محرَّمى مانند بت، آلات قمار يا آلاتى كه فقها- بر حسب رواياتى كه در مكاسب
محرّمه ملاحظه كرديد- به طور مسلّم به حرمت استفاده از آنها فتوا مىدهند تخصّص داشت، آيا مىتوان گفت: به لحاظ اينكه اين شخص، عالم در مقابل جاهل است، آيه شريفه شامل او هم مىشود؟!
آيا تخصص در تراشيدن و ساختن بت و داروسازى و ... با خشيت از خداوند تناسب و ارتباطى دارد؟!
معلوم است كه آيه شريفه علم خاصّ و عالم خاصّى را مطرح مىكند. حال بايد پرسيد: آن علم خاصّ چيست؟!
آيا آن علم خاصّى كه به خشيت مربوط است غير از فقه اسلام و اهل بيت:، تفسير قرآن و عقايد حقّه شيعه و علوم مربوط به اينها است كه در حوزه هاى علميه متداول است؟!
آيا در رابطه با خشيت خداوند متعال، علم ديگرى غير از اين علوم قابل تصوّر هست كه ما بتوانيم آن را فرض كنيم؟
به دور از همه تعصّبها و كنار گذاشتن ديد اختصاصى- ما باشيم و اين آيه شريفه- از اين آيه به صراحت استفاده مىشود كه «العلماء على قسمين و العلم على قسمين»: علمى كه در رابطه با خشيت خداوند و در ارتباط با خداى عزوجل و رسول او است، و علمى كه واجد اين خصوصيّت و اين فضيلت و اين عنوان نيست.
اين يك مطلب بسيار روشنى است؛ مراد آيه از علم، آن علمى است كه انسان به دنبال او است و بايد هم در پى آن باشد.[1]آن علمى كه به دنبال آن خشيت وجود
[1]. عَنِ الرِّضَا عَنْ آبائه صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ عن رَسُولَ اللَّهِ (ص) و سلّم: طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِ فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ لِلَّهِ حَسَنَهٌ وَ طَلَبَهُ عِبَادَهٌ وَ الْمُذَاكَرَهَ فِيهِ تَسْبِيحٌ وَ الْعَمَلَ بِهِ جِهَادٌ وَ تَعَلُّمَهُ لِمَنْ لَا يَعْلَمُهُ صَدَقَهٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَهٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ مَنَارُ سَبِيلِ الْجَنَّهِ وَ الْمُونِسُ فِى الْوَحْشَهِ وَ الصَّاحِبُ فِى الْغُرْبَهِ وَ الْوَحْدَهِ وَ الْمُحَدِّثُ فِى الْخَلْوَهِ وَ الدَّلِيلُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ السِّلَاحُ عَلَى الْأَعْدَاءِ وَ التَّزَيُّنُ عِنْدَ الْأَخِلَّاء .... (إرشاد القلوب، ج 1، باب 49، ص 160؛ البرهان فى تفسير القرآن، ج 1، ص: 9) حضرت رضا از پدران خود: روايت كردهاند كه حضرت رسول اكرم 6 و سلّم فرمودند: تحصيل علم، بر هر مسلمانى واجب است پس علم را از هر كسى كه عالم است بلكه از هر جايى كه گمان فراگيرى آن را داريد بطلبيد و آن را از اهلش كسب كنيد؛ زيرا يادگرفتن علم براى رضاى خدا حسنه است و طلب آن عبادت است، مذاكره آن با يكديگر تسبيح پروردگار و عمل كردن به آن جهاد در راه خدا است، ياد دادن آن به كسى كه نمىداند صدقه دادن است و رسانيدن آن به اهلش تقرب به خداوند است؛ چرا كه به وسيله علم مسايل حلال و حرام فهميده مىشود، و بدان وسيله راه بهشت روشن و ظاهر مىشود، و علم در هنگام وحشت انيس و مونس، و در تنهايى و غربت، رفيق است، در خلوت هم زبان است و در هر حالت راهنما است؛ چه در حال فرح و سرور يا بلا و مصيبت، در مقابل دشمنان سلاح است و در نزد دوستان، زينت است ....
داشته باشد[1]و اين گونه با خداوند تبارك و تعالى ارتباط داشته باشد.
اينكه خود مقام عبوديت بسيار مهم است در عين حال، علمى اراده شده است كه بعضى از عباد الله تعالى را بر بعضى ديگر امتياز مىدهد و فقط كسانى كه از آن علم بهرهمند هستند، واجد مقام خشيت از خداوند تبارك و تعالى هستند.[2]پس اينكه ما ادعا مىكنيم، علوم حوزوى يك ويژگى و امتياز خاصى نسبت به ساير علوم دارد، ناشى از اين نيست كه ما براى علم خودمان فضايلى را وضع و جعل كردهايم، بلكه ما تحت تأثير قرآن كريم و بيان رسول الله و ائمه معصومين: هستيم كه ويژگىهايى براى علوم اسلامى و علوم حوزوى مطرح مىكنند؛[3]همانند
[1]. عن أميرالمومنين (ع): غَايَهُ الْمَعْرِفَهِ الْخَشْيَهُ. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص: 63) غايت معرفت ترس است؛ يعنى عاقبت معرفت حق تعالى و شناخت او يا غرض و علت غايى آن ترس از او و نافرمانى او است.
[2]. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): الدُّنْيَا سَاعَهٌ فَاجْعَلْهَا طَاعَهً وَ بَابُ ذَلِكَ كُلِّهِ مُلَازَمَهُ الْخَلْوَهِ بِمُدَاوَمَهِ الْفِكْرَهِ وَ سَبَبُ الْخَلْوَهِ الْقَنَاعَهُ وَ تَرْكُ الْفُضُولِ مِنَ الْمَعَاشِ وَ سَبَبُ الْفِكْرَهِ الْفَرَاغُ وَ عِمَادُ الْفَرَاغِ الزُّهْدُ وَ تَمَامُ الزُّهْدِ التَّقْوَى وَ بَابُ التَّقْوَى الْخَشْيَهُ وَ دَلِيلُ الْخَشْيَهِ التَّعْظِيمُ لِلَّهِ وَ التَّمَسُّكُ بِتَخْلِيصِ طَاعَتِهِ وَ أَوَامِرِهِ وَ الْخَوْفُ وَ الْحَذَرُ وَ الْوُقُوفُ عَنْ مَحَارِمِهِ وَ دَلِيلُهَا الْعِلْمُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: (إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ). (بحارالأنوار، ج 67، باب 45، ص: 62) زندگى دنيا ساعتى بيش نيست، پس آن يك ساعت را در طاعت خدا مصروف بدار و باب ورود به طاعت خداوند ملازمت با خلوت است، به شرط مداومت بر تفكر، و خلوت از مردم موقعى آسان مىشود كه انسان قناعت را در پيش گيرد و از اضافهها و تجملات زندگى صرف نظر كند و اما انديشيدن و در فكر سعادت خود بودن متوقف بر فراغت قلب است و بزرگترين اساس و پايه فراغت قلب، زهد است و حقيقت و تماميّت زهد و ترك دنيا با پرهيزگارى و تقوا حاصل مىشود و راه تقوا خوف از خدا و خشيت مىباشد و باب خشيت تجليل و تعظيم پروردگار و بندگى و عبادت خالص به جا آوردن در مقابل اوامر او و خوف و حذر از محرّمات و توقف در آنها است و راهنماى اينها علم است؛ چنان كه خداوند متعال مىفرمايد: تنها علما هستند كه در مقابل عظمت پروردگار خشيت دارند.
[3]. عَنْ أَبِى الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْكَاظِمِ عَنْ آبَائِهِ: قَالَ: دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْمَسْجِدَ فَإِذَا جَمَاعَهٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ فَقَالَ: مَا هَذَا فَقِيلَ: عَلَّامَهٌ قَالَ: وَ مَا الْعَلَّامَهُ؟ قَالُوا: أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَيَّامِ الْجَاهِلِيَّهِ وَ بِالْأَشْعَارِ وَ الْعَرَبِيَّهِ فَقَالَ النَّبِىُّ (ص): ذَاكَ عِلْمٌ لَا يَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا يَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ ثُمَّ قَالَ (ص): إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَهٌ؛ آيَهٌ مُحْكَمَهٌ أَوْ فَرِيضَهٌ عَادِلَهٌ أَوْ سُنَّهٌ قَائِمَهٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ هُوَ فَضْل. (بحارالأنوار، ج 1، باب 6، ص: 209) از حضرت كاظم (ع) روايت شده است كه: رسول خدا (ص) زمانى كه جماعتى اطراف شخصى را گرفته بودند، وارد مسجد شد و فرمود: او كيست؟ عرض كردند: مرد بسيار دانايى است، فرمود: علّامه چگونه كسى است؟ عرض كردند: داناترين مردم به انساب و نژادهاى عرب و رخدادهاى آن و ايّام [جنگهاى] جاهليّت و شعرهاى عربى. راوى مىگويد: پيامبر اكرم (ص) فرمود: آنچه اين مرد مىداند علمى است كه ندانستن آن زيانى و دانستنش نفعى ندارد، سپس پيامبر اكرم (ص) فرمود: علم و دانايى- كه موجب سعادت و نيكبختى هميشگى است- سه علم است: آيه محكم و نشانه استوار (علم اصول عقائد كه آيات و نشانههاى آن استوار است)، فريضه عادله و واجب ميان افراط و تفريط (علم اخلاق كه خوبش از روى عقل و بدش از روى جهل است و بر هر كس واجب است آنچه را از روى عقل است بپذيرد و آنچه را از روى جهل است نپذيرد) و سنّت قائمه و احكام برپا و هميشگى (مسائل حلال و حرام كه تا روز قيامت تغييرناپذير است) و آنچه غير از اينها باشد فضل است و علم و دانايى كه سودرسانى كرده و موجب سعادت و نيكبختى شود نيست.
- جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِاللَّهِ (ص) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! مَا الْعِلْمُ؟ قَالَ: الْإِنْصَافُ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ؟ قَالَ: الِاسْتِمَاعُ لَهُ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ؟ قَالَ: الْحِفْظُ لَهُ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: الْعَمَلُ بِهِ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: ثُمَّ نَشْرُه. (مشكاه الأنوار، فصل 8، ص 132) مردى خدمت رسول (ص) آمد و گفت: يا رسول اللَّه! علم چيست؟ فرمود: انصاف. گفت: بعد چيست؟ فرمود: گوش دادن، گفت: بعد چيست؟ فرمود: نگهدارى. پرسيد: بعد چيست؟ فرمود: عمل به علم، گفت: بعد؟ فرمود: نشر و پخش آن ميان مردم.
اين فرمايش نبى اكرم (ص):
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِى الدِّينِ»؛[1]
هرگاه خداى عزوجل به بندهاش اراده خير كند در درجه اوّل او را متفقّه در دين قرار مىدهد و او را با معارف، مسايل، اصول و فروع دين آشنا مىكند.
البته «وزَهَّدَهُ فِى الدُّنْيَا» هم ضميمه آن است.
اگرچه اين مطلب از همين آيه- با قطع نظر از روايات- استفاده مىشود، ولى
[1]. قال النبىّ (ص): يَا أَبَا ذَرٍّ، إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِى الدِّينِ وَ زَهَّدَهُ فِى الدُّنْيَا وَ بَصَّرَهُ بِعُيُوبِ نَفْسِه. (بحارالأنوار، ج 74، باب 4، ص 72؛ مكارم الأخلاق، فصل 5، ص 458) اى اباذر! هرگاه خداى عزوجل به بندهاى اراده خير كند او را داناى در دين مىكند و پارساى در دنيا و بيناى به عيبهايش قرار مىدهد.
رواياتى هم كه ذيل اين آيه وارد شده مؤيد اين است كه آن علمى كه با خشيت- كه
يك مقام بسيار بلندى است- تناسبت دارد علوم اسلامى و علوم حوزوى است.[1]يكى از رواياتى كه در ذيل اين آيه شريفه وارد شده و احتياج به دقت و تأمل دارد اين روايت است كه به طور خلاصه آن را عرض مىكنم:
قَالَ الصَّادِقُ (ع): «الْخَشْيَهُ مِيرَاثُ الْعِلْمِ وَ الْعِلْمُ شُعَاعُ الْمَعْرِفَهِ وَقَلْبُ الْإِيمَانِ وَمَنْ حُرِمَ الْخَشْيَهَ لَا يَكُونُ عَالِماً وَإِن شَقَّ الشَّعْرَ فِى مُتَشَابِهَاتِ الْعِلْمِ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).[2]
حضرت مىفرمايند: ميراث، محصول و ما ترك علم، عبارت است از خشيت و بيم از خداوند؛ و علم، عبارت است از پرتويى از معرفت خداوند تبارك و تعالى و علم قلب، مركز و محور ايمان است و اگر كسى خداى ناكرده از خشيت خداوند متعال محروم شد، چنين كسى از ديدگاه اسلام- هرچند در حلّ مسائل و مشكلات علمى موشكافى زيادى داشته باشد[3]- عالم نيست. چرا؟! چون «قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ:(إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).
يعنى اگر، خداى ناكرده، خشيت نباشد، اين علم و عالم، آنچه مورد توجه قرآن است نخواهد بود، حتى اگر اهل دقّت باشد و مشكلات علوم را كاملًا تحليل و رفع اشكال كند.
[1]. ر. ك: تفسير قمى، البرهان، كنزالدقائق، شواهد التنزيل و نور الثقلين.
[2]. خوف و ترس (از عذاب و كيفر خداى تعالى) ارث علم و دانش است (عالم و دانشمند حقيقى از عذاب خداى عزّ و جلّ بيمناك است؛ از اين رو سخنى بر خلاف حقّ و راستى نگفته و نمىنويسد) و علم و دانش روشنايى معرفت و شناسايى (خداى تعالى) و دل ايمان و گرويدن است (به وسيله علم، خداى تعالى را مىتوان شناخت و به او ايمان آورد و از عذاب و كيفرش ترسيد) و كسى كه از خوف و ترس محروم و بىبهره شد (از عذاب خدا خوف ندارد) عالم و دانشمند [حقيقى] نيست و اگر چه در متشابهات و سخنان مانند هم كه معانى آنها بر همه معلوم نيست موشكاف (و در همه چيز علم و دانش و باريكبينى داشته) باشد [زيرا] خداى توانا و بزرگ فرموده: (إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ)؛ جز اين نيست كه از بندگان [گوناگون] خداوند تنها علما و دانايان مىترسند (زيرا ايشان خداى تعالى را به عظمت و بزرگى مىشناسند، و هر كس معرفت و شناسايىاش درباره خداى عزّ وجلّ بيشتر است خوف و ترسش افزونتر خواهد بود. (بحارالأنوار، ج 2، باب 11، ص: 45)
[3]. «شَقَّ الشَّعْرَ»؛ تعبير به موشكافى، تعبيرى است كه دراين روايت هم وجود دارد.
شما بايد در معناى اين روايت مقدارى دقت كنيد؛ از اين آيه، ملازمه ميان علم
و خشيت به خوبى استفاده مىشود.
بعضى سؤال مىكنند: ميان علوم حوزوى و علوم ديگر چه فرقى از نظر علمى وجود داردكه حوزويان و فقها بهخاطر علمشان، خود را به خداوند متعال نزديك دانسته، و علوم ديگر را پايين تصور مىكنند؟!
آيا ديگران از خداى متعال دور هستند؟!
خير، مسأله اين طور نيست! ما نمىگوييم مقام علوم ديگرى كه آيه شريفه بر آنها دلالت نمىكند پايين است. اين اهانتى به مقام علوم ديگر نيست. مسأله اين است كه برخى از علوم با خشيت خداوند رابطه مستقيم دارند؛ بنابراين خداوند متعال و كسانى كه قولشان براى ما مستند است براى اين علوم ويژگى قائل شدهاند. ما بر اين مطلب تكيه مىكنيم، حال جنبههاى ديگر مسأله را كنار بگذاريم.
واقعيت اين است كه برخى از عناوين به قدرى بين ما متداول و استعمال شده است كه ارزشِ واقعى خودش را از دست داده و ما با ديد سطحى به آن مىنگريم.
در رابطه با اين فقه و رساله اى كه مجتهد در اختيار مردم مىگذارد يك بررسى اجمالى بكنيد. فرض كنيد در يك رساله، حدود هفتصد مسأله وجود دارد. ديگران كه به عمق مسائل فقهى و واقعيتِ علم فقه واقف نيستند تصور مىكنند كه رساله عمليّه مانند كتابهاى ديگرى است كه ظرف يكى- دو سال آماده و در اختيار مردم قرار مىگيرد. شما كه با فقه آشنايى داريد گاهى مىبينيد يك مسأله دو سطر بيشتر نيست؛ امّا همين دو سطر، ده جلسه بحث مىطلبد- آن هم به صورتى كه استاد و شاگرد، يكى- دو ساعت قبل و بعد از هر جلسه مطالعه داشته باشند- تا انسان به واقعيت پى برده و ريشه و مستند فتوايى را كه مثلًا امام بزرگوار فرمودهاند اصطياد كند. و پس از آن تأمل و بحث كند كه: آيا اين فتوا قابل مناقشه است يا خير.
اين مطلب ما را به واقعيتى هدايت مىكند كه آن را يك وقت در جلسه وحدت حوزه و دانشگاه گفتم؛ چند سال پيش به مناسبت ايّام «وحدت حوزه و دانشگاه» جمع زيادى از دانشجويان سراسر كشور همراه اساتيدشان به مدرسه فيضيه آمده بودند- و از نظر كيفى و كمّى مجلس بسيار جالبى بود- افرادى از حوزه و
دانشگاه براى صحبت كردن دعوت شده بودند، از من هم خواستند كه به مناسبتى
صحبت كنم، در آنجا گفتم: برادران دانشجو! من مىخواهم واقعيتى را بدون تعصب براى شما بگويم و براى آن دليل هم اقامه مىكنم.
آن واقعيت اين است كه ما اگر از جنبه هاى معنوى علوم حوزوى بگذريم و روى نفس علوم خودمان تكيه كنيم، محكم و دقيق معتقديم كه هيچ علمى از علوم عالَم در هر رشته فنى و تخصصى، با اين توسعه اى كه دايره علوم پيدا كرده، از نظر طول زمان، دقت، عمق، لزوم پشتكار، فعاليت و از نظر مشكل بودن، به علم فقه نمىرسد.
اگر يك نفر از شما بخواهد پزشك شود، براى تخصصِ در طبّ چقدر وقت لازم دارد؟ بالاترين زمانى كه براى رسيدن به دكتراى در طبّ صرف مىشود، دوازده سال براى رسيدن به ديپلم، هفت سال هم براى دانشگاه و چهار سال هم براى دوره تخصصّى صرف شود، مجموعاً بيست و سه سال مىشود.
اما اگر يك طلبه بخواهد به مقام اجتهاد برسد بعد از اينكه دوازده سال ديپلم را گذراند، اگر از استعدادكافى برخوردار باشد و ناراحتى هاى اقتصادى و مسايل مختلف گريبان او را نگيرد و مشكلاتى براى او پيش نيايد حداقل بيست و پنج سال وقت لازم است تا به اجتهاد برسد، ده سال بايد سطوح را بخواند، حداقل پانزده سال هم در فقه و اصول زحمت بكشد- آن هم با شرايط خاصّ- تا به درجه اجتهاد و فقاهت نايل شود. كجاى عالَم چنين علمى وجود دارد كه براى رسيدن به مرحله تخصصّ درآن، تازه بعد از رسيدن به ديپلم، 25 سال وقت لازم داشته باشد.
والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته
درس نهم[1]بلايا و خوشىها
قال أَبوعَبْدِ اللَّهِ (ع): «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنَقِمَهٍ وَ يُذَكِّرُهُ الِاسْتِغْفَارَ وَإِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنِعْمَهٍ لِيُنْسِيَهُ الِاسْتِغْفَارَ وَ يَتَمَادَى بِهَا وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ «بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِى)».[2]
حضرت صادق (ع) مىفرمايد: هنگامى كه خداوند متعال در مورد بندهاى [از بندگانش] اراده خير مىكند، عنايت و توجهى به او مىكند كه حتّى در زمان ارتكابِ معصيت نيز مشمول آن عنايت و توجه است؛ به اين كيفيت كه اگر گناهى از آن بنده صادر شود، خداوند او را به بلا و گزندى مبتلا مىكند تا بر اثر ابتلاى به آن ناراحتى توجهش به خداوند جلب شود و متذكر استغفار و عذرخواهى شود و نسبت به آن گناه، از خداوند تبارك و تعالى طلب غفران و عفو داشته باشد.
اما در مقابل «
إِذَا أرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأذْنَبَ ذَنْباً
» اگر خداوند تبارك و تعالى عنايت و توجّه خود را از بندهاى دريغ داشت، هنگام معصيت يا پس از ارتكاب گناه با او به گونه ديگرى معامله مىكند؛ به اين صورت كه نعمتى را به او عنايت مىكند تا بر اثر
[1]. اين درس در جلسه «نود و ششم» و «يكصد و ششم» خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِى بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ السِّمْطِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) .... (كافى، ج 2، باب الاستدراج، ص 452)
سرگرم شدن به آن نعمت، توجّهش به خداوند متعال كم شود و استغفار و عذرخواهى را از ياد ببرد و گمان كند كه انجام گناه، نه تنها هيچ عكس العملى در زندگى او ندارد، بلكه ارتكاب گناه، موجب چنين نعمتى شده است و چه بسا در كجروى خود اصرار ورزد.
حضرت در ادامه، با استفاده از آيه شريفه(سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ)[1]نعمتهايى را كه در زمان معصيت و پس از آن نصيب انسان مىشود استدراج معرفى مىكند: «
اىْ بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِى»؛[2]
دنبال هر معصيتى نعمتها به جانب او سرازير مىشوند تا نعمتِ استغفار را از ياد او ببرند، توجّهش را به خداوند كم كنند تا روز به روز حالت انحطاط و تنزّل بيشترى براى او ايجاد شود.
شبيه اين معنا در آيه شريفه ديگرى آمده است كه مىفرمايد:
(وَلايَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلى لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلى لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهين)؛[3]
آنان كه گناه مىكنند و به معارف بلند الهى كفر مىورزند و راه طغيان را پيش مىگيرند، توهم نكنند مهلتى كه ما به ايشان مىدهيم، به نفعشان است، بلكه اين مهلت، اين اطاله عمر و اين توجه و عنايت براى اين است كه گناه بيشترى از آنان سربزند و براى آنان، عذاب خواركنندهاى آماده شده است.[4]
[1]. اعراف، آيه 182.
[2]. عَنِ النَّبِىِّ (ص): إِذَا رَأَيْتُمُ اللَّهَ يُعْطِى الْعَبْدَ مَا يُحِبُّ وَ هُوَ مُقِيمٌ عَلَى مَعْصِيَتِهِ فَاعْلَمُوا أَنَّ ذَلِكَ اسْتِدْرَاجٌ لَهُ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُون). (إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 1، ص 75) هرگاه ديديد خداى متعال آنچه را بنده دوست دارد به او مىدهد در حالى كه آن بنده به گناه و معصيت خود ادامه مىدهد، بدانيد كه اين استدراجى براى آن بنده است. خداوند مىفرمايد: به تدريج از جايى كه نمىدانند گرفتار مجازاتشان خواهيم كرد.
[3]. آلعمران، آيه 178.
[4]. در مورد استدراج، آيات و روايات بسيارى وارد شده است. معنى استدراج (غافلگيرى تدريجى) همانطور كه بيان شد اين است كه خداى متعال بنده را بر اثر اعمال زشتش به تدريج جزا مىدهد به نحوى كه خود بنده نمىداند و سرگرم نعمت مىشود هرگز به ياد ولى نعمت خود نمىافتد و به نعمتهاى الهى مغرور مىشود تا اينكه فرصت از دست او برود و ناگهان نعمتها از او سلب شده و به حسرت مبتلا مىگردد.
- (وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونوَ أُمْلى لَهُمْ إِنَّ كَيْدى مَتينٌ). (اعراف، آيه 182- 183) آنانكه آيات و نشانههاى «توحيد و يگانگى» ما را دروغ پندارند به زودى آنان را به تدريج كيفر مىدهيم از آنجايى كه ندانند، «و هرچه گناه كنند ما نعمت را برايشان مىافزاييم و آنان هم بر معصيت خود مىافزايند و به همين جهت سزاوار عقاب سخت مىگردند» و ايشان را «چند روزى» مهلت مىدهيم «تا هر كارى بخواهند انجام دهند» همانا مكر (چارهجويى) ما سخت و استوار است.
- (فَذَرْنى وَ مَنْ يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَديثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُون وَ أُمْلى لَهُمْ إِنَّ كَيْدى مَتينٌ). (قلم، آيه 44- 45) [اى رسول! تو كيفر] مكذّبان ومنكران قرآن مجيد را به من واگذاركه ما آنان را از آنجا كه نفهمند [وگمان نعمت كنند] به عذاب سخت مىافكنيم.
- سُئِلَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (ع) عَنِ الِاسْتِدْرَاجِ فَقَالَ: هُوَ الْعَبْدُ يُذْنِبُ الذَّنْبَ فَيُمْلَى لَهُ وَ تُجَدَّدُ لَهُ عِنْدَهَا النِّعَمُ فَتُلْهِيهِ عَنِ الِاسْتِغْفَارِ مِنَ الذُّنُوبِ فَهُوَ مُسْتَدْرَجٌ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَم. (كافى، ج 2، باب الاستدراج، ص: 452) از امام صادق (ع) در باره معناى استدارج سؤال شد: فرمود: گاه مىشود كه كسى مرتكب گناهى مىگردد و به او مهلت داده مىشود و نعمتش افزون مىشود تا هوسرانىاش او را از استغفار باز دارد و اين غفلتى است كه شامل او شده در حالى كه نمىداند.
- رُوِى عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (ع) أَنَّهُ قَالَ: يَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ فَاحْذَرْهُ. (بحارالأنوار، ج 64، باب 12، ص 196) اى انسان! هنگامى كه ديدى پروردگارت پى در پى به تو نعمت مىدهد از او حذر كن.
- قَالَ الْحُسَيْنُ (ع): الِاسْتِدْرَاجُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ لِعَبْدِهِ أَنْ يُسْبِغَ عَلَيْهِ النِّعَمَ وَ يَسْلُبَهُ الشُّكْر. (تحف العقول، ص: 245) استدراج خداوند اين است كه به بندهاش نعمت فراوان ببخشد و توفيق شكر را از او بگيرد.
- وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ (ع) فِى يَوْمِ عَرَفَه: ... وَ لَا تَسْتَدْرِجْنِى بِإِمْلَائِكَ لِى اسْتِدْرَاجَ مَنْ مَنَعَنِى خَيْرَ مَا عِنْدَهُ وَ لَمْ يَشْرَكْكَ فِى حُلُولِ نِعْمَتِهِ بِى. (الصحيفه السجاديه، دعاى 47، ص 210) حضرت زين العابدين (ع) ضمن دعايى مىفرمايد: ... با مهلت دادن به من به تدريج و كمكم سزاوار عقابم مفرما؛ مانند سزاوار كيفر شدن تدريجى كسى كه مرا از خير و نيكى آنچه نزد او است باز داشته و بىبهره گردانيده و حال آنكه در رسيدن نعمت او به من شريك تو نبوده است.