(13) حبّك الشّىء يعمى و يصمّ. ترجمه: دوستى تو چيزى را كورى و كرى آورد، تا معايب او نشنوى و نبينى.
(14) المؤمن مرآة المؤمن[1]. ترجمه: مؤمن آيينه مؤمن بود.
(15) الارواح جنود مجنّدة، فما تعارف منها ائتلف، و ما تناكر منها اختلف[2]. ترجمه: جانها لشكرهايى بودهاند گروه گروه، هر چه يكديگر ميشناسند الف ميگيرند، و هرچه باز نميشناسند مختلف ميشوند.
(16) القلوب تتشاهد. ترجمه: دلها بر يكديگر گواهى دهند.
(17) افضل الصّدقة اصلاح ذات البين. ترجمه: بهترين صدقهها باصلاح آوردن ميان مردمان بود.
(18) مداراة النّاس صدقة. ترجمه: مدارا با مردمان صدقه بود.
(19) انّ من موجبات المغفرة ادخال[3]السّرور على قلب اخيك المؤمن. ترجمه: از چيزهايى كه آمرزش واجب كند شادى بدل برادر مؤمن رسانيدن بود.
(20) المؤمن للمؤمن كالبنيان يشدّ بعضه بعضا. ترجمه: مؤمن مر مؤمن را چون بنا است كه بعضى ببعضى استوار شود.
(21) لا يحلّ لمسلم ان يهجر اخاه فوق ثلث. ترجمه: حلال نيست
[1]مجازات نبويه 49.
[2]مصباح الشريعه باب 59: قال امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام ...
[3]اصل: المغفرة على ادخال.
كه مسلمان از برادر زيادت از سه روز هجرت كند.
(22) اذا احبّ احدكم اخاه فليعلمه. ترجمه: چون يكى از شما برادر مؤمن را دوست داريد بايد كه او را آگاه كنيد.
(23) الحبّ يتوارث و البغض يتوارث. ترجمه: دوستى ميراث است، و دشمنى ميراث است كه بفرزندان رسد.
(24) احبّ حبيبك هونا ما، عسى ان يكون بغيضك[1]يوما [مّا] و ابغض بغيضك هونا ما، عسى ان يكون حبيبك [يوما ما][2].
ترجمه: آهسته باش در دوستى دوست كه شايد روزى دشمن شود، و آهسته باش در دشمنى دشمن كه شايد روزى دوست گردد.
(25) احبب من احببت، فانّك مفارقه. ترجمه: هر كه را خواهى دوست دار، كه بآخر مفارقت خواهى كرد.
(26) اكثر من الاخوان، تعش فى اكنافهم. ترجمه: برادران بسيار گيريد، تا در حمايت ايشان بتوان زيستن.
(27) من كلامه (ع) اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الاخوان، و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم. ترجمه: عاجزترين مردم كسى بود كه از اكتساب برادران عاجز بود، و عاجزتر ازو كسى بود كه چون دوستى بدست آرد ضايع گرداند.
[1]اصل: يبغضك.
[2]نهج البلاغة 3: 217.
(28) من لانت كلمته، وجبت محبّته. ترجمه: هر كه سخن او خوش بود، واجب بود محبت او.
(29) البشاشة مخّ المودّة. ترجمه: خوش رويى محض دوستى بود.
(30) سئل عن النّذالة، فقال: الجرءة على الصّديق و النّكول على العدوّ. ترجمه: پرسيدند كه ناكسى چيست، گفت: دليرى نمودن بر دوستان و روى بگردانيدن از دشمنان.
(31) ثلثة لا يعرف الّا فى ثلثة مواضع: لا يعرف الشّجاع الّا فى الحرب، و لا الحليم الّا عند الغضب، و لا الصّديق الّا عند الحاجة.
ترجمه: سه كس را نتوان شناخت الا در سه موضع: شجاع را الا در حرب، و حليم را الا در وقت غضب، و دوست را الا بوقت حاجت.
(32) و تمثّل فى صديق له بقوله:
فتى كان يدنيه الغنى من صديقه
اذا ما هو استغنى و يبعده الفقر
ترجمه: در دوستى اين بيت تمثل آورد كه: او جوانى است كه توانگرى او را بدوست نزديك كند چون توانگر شود، و چون درويش شود دور شود از دوست.
(33) بالصّدّ ينقض محكم الودّ. ترجمه: دوستى محكم بهجران باطل شود.
(34) الصّدود آية المقت. ترجمه: از دوست بگشتن نشان دشمنى بود.
(35) البشاشة حبالة المودّة. ترجمه: تازه رويى دام دوستى بود.
(36) من اطاع التّوانى ضيّع الحقوق، و من اطاع الواشى ضيّع الصّديق. ترجمه: هر كه سستى كند حقها ضايع گذارد، و هر كه سخن ساعى بشنود دوست ضايع گذارد.
(37) عدوّ صديقك عدوّك. ترجمه: دشمن دوست [تو] دشمن تو بود.
(38) من استقصى قلّ صديقه، و من سهل اعشب طريقه. ترجمه:
هر كه در كارها استقصا كند دوست او اندك باشد، و هر كه آسان فرا گيرد در راحت بود.
(39) المودّة قرابة مستفادة. ترجمه: دوستى خويشى مستفاد باشد.
(40) صداقة الآباء قرابة الابناء. ترجمه: دوستى پدران خويشى پسران بود.
(41) من احبّك نهاك، و من ابغضك اغراك. ترجمه: دوست تو را نهى كند از بدى، و دشمن تو را تحريص كند.
(42) كثرة الوفاق نفاق و كثرة الخلاف شقاق. ترجمه: بسيارى موافقت نفاق بود، و بسيارى مخالفت خصومت.
(43) حسن الوفاء عقد الاخاء. ترجمه: از وفاى نيك عقد برادرى بسته شود.
(44) علامة الصّديق اذا اراد ان يهجرك ان يؤخّر الجواب، و لا يبتدىء بالكتاب. ترجمه: نشان دوست كه از تو خواهد بريد آن بود كه جواب نامه دير نويسد، و بابتدا نامه ننويسد.
(45) فقد الاخوان هدّ[1]الاركان. ترجمه: نايافتن دوستان شكستن اركان بود.
(46) كثرة العتاب يورث الضّغينة و يولد البغضة. ترجمه:
عتاب بسيار كينه آورد، و دشمنى از آن تولد كند.
(47) اوّل القطيعة التّجنّى. ترجمه: اول بريدن تجنى[2]بود.
(48) لا تصرم اخاك على ارتياب، و لا تقطعه دون استعتاب! ترجمه: بتهمت از برادر مبر، و ازو دورى مكن الا در طلب آشتى.
(49) لا تضيّع حقّ اخيك اتّكالا على ما بينك و بينه، فانّه ليس باخ لك من ضيّعت حقّه. ترجمه: حق برادر خود ضايع مگردان از روى تكيه بر آنچه ميان تو و او است، كه برادر نبود كسى كه حق او ضايع گذارى.
(50) لا يكون الصّديق[3]صديقا حتّى يحفظ اخاه فى ثلث:
نكبته: و غيبته، و وفاته. ترجمه: دوست دوست نبود تا تو را در سه حال نگاه ندارد: در نكبت، و در غيبت، و بعد از وفات.
[1]اصل: هذا (گويا درست نيست زيرا گرچه«هذأ»بمعناى بريدن و تباهى آمده ولى«هد»درباره ساختمان و بمعناى ويران ساختن بكار برده شده است).
[2]تجنى كسى را بگناهى كه نكرده است نسبت دادن.
[3]اصل: تصديق.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(51) و اجعل لنا فى صدور المؤمنين ودّا، و لا تجعل الحيوة علينا كدّا. ترجمه: خدايا ما را در دلهاى مؤمنان دوستى افكن، و حيات بر ما سبب رنج مگردان.
(52) الّذين انعم اللّه عليهم هم المؤمنون الفائزون المتآخون فى اللّه، لقوله تعالى:فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً.
فى غير جسمك. ترجمه: دوست تو كسى بود كه دل او تو را همان خواهد [كه دل تو]، الا آنكه آن دل در تنى ديگر بود.
(56) لا تكن مودّتكم مستحيلة مختلفة كاختلاف ضوء القمر! و كونوا كالشّمس الّتى نورها فيها دائم لا يزيد و لا ينقص. ترجمه:
دوستى شما گردنده و مختلف مبادا! چون اختلاف نور ماه، بلكه چون آفتاب باشد، كه نور او هميشه يكسان باشد، نه بيفزايد و نه بكاهد.
(57) ينبغى ان تكون سيرتك مع اصدقائك سيرة لا تحوجك الى حاكم، و مع اعدائك سيرة تفلح فى الحكم. ترجمه: بايد كه سيرت تو با دوستان سيرتى بود كه بحكم حاكم محتاج نباشد، و با دشمنان سيرتى كه اگر بحاكم شوى ظفر تو را بود.
(58) اذا اردت ان تواخى انسانا، فاغضبه قبل ذلك، ثمّ عامله! فان انصفك، و الّا فاحذر! ترجمه: چون خواهى كه با مردى برادرى كنى، اول او را بخشم آور، پس با او معاملت كن! اگر در هر دو جانب انصاف تو بدهد، و اگر نه ازو حذر كن.
(59) سئل انوشروان عن رجل بلى بقطيعة اخوانه: ما علّة ذاك؟
[قال: قد يكون] من قلّة وفائه و ترك ايجابه لهم ما[1]او جبوه له،
[1]اصل: و ما.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
و قد يكون من قلّة احتماله دالّة[1]اخوانه. ترجمه: از انوشروان پرسيدند كه: مردى بهجر دوستان مبتلا شده است، علت آن چه تواند بود؟ گفت:
يا از آن[2]بود كه وفا نكند با ايشان، و خود تحمل آن نكند ازيشان كه ايشان ازو تحمل كنند و يا از آن بود كه وثوق و اعتماد ايشان را احتمال نكند.
(60) ما كتمته من عدوّك فلا[3]تظهر عليه صديقك. ترجمه:
آنچه از دشمن بپوشى بر دوست ظاهر مكن.
(61) لا تثقنّ بمودّة اتتك بغتة. ترجمه: بر دوستى كه ناگاه خيزد اعتماد مكن.
(62) الضّرب من صديقك خير لك من القبلة من عدوّك. ترجمه:
زدن دوست تو را بهتر از بوسه دادن دشمن.
(63) ليس تحسّر العاقل على الصّديق، لانّه [ان] كان فاضلا يزيّن به، و ان كان جاهلا راض حلمه من جهله. ترجمه: عاقل هرگز بر دوست زيان نكند، از جهت آنكه اگر دوست فاضل بود بدو آراسته شود، و اگر جاهل بود حلم او بجهل او مرتاض ميشود.
(64) و انّما[4]نظر فيثاغورس الى رجلين لا يكادان يفترقان، فقال: اىّ قرابة[5]بينهما؟! قيل له ليس بينهما قرابة، و لكنّهما[6]متصاقبان. قال: فلم صار احدهما فقيرا و الآخر غنيّا[7]؟