بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 10

خدايرا بر اندازه عقل خود مقدر مگردان، كه آنگاه از هالكان باشى.

(24) اوّل الدّين معرفته، و كمال معرفته التّصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه، لشهادة كلّ صفة أنّها غير الموصوف، و شهادة كلّ موصوف أنّه غير الصفة، فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، و من جزّأه فقد جهله، و من اشار اليه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه، و من قال فيم فقد ضمّنه، و من قال على م فقد اخلى منه، كائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، و مع كلّ شي‌ء لا بمقارنة و غير كلّ شى‌ء لا بمزايلة. ترجمه: اول دين معرفت حق سبحانه و تعالى است، و كمال معرفت او تصديق كردنست باو، يعنى ايمان آوردن، و كمال تصديق باو توحيد اوست، يعنى يكى دانستن و گفتن، و كمال توحيد اخلاصست او را، يعنى خالص بسوى او بودن، و كمال اخلاص او نفى صفاتست ازو، از جهت آنكه هر صفتى گواهى دهد كه آن صفت غير موصوفست، و هر موصوفى گواهى دهد كه او غير صفتست، پس هر كه خدا را صفت كند چيزى با او قرين كرده باشد، و هر كه چيزى با او قرين كند او را دو گفته باشد، و هر كه او را دو گويد متجزى كرده باشد، و هر كه او را متجزى كند او را نشناخته باشد، و هر كه باو اشارت كند او را محدود كرده باشد، و هر كه او را محدود كند او را بشمرده باشد و بسيار كرده، و هر كه گويد در كجاست او را در ميان چيزى آورده باشد، و هر كه گويد بر كجاست جائى از او خالى گذاشته باشد، باشنده است نه از روى حدوث، موجوديست نه از پس عدم، با همه چيزيست نه بر وجه مقارنت، غير همه چيزيست نه بطريق مزايلت و جدا شدن.

شعر:

كيفية المرء ليس المرء يدركها

فكيف كيفيّة الجبّار ذى القدم‌

هو الذى أنشاء الاشياء مبتدعا

فكيف يدركه مستحدث النّسم‌


صفحه 11

(25) الاوّل بلا اوّل كان قبله، و الآخر بلا آخر يكون بعده، الّذى قصرت عن رؤيته ابصار النّاظرين، و عجزت عن نعته اوهام الواصفين. ترجمه: اوليست كه پيش ازو اوّلى نبود، و آخريست كه بعد ازو آخرى نباشد، آنكه از ديدن او چشم ناظران قاصرست، و از نعت كردن او اوهام واصفان عاجز.

(26) لا يحسّ بالحواس و لا يحصى بالانفاس، و لا تحله الحركات و الخطرات، و لا تعرفه العقول، و لا تحمله العلّة و المعلول، فات الاوهام وصفه، و سبق الافهام نعته.

ترجمه: بحسها او را احساس نكنند، و بنفسها او را در حصر و احصا نتوانند آورد، و حركات و انديشه‌ها درو حلول نكنند، و عقلها او را نشناسند، و در زير بار علت و معلول نيايد، صفت او از افهام فايت شده، و نعتش بر افهام سبقت گرفته.

(27) شدّوا بعرى الدّين، و اعتدّوا عدّة المؤمنين، و اتّبعوا لنا باحسان الى ان يبدى لكم البرهان. ترجمه: دست در عروه‌هاى دين زنيد، و سازى كه مؤمنان سازند ساخته كنيد، و متابعت كنيد بنيكوئى، تا آنگاه كه برهان شما روشن شود.

(28) تعالى من ان يكون مدركا لعقله و نفسه، انّ ادراك المدرك للمدرك يقع بمناسبة الجنس لجنسه، و هو سبحانه المنزّه عن المناسبة لعالمى عقله و حسّه، اذ هو مبدع ايس و ليس، فلا يوجد فى مضمار ايسه و ليسه. ترجمه: بلندتر از آنستكه مدرك عقل و نفس كه مصنوع اواند گردد، ادراك مدرك مدرك [را] از جهت مناسبت جنسى با جنسى ديگر تواند بود، و او سبحانه از مناسبت هر دو عالم [عقل‌] و حس منزه است، و چون او پديدارنده هستى و نيستى است پس او در تحت هستى و نيستى نيايد.

من كلام الحكماء و الدّعاة

(29) سئل واحد منهم من التّوحيد فقال: هو استقامة القلب على رفض التّعطيل‌


صفحه 12

و انكار التّشبيه باثبات التّنزيه، فايّاك و الغوص فى التّنزيه، فغايته التّعطيل، و ايّاك و التّعمّق فى الاثبات فغايته التشبيه، و التوحيد كلّه فى كلمة واحدة: كلّ ما خيّله الوهم و صوّره الفهم و جرّده القول و استقرّ عليه الرّأى، فالحقّ بخلافه و مباين له غير داخل تحته و لا مستعير نعته. ترجمه: از يكى از ايشان پرسيدند كه توحيد چيست؟ گفت:

استقامت دل بر فرو گذاشتن تعطيل و انكار تشبيه باثبات تنزيه، پس بپرهيز از مبالغت در تنزيه كه غايتش تعطيل بود، و حذر كن از درون در شدن در اثبات كه نهايتش تشبيه باشد، و توحيد همه در يك كلمه حاصل است و آن آنست كه: هر چه آنرا وهم در تخيل آرد و فهم تصور كند و سخن آنرا مجرد كند و راى بر آن قرار گيرد حق بخلاف آن باشد، و از آن مباين بود، و در تحت آن داخل نباشد، و حق نعت هيچ چيز را بعاريت از آن چيز نبستاند.

(30) اليس من اصيب بالحقّ اكثر ممّن اصاب منه، و من موّه عنه اكثر ممّن حقّق به، على انّ الاشارة الى غيره عدول عنه، و العبارة عن معناه اجتراء عليه، هذا لانّ الخلق ان اصحروا فى الطلب تاهوا، و ان ابحروا غرقوا، و ان اجبلوا كلّوا، و ان اسهلوا ضلّوا. ترجمه: نه كسانى كه از حق بى‌نصيب و محروم مانده‌اند بيشتر از كسانى‌اند كه ازو بهره يافته‌اند، و كسانى [كه‌] بتمويه و مغالطه دعوى رسيدن باو ميكنند بيشتر از اهل تحقق‌اند، با آنكه اشارت بغير او عدول ازو باشد، و عبارت ازو دليرى كردن بود برو، اين از آنستكه خلق اگر در راه طلب بر صحرا ميروند سرگشته ميشوند، و اگر در دريا ميروند غرقه ميشوند، و اگر در كوه ميروند مانده ميشوند، و اگر در ريگ نرم ميروند گمراه ميشوند.

(31) غاية سعى العبد هو الاتّحاد بمولاه، و نهاية هذا السّعى هو الاستغناء عن جميع ما هو دونه. ترجمه: غايت سعى بنده آن بود كه با خداوند خود متحد


صفحه 13

شود، و نهايت اين سعى آن بود كه از غير او بى‌نياز گردد.

(32) اتّصال العبد بمولاه يكون على اربع مراتب و هى الّتى تسمّى مقامات و درجات: اوليها رتبة المتّقين و هى من نتايج الخوف، و الثانية رتبة المحسنين و هى من نتايج الرّجاء، و الثالثة رتبة الابرار و هى من نتايج المحبّة و الرّابعة رتبة الصّالحين و هى من نتايج الاخلاص، ثمّ الاستقامة مادّة كلّ واحدة من هذه المراتب.

و انقطاع العبد يكون على اربع مساقط: و هى الّتى يسمّى لعاين و دركات:

فالاوّل الاعراض و هو من لواحق الاستهانة، و الثّانى الحجاب و هو من لواحق الاستخفاف، و الثّالث الطّرد و هو من لواحق الانكار، و الرّابع الخسأة و هو من لواحق البغض.

و اعوجاج الطّريق مادّة كلّ واحد من هذه، فاذا سعد العبد بوصال مولاه على الحقيقة فقد صارت دنياه آخرته، و موته حيوته، و فقره غناه، و مرضه صحّته، و نومه يقظته، و ضعفه قوّته، و حزنه فرحه. و اذا شقى بانقطاعه عن مولاه فقد انقلب به الامر فى كلّ ما ذكرناه الى الضّد و بالعكس. ترجمه: رسيدن بنده بخداوند چهار مرتبه دارد و آن اينست كه آنرا مقامات و درجات خوانند:

اول: مرتبه متقيان و آن از نتايج خوف بودالَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى‌،وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ‌.

دوم: مرتبه محسنان و آن از نتايج رجا بود. (انّ اللّه مع الذين اتّقوا و الّذينهم يرجون لقاءنا.)

سيم: مرتبه ابرار و آن از نتايج محبت بود.وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ،يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‌.

چهارم: مرتبه صلحا بود و آن از نتايج اخلاص باشد.وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا،إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ،مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ‌. و راستى و استقامت ماده هر يك ازين مراتب‌


صفحه 14

باشد.فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ‌.

و بريده شدن از خداوند بچهار مسقط بود و آنرا لعنتها و دركات خوانند.

اول: اعراض و آن از توابع استهانت بود.وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً،وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‌،فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ‌.

دوم: حجاب و آن از توابع استخفاف بود.إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ،فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ‌.

سيم: طرد و آن از نواحى انكار بود.وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ،ينكرون آيات اللّه.

چهارم: خساءت و آن از توابع بغض بود. (اخسؤا فيها و لا تكلّمون و القينا بينهم العداوة و البغضاء).

و كژى طريقت ماده هر يكى از اين مساقط بود.وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا.

و چون بنده نيكبخت شود بوصال خداوند خويش بحقيقت دنياى او آخرت شود، و مرگش حيات، و درويشى او توانگرى، و بيمارى او تندرستى، و خواب او بيدارى، و ضعف او قوت، و اندوه او شادى. و اگر بدبخت گردد بانقطاع از خداوند خويش اين جمله بر ضدّ و عكس گردد.

(33) قال عارف: قد كنت اشرب فاذداد ظماء حتّى عرفت البارى فرويت من غير شرب. ترجمه: پيوسته آب ميخوردم و تشنگى من مى‌افزود، و چون خدا را بشناختم بى‌آب خوردن سيراب شدم.

(34) انّى لاحسب انّ احدا لم يقف على سرّ هذا العالم و غيب ما فيه، و لا عجب‌


صفحه 15

فإنّ الجزء يعجز عن الاحاطة بالكلّ، و ليس العجب أيضا من الشوق الدّائم مع العجز القائم. ترجمه: مى‌پندارم كه كسى بر سرّ اين عالم و غيب آنچه در اوست واقف نشود، و اين عجب نيست زيرا كه جزو بكل محيط نتواند شد، پس عجب نيست، عجب اين شوق دايم است با قيام عجز.

(35) سبحان من لم يجعل لخلقه سبيلا الى معرفته الّا بالعجز عن معرفته.

ترجمه: پاكا خدائى كه خلق را بمعرفت خود راهى نداده است جز بعجز از معرفت او.

(36) ما اعجب ما دفع اليه طالب الحكمة: الشوق الى الاوّل يدلّه على البحث، و البحث عنه يعجزه عن الادراك. ترجمه: چه عجب حالتيست كه طالب حكمت را افتاده است: شوق او بمبدء اول او را بر بحث دلالت ميكند، و بحث ازو او را از ادراك عاجز ميگرداند.

(37) هو الّذى عشقه العقل، و بفضل عشق العقل تهالكت النّفس، و بفضل هذا التهالك حبّ الطّبيعة، و بسريان هذه القوّة حيّيت الاشياء و انتظمت و دامت و خلّدت، فهل لهذا الجود غاية، او هل لهذا الاحسان نهاية! ترجمه: اوست آنكس كه عقل بر او عاشق شد، و از فضل عشق عقل اندوه شوق نفس پديد آمد، و از فضل اندوه نفس مهربانى طبيعت، و بسريان اين قوه همه چيزها زنده و منتظم [و] جاويد و دايم شد، پس اين جود را غايتى و اين احسان را نهايتى تواند بود!


صفحه 16

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

الباب الثانى فى النبوّة و الامامة و خلو الزّمان عنه‌

(1)يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‌. ترجمه:

اى كسانيكه ايمان آورده‌ايد طاعت خدا و رسول داريد و طاعت خداوندان فرمان كه در ميان شماست.

(2)فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ، ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً.


صفحه 17

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

پدر و قوم خود را گفت من بيزارم از آنچه شما مى‌پرستيد، مگر از آن خداى كه مرا آفريده است، چه او مرا هدايت كند. و اين سخن را خداى كلمه باقى گردانيد در عقب و نسل او تا مگر مردمان با خدا گردند.

(6)إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ،يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ‌.