بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 355

كه مسلمان از برادر زيادت از سه روز هجرت كند.

(22) اذا احبّ احدكم اخاه فليعلمه. ترجمه: چون يكى از شما برادر مؤمن را دوست داريد بايد كه او را آگاه كنيد.

(23) الحبّ يتوارث و البغض يتوارث. ترجمه: دوستى ميراث است، و دشمنى ميراث است كه بفرزندان رسد.

(24) احبّ حبيبك هونا ما، عسى ان يكون بغيضك‌[1]يوما [مّا] و ابغض بغيضك هونا ما، عسى ان يكون حبيبك [يوما ما][2].

ترجمه: آهسته باش در دوستى دوست كه شايد روزى دشمن شود، و آهسته باش در دشمنى دشمن كه شايد روزى دوست گردد.

(25) احبب من احببت، فانّك مفارقه. ترجمه: هر كه را خواهى دوست دار، كه بآخر مفارقت خواهى كرد.

(26) اكثر من الاخوان، تعش فى اكنافهم. ترجمه: برادران بسيار گيريد، تا در حمايت ايشان بتوان زيستن.

(27) من كلامه (ع) اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الاخوان، و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم. ترجمه: عاجزترين مردم كسى بود كه از اكتساب برادران عاجز بود، و عاجزتر ازو كسى بود كه چون دوستى بدست آرد ضايع گرداند.

[1]اصل: يبغضك.

[2]نهج البلاغة 3: 217.


صفحه 356

(28) من لانت كلمته، وجبت محبّته. ترجمه: هر كه سخن او خوش بود، واجب بود محبت او.

(29) البشاشة مخّ المودّة. ترجمه: خوش رويى محض دوستى بود.

(30) سئل عن النّذالة، فقال: الجرءة على الصّديق و النّكول على العدوّ. ترجمه: پرسيدند كه ناكسى چيست، گفت: دليرى نمودن بر دوستان و روى بگردانيدن از دشمنان.

(31) ثلثة لا يعرف الّا فى ثلثة مواضع: لا يعرف الشّجاع الّا فى الحرب، و لا الحليم الّا عند الغضب، و لا الصّديق الّا عند الحاجة.

ترجمه: سه كس را نتوان شناخت الا در سه موضع: شجاع را الا در حرب، و حليم را الا در وقت غضب، و دوست را الا بوقت حاجت.

(32) و تمثّل فى صديق له بقوله:

فتى كان يدنيه الغنى من صديقه‌

اذا ما هو استغنى و يبعده الفقر

ترجمه: در دوستى اين بيت تمثل آورد كه: او جوانى است كه توانگرى او را بدوست نزديك كند چون توانگر شود، و چون درويش شود دور شود از دوست.

(33) بالصّدّ ينقض محكم الودّ. ترجمه: دوستى محكم بهجران باطل شود.


صفحه 357

(34) الصّدود آية المقت. ترجمه: از دوست بگشتن نشان دشمنى بود.

(35) البشاشة حبالة المودّة. ترجمه: تازه رويى دام دوستى بود.

(36) من اطاع التّوانى ضيّع الحقوق، و من اطاع الواشى ضيّع الصّديق. ترجمه: هر كه سستى كند حقها ضايع گذارد، و هر كه سخن ساعى بشنود دوست ضايع گذارد.

(37) عدوّ صديقك عدوّك. ترجمه: دشمن دوست [تو] دشمن تو بود.

(38) من استقصى قلّ صديقه، و من سهل اعشب طريقه. ترجمه:

هر كه در كارها استقصا كند دوست او اندك باشد، و هر كه آسان فرا گيرد در راحت بود.

(39) المودّة قرابة مستفادة. ترجمه: دوستى خويشى مستفاد باشد.

(40) صداقة الآباء قرابة الابناء. ترجمه: دوستى پدران خويشى پسران بود.

(41) من احبّك نهاك، و من ابغضك اغراك. ترجمه: دوست تو را نهى كند از بدى، و دشمن تو را تحريص كند.

(42) كثرة الوفاق نفاق و كثرة الخلاف شقاق. ترجمه: بسيارى موافقت نفاق بود، و بسيارى مخالفت خصومت.

(43) حسن الوفاء عقد الاخاء. ترجمه: از وفاى نيك عقد برادرى بسته شود.


صفحه 358

(44) علامة الصّديق اذا اراد ان يهجرك ان يؤخّر الجواب، و لا يبتدى‌ء بالكتاب. ترجمه: نشان دوست كه از تو خواهد بريد آن بود كه جواب نامه دير نويسد، و بابتدا نامه ننويسد.

(45) فقد الاخوان هدّ[1]الاركان. ترجمه: نايافتن دوستان شكستن اركان بود.

(46) كثرة العتاب يورث الضّغينة و يولد البغضة. ترجمه:

عتاب بسيار كينه آورد، و دشمنى از آن تولد كند.

(47) اوّل القطيعة التّجنّى. ترجمه: اول بريدن تجنى‌[2]بود.

(48) لا تصرم اخاك على ارتياب، و لا تقطعه دون استعتاب! ترجمه: بتهمت از برادر مبر، و ازو دورى مكن الا در طلب آشتى.

(49) لا تضيّع حقّ اخيك اتّكالا على ما بينك و بينه، فانّه ليس باخ لك من ضيّعت حقّه. ترجمه: حق برادر خود ضايع مگردان از روى تكيه بر آنچه ميان تو و او است، كه برادر نبود كسى كه حق او ضايع گذارى.

(50) لا يكون الصّديق‌[3]صديقا حتّى يحفظ اخاه فى ثلث:

نكبته: و غيبته، و وفاته. ترجمه: دوست دوست نبود تا تو را در سه حال نگاه ندارد: در نكبت، و در غيبت، و بعد از وفات.

[1]اصل: هذا (گويا درست نيست زيرا گرچه«هذأ»بمعناى بريدن و تباهى آمده ولى«هد»درباره ساختمان و بمعناى ويران ساختن بكار برده شده است).

[2]تجنى كسى را بگناهى كه نكرده است نسبت دادن.

[3]اصل: تصديق.


صفحه 359

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

(51) و اجعل لنا فى صدور المؤمنين ودّا، و لا تجعل الحيوة علينا كدّا. ترجمه: خدايا ما را در دلهاى مؤمنان دوستى افكن، و حيات بر ما سبب رنج مگردان.

(52) الّذين انعم اللّه عليهم هم المؤمنون الفائزون المتآخون فى اللّه، لقوله تعالى:فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً.


صفحه 360

فى غير جسمك. ترجمه: دوست تو كسى بود كه دل او تو را همان خواهد [كه دل تو]، الا آنكه آن دل در تنى ديگر بود.

(56) لا تكن مودّتكم مستحيلة مختلفة كاختلاف ضوء القمر! و كونوا كالشّمس الّتى نورها فيها دائم لا يزيد و لا ينقص. ترجمه:

دوستى شما گردنده و مختلف مبادا! چون اختلاف نور ماه، بلكه چون آفتاب باشد، كه نور او هميشه يكسان باشد، نه بيفزايد و نه بكاهد.

(57) ينبغى ان تكون سيرتك مع اصدقائك سيرة لا تحوجك الى حاكم، و مع اعدائك سيرة تفلح فى الحكم. ترجمه: بايد كه سيرت تو با دوستان سيرتى بود كه بحكم حاكم محتاج نباشد، و با دشمنان سيرتى كه اگر بحاكم شوى ظفر تو را بود.

(58) اذا اردت ان تواخى انسانا، فاغضبه قبل ذلك، ثمّ عامله! فان انصفك، و الّا فاحذر! ترجمه: چون خواهى كه با مردى برادرى كنى، اول او را بخشم آور، پس با او معاملت كن! اگر در هر دو جانب انصاف تو بدهد، و اگر نه ازو حذر كن.

(59) سئل انوشروان عن رجل بلى بقطيعة اخوانه: ما علّة ذاك؟

[قال: قد يكون‌] من قلّة وفائه و ترك ايجابه لهم ما[1]او جبوه له،

[1]اصل: و ما.


صفحه 361

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

و قد يكون من قلّة احتماله دالّة[1]اخوانه. ترجمه: از انوشروان پرسيدند كه: مردى بهجر دوستان مبتلا شده است، علت آن چه تواند بود؟ گفت:

يا از آن‌[2]بود كه وفا نكند با ايشان، و خود تحمل آن نكند ازيشان كه ايشان ازو تحمل كنند و يا از آن بود كه وثوق و اعتماد ايشان را احتمال نكند.

(60) ما كتمته من عدوّك فلا[3]تظهر عليه صديقك. ترجمه:

آنچه از دشمن بپوشى بر دوست ظاهر مكن.

(61) لا تثقنّ بمودّة اتتك بغتة. ترجمه: بر دوستى كه ناگاه خيزد اعتماد مكن.

(62) الضّرب من صديقك خير لك من القبلة من عدوّك. ترجمه:

زدن دوست تو را بهتر از بوسه دادن دشمن.

(63) ليس تحسّر العاقل على الصّديق، لانّه [ان‌] كان فاضلا يزيّن به، و ان كان جاهلا راض حلمه من جهله. ترجمه: عاقل هرگز بر دوست زيان نكند، از جهت آن‌كه اگر دوست فاضل بود بدو آراسته شود، و اگر جاهل بود حلم او بجهل او مرتاض ميشود.

(64) و انّما[4]نظر فيثاغورس الى رجلين لا يكادان يفترقان، فقال: اىّ قرابة[5]بينهما؟! قيل له ليس بينهما قرابة، و لكنّهما[6]متصاقبان. قال: فلم صار احدهما فقيرا و الآخر غنيّا[7]؟


صفحه 362

و فيه قال الشّاعر:

عجبت لبعض النّاس يمنح ودّه‌

و يمنع ما ضمّت عليه الاصابع‌

اذا انا اعطيت الخليل مودّتى‌

فليس لمالى بعد ذلك مانع‌

و يصدّق ذلك قول مولانا الباقر لذكره السّلام: ايدخل احدكم يده فى كم صاحبه‌[1]فيأخذ حاجته من الدّراهم و الدّنانير؟

قالوا: لا. قال: فلستم اذا باخوان. ترجمه: فيثاغورس بدو شخص نگريست كه از يكديگر جدا نميشدند، گفت: ميان ايشان چه‌[2]خويشى است؟! گفتند: ميان ايشان خويشى نيست، و ليكن دوست يكديگرند. گفت: پس چرا يكى درويش است و يكى توانگر؟! يعنى: اگر دوست‌اند بمال چرا مضايقت ميكنند.

و شاعر درين معنى گفته است: عجب دارم از بعضى مردمان كه دوستى كنند و مال از يكديگر منع كنند! من بارى چون دوستى كنم مال منع نكنم.

و مولانا باقر عليه السلام فرموده‌اند كه: شما چنان هستيد كه از شما يكى در جيب دوست خود دست كند[3]،