بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 349

آنكه بثواب و عقاب ايمان ندارد، و بمعاد بنگويد، و نيكوكار و بزه كار را يكسان شمرد و ديگر آنكه مالك شهوت خود نباشد، و دل و چشم خود را از آرزوى خود بنتواند گردانيد.

(31) اذا اتّسعت القدرة قلّت الشهوة. ترجمه: چون قدرت دست دهد شهوت با كم آيد.

(32) ما اصعب على [كثير] الشّهوات ان يكون فاضلا! ترجمه: كسى كه بسيار شهوت بود دشوار بفضايل رسد!

(33) من كانت همّته ما يدخل فى بطنه، فقيمته ما يخرج من بطنه.

ترجمه: هر كه همت او آن بود كه در شكم او شود، قيمت او آن بود كه از شكمش بيرون آيد.

(34) قيل لسقراط فى مرضه: الا نذبح لك طائرا؟ فقال: قلوب المغرقين فى المعرفة بالحقائق، منابر الملائكة و بطون المتلذّذين بالشّهوات، مقابر الحيوانات الهالكة. ترجمه: سقراط را در بيمارى گفتند: بسوى تو مرغى بكشيم؟ گفت دلهاى كسانى كه در باب معرفت حقايق غرقه باشد، و در معرفت مبالغت كنند، منبرهاى فرشتگان بود و شكم كسانى كه از شهوات لذت طلبند، گورستان حيوانات هلاك شده باشد.

(35) اذا ابصرت العين الشهوة، عمى القلب عن الاختيار.

ترجمه: چون چشم شهوت ببيند، دل كور شود و از اختيار باز ماند.


صفحه 350

(36) شهوات الدّنيا تتحرّك بقدر. ترجمه: شهوات دنيا بحكم و تقديرش در حركت آيد.

(37) اذا اقبلت الحكمة خدمت الشّهوات العقول، و اذا ادبرت خدمت العقول الشّهوات. ترجمه: چون حكمت روى نمايد شهوات خدمت عقلها كند، و چون پشت بگرداند عقلها خدمت شهوات كند.

(38) انّما بعدت الانفس من البارئ تعالى، من اجل ايثارها الشّهوات، و وقوعها فى الخطايا. ترجمه: دورى نفسها از خداى تعالى از آن بود كه شهوات و لذات را ايثار كنند، و از آن سبب در خطا و گناهان افتند.

(39) انّ اللّه لم يخلق الانسان للفناء و لا للبقاء، و لكن خلقه و خلق العقل له ليستعمله فى‌[1]فضائل النفس او شهوات البدن. فمن اختار شهوات البدن ناله تغيّر البدن، و من اختار فضائل النفس نال البقاء و الخلود. ترجمه: خداى تعالى خلق را براى فنا نيافريده است و نه براى بقا، و ليكن مردم را بيافريد و عقلش بداد تا آنرا در جاى طلب فضايل نفس بكار دارد يا در دفع شهوات از بدن. پس كسى كه اختيار كند شهوات بدنى را آسيب تغير بدن بدو رسد، و هر كه فضايل نفس اختيار كند ببقاى جاودانه رسد.

[1]اصل: و.


صفحه 351

شعر:

و انت اذا اعطيت بطنك سؤله‌

و فرجك نالا منتهى الشّر اجمعا


صفحه 352

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

الباب الثالث و الثلثون فى الخلّة و الصّداقة

الآيات (1)وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً، فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً. ترجمه: ياد كنيد نعمت خدا بر شما، كه شما دشمنان بوديد، ميان دلهاى شما تاليف داد، تا بنعمت او برادران گشتيد.

(2)الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ‌.


صفحه 353

الاخبار (7) المؤمن مألفة، و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف.

ترجمه: مؤمن الف‌گيرنده بود، و خير نباشد در كسى كه ألف نگيرد و با او ألف نگيرند.

(8) المؤمن اخو المؤمن. ترجمه: مؤمن برادر مؤمن بود.

(9) قال اللّه: وجبت محبّتى للمتحابّين فىّ، و المتجالسين فىّ، و المتباذلين فىّ، و المتزاورين فىّ. ترجمه: خداى گفت: واجب شد دوستى من كسانى را كه براى من با يكديگر دوستى كنند، و براى من با يكديگر مجالست كنند، و يكديگر را عطا دهند، و بزيارت يكديگر روند.

(10) و سمع واحدا يقول فى دعائه: اللّهم لا تحوجنى الى احد من خلقك! فقال له: مهلا! انّ اللّه خلق الخلق، و لم يغن بعضهم عن بعض. ترجمه: پيغمبر عليه السلام از يكى شنيد كه ميگفت: خدايا مرا بهيچكس محتاج مكن از خلق خود! فرمود كه: آهسته باش! و درنگ كن! كه خدا خلق را بيافريد، و از يكديگر بى‌نيازى نداد.

(11) رأس العقل بعد الايمان، التّودّد الى النّاس. ترجمه: اصل عقل بعد از ايمان بخداى، دوستى نمودن با مردمان بود.

(12) المرء مع من احبّ، المرء على دين خليله. ترجمه: مرد با كسى بود كه دوست او بود، مرد بر دين دوست بود.


صفحه 354

(13) حبّك الشّى‌ء يعمى و يصمّ. ترجمه: دوستى تو چيزى را كورى و كرى آورد، تا معايب او نشنوى و نبينى.

(14) المؤمن مرآة المؤمن‌[1]. ترجمه: مؤمن آيينه مؤمن بود.

(15) الارواح جنود مجنّدة، فما تعارف منها ائتلف، و ما تناكر منها اختلف‌[2]. ترجمه: جانها لشكرهايى بوده‌اند گروه گروه، هر چه يكديگر ميشناسند الف ميگيرند، و هرچه باز نميشناسند مختلف ميشوند.

(16) القلوب تتشاهد. ترجمه: دلها بر يكديگر گواهى دهند.

(17) افضل الصّدقة اصلاح ذات البين. ترجمه: بهترين صدقه‌ها باصلاح آوردن ميان مردمان بود.

(18) مداراة النّاس صدقة. ترجمه: مدارا با مردمان صدقه بود.

(19) انّ من موجبات المغفرة ادخال‌[3]السّرور على قلب اخيك المؤمن. ترجمه: از چيزهايى كه آمرزش واجب كند شادى بدل برادر مؤمن رسانيدن بود.

(20) المؤمن للمؤمن كالبنيان يشدّ بعضه بعضا. ترجمه: مؤمن مر مؤمن را چون بنا است كه بعضى ببعضى استوار شود.

(21) لا يحلّ لمسلم ان يهجر اخاه فوق ثلث. ترجمه: حلال نيست‌

[1]مجازات نبويه 49.

[2]مصباح الشريعه باب 59: قال امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام ...

[3]اصل: المغفرة على ادخال.


صفحه 355

كه مسلمان از برادر زيادت از سه روز هجرت كند.

(22) اذا احبّ احدكم اخاه فليعلمه. ترجمه: چون يكى از شما برادر مؤمن را دوست داريد بايد كه او را آگاه كنيد.

(23) الحبّ يتوارث و البغض يتوارث. ترجمه: دوستى ميراث است، و دشمنى ميراث است كه بفرزندان رسد.

(24) احبّ حبيبك هونا ما، عسى ان يكون بغيضك‌[1]يوما [مّا] و ابغض بغيضك هونا ما، عسى ان يكون حبيبك [يوما ما][2].

ترجمه: آهسته باش در دوستى دوست كه شايد روزى دشمن شود، و آهسته باش در دشمنى دشمن كه شايد روزى دوست گردد.

(25) احبب من احببت، فانّك مفارقه. ترجمه: هر كه را خواهى دوست دار، كه بآخر مفارقت خواهى كرد.

(26) اكثر من الاخوان، تعش فى اكنافهم. ترجمه: برادران بسيار گيريد، تا در حمايت ايشان بتوان زيستن.

(27) من كلامه (ع) اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الاخوان، و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم. ترجمه: عاجزترين مردم كسى بود كه از اكتساب برادران عاجز بود، و عاجزتر ازو كسى بود كه چون دوستى بدست آرد ضايع گرداند.

[1]اصل: يبغضك.

[2]نهج البلاغة 3: 217.


صفحه 356

(28) من لانت كلمته، وجبت محبّته. ترجمه: هر كه سخن او خوش بود، واجب بود محبت او.

(29) البشاشة مخّ المودّة. ترجمه: خوش رويى محض دوستى بود.

(30) سئل عن النّذالة، فقال: الجرءة على الصّديق و النّكول على العدوّ. ترجمه: پرسيدند كه ناكسى چيست، گفت: دليرى نمودن بر دوستان و روى بگردانيدن از دشمنان.

(31) ثلثة لا يعرف الّا فى ثلثة مواضع: لا يعرف الشّجاع الّا فى الحرب، و لا الحليم الّا عند الغضب، و لا الصّديق الّا عند الحاجة.

ترجمه: سه كس را نتوان شناخت الا در سه موضع: شجاع را الا در حرب، و حليم را الا در وقت غضب، و دوست را الا بوقت حاجت.

(32) و تمثّل فى صديق له بقوله:

فتى كان يدنيه الغنى من صديقه‌

اذا ما هو استغنى و يبعده الفقر

ترجمه: در دوستى اين بيت تمثل آورد كه: او جوانى است كه توانگرى او را بدوست نزديك كند چون توانگر شود، و چون درويش شود دور شود از دوست.

(33) بالصّدّ ينقض محكم الودّ. ترجمه: دوستى محكم بهجران باطل شود.