَ كَلَامٌ خَاصٌّ مِثْلُ الْقُرْآنِ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِى كِتَابِهِ: (ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) فَيَشْتَبِهُ عَلَى مَنْ لَمْ يَعْرِفْ وَ لَمْ يَدْرِ مَا عَنَى اللَّهُ بِهِ وَ رَسُولُهُ وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ كَانَ يَسْأَلُهُ عَنِ الشَّىْ‌ءِ فَيَفْهَمُ وَ كَانَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْأَلُهُ وَ لَا يَسْتَفْهِمُهُ حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِى‌ءَ الْأَعْرَابِى وَ الطَّارِئُ فَيَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ حَتَّى يَسْمَعُوا وَ قَدْ كُنْتُ أَدْخُلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ كُلَّ يَوْمٍ دَخْلَهً وَ كُلَّ لَيْلَهٍ دَخْلَهً فَيُخْلِينِى فِيهَا أَدُورُ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ وَ قَدْ عَلِمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَصْنَعْ ذَلِكَ بِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ غَيْرِى فَرُبَّمَا كَانَ فِى بَيْتِى يَأْتِينِى- رَسُولُ اللَّهِ أَكْثَرُ ذَلِكَ فِى بَيْتِى وَ كُنْتُ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْضَ مَنَازِلِهِ أَخْلَانِى وَ أَقَامَ عَنِّى نِسَاءَهُ فَلَا يَبْقَى عِنْدَهُ غَيْرِى وَ إِذَا أَتَانِى لِلْخَلْوَهِ مَعِى فِى مَنْزِلِى لَمْ تَقُمْ عَنِّى فَاطِمَهُ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَنِى وَ كُنْتُ إِذَا سَأَلْتُهُ أَجَابَنِى وَ إِذَا سَكَتُّ عَنْهُ وَ فَنِيَتْ مَسَائِلِى ابْتَدَأَنِى فَمَا نَزَلَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ آيَهٌ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا أَقْرَأَنِيهَا وَ أَمْلَاهَا عَلَى فَكَتَبْتُهَا بِخَطِّى وَ عَلَّمَنِى تَأْوِيلَهَا وَ تَفْسِيرَهَا وَ نَاسِخَهَا وَ مَنْسُوخَهَا وَ مُحْكَمَهَا وَ مُتَشَابِهَهَا وَ خَاصَّهَا وَ عَامَّهَا وَ دَعَا اللَّهَ أَنْ يُعْطِيَنِى فَهْمَهَا وَ حِفْظَهَا فَمَا نَسِيتُ آيَهً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَ لَا عِلْماً أَمْلَاهُ عَلَى وَ كَتَبْتُهُ مُنْذُ دَعَا اللَّهَ لِى بِمَا دَعَا وَ مَا تَرَكَ شَيْئاً عَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ وَ لَا أَمْرٍ وَ لَا نَهْى كَانَ أَوْ يَكُونُ وَ لَا كِتَابٍ مُنْزَلٍ عَلَى أَحَدٍ قَبْلَهُ مِنْ طَاعَهٍ أَوْ مَعْصِيَهٍ إِلَّا عَلَّمَنِيهِ وَ حَفِظْتُهُ فَلَمْ أَنْسَ حَرْفاً وَاحِداً ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى صَدْرِى وَ دَعَا اللَّهَ لِى أَنْ يَمْلَأَ قَلْبِى عِلْماً وَ فَهْماً وَ حُكْماً وَ نُوراً فَقُلْتُ: يَا نَبِى اللَّهِ! بِأَبِى أَنْتَ وَ أُمِّى مُنْذُ دَعَوْتَ اللَّهَ لِى بِمَا دَعَوْتَ لَمْ أَنْسَ شَيْئاً وَ لَمْ يَفُتْنِى شَىْ‌ءٌ لَمْ أَكْتُبْهُ أَفَتَتَخَوَّفُ عَلَى النِّسْيَانَ فِيمَا بَعْدُ؟ فَقَالَ: لَا لَسْتُ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكَ النِّسْيَانَ وَ الْجَهْل. (الكافى، ج 1، باب اختلاف الحديث، ص 62)