در اين روايت حضرت صادق (ع) نكات قابل توجّهى وجود دارد:
1- نزول نعمت نبايد انسان را فريب دهد كه چون مثلًا محبوب خداوند بوده و خداى متعال از او راضى است اين نعمتها را به سويش سرازير كرده است.
در نقطه مقابل، انسان گاهى از اوقات تصور مىكند وقتى رنج و ناراحتى به او روى مىآورد اين نشانه كم لطفى خداوند تبارك و تعالى در مورد او است،[1]در
[1]. عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (ع): مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فِى ذَاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذَلِكَ حُسْنُ نَظَرٍ مِنَ اللَّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولًا وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فِى ذَاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذَلِكَ اسْتِدْرَاجٌ مِنَ اللَّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفا. (بحار الأنوار، ج 69، باب 94، ص 1؛ تحف العقول، ص 200) كسى كه تنگدست شد و آن را لطف و عنايت خدا به حساب نياورد پاداشى (اخروى) را كه براى او اميد آن مىرفت تباه ساخته. و به عكس، آن كسى كه گشايشى در مالش پديد آمد، و آن را چون دامى پنهان و تدريجى قلمداد نكرد خود را از مسأله خطرناكى ايمن دانسته است.
حالى كه بر حسب اين روايت، مطلب كاملًا بر عكس است؛ يعنى ممكن است نقمت، نشانه عنايت و نعمت خداوند متعال باشد.
2- به طور عادى و طبيعى، انسانى كه در ناز و نعمت باشد، هر چه نعمت بيشترى به او داده شود از توجهش به خداوند تبارك و تعالى كاسته خواهد شد؛ بنابراين از اين روايت بايد اين درس را هم بگيريم كه مبادا نعمتها ما را از خداوند دور كند، و نعمتها نبايد باعث شود كه انسان، خداوند را فراموش كند؛ هرچند چنين اقتضايى در ذات نعمت وجود دارد. انسان در حالت ابتلا به مشكلات توجّهش به خداوند فراوان است؛ ولى در حال توانگرى و رفاه، كمتر به خداوند توجّه مىشود؛ حال آنكه انسان چه در حال نعمت و چه درحال نقمت بايد به خداوند تبارك وتعالى توجه كامل داشته باشد؛ يعنى آنگونه كه همواره در حال نقمت، خواهان رفع گرفتارى خود از خداوند متعال است بايد در حال نعمت نيز به عنوان سپاس و به عنوان شكرِ منعم به او توجه كامل داشته باشد.
پرسش:
3- نكته سوم را در قالب يك پرسش و پاسخ مطرح مىكنيم:
مقصود از
«إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً
» در مقابل «
إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً
» چيست؟ خداوند چگونه نسبت به يك بنده، اراده خير و نسبت به بنده ديگر اراده شرّ مىكند؟! آيا اين امر تنها به اراده خداوند متعال بستگى دارد؟! يعنى خداوند دلش مىخواهد نسبت به بنده اى اراده خير كند، بدون اينكه آن عبد خصوصيّت و مزيّتى داشته يا مقتضاى اين اراده در او محقّق باشد و نسبت به عبدى اراده شرّ مىكند، بدون اينكه خصوصيّت و قابليتى در او وجود داشته باشد؛ آيا مسأله اينگونه است؟! آيا در اين صورت جبر به وجود نمىآيد؟!
پاسخ:
خير، چنين نيست!
«إرادَهُ الخير و إرادَهُ الشَّر
»؛ نفس اراده تكوينى خداوند تبارك
و تعالى است و مانند امور تكوينى ديگر از محدوده اسباب و مسببات بيرون نيست.
مراد از كلمه «اراده» و اين سنخ تعبيرات، اراده تكوينى است؛ چراكه معناى اراده تشريعى، جعل و تشريع نفس احكام و مقررات است؛ به همين جهت از آنها به اراده تشريعى تعبير مىكنند.
اگر گفتيم: «أَرادَ اللهُ مِنّا بِالصَّلاه» در اراده تشريعيه خداوند، غير از نفس تشريع و احكام چيز ديگرى نيست، ولذا «أَرادَ اللهُ مِنّا بِالصَّلاه» يعنى: «خاطَبَنا بِقُولِهِ تَعالى: أَقيموُا الصَّلاه و أَوجَبَ عَلَيْنا الصَّلاه». چنين نيست كه يك «أَقيموُا الصَّلاه» داشته باشيم و يك اراده تشريعى هم كنار آن داشته باشيم.
اما اراده مطرح شده در اين روايت مانند اراده اى است كه در آيه تطهير مطرح شده است:
(إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً).[1]
بىشك منظور از اراده در اين آيه، اراده تكوينيه است و الّا در اراده تشريعيه هيچ فرقى ميان اهلبيت (ع) و ديگران وجود ندارد.[2]اراده تكوينيه به اذهاب رجس و به تطهير آنها تعلّق گرفته است.
[1]. خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد. (أحزاب، آيه 33)
[2]. آيا اراده الهى در اينجا تكوينى است يا تشريعى؟
منظور از اراده تشريعى همان اوامر و نواهى الهى است؛ به عنوان مثال، خداوند از ما نماز، روزه، حج و جهاد خواسته است كه اين، اراده تشريعى است. معلوم است كه اراده تشريعى به افعال ما تعلق مىگيرد نه افعال خداوند؛ در حالى كه در آيه فوق، متعلق اين اراده، افعال خدا است، مىگويد: خدا اراده كرده است كه پليدى را از شما ببرد؛ بنا بر اين چنين ارادهاى بايد تكوينى و مربوط به خواست خداوند در عالم تكوين باشد. افزون بر اين، مسأله اراده تشريعى نسبت به پاكى و تقوا، انحصار به اهلبيت: ندارد؛ زيرا خدا به همه دستور داده است پاك و با تقوا باشند و اين مزيتى براى آنان نخواهد بود؛ زيرا همه مكلفان مشمول اين فرمان هستند.
اين نيز مسلم است كه رجس در اينجا به معناى پليدى ظاهرى نمىباشد؛ بلكه اشاره به پليديهاى باطنى است و اطلاق اين كلمه هرگونه انحصار و محدوديت را در شرك و كفر و اعمال منافى عفت و مانند آن نفى مىكند و همه گناهان و آلودگيهاى عقيدتى و اخلاقى و عملى را شامل مىشود. (تفسير نمونه، ج 17، ص: 303)
شايد اين اشكال به ذهن شما برسد كه وقتى اراده تكوينى خداوند متعال به چيزى تعلق گرفت، آن چيز لامحاله بايد تحقق پيدا كند وديگر تفكيك اراده از مراد، محقّق نخواهد شد!
در پاسخ مىتوان گفت: نكتهاى كه هم در اين روايت و هم درآيه تطهير وجود دارد، اين است كه فعل اهل بيت (ع) و فعل من و شما متعلق اراده تكوينيه خداوند نيست؛ بلكه آنچه متعلَّق اراده تكوينيه خداوند متعال است، عمل خود خداوند است.
آيه شريفه نمىفرمايد:«يُريدُ اللَّهُ لِيَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ»، بلكه مىفرمايد:(لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ)، «اذْهابْ»، فعل الهى است و در(يُطَهِّرَكُمْ)، اين «مطهِّريت»، عملِ خود خداوند است.
اراده تكوينى، به فعل الهى تعلق گرفته است، نه اينكه به نماز خواندن من تعلق گرفته باشد؛ چراكه اگر اراده تكوينيه به نماز خواندن من متعلّق شد، من ديگر قدرت ترك نماز را نخواهم داشت.[1]والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
[1]. نكته ديگرى كه بايد به دقت متوجه آن بود اين است كه اراده تكوينى كه به معناى خلقت و آفرينش است در اينجا به معناى مقتضى است نه علت تامه تا موجب جبر و سلب اختيار گردد.
توضيح اينكه: مقام عصمت به معناى يك حالت تقواى الهى است كه به امداد پروردگار در پيامبران و امامان ايجاد مىشود اما با وجود اين حالت، چنان نيست كه آنان نتوانند گناه كنند؛ بلكه قدرت اين كار را دارند و با اختيار خود از گناه چشم مىپوشند؛ درست همانند يك طبيب بسيار آگاه كه هرگز يك ماده بسيار سمى را كه خطرات جدى آن را مىداند نمىخورد با اينكه قدرت بر اين كار دارد؛ اما آگاهيها و مبادى فكرى و روحى او سبب مىشود كه با ميل و اراده خود از اين كار چشم بپوشد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه اين تقواى الهى موهبت ويژهاى است كه به پيامبران داده شد نه به ديگران، ولى بايد توجه داشت كه خداوند اين امتياز را به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى به ايشان داده است؛ بنابراين امتيازى است كه بهره آن عايد همگان مىشود و اين عين عدالت است؛ درست مانند امتياز خاصى است كه خداوند به سلولهاى چشم داده كه تمام بدن از آن بهره مىگيرد، از اين گذشته به همان نسبت كه پيامبران امتياز دارند و مشمول مواهب الهى هستند مسئوليتشان نيز سنگين است و ترك اولاى آنان معادل گناه بزرگ افراد عادى است و اين مشخصكننده خط عدالت است. نتيجه اينكه: اين اراده يك اراده تكوينى است در حد يك مقتضى (نه علت تامه) و در عين حال نه موجب جبر است و نه سلب مزيت و افتخار. (همان) ر. ك: كتابهاى ديگر مانند كتاب: چهرههاى درخشان در آيه تطهير، نوشته حضرت آيه الله العظمى فاضل لنكرانى.
درس دهم[1]مشيت، قضا و امتحان الهى
عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ (ع)
«مَا مِنْ قَبْضٍ وَ لَا بَسْطٍ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهِ مَشِيَّهٌ وَ قَضَاءٌ وَ ابْتِلَاء».[2]
اين حديث شريف اگر چه كوتاه به نظر مىرسد، ولى بسيار ارزنده، مفيد و پر مغز است.
ترجمه مختصر روايت اين است كه در هر تنگنا و فشارى و هر توسعه وگشايشى كه در زندگى فرد يا افرادى به وجود مىآيد، هم مشيّت و قضا و قدر الهى و هم ابتلا و امتحان خداوند وجود دارد.
اولًا؛ ظاهر روايت اين است كه هر سه مورد مشيت، قضا و ابتلاى خداوند، هم در صورت قبض و هم در صورت بسط وجود دارد.
ثانياً؛ عموم روايت، مفيد اين معنا است كه خداوند تبارك و تعالى در تمام تحولات و قبض و بسطهاى فردى و اجتماعى نقش دارد؛ هم به صورت مشيّت، هم به صورت قضا و هم به صورت امتحان.
مشيّت و قضا تنها به ذات مقدس خداوند تبارك و تعالى انتساب دارد و در
[1]. اين درس در جلسه دويست و پانزدهم خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. عَلِى بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنْ حَمْزَهَ بْنِ مُحَمَّدٍ الطَّيَّارِ عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ: .... (كافى، ج 1، باب الابتلاء والاختبار، ص 152)
رابطه با او است؛ اما ابتلا و امتحان دو طرفه است؛ از يك سو به خداوند تبارك و تعالى مر بوط است و از سوى ديگر به ما و افراد و جامعه مربوط مىشود.
ثالثاً؛ اين ابتلاها، امتحانها و تحوّلات براى اتمام حجت با انسان است نه اينكه مطلب مجهولى را براى خداوند معلوم كند؛ زيرا درباره ذات بارى تعالى چنين چيزى قابل تصور نيست؛ اين امتحانها شبيه امتحانى است كه يك استاد از شاگرد خود مىگيرد. معمولًا استاد وضع علمى شاگرد خود را مىداند؛ اما از او امتحان مىگيرد تا به او بفهماند، او را روشن كند و از جهالت بيرون آورد[1]؛ زيرا غالب انسانها در رابطه با خود ناآگاه هستند و اتفاقاً شايد ناآگاهيهاى انسان نسبت به خودش از ناآگاهيهاى او نسبت به ديگران بيشتر باشد.
دليل اين ناآگاهى اين است كه:
اولًا؛ انسان خيلى نمىخواهد در باره خودش فكر كند و خود را در ترازوى سنجش قرار دهد.
ثانياً؛
«حبّ الشّىء يعمى ويصمّ»
؛[2]بارزترين و بهترين مصداق اينكه محبت نسبت
[1]. عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ: لَيْسَ شَىْءٌ فِيهِ قَبْضٌ أَوْ بَسْطٌ مِمَّا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَوْ نَهَى عَنْهُ إِلَّا وَ فِيهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ابْتِلَاءٌ وَ قَضَاء. (توحيد صدوق، ص 354، باب 57) از آنچه خداوند به آن امر فرموده يا از آن نهى كرده، كه در آن گرفتگى يا گشايشى باشد چيزى نيست مگر آنكه از جانب خداى عز و جل در آن آزمايش و قضايى وجود دارد.
قبض و بسط تقريباً مانند حركت و سكون است و داراى معناى عامى است كه بيشتر اوضاع و احوال خلق را شامل مىشود؛ زيرا قبض و بسط خداوند نسبت به دارايى مردم، فقر و غناى آنان است و نسبت به نفوسشان، غم و شادىشان و نسبت به بدنشان، مرض و تندرستىشان و نسبت به كردارشان، خذلان و توفيق ايشان و نسبت به دعايشان، اجابت و عدم اجابت آن است و همچنين ساير جهات انسان از معناى قبض و بسط خارج نيست. دراين روايت اين قبض و بسط به امر و نهى خدا مقيد شده است و به امورى مختص مىشود كه مربوط به شرع و دين باشد و خداوند در آن نهى يا فرمانى داشته باشد؛ مانند فقر و غنا و صحت و مرض كه انسان در حالت فقر و مرض به صبر و شكيبايى مأمور است و در حال صحت و ثروت به پرداخت حقوق واجب و به دستگيرى از فقرا و صله رحم و مانند آن موظف شده است، پس تمامى اين گونه احوال بندگان اولًا به خواست و حكم خداوند است و ثانياً خداوند با همين امور بندگانش را آزمايش و امتحان مىكند نه براى آنكه خودش از حال آنان با خبر شود؛ زيرا او علام الغيوب است بلكه براى آن است كه استحقاق ثواب يا عقاب را به خودشان بفهماند و حجت را بر ايشان تمام كند.
[2]. عن النبى (ص): حُبُّكَ لِلشَّىْءِ يُعْمِى وَ يُصِم. (من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 376) دوستى تو نسبت به چيزى تو را كور و كر مىكند؛ يعنى چون چيزى را دوست بدارى، نه عيبهاى آن را مىبينى و نه سخن عيببينان را درباره آن مىشنوى، اين است كه درباره آن كور و كر مىشوى.
- قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (ع): عَيْنُ الْمُحِبِّ عَمِيَّهٌ عَنْ مَعَايِبِ الْمَحْبُوبِ وَ أُذُنُهُ صَمَّاءُ عَنْ قُبْحِ مَسَاوِيهِ. (تصنيف غررالحكم و دررالكلم، ص 478) چشم عاشق از ديدن معايب محبوب كور است و گوشش از شنيدن زشتيهاى او كر.
- عن أميرالمؤمنين (ع): مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحِيحَهٍ وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَهٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْيَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَيْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَلِمَنْ فِى يَدَيْهِ شَىْءٌ مِنْهَا حَيْثُمَا زَالَتْ زَالَ إِلَيْهَا وَ حَيْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَيْهَا لَا يَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَلَا يَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظ. (نهج البلاغه، خ 109، ص 159) كسى كه عاشق چيزى شود چشم خود را كور و قلب خود را بيمار كرده است عاشق با چشمى نادرست مىبيند وبا گوشى ناشنوا مىشنود، شهوات، عقل او را از كار مىاندازد و دنيا قلب او را مىكُشد و نفس او خواستار بىچون و چراى آن مىشود. عاشق دنيا، بنده دنيا مىشود و بنده كسانى كه چيزى از دنيا در دست دارند، دنيا به هرسو رود او نيز به همانسو مىرود و به هر جا رو كند به آنجا رو مىكند، هيچ بازدارندهاى خدايى نمىتواند او را از بدى بازدارد و از هيچ اندرزگويى نمىتواند اندرز بگيرد.
به يك چيز، انسان را كر و كور مىكند خود او است. بشر به خاطر آن محبّتى كه به ذات خود دارد بسيارى از مسال و خلق و خوى ناپسند خود را توجيه مىكند، با ديد منفى به آنها نگاه نمىكند و هزارگونه توجيه درونى براى آن مىتراشد تا آنها را از بد چهره بودن خارج كند.
البته اين كار را به خاطر اقناع و پذيرش ديگران انجام نمىدهد؛ بلكه براى اقناع و پذيرش خود و ملامت نكردن وجدان خود انجام مىدهد؛ ولى اگر رفيقش همين رفتار ناپسند را داشته باشد او را مورد تقبيح، سر زنش و ملامت قرار مىدهد.
اين نكته، ريشه خيلى از معايب و مفاسد است، به همين دليل اميرالمؤمنين على (ع) مىفرمايد: «
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَه
»؛[1]انسان بايد مرز خود را بشناسد.[2]
[1]. خداوند رحمت كند مردى را كه قدر خود را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نكند. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 233، ح 4666)
[2]. عَنْ أَبِىالْحَسَنِ الرِّضا (ع) قَالَ: التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ: مِنْهَا أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَيُنْزِلَهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِيم. (تفصيل وسائل الشيعه، ج 15، باب 28، ص 272) تواضع درجاتى دارد: يكى از آن درجات اين است كه انسان قدر و منزلت خود را بشناسد و به اندازه مقام و موقعيت خود قدم بردارد.
- قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (ع): مَا هَلَكَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ. (أمالى الصدوق، ص 447، المجلس الثامن و الستون) هر كس قدر خود را بشناسد هلاك نگردد.
چو كس قدر خود را شناسد درست ببيند چو پايان كار از نخست
ز سير حوادث نگردد هلاك كه مرغ هوا را ز طوفان چه باك؟
طلبههايى هستند كه وقتى به يك مرحله از مراحل علمى رسيدند؛ در حالى كه به مراحل متعدد ديگرى نيازمند بودند؛ خود را بىنياز از آن ديدند و به اين دليل، تحصيل را ادامه ندادند، شركت در درسها برايشان سخت بود و به خودشان اجازه نمىدادند به عنوان شاگرد در محضر يك استاد زانو بزنند؛ همين تخيّل و اعتقاد باطل و عدم شناخت واقعيت، مانند سدّى محكم، جلوى رشد و پيشرفت آنان را گرفت و همچنان در اين گرفتارى باقى ماندند.
شايد اين مسأله درباره انسان حساسترين مسأله باشد، آن هم نه از يك زاويه و يك بُعد، بلكه در تمام ابعاد، حتى در جزئيات مطرح است و در ساير امور نيز به پيشرفت انسان لطمه مىزند؛ از اين رو هر شخصى بايد در هر مسأله و مرتبه اى حد خودش را بداند.
والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته