و هو يقدر على انفاذه، ملاء اللّه قلبه امنا و ايمانا. ترجمه: خدا هيچكس را بجهل عزيز نكرده است، و بحلم خوار نكرده است. هر كه خشمى كه بتواند راند فرو خورد، خدا دل او پر ايمنى و ايمان گرداند.
(10) العفو لا يزيد العبد الّا عزّا، فاعفوا! يعزّكم اللّه[1]. ترجمه:
عفو نيفزايد بنده را الا عزت، پس عفو كنيد! كه خدا شما را عزيز گرداند.
(11) ثلث من لم تكن فيه واحدة، فلا يعتدّنّ بشيىء من عمله:
تقوى يحجزه عن معاصى اللّه، و حلم يكفّ به السّفه[2]،
گناه بزرگ بيامرزد. حلم دهن بند بيخرد باشد.
(14) الحلم و الاناة توأمان ينتجهما علوّ الهمّة. السّخط عار، و الغضب نار. ترجمه: حلم و آهستگى دو همشكماند، كه از علو همت زايند.
ناخشنودى عار بود، و خشم سبب عذاب.
(15) الحدّة نوع من الجنون، لانّ صاحبها يندم، و ان لم يندم فجنونه مستحكم. ترجمه: تيزى نوعى از ديوانگى باشد، از جهت آنكه صاحبش پشيمان شود، پس اگر پشيمان نشود ديوانگى [او] مستحكم باشد.
(16) الحلم[1]عشيرة، الحلم عطاء ساتر. لا شيىء امقت من الغضب. ترجمه: حلم بجاى خويش و عشيرت بود، حلم پوشنده عيبها بود.
هيچ مردم را دشمن روى نگرداند مگر خشم.
(17) اوّل عوض الحليم من حلمه انّ النّاس انصاره على الجاهل.
ترجمه: اول عوض حليم از حلم او آن بود كه مردمان يارى او كنند بر جاهل.
(18) العفو زكوة الظّفر. اذا قدرت على عدوّك، فاجعل العفو شكرا لقدرتك! ترجمه: عفو زكوة ظفر است. چون بر دشمن ظفر يابى، عفو را شكر قدرت خود كن!
(19) الجود حارس الاعراض، و السلوّ غرضك ممّن غدر، و الاستشارة عين الهداية. ترجمه: جود پاسبان عرضها بود، و تسلى غرض تو از آنكه غدر كنند، و مشاورت عين راه راست يافتن.
[1]اصل: الحليم.
(20) عفوك عن المسيىء افضل، و الاخذ بالجميل اجمل. اولى النّاس بالعفو اقدرهم على العقوبة. ترجمه: عفو از بد كردار فاضلتر، و كار با مجاملت نيكوتر. كسى كه بر عقوبت قادرتر بود بعفو اوليتر.
(21) بلغ الحسن عليه السّلام انّ معاوية عليه اللّعنة و العذاب قال: ينبغى ان يكون الهاشمىّ جوادا، و المخزومىّ تيّاها، و الزّبيرىّ شجاعا، و الاموىّ حليما و الّا لم يتشبّهوا قومهم. فقال عليه السّلام:
ما احسن ما نظر لقومه، اراد ان يجود بنو هاشم باموالهم فيفتقروا، و يزهو بنو مخزوم فيبغض و يشناء، و يحارب بنو الزّبير فيتفانوا، و يحلم بنو اميّة فيحبّب و يسود[1]. ترجمه: بحسن عليه السلام رسيد كه معاويه (عليه اللعن) گفته است كه: بايد كه هاشمى جوانمرد بود، و مخزومى متكبر، و زبيرى دلير، و اموى حليم و اگر نه با قوم خود مشابهت نكرده باشند.
حسن عليه السلام گفت: چون نيكو نظرى[2]استكه خود قوم خود را كرده است، ميخواهد كه بنى هاشم را تحريص كند بر جود تا درويش شوند، و بنى مخزوم را بر كبر تا ايشان را دشمن دارند، و بنى الزبير را بر شجاعت تا كشته شوند و نيست گردند، و بنو اميه را بر حلم تا ايشان را بدوستى گيرند و ايشان مهترى كنند.
[1]سخنى درباره بنى مخزوم و بنى عبد شمس و قريش در نهج البلاغه (3: 178) هست.
[2]اصل: نظيرى.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(22) انّ الحلم زينة، و الوفاء مروّة، و الصّلة نعمة، و الاستكبار صلف، و العجلة سفه، و السّفه ضعف[1]،
و الا خدا مزد نيكوكاران ضايع نگذارد.
من كلام الحكماء و الدّعاة
(25) قيل لحكيم: كيف يحتال الانسان لئلّا يغضب؟ فقال:
ليكن ذاكرا فى كلّ وقت: انّه ليس يجب ان يخدم فقط بل و ان [يخدم، و انّه ليس يجب ان يحتمل بل و ان] يحتمل، و انّه ليس يجب ان يصبر عليه بل و ان يصبر هو ايضا من النّاس و ان يعلم:
انّ اللّه يراه دائما فانّه اذا فعل ذلك بحقائقها لم يغضب. ترجمه:
حكيمى را گفتند: چه حيلت كند[1][انسان] تا خشم برو مستولى نشود؟ گفت:
بايد كه پيوسته بر خاطر او باشد كه: واجب نيست كه پيوسته خدمت او كنند[2]بلكه او را نيز خدمت بايد كرد، و واجب نيست كه همه كس طاعت او دارند بلكه او را نيز طاعتى ميبايد داشت، و واجب نيست كه پيوسته ازو تحمل كنند بلكه او را نيز تحمل بايد كرد، و واجب نيست كه بر بدخويى او صبر كنند بلكه او را نيز با ديگران صبر بايد كرد، و بايد داند كه پيوسته خدا او را مىبيند كه چون اين معانى بحقيقت نزديك او مقرر شود خشم نگيرد[3].
(26) بالمقدرة يمتحن النّاس و يعرف همّهم فمن كفّ اذاه
[1]اصل: كنند.
[2]اصل: كند.
[3]در مجموعه ورام (باب الغضب ص 110) و طهارة الاعراق (مقاله 7 ص 459) و السعادة و الاسعاد (ص 123 و 449) در هر يك درباره درمان اين درد دستورهاى جداگانهاى ديده ميشود.
عن النّاس، و هو على ذلك قادر، فهو الموصوف بكبر الهمّة و القدر فى نفسه. ترجمه: مردمان را بقدرت امتحان كنند، و همتهاى ايشان بآن شناسند[1]. هر كه رنج خود از مردمان باز دارد، و او قادر باشد، موصوف بود ببزرگى همت، و بلندى قدر در نفس خود.
(27) ايّاك و عزّة الغضب فانّها مفضية بك الى ذلّ الاعتذار.
ترجمه: بپرهيز از عزت خشم كه آن [تو را] بمذلت عذر خواستن [ميكشاند و] لا محاله خوارى بايد نمود.
(28) دعا فيثاغورس جماعة من اصدقائه الى طعامه، فصادف خادمه قد تهاون بالامر، و لم يعدّ شيئا ممّا يحتاج اليه، و حضر القوم، فلم يغضب الحكيم، و لكنّه ضحك و قال: لقد استفدنا[2]اليوم ما هو افضل ممّا اجمعنا له، و هو كظم الغيظ، و ملك الغضب، و الظّفر بالصّبر، و التحصّن بالحلم. ترجمه: فيثاغورس قومى [از] دوستان را بمهمانى خواند، تا ايشان را طعامى دهد. چون وقت آن رسيد كه ايشان جمع آمدند، خدمتكارى كه داشت غفلت كرده بود، و طعام نساخته، و ميهمانان بخانه او جمع آمده بودند. حكيم خشم نگرفت، و بنزديك ميهمانان آمد و خندان، و با ايشان گفت:
امروز چيزى فايده گرفتم بهتر از آنچه بجهت آن جمع آمده بوديم، و آن خشم فرو خوردن است، و غضب را ماليدن، و بر صبر ظفر يافتن، و بحلم استوارى نمودن.
[1]اصل: شناسيد.
[2]اصل: استعدنا.
(29) سئل حكيم: من ادنى النّاس؟ فقال: من لا يثق[1]باحد، و لا يثق به احد. قيل: و من الئم[2]النّاس؟ فقال من سئل العفو، فلم يعف. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه از مردمان كه دنىتر باشد؟ گفت:
كسى كه بهيچ كس واثق نبود، و هيچكس باو واثق نباشد. گفتند كه: از مردمان كه لئيم [تر]؟ گفت: كسى كه ازو عفو خواهند [و] عفو نكند.
(30) جعل لرجل جعل على ان يشتم سقراط و ينتقصه، فلقيه فى ملاء من النّاس، فاغرق فى سبّه، فما سمع من سقراط جوابا، و لا راى[3]منه انكارا، ثمّ لقيه من غد فى طريق، فقال له: يا خليلى! ان كان ههنا وجه آخر تظنّ انّك تنتفع بنا فيه فلا تمتنع من ذلك.
ترجمه: مردى را بمزد گرفتند، تا سقراط را دشنام دهد بر ملا و عيب او گويد.
در ميان مردمان باو رسيد، در دشنام مبالغت كرد. سقراط هيچ جواب نگفت و هيچ انكار نكرد. پس ديگر روز او را ديد تنها، گفت: اى دوست من! اگر وجهى ديگر ميدانى كه بدان از سبب من منفعتى بتو رسد، تا از آن امتناعى نكنم، و تفاوتى نيست.
(31) اذا حصل عدوّك فى قدرتك، خرج من جملة اعدائك، و دخل فى حشمك. ترجمه: چون دشمنى در تحت قدرت تو آمد، از حساب دشمنان بيرون شد، و در حساب خدم و حشم آمد.
[1]اصل: يبق.
[2]اصل: الامر.
[3]اصل: ارى.
(32) انّ الاسكندر لمّا فتح بعض المدن الحّ عليها بالسّيف بعد الظّفر بها. فكتب اليه ارسطاطاليس: اخطات فى هذا الفعل، لانّ القوم كانوا لك اعداء فى الحرب، فلمّا ظفرت بهم صاروا خولا، و قبيح بالانسان ان يسىء بخوله، فينبغى اذا ظفرت ان تضع اوزار الغضب مع اوزار الحرب. ترجمه: اسكندر چون شهرى از شهرها بگرفت، بسيارى از اهل آن شهر بكشت، بعد از آنكه بريشان ظفر يافته بود.
ارسطاطاليس باو نوشت كه: خطا كردى درين كار، از جهت آنكه ايشان دشمنان تو بودند در حرب، چون ظفر يافتى خدم و خول شدند، و زشت باشد كه مردم با زير دستان بدى كنند، مىبايست كه چون ظفر يافتى با [ا] وزار حرب، يعنى:
سلاح، اوزار خشم نيز بنهادى.
(33) ما غضبى على من املك، و ما غضبى على من لا املك[1].
چه خشم گيرم بر كسى كه مالك او باشم، و چه خشم گيرم بر كسى كه مالك او نباشم، پس خشم بهيچ حال محمود نيست.
(34) اتى الاسكندر بعدوّ له، قد كان متظاهرا بعداوته و ثلبه، فعفا الاسكندر عنه. فقال بعض ندمائه: لو كنت انا انت لقتلته.
فقال الاسكندر: و اذ لست انا انت فلا اقتله[2]. ترجمه: دشمنى را از
[1]اصل:«ماغضبنى على ما املك و ما غضبنى على ما لا املك» در الحكمة الخالدة (ص 127) اين بند آمده و از معاويه دانسته شده است.
[2]در طهارة الاعراق مشكويه رازى (مقاله 7 ص 464) و اخلاق ناصرى (ف 10 ق 2 م 1 ص 112) مانند اين ديده ميشود.