درس دهم[1]مشيت، قضا و امتحان الهى
عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ (ع)
«مَا مِنْ قَبْضٍ وَ لَا بَسْطٍ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهِ مَشِيَّهٌ وَ قَضَاءٌ وَ ابْتِلَاء».[2]
اين حديث شريف اگر چه كوتاه به نظر مىرسد، ولى بسيار ارزنده، مفيد و پر مغز است.
ترجمه مختصر روايت اين است كه در هر تنگنا و فشارى و هر توسعه وگشايشى كه در زندگى فرد يا افرادى به وجود مىآيد، هم مشيّت و قضا و قدر الهى و هم ابتلا و امتحان خداوند وجود دارد.
اولًا؛ ظاهر روايت اين است كه هر سه مورد مشيت، قضا و ابتلاى خداوند، هم در صورت قبض و هم در صورت بسط وجود دارد.
ثانياً؛ عموم روايت، مفيد اين معنا است كه خداوند تبارك و تعالى در تمام تحولات و قبض و بسطهاى فردى و اجتماعى نقش دارد؛ هم به صورت مشيّت، هم به صورت قضا و هم به صورت امتحان.
مشيّت و قضا تنها به ذات مقدس خداوند تبارك و تعالى انتساب دارد و در
[1]. اين درس در جلسه دويست و پانزدهم خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. عَلِى بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنْ حَمْزَهَ بْنِ مُحَمَّدٍ الطَّيَّارِ عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ: .... (كافى، ج 1، باب الابتلاء والاختبار، ص 152)
رابطه با او است؛ اما ابتلا و امتحان دو طرفه است؛ از يك سو به خداوند تبارك و تعالى مر بوط است و از سوى ديگر به ما و افراد و جامعه مربوط مىشود.
ثالثاً؛ اين ابتلاها، امتحانها و تحوّلات براى اتمام حجت با انسان است نه اينكه مطلب مجهولى را براى خداوند معلوم كند؛ زيرا درباره ذات بارى تعالى چنين چيزى قابل تصور نيست؛ اين امتحانها شبيه امتحانى است كه يك استاد از شاگرد خود مىگيرد. معمولًا استاد وضع علمى شاگرد خود را مىداند؛ اما از او امتحان مىگيرد تا به او بفهماند، او را روشن كند و از جهالت بيرون آورد[1]؛ زيرا غالب انسانها در رابطه با خود ناآگاه هستند و اتفاقاً شايد ناآگاهيهاى انسان نسبت به خودش از ناآگاهيهاى او نسبت به ديگران بيشتر باشد.
دليل اين ناآگاهى اين است كه:
اولًا؛ انسان خيلى نمىخواهد در باره خودش فكر كند و خود را در ترازوى سنجش قرار دهد.
ثانياً؛
«حبّ الشّىء يعمى ويصمّ»
؛[2]بارزترين و بهترين مصداق اينكه محبت نسبت
[1]. عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ: لَيْسَ شَىْءٌ فِيهِ قَبْضٌ أَوْ بَسْطٌ مِمَّا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَوْ نَهَى عَنْهُ إِلَّا وَ فِيهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ابْتِلَاءٌ وَ قَضَاء. (توحيد صدوق، ص 354، باب 57) از آنچه خداوند به آن امر فرموده يا از آن نهى كرده، كه در آن گرفتگى يا گشايشى باشد چيزى نيست مگر آنكه از جانب خداى عز و جل در آن آزمايش و قضايى وجود دارد.
قبض و بسط تقريباً مانند حركت و سكون است و داراى معناى عامى است كه بيشتر اوضاع و احوال خلق را شامل مىشود؛ زيرا قبض و بسط خداوند نسبت به دارايى مردم، فقر و غناى آنان است و نسبت به نفوسشان، غم و شادىشان و نسبت به بدنشان، مرض و تندرستىشان و نسبت به كردارشان، خذلان و توفيق ايشان و نسبت به دعايشان، اجابت و عدم اجابت آن است و همچنين ساير جهات انسان از معناى قبض و بسط خارج نيست. دراين روايت اين قبض و بسط به امر و نهى خدا مقيد شده است و به امورى مختص مىشود كه مربوط به شرع و دين باشد و خداوند در آن نهى يا فرمانى داشته باشد؛ مانند فقر و غنا و صحت و مرض كه انسان در حالت فقر و مرض به صبر و شكيبايى مأمور است و در حال صحت و ثروت به پرداخت حقوق واجب و به دستگيرى از فقرا و صله رحم و مانند آن موظف شده است، پس تمامى اين گونه احوال بندگان اولًا به خواست و حكم خداوند است و ثانياً خداوند با همين امور بندگانش را آزمايش و امتحان مىكند نه براى آنكه خودش از حال آنان با خبر شود؛ زيرا او علام الغيوب است بلكه براى آن است كه استحقاق ثواب يا عقاب را به خودشان بفهماند و حجت را بر ايشان تمام كند.
[2]. عن النبى (ص): حُبُّكَ لِلشَّىْءِ يُعْمِى وَ يُصِم. (من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 376) دوستى تو نسبت به چيزى تو را كور و كر مىكند؛ يعنى چون چيزى را دوست بدارى، نه عيبهاى آن را مىبينى و نه سخن عيببينان را درباره آن مىشنوى، اين است كه درباره آن كور و كر مىشوى.
- قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (ع): عَيْنُ الْمُحِبِّ عَمِيَّهٌ عَنْ مَعَايِبِ الْمَحْبُوبِ وَ أُذُنُهُ صَمَّاءُ عَنْ قُبْحِ مَسَاوِيهِ. (تصنيف غررالحكم و دررالكلم، ص 478) چشم عاشق از ديدن معايب محبوب كور است و گوشش از شنيدن زشتيهاى او كر.
- عن أميرالمؤمنين (ع): مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحِيحَهٍ وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَهٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْيَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَيْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَلِمَنْ فِى يَدَيْهِ شَىْءٌ مِنْهَا حَيْثُمَا زَالَتْ زَالَ إِلَيْهَا وَ حَيْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَيْهَا لَا يَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَلَا يَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظ. (نهج البلاغه، خ 109، ص 159) كسى كه عاشق چيزى شود چشم خود را كور و قلب خود را بيمار كرده است عاشق با چشمى نادرست مىبيند وبا گوشى ناشنوا مىشنود، شهوات، عقل او را از كار مىاندازد و دنيا قلب او را مىكُشد و نفس او خواستار بىچون و چراى آن مىشود. عاشق دنيا، بنده دنيا مىشود و بنده كسانى كه چيزى از دنيا در دست دارند، دنيا به هرسو رود او نيز به همانسو مىرود و به هر جا رو كند به آنجا رو مىكند، هيچ بازدارندهاى خدايى نمىتواند او را از بدى بازدارد و از هيچ اندرزگويى نمىتواند اندرز بگيرد.
به يك چيز، انسان را كر و كور مىكند خود او است. بشر به خاطر آن محبّتى كه به ذات خود دارد بسيارى از مسال و خلق و خوى ناپسند خود را توجيه مىكند، با ديد منفى به آنها نگاه نمىكند و هزارگونه توجيه درونى براى آن مىتراشد تا آنها را از بد چهره بودن خارج كند.
البته اين كار را به خاطر اقناع و پذيرش ديگران انجام نمىدهد؛ بلكه براى اقناع و پذيرش خود و ملامت نكردن وجدان خود انجام مىدهد؛ ولى اگر رفيقش همين رفتار ناپسند را داشته باشد او را مورد تقبيح، سر زنش و ملامت قرار مىدهد.
اين نكته، ريشه خيلى از معايب و مفاسد است، به همين دليل اميرالمؤمنين على (ع) مىفرمايد: «
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَه
»؛[1]انسان بايد مرز خود را بشناسد.[2]
[1]. خداوند رحمت كند مردى را كه قدر خود را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نكند. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 233، ح 4666)
[2]. عَنْ أَبِىالْحَسَنِ الرِّضا (ع) قَالَ: التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ: مِنْهَا أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَيُنْزِلَهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِيم. (تفصيل وسائل الشيعه، ج 15، باب 28، ص 272) تواضع درجاتى دارد: يكى از آن درجات اين است كه انسان قدر و منزلت خود را بشناسد و به اندازه مقام و موقعيت خود قدم بردارد.
- قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (ع): مَا هَلَكَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ. (أمالى الصدوق، ص 447، المجلس الثامن و الستون) هر كس قدر خود را بشناسد هلاك نگردد.
چو كس قدر خود را شناسد درست ببيند چو پايان كار از نخست
ز سير حوادث نگردد هلاك كه مرغ هوا را ز طوفان چه باك؟
طلبههايى هستند كه وقتى به يك مرحله از مراحل علمى رسيدند؛ در حالى كه به مراحل متعدد ديگرى نيازمند بودند؛ خود را بىنياز از آن ديدند و به اين دليل، تحصيل را ادامه ندادند، شركت در درسها برايشان سخت بود و به خودشان اجازه نمىدادند به عنوان شاگرد در محضر يك استاد زانو بزنند؛ همين تخيّل و اعتقاد باطل و عدم شناخت واقعيت، مانند سدّى محكم، جلوى رشد و پيشرفت آنان را گرفت و همچنان در اين گرفتارى باقى ماندند.
شايد اين مسأله درباره انسان حساسترين مسأله باشد، آن هم نه از يك زاويه و يك بُعد، بلكه در تمام ابعاد، حتى در جزئيات مطرح است و در ساير امور نيز به پيشرفت انسان لطمه مىزند؛ از اين رو هر شخصى بايد در هر مسأله و مرتبه اى حد خودش را بداند.
والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته
درس يازدهم[1]هواى نفس و قلب دنيايى
عَنْ أَبِىجَعْفَرٍ (ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ 6:
يَقُولُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: «وَعِزَّتِى وَجَلَالِى وَعَظَمَتِى وَكِبْرِيَائِى وَنُورِى وَعُلُوِّى وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِى لَا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَى هَوَاىَ إِلَّا شَتَّتُّ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَ لَبَّسْتُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ أُؤْتِهِ مِنْهَا إِلَّا مَا قَدَّرْتُ لَهُ».[2]
[1]. اين درس در جلسه شصت و چهارم خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِى حَمْزَهَ عَنْ أَبِىجَعْفَرٍ 8 قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ عِزَّتِى وَ جَلَالِى وَ عَظَمَتِى وَ كِبْرِيَائِى وَ نُورِى وَ عُلُوِّى وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِى لَا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَى هَوَاى إِلَّا شَتَّتُّ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَ لَبَّسْتُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ أُؤْتِهِ مِنْهَا إِلَّا مَا قَدَّرْتُ لَهُ وَ عِزَّتِى وَ جَلَالِى وَ عَظَمَتِى وَ نُورِى وَ عُلُوِّى وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِى لَا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاى عَلَى هَوَاهُ إِلَّا اسْتَحْفَظْتُهُ مَلَائِكَتِى وَ كَفَّلْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ رِزْقَهُ وَ كُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَهِ كُلِّ تَاجِرٍ وَ أَتَتْهُ الدُّنْيَا وَ هِى رَاغِمَه. (كافى، ج 2، باب اتباع الهوى، ص 335) نبى اكرم (ص) فرموده كه: خداى عزوجل مىفرمايد: سوگند به عزت و جلال خودم و بزرگى و كبريايى و نور و برترى مقامم! هيچ بندهاى، دلخواه خود را بر دلخواه من مقدم ندارد جز اينكه كارش را پريشان كنم و دنيايش را در هم سازم و از دنيا به او ندهم جز آنچه برايش مقدر كردهام و سوگند به عزت و جلال و بزرگى و نور و برترى و بلندى مقامم! هيچ بندهاى دلخواه مرا بر دلخواه خود مقدم ندارد جز آنكه فرشتگان من او را نگهبانى كنند و آسمانها و زمين روزىاش را متكفل گردند (و به عهده گيرند) و از پس تجارت هر تاجرى پشتيبان و نگران او باشم و دنيا هم در حالى كه نخواهد به جانب او رو كند.
از حضرت باقرالعلوم (ع) نقل شده است كه رسول اكرم 6 حديثى را بيان فرمودند كه خداوند متعال در آن، قسم هاى بلندى مىخورد كه بالاتر از آنها قابل تصوّر نيست.
خداوند تبارك وتعالى مىفرمايد: قسم به عزّت، جلال، عظمت، كبريايى، نور، علوّ و ارتفاع منزلتم! اثر وضعى اينكه بنده اى هواى نفس و خواهش هاى نفسانى خود را بر خواسته من مقدّم داشته و ترجيح دهد، اين است كه امورش را پراكنده ساخته و وضع زندگىاش را مختل مىسازم و دنيا را براى او مشتبه مىكنم.[1]
مثلًا كارى انجام مىدهد كه به خيال خودش مىتواند بدانوسيله به مقصدش برسد؛ اما در واقع به هدف خود نمىرسد؛ راهى را انتخاب مىكند و مىپندارد از اين راه مىتواند به رياست برسد؛ ولى من نمىگذارم به آن هدفى كه دارد نايل شده و به رياست برسد.
يكى ديگر از آثارش اين است كه قلب و دلش را به دنيا مشغول مىكنم.
به نظر قاصر من اينكه قلب انسان هميشه مشغول دنيا باشد، بدترين حالت است؛ چرا كه اين به معناى از بين رفتن مقام شريف انسانيت است.
قلبى كه بايد هميشه ظرف خداى متعال و ياد او و ظرف مسائل اخروى و با ارزش باشد، چگونه دائماً در اين فكر است كه مثلًا چه خانهاى تهيه كند؟!
از چه راهى به قدرت برسد؟!
از چه راهى رفيق خودش را تحقير كند؟!
و چگونه خودش را نزد همشهريانش به عنوان يك طلبه متّقى معرفى كند؟!
[1]. قَالَ أَبِوجَعْفَر الباقر (ع): إِنَّ الرَّجُلَ لَيُذْنِبُ الذَّنْبَ فَيُدْرَأُ عَنْهُ الرِّزْقُ وَ تَلَا هَذِهِ الْآيَهَ: (إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ وَ لا يَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُون). (كافى، ج 2، باب الذنوب، ص 268) انسان مرتكب گناه مىشود و روزى مقدّر را از او باز مىگيرند. حضرت اين آيه را گواه گرفتند كه مىگويد: «باغداران سوگند خوردند كه صبحدم ميوهها را بچينند و حاضر نشدند كه اراده خدا را نيز در برابر تصميم خود به حساب آورند. ناگاه صاعقهاى بر فراز آن باغستان چرخيد و هر چه بود به آتش كشيد، در حالى كه باغداران در خواب ناز بودند.»
اين حالت به معناى لگد مال كردن مقام شريف انسانيت است، انسان نبايد اين قلب با ارزش را- كه قدرت ارتباط با خداوند را دارد- با پول مرتبط كند.[1]اين روايت مطلق است و همه افراد را در بر مىگيرد؛ ولى براى ما روحانيت خصوصيت ويژهاى دارد؛ چراكه بحمد الله تعالى خداوند بر ما منّت گذاشته و زندگيمان را در مسير كسب علوم الهى قرار داده است.
گاهى در خيابان مىبينم برخى از دورهگردان و دستفروشان از اوّل صبح مىآيند و تا دو ساعت از شب گذشته، به خاطر تأمين زندگى خود و زن و بچهشان، مثلًا مقدارى خيار مىفروشند. چطور مىشود يك انسان در شبانه روز بيشترين وقت شريف خود را صرف فروش صد كيلو خيار يا شلغم مىكند و معطّل اين كار مىماند؟!
ما طلّاب عمرمان را در چه امور مهمّى صرف مىكنيم و اين بندگان خدا در چه چيز!
قصد تنقيص ندارم؛ بلكه منظور اين است كه توجه داشته باشيد كه خداى متعال به من و شما چه موهبت بزرگى عنايت كرده و بر ما منّت گذاشته كه وقت خود را در بهترين امور ممكن صرف كنيم.[2]والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته
[1]. عن اميرالمومنين (ع): مَا أَفْسَدَ الدِّينَ كَالدُّنْيَا. (تصنيف غررالحكم و دررالكلم ف ص 130) چيزى مانند دنيا يعنى خواهش آن و اشتغال به آن دين را فاسد و تباه نمىكند.
[2]. عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِى الدِّين. (أمالى المفيد، المجلس التاسع عشر، ص 158) امام صادق از پدران بزرگوارش: روايت فرمودند كه: رسول خدا عليه وآله السلام فرمود: هرگاه خداوند خير بندهاى را بخواهد او را در دين فقيه و دانا مىگرداند.
- قَالَ الصَّادِقُ (ع): مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الزِّيَادَهَ فِى نَفْسِهِ كَانَ إِلَى النُّقْصَانِ أَقْرَبَ وَمَنْ كَانَ إِلَى النُّقْصَانِ أَقْرَبَ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْحَيَاه. (بحارالأنوار، ج 68، باب 64، ص 160) كسى كه با صرف وقت گرانبها چيزى بر اعمالش اضافه نكند بديهى است كه رو به نقصان و كمبود است و كسى كه رو به كمبود است مرگ براى او بهتر از زندگى است.
- رُوِى عَنِ النَّبِىِّ (ص): مَنْ فُتِحَ لَهُ بَابُ خَيْرٍ فَلْيَنْتَهِزْهُ فَإِنَّهُ لَا يَدْرِى مَتَى يُغْلَقُ عَنْه. (بحارالأنوار، ج 74، باب 7، ص 139) آن كس كه در خيرى به رويش گشوده شد غنيمت بشمارد و از فرصت استفاده كند، زيرا نمىداند چه وقت آن در به رويش بسته مىشود.
- قَال الْحَسَنِ بْنِ عَلِى المجتبى 8: يَا ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ لَمْ تَزَلْ فِى هَدْمِ عُمُرِكَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ أُمِّكَ فَخُذْ مِمَّا فِى يَدَيْكَ لِمَا بَيْنَ يَدَيْكَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ يَتَزَوَّدُ وَالْكَافِرَ يَتَمَتَّع (بحار الأنوار، ج 75، باب 19، ص 101) اى فرزند آدم! تو از روزى كه شكم مادر را ترك گفتى و به زمين قدم گذاردى پيوسته سرگرم نابود ساختن عمر خويشتن هستى. از فرصت زندگى استفاده كن و از آنچه اكنون در دست دارى براى منازلى كه در پيش دارى بهرهگير كه افراد با ايمان از دنيا براى فرداى خود زاد و توشه تهيه مىكنند و افراد بىايمان تنها از آن لذّت و كامروايى مىخواهند.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة