من بسيار متأثر و متأسفم از اين كه هنوز موفق نشدهايم يك برنامه تفسير دائمى در حوزه ايجاد كنيم، اگرچه- بحمد الله تعالى- قدمهاى خوبى در اين خصوص برداشته شده است؛ ولى شما برادران بايد يكى از برنامه هاى اصلى خودتان را تفسير قرآن قرار دهيد. شما ديگر در شرايطى هستيد كه شايد با مطالعه و مباحثه نيازى به استاد تفسير نداشته باشيد. خود را مقيد كنيد كه روزى يكى- دوساعت را صرف مطالعه و مباحثه تفسير كنيد. روزى فرا مىرسد و مىبينيد حدود شصت سال از عمرتان گذشته و كمتر با تفسير سر و كار داشته ايد و اين صحيح نيست. شما هم اكنون در شرايطى هستيد كه بايد با تمام مسائل اسلامى آشنايى داشته باشيد.
شايسته نيست كه روحانى در عصر ما غير فقه و اصول با مسائل ديگرى آشنا نباشد. نمىشود با قرآن كريم، تفسير، مسائل كلامى، اعتقادى، علمى و تاريخ اسلام آن هم تاريخ تحقيقى اسلام آشنايى نداشته باشد. اينها مسائلى است كه بايد براى روحانيان ضرورت پيدا كند. حتى امروز مرجعيت هم با سابق فرق دارد. مراجع گذشته صرفاً رساله و مقلّدينى داشتند و بعد هم يك سرى سؤالات و استفتائاتى؛ امّا در حال حاضر چنين نيست.
هم اكنون گروههايى از مسلمانها، شخصيتها و افراد سراغ مراجع مىآيند و از ايشان سؤالات بسيارى دارند و نظر اسلام را در آن موارد مىخواهند. حتى يك مرجع تقليد نمىتواند به اين مقدار اكتفا كند كه ما به اندازه كافى در فقه و اصول زحمت كشيده و رساله هم نوشتهايم و آمادگى براى پاسخگويى به مسائل فقهى را هم داريم. اين كافى نيست؛ زمان تغيير پيدا كرده و او بايد براى مردم صحبت كند و مسائل روز را براى آنان تبيين كند، نقاط قوّت اسلام را بگويد و اگر سؤالات و شبهاتى دارند، پاسخگو باشد.
ما در برابر علوم اسلامى، مانند يك قطره در مقابل دريا هستيم؛ يعنى هر بخش و هر شعبه از علوم اسلامى يك عمر مىطلبد و ما هم يك عمر بيشتر نداريم؛ و از سوى ديگر بايد از همه اين علوم حظّ و بهرهاى ببريم؛ جمع بين اينها اقتضا مىكند كه از همين نيروى جوانى و نشاطى كه براى ما آماده است حداكثر استفاده را ببريم. من جداً معتقدم كه يك طلبه- به معناى اعم- نبايد يك دقيقه از وقتش را بدون
استفاده بگذارد. گرچه به همين مقداركه بيكار بنشيند يا حرفهاى بيهوده- كه هيچ اثر مثبتى بر آن مترتب نيست- بزند.
روحانيت بايد در هر بعدى از ابعاد فضل، جامعيت داشته باشد. نمىخواهم- خداى ناكرده- تحقيرى از فقه و اصول كرده باشم بلكه مىگويم همّت و هدف او صرف يك فقه و اصول نباشد.
والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته
درس پنجاه و هشتم[1]تبيين فلسفه احكام
جامعه ما- بدون اغراق-، به تازگى با احكام اسلام آشنا شده است؛ از اين رو در برخورد با احكام يك نوع ثقالت و سنگينى وجود دارد؛ به همين دليل شايد بتوان گفت: جامعه ما جديد الاسلام است.
بسيارى از احكام اسلام در زمان طاغوت مورد فراموشى قرارگرفته بود. اگر كسى جنايتى مرتكب مىشد، مدتى او را محبوس و سپس او را رها مىكردند؛ در حقيقت زندان يك كيفر و مجازات براى همه جنايتها بود. گاهى در برخى از موارد قتل، يك اعدام صورت مىگرفت.
در نظر مردم، خيلى سنگين مىآيد كه كسى، نيمه شب به خانه اى وارد شود و مثلًا يك قاليچه چند هزار تومانى را به سرقت ببرد؛ ولى به خاطر يك جنايت يك ساعته و يك سرقت مختصر، انگشتهاى دست او را قطع كنند و تا آخر عمر او را از اين نعمت بى بهره سازند، همچنين نسبت به اصل بحث قصاص.
در اوايل انقلاب يكى از چيزهايى كه خصوصاً روشنفكران غير مسلمان بدان وسيله انقلاب را زير سؤال برده بودند، همين قصاص بود، با اين كه فقهاى بزرگوار مانند امام راحل، اين قصاص را از ادلّه قطعى و صريح آيات متعدد از قرآن مجيد،
[1]. اين درس در جلسه يكصد و هفتاد و يكم خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
استنباط كرده بودند، چه حملاتى به قصاص و انقلاب كردند؛ اما آنان به خاطر طرز فكر خاصى كه در برخورد با مسائل داشتند برايشان سنگين بود و چه بسا خيال مىكردند كه اين نقطه ضعفى براى انقلاب است و از اين راه مىتوانند ضربهاى به انقلاب بزنند. مقصود من آنها نيستند، بلكه مراد بنده، جامعه خودمان است.
با تبليغات سويى كه دنيا در مورد اين مسائل دارد، اين وظيفه ما است كه اولًا؛ خود ما فلسفه اين احكام را با آن ضابطههاى صحيح، مورد بررسى و مطالعه قرار دهيم و ثانياً؛ مردم را، تا حد امكان با فلسفه اين احكام آشنا كنيم.
دنيا مىگويد: كسى كه قتلى انجام مىدهد بيمار است و تنها بايد او را تحت درمان قرار داد و مداوا كرد و با اين بيان، شبهاتى را به ذهن مردم وارد مىكنند؛ در صورتى كه انسان مىتواند با مطالعه و مراجعه به علل و فلسفه اين احكام كه اكثراً بسيار روشن و قابل قبول است، تاحدى اين موضوع را با تبيين صحيح براى مردم روشن كند. به عنوان مثال، در يكى از جلسات گذشته[1]مطالبى را در باب قصاص مطرح كردم و در نهايت مشخص شد كه حيات و امنيت نفسى جامعه به قصاص بستگى دارد.
در همين جريانى كه چندى پيش در قم به عنوان رجم به وقوع پيوست، در ذهن مردم اين سؤال به وجود آمد كه مگر چه شده كه يك انسان را با بدترين نوعِ كشتن، به قتل مىرسانند؟!
بايد مردم را از اين احكام آگاه كرد كه اگر زنى نسبت به شوهرش خيانت كرد و امنيت عِرْضى را از شوهرش سلب كرد، اگر با او به اين صورت برخورد نشود، آيا اين شوهر، ديگر مىتواند امنيت عرضى پيدا كند؟! چگونه مىتواند با اطمينانِ خاطر از منزل خارج شود؟ كى مىتواند با اطمينان با همسايگان و بستگانش رفت و آمد كند؟ اين امنيت عرضى بايد كاملًا حفظ شود و راهش همين است.
كسى كه خيانت مىكند و اين امنيت را به خطر مىاندازد، تنها حساب شخصى خودش نيست. اين فرد امنيت عرضى جامعه را به خطر مىاندازد و به همين دليل بايد به شديدترين نوع قتل مبتلا شود تا ديگران عبرت بگيرند و در اين وادى
[1]. ر. ك: درس 43 و 48 از همين اثر.
خائنانه و غير مشروع وارد نشوند.
مقصود اين است كه من و شما بايد در درجه اول خودمان تا حدى از فلسفه اين احكامى كه تازه در جامعه ما پياده مىشود و از نظر مردم يك نوع ثقالت و سنگينى دارد، اطلاع پيدا كنيم و سپس مردم را هم نسبت به آنها روشن كنيم تا- ان شاءالله تعالى- با احكام اسلام آشنا شوند.
البته بايد در فهم و تبيين فلسفه احكام، كمال دقت و تأمل را همراه با ضوابط و شرايط رعايت كرد تا براى مردم برداشت ناصحيحى از احكام جاودانه و جهانى اسلام به وجود نيايد.
والسلام عليكم ورحمه الله و بركاته
درس پنجاه و نهم[1]انسجام و وحدت در حوزه علميه
نقشههاى شومى در دنيا- مخصوصاً به دست صهيونيستها- براى مقابله و از بين بردن اساس اسلام كشيده مىشود. در جنايتى كه در مسجد الاقصى پيش آمد، صرف اين نبود كه فقط عدهاى را در مسجد الاقصى به شهادت برسانند؛ بلكه آن طور كه فرمانده سپاه، براى اين جانب نقل مىكرد، در مسجد الاقصى مكانى به نام مقام ابراهيم (ع) وجود دارد كه خصوصياتى را براى آن ذكر مىكنند، يكى از خصوصياتش اين است كه معراج نبى اكرم (ص) از آن مقام بوده است؛ لذا اين مقام، موقعيت خاصى پيش مسلمانان دارد و تا قبل از جريان اين كشتار، احدى از يهوديها به خودش اجازه نمىداد كه در آن مقام پا بگذارد و ديده نشده بود كه كسى جرأت هتك حرمت آن مقام را داشته باشد؛ امّا در عين حال، گروهى به نام گروه هيكل با لباسهاى خاص، شبيه همان كماندوهاى زمان طاغوت، ناگهان وارد مسجد الاقصى مىشوند وبه مقام ابراهيم (ع) حمله مىكنند.
جمعيتى كه آنجا حضور داشتند وقتى مىبينند چنين قضيهاى به طور غير منتظره در حال اتفاق است، براى اين كه نگذارند آن گروه وارد مقام ابراهيم (ع) شوند، به سوى آنان هجوم مىآورند، آنان نيز در برابر اين هجوم، داخل مسجد از اسلحه
[1]. اين درس در جلسه دويست و پنجاه و پنجم درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
استفاده مىكنند و بيست و چند نفر- از جمله امام جماعت مسجدالاقصى- را به شهادت مىرسانند.
وقتى انسان اين اتفاق را تحليل مىكند، مىبيند بحث، مسجد الاقصى و مقام ابراهيم (ع) نيست، مسأله، مسأله اسلام و از بين بردن مقدسات مسلمانها است. و به قدرى در اين مسأله هتاكى نشان دادند كه حتّى نپذيرفتهاند گروه تحقيق سازمان ملل- حالا واقعاً گروه تحقيق بودند يا در ظاهر اين چنين بوده است- به آنجا بروند و از وضعيت آن گزارش بدهند.
اينگونه حوادث يك زنگ خطر بسيار بزرگ در رابطه با كلّيت و اساس اسلام و نظام است و مسأله اين نيست كه در يك گوشهاى اتفاق بيفتد و من و شما تصور كنيم «حادثه وقعت ثم مضت».
ناچارم تذكرى را خدمت شما برادران عرض كنم: بر ما لازم بلكه از لازم هم بالاتر، الزام و اشدُّ ضرورتاً است كه وحدت را در كشور و اتحاد و انسجام را در حوزه حفظ كنيم.
چرا من حوزه را مىگويم؟! براى اين كه اين حوزه بود كه مرحوم امام را به عالَم اسلام داد و نظام اسلام را در اين كشور بر قرار كرد. امام راحل كه بنيانگذار انقلاب اسلامى است تربيت شده و مولود اين حوزه بوده است كه اگر صد سال هم محصول ديگرى جز ايشان نداشته باشد اين عنوان افتخار براى حوزه كفايت مىكند. بالاخره اين حوزه نقش امام پرورى داشته است. اين حوزه با وحدت و يكپارچگى خود توانست رژيم منحوس شاه را كه بزرگترين قدرت در خاورميانه به حساب مىآمد از بين ببرد و به دست امام بزرگوار و حمايت حوزه از ايشان، نظام اسلام واقعى را جايگزين آن نظام ستمشاهى كند.
وحدت اين حوزه بايد هميشه محفوظ باشد، بايد خيلى مراقب باشيد كه دشمن، اختلاف و تشنج ايجاد مىكند، مخصوصاً شايعاتى كه بازارِگرمى در اين روزها پيدا كرده است. اين حوزه همانگونه كه حدوثاً رهبرى را پرورش داد و بنيانگذار نظامى به نام نظام اسلام شد، در ادامه نيز حمايت از رهبرى براى او از واجبات است.[1]
[1]. مسأله رهبرى ارتباط به شخص ندارد بلكه در رابطه با مقام است، مقام رهبرى واجب الاطاعه است به تعبيرى كه عقيده شخصى خودم است در حال حاضر حمايت از رهبرى، از زمان امام هم واجبتر است؛ چرا كه آن شخصيت والا و جهانى امام، چه بسا نياز چندانى به اين كه من طلبه و امثال من از او حمايت كنيم نداشت و اين نياز احساس نمىشد، اگرچه آن هم واجب بود و ما حمايت مىكرديم. او يك شخصيت جهانى بود كه اگر محققان مىخواستند شخصيتى جهانى را بشناسند مىگفتند: در جهان آن روز آن شخصيت را فقط امام دارد، آن شخصيت واقعى، حقيقى و مرتبط به مذهب و عقيده، مخصوص امام بزرگوار بود، ديگران يك شخصيتهاى اعتبارى هستند و لو اين كه در رأس بزرگترين قدرتهاى جهان قرار گرفته باشند، شخصيت آنان موقت و اعتبارى- آن هم غير مذهبى- است. بالاخره همان گونه كه حمايت از امام- نه شخص امام بلكه مقام امام- واجب بود هم اكنون نيز اين مقام، واجب الاطاعه است و بايد محترم شناخته شود. و اين امر بيشتر ضرورت و نياز دارد. من فكر مىكردم كه چرا در اسلام اين قدر به مقام امامت اهميت داده شده است؟ مگر مقام امامت چقدر اهميت دارد كه اين اندازه مورد احترام است؟ در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه علاوه بر آن كه رأى امام معصوم رأى خدايى است، مقام امامت هم حافظ وحدت جامعه است. و نكته مهم اجتماعىاش اين است كه آن مقام حافظ وحدت جامعه است؛ يعنى جامعه زير پرچم امام، حالت انسجام و وحدت پيدا مىكند. و متأسفانه مىبينيد برادران فلسطينى ما چون رهبر روحانى واحد ندارند، نتوانستند به خوبى در مبارزه خود پيشرفت و موفقيت داشته باشند. رمز موفقيت ما در مبارزهمان همين بود كه ما يك حافظ وحدت و انسجام به نام امام داشتيم كه نقش بسيار مهمى در پيروزى انقلاب ما داشت، همان گونه كه اين معنا در حدوثش نقش داشت بدانيد در تداومش نيز نقش بيشترى دارد. بايد مقام رهبرى به عنوان اين كه حافظ انسجام و وحدت است، مورد اطاعت و احترام و تبعيت همه طبقات من الصدر الى الذيل قرار گيرد، وگرنه حفظ انسجام و وحدت امكانپذير نيست. (اين حاشيه از متن بيانات آيتالله العظمى فاضل لنكرانى استفاده شده است)
برادران! هر كسى دامنه اختلافات را سر سوزنى توسعه دهد، به مقام رهبرى- كه حافظ انسجام است- و قطعاً به اسلام ضربه زده است. سعى كنيد اگر توهمات، برداشتهاى سوء وحرفهاى خلاف واقعى وجود دارد، بدون اين كه به اختلافات دامن بزنيد، با منطق اسلامى و شيوهاى درست با آن برخورد كنيد؛ و كسانى را كه از مسائل دور هستند يا- خداى ناكرده- هدف و غرض غير شرعى دارند ارشاد كنيد.[1]
[1]. يكى از اصحاب امام صادق (ع) خدمت ايشان رسيد و مسائلى مطرح شد. بعد آن شخص به امام (ع) عرض كرد: اگر شما يك انار را دو نصف كنيد و بگوييد: نصف آن، حلال است و نصف ديگر حرام، من از شما سؤال نمىكنم؛ سمعاً و طاعتاً.
اصولًا امامت در شيعه چنين معنايى دارد و نياز به رهبرى روى چنين پايهاى است و الّا اگر هر مسألهاى كه پيش آيد بنده بگويم: چرا؟ شما بپرسيد: علت چيست؟ ديگرى بپرسد: فلسفه چيست؟ پس اين ولايت فقيه چه معنايى خواهد داشت؟ آرى اگر بنده طلبه، كارى را انجام دهم، شما حق داريد از من بپرسيد: چرا اين كار را كردى؟ من هم بايد به صورت منطقى، شما را قانع كنم؛ اما در برابر امام- آن هم چنين امامى كه تاريخ نظيرش را نديده است- جز مسأله تعبد و سمعاً و طاعتاً نبايد تزلزلى در ذهن كسى به وجود بيايد كه چرا اين طور شد؟ بالاخره ولى فقيه عادل است. معناى اين كه اسلام اينقدر دم از عدالت مىزند اين است كه اگر در كسى روحيه عدالت نباشد، امكان دارد حساب خردهاى دركار باشد و او بخواهد آن را تسويه كند؛ اما كسى كه عادل و بلكه بالاتر از عدالت است و ما- البته عقيده شخص خودم را در اين رابطه عرض مىكنم- اورا تالى تلو عصمت مىدانيم، ديگر مشكلى ندارد؛ يعنى اطمينان داريم كه او صلاح اسلام، نظام اسلام و انقلاب را در اين نظر و تصميم، تشخيص داده است و تشخيص او بايد مورد پيروى قرار گيرد. ما مطمئن هستيم كه او چيزى غير از حفظ نظام، انقلاب و مسائل مربوط به آن را مد نظر قرار نمىدهد، منتها تشخيص آن با من و شما نيست بلكه تشخيصش با شخص خود امام است. شما تصور نكنيد كه اين مسأله از نظر امام جزئى بوده است. او بيشتر از من وشما به عمق اين مسأله و اهميت آن واقف است. وقتى هدف، اسلام و نظام اسلامى باشد، آن هم با توطئه هايى كه توسط استكبار جهانى و مانند قضيه سلمان رشدى از راه فرهنگ صورت مىپذيرد، پيدا است كه در مقابل چنين توطئه هايى بايد قاطع و جدى بود و در مقابل آنها ايستادگى كرد. اگر امام در رابطه با سلمان رشدى اقدام نمىكرد، فردا كتاب ديگرى با مطالب زنندهتر چاپ و در سراسر دنيا منتشر مىشد تصور نكنيد كه مردم دنيا به خاطر جهالت تحت تأثير تبليغات قرار مىگيرند، بلكه تمام اديان و مذاهب باطل در جهان پيرو و تابع دارند، زيرا آنان تبليغ كرده و براى خودشان كم يا زياد، پيرو درست كردهاند.
مطلبى را كه مىخواستم عرض كنم اين است: چون تمام ابعاد مسأله ولايت فقيه مورد اعتقاد و اطمينان ما است، اگر خصوصياتش هم براى من و شما روشن نشود، هيچ اشكالى ندارد و نبايد در رابطه با آن هيچ تزلزلى در كسى به وجود آيد. معمولًا همه شما كه ان شاء الله به مناسبت ماه مبارك رمضان به سفر تبليغى مىرويد درباره چنين مسأله مهمى از شما سؤال خواهد شد، شايد خودتان راه بهترى براى جواب داشته باشيد؛ اما به نظرمى رسد كه اگر مسأله را به اين صورت با مردم مطرح كنيد هم واقعيت را گفتهايد و هم براى آنان قابل قبول است. اصلًا صحيح نيست كه هر عوامى بگويد: علت چه بود؟ چه لزومى دارد كه مردم علت را بفهمند؟ آن كسى كه اين كار را كرده است با توجه به علت، آن را انجام داده است. حالا علت هر چه مىخواهد باشد؛ در حقيقت اين مانند يك سرى از احكام شرعيه است كه فلسفه آنها تا روز قيامت هم براى ما روشن نمىشود. شما اگر تمام عقلاى عالم را جمع كنيد و بگوييد: آيا اگر من نماز چهار ركعتى را پنج ركعت بخوانم جرم است؟ جز اين است كه من ده دقيقه بيشتر خدا را عبادت كردهام؟ جز اين است كه يك ركوع و دو سجده بيشتر انجام دادم؟ جز اين است كه تسبيحات را تكرار كردهام؟ پس چرا مىگوييد: اگر نماز چهار ركعتى، پنج ركعت خوانده شود باطل است؟ آرى، علت بطلان نماز به دليل ناقص خواندن آن روشن است؛ اما چرا زياده موجب بطلان آن شود؟ من و شما تا روز قيامت هم نمىتوانيم هيچ فلسفهاى براى آن پيدا كنيم و علت آن به ذهنمان هم نمىآيد؛ لذا به نظر مىآيد كه مسأله را به همين صورت مطرح كنيد تا اگر در مردم مثلًا تزلزلى وجود دارد، با اين بيان شما از تزلزل بيرون بيايند. (اين حاشيه از متن بيانات آيت الله العظمى فاضل استفاده شده است. سيرى كامل در اصول فقه، ج 2، ص 323، درس 136)