تو چه دانى كه او شهيد است؟ تواند بود كه او سخن در چيزى گفته باشد كه او را بكار نيامده، يا بخلى كرده باشد بآنچه از او كم نخواسته شد، پس چگونه شهيد بود!
(14) انّ اللّه ليبغض البخيل فى حيوته، السّخى عند موته.
ترجمه: خدا دشمن دارد بخيل را كه در حال حيات بخل كند، و بنزديك مرگ سخاوت كند، و مستحق را محروم گرداند.
(15) البخل جامع لمساوى العيوب، و هو زمام يقاد به الى كلّ سوء[1]. ترجمه: بخيلى جمع كننده همه عيبها است، و بخل مهارى بود كه بهمه بديها ميكشد.
(16) البخيل مستعجل الفقر، يعيش فى الدّنيا عيش الفقراء، و يحاسب فى الآخرة حساب الاغنياء. ترجمه: بخيل[2]درويشى بخود ميكشد بتعجيل، و در[3]دنيا [به] عيش درويشان زيد، و بآخرت حساب توانگرانش كنند.
(17) خير خصال النّساء شرّ خصال الرّجال، و هى الزّهو، و الجبن و البخل. ترجمه: بهترين خصال زنان بدترين خصال مردان باشد، و آن تكبر بود، و بددلى، و بخيلى، چه اين سه خصلت در زنان محمود بود.
(18) النّظر الى البخيل يقسّى القلب. بشّر مال البخيل بحادث او وارث! ترجمه: در بخيل نگريستن دل سخت كند. بشارت ده مال بخيل را
[1]نهج البلاغه 3: 245.
[2]اصل: بخل.
[3]اصل: و بتعجيل در
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
بحادثهاى كه بدان تلف شود، يا وارثى كه آن را برگيرد.
(19) عجبت للبخيل يستعجل الفقر الّذى منه هرب، و يفوته الغنى الّذى ايّاه طلب[1]،
مردمان كسى بود كه عطا دهد كسى را كه ازو اميدى ندارد، و عفو كنندهترين كسى باشد كه بنزديك قدرت عفو كند.
(23) و ازو عنّى[1]من المال ما يحدث لى مخيلة، او اتعدّى به الى[2]بغى، او[3][ما] اتعقّب منه طغيانا. ترجمه: خدايا از من درنوردان مالى كه مرا بآن تكبرى حاصل آيد، يا بآن در دريغى[4]افتم، يا طغيانى بر عقب آن باشد.
(24) البخيل حارس نعمته، و خازن ورثته. ترجمه: بخيل نگاه- دارنده نعمت خود بود، و خازن وارثان خويش.
من كلام الحكماء و الدعاة
(25) البخيل، عفوه عن عظيم الجرم، اسهل عليه من المكافأة على صغير الاحسان. ترجمه: بخيل را، عفو كردن از گناه بزرگ، آسانتر باشد از مكافات كردن بر احسان خورد.
(26) الحرص طلب المرء ما ليس هو له، و الشّحّ ضنّه بما هو له.
ترجمه: حرص آن بود كه مرد چيزى طلبد كه او را نبود، و بخل آن بود كه چيزى نگاه دارد كه او را بود.
[1]اصل: و اوزعنى.
[2]صحيفه كامله (دعاوه فى المعونة على قضاء الدين ص 154): او تاديا الى.
[3]اصل: و.
[4]بايد«بآندر بغى» باشد.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(27) سئل حكيم: من آلم النّاس كلّهم؟ فقال: الكثير همومه فيما يجمعه لغيره. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه: از مردمان كه رنجورتر باشد؟ گفت: كسى كه انديشه و غم او بسيار بود در جمع مال بسوى غير خود.
(28) اذا اراد اللّه بقوم شرا، امّر عليهم شرارهم، و جعل ارزاقهم فى ايدى بخلائهم. ترجمه: چون خدا بقومى شر خواهد، شرار ايشان را بر ايشان امير كند، و روزى ايشان در دست بخيلان نهد.
(29) الشّحّ اشدّ البخل، لانّ الشّحيح هو الّذى يشحّ بما[1][فى] يدى غيره، حتّى ياخذه، و يشحّ بما فى يديه، فيمسكه و البخيل هو الّذى يبخل بما فى يديه. ترجمه: شح از بخل سختتر، چه شحيح آن بود كه بخل كند بچيزى كه در دست ديگران بود، و بخل كند [بچيزى] كه در دست او بود، و امساك آن كند و بخيل آن بود كه بخل كند بچيزى كه در دست او بود.
(30) قال بعضهم فى تفسير قوله تعالى:«إِنَّاجَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا»:
الغضب وقورا، و عند القول متانّيا، و فى الرّفعة متواضعا، و على كلّ ذى رحم مشفقا. ثمّ قال للرّومىّ: تكلّم: فقال: من كان بخيلا ورث عدوّه ماله، و من قلّ شكره لم ينل النجح، و اهل الكذب مذمومون، و اهل النّميمة فقراء، و من لم يرحم سلّط عليه من لا يرحمه.
ترجمه: بنزديك انوشيروان آمد حكيمى از هند، و فيلسوفى از روم. هندى را گفت: سخن گوى! گفت: بهترين مردمان كسى بود كه او را سخى يابند، و در وقت خشم باوقار بود، و در وقت سخن بتأنى گويد، و در حرمت و رفعت متواضع بود، و بر خويشان مشفق. پس رومى را گفت: سخن گوى! گفت: هر كه بخيل بود مال خويشتن را ميراث گذارد، و هر كه اندك شكر بود شادى نبيند، و اهل دروغ نكوهيده باشد، و سخن چينان درويش ميرند، و هر كه رحمت نكند برو مسلط كند كسى را كه برو رحمت نكند.
(32) سئل عن بعضهم: كيف رايت فلانا؟ فقال لقد صغر فى عينى لعظم الدّنيا فى عينه، و كانّما يرى السّائل اذا رآه ملك الموت اذا اتاه. ترجمه: از بعضى از فضلا پرسيدند كه: فلان را چون ديدى؟ گفت: در چشم من خورد آمد، از آنكه دنيا در چشم او بزرگ بود، و چون سايل را مىبيند گويى ملك الموت است كه بدو آمده.
(33) يأبى القلب للاسخياء الّا حبّا و لو كانوا فجارا، و للبخلاء الّا بغضا و لو كانوا ابرارا. ترجمه: دل جز دوستى اسخيا نخواهد اگرچه
فاجر باشند، و دشمنى بخيلان نخواهد اگرچه نيكوكار باشند.
(34) ابخل النّاس بماله اجودهم بعرضه، و اجودهم بماله ابخلهم بعرضه. ترجمه: هر كه بمال بخيلتر بود بعرض سخىتر بود، و هر كه بمال سخىتر بود بعرض بخيلتر بود.
(35) قيل: سأل يحيى بن زكريّا ابليس: من احبّ النّاس اليك، و من ابغضهم اليك؟ فقال: احبّهم الىّ المؤمن البخيل، و ابغضهم الىّ الفاسق السّخىّ، اخاف ان يقبل اللّه عثرته لسخائه[1].
ترجمه: از يحيى بن زكريا روايت است كه از ابليس سئوال كردند[2]كه از مردمان كرا دوستتر دارى و كرا دشمنتر؟ گفت: مؤمن بخيل را دوست دارم، و فاسق سخى را دشمن. گفتند: چرا؟ گفت زيرا كه بخيل را بخل او شغل مرا كفايت است، اما از فاسق سخى مىترسم كه خدا از سر گناه او درگذرد بسبب سخاوت او.
(36) البخل ثلثة اضرب: بخل الانسان بماله، و بخله بمال غيره، و بخله[3]بمال غيره على نفسه، و هو اقبح الثّلثة. و الباخل بما فى يده فى الحقيقة ايضا باخل بمال غيره على نفسه، اذ المال عاريّة مستردّة، فلا احد اجهل ممّن لا ينقذ نفسه من العذاب العاجل و الآجل بمال غيره. ترجمه: بخل بر سه نوع است: بخيلى بمال خود، و بخيلى بمال
[1]متن بگواهى ترجمه كم دارد.
[2]در اصل«كردند»آمده ولى بگواهى متن بايد«كرد»باشد و همچنين پس ازين بايد«گفت»باشد.
[3]اصل:
بخل.
ديگران، [و بخيلى بمال ديگران] بر خود، و اين از هر سه تباهتر است. و آنكه بخيل بود بمال خود بحقيقت بخيل[1]بود بمال ديگران بر خود، چه مال در دست او عاريتى است كه باز خواهند ستد، پس هيچكس جاهلتر از آن نباشد كه در عاجل و آجل خود را بمال ديگران از عذاب بنرهاند.
(37) سئل انوشروان: ما الشّره، و ما البخل، و ايّهما اعظم ضررا؟ فقال: الشّره طلب العبد غير حقّه، و البخل منعه الحقّ[2]عن اهله، و الشّره اضرّهما، لانّه اصل الشّر و معدن الظّلم، و من الشّره البخل[3]. ترجمه: از انوشروان پرسيدند كه: شره چيست، و بخل چيست، و ضرر كدام بيشتر است؟ گفت: شره آن بود كه بنده طلب حق ديگران كند، و بخل آن بود كه حق خود از اهل آن منع كند، و شره بدتر، كه آن اصل و معدن بخل است، و بخل نيز از شره باشد.
(38) قالت حكماء الهند: ثلثة يجنون على انفسهم، و يؤلمون ابدانهم: الّذى ياتى القتال بغير جنّة، و يقذف نفسه بين الصّفوف، و يقول: لن يصيبنى الّا ما قضى علىّ، فلا يخلوا من طعنة، او ضربة او رمية، و ربّما قتل و الشّيخ الكبير الفانى ينكح المرأة الشّابّة الجميلة، فلا تزال تسبّه و تتمتّع بكلّ شابّ اجمل، و ربّما سعت
[1]اصل: بخل.
[2]اصل: حقه- الحكمة الخالدة ص 51: ضنه بالحقوق.
[3]اصل: و البخل.
فى هلاكه: و الرّجل الموسر الّذى لا ولد له فيقتّر[1]على نفسه، و ربّما قتل لماله[2]،