بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 372

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‌! ترجمه: اى مؤمنان كسانى كه دين شما بافسوس ميدارند، و با آن بازى ميكنند، از جهودان و ترسايان و كافران، بدوست مگيريد[1]


صفحه 373

(9) مثل الجليس السوء مثل صاحب الكيران [ان‌] لم يحرقك شرار ناره علقك من نتنه‌[1]. ترجمه: مثل همنشين بد چون آهنگر بود، كه اگر آتش او تو را نسوزد، بوى ناخوش او در تو گيرد.

(10) اللّهمّ انّى اعوذ بك من الجار[2]السّوء فى دار المقامة فانّ الجار[2]يتحوّل. ترجمه: خدايا پناه بتو ميگيرم از همسايه بد در سراى مقام، يعنى: در آن جهان، كه همسايه زود تحويل كند.

(11) اترعبون‌[3]عن ذكر الفاجر، اذكروه بما فيه! يحذره النّاس. ترجمه: ميترسيد از ذكر فاسق، ياد كنيد او را بآنچه دروست از شر! تا مردمان ازو بپرهيزند.

(12) يغضب الرّبّ و يهتزّ العرش اذا ذكر الفاسق. من تشبّه بقوم فهو منهم. ترجمه: بغضب در ميآورد پروردگار را، و در جنبش ميآورد عرش را ياد فاسق. هركس شبيه بقومى باشد او از آن قوم است.

(13) لكلّ غادر لواء و لواؤه بقدر غدرته. ترجمه: هر غدر كننده‌اى را نشانى بود، [و نشان او] بقدر غدر او [بود.]

(14) قال له رجل: يا رسول اللّه! لى جار ينصب القدر و لا يطعمنى. فقال: ما آمن هذا بى. ترجمه: مردى گفت: اى پيمبر خداى!

[1]بنگر به بند 4 باب 34.

[2]اصل: جار.

[3]اصل: ا ترعون.


صفحه 374

من همسايه‌اى دارم كه ديك بر بار مى‌نهد و مرا نميدهد. گفت: آنكس بمن ايمان نياورده.

(15) لا تواخ الفاجر! فانّه يزيّن لك فعله، و يحبّ لو انّك مثله، و يحسن لك اسوء خصاله، و مخرجه من عندك و مدخله عليك شين و عار، و لا الاحمق! فانّه يجهد لك نفسه و لا ينفعك، و ربّما اراد ان ينفعك فضرّك، فسكوته خير من نطقه، و بعده خير من قربه، و موته خير من حبوته و لا الكذّاب! فانّه لا ينفعك معه عيش، ينقل حديثك، و ينقل الحديث اليك، حتّى أنّه ليحدّث بالصّدق فلا يصدّق. ترجمه: فاسق را ببرادرى مگيريد! كه كار خود را بر چشم تو آراسته كند، و خواهد كه تو چون او باشى، و خصلتهاى بد خود در چشم تو نيكو فرا نمايد، و آمد و شد او بنزديك تو عيبى و عارى باشد. و احمق را ببرادرى مگيريد! كه خود را رنج رساند و نفعى بتو نرسد، و باشد كه خواهد نفع رساند و از آن مضرت بتو رسد، پس خاموشى او بهتر از سخنش، و بعدش بهتر از قرب، و مرگش بهتر از حيات. و دروغ‌زن را ببرادرى مگير [يد]، كه با او از عيش تمتعى نبود، حديث تو نقل كند، و حديث بتو آورد، تا بجانبى كه اگر راست گويد باورش ندارند.

(16) كفر النّعمة لؤم، و صحبة الاحمق شؤم. قطيعة الجاهل تعدل صحبة العاقل. ترجمه: كفران نعمت لئيمى بود، و صحبت احمق شوم‌


صفحه 375

بود. از جاهل بريدن بجاى صحبت عاقل.

(17) صحبة الاشرار تورث سوء الظنّ بالاخيار. لا خير فى معين مهين و لا فى صديق ضنين. ترجمه: صحبت بدان بد گمانى نيكان نتيجه دهد.

خيرى نبود در ياورى خوار، و نه در دوستى بخيل.

(18) معاداة العاقل اسلم من مواخاة الجاهل. ترجمه: دشمنى عاقل بهتر از برادرى جاهل.

(19) و قال عليه السّلام نظما:

من لم يردك فخلّه لمراده‌

و لا تحزننّ لهجره و بعاده‌

ترجمه: هر كه تو را نخواهد او را با مراد او گذار! بهجر و دورى او اندوهگين مباش!

(20) و البس قلبى الوحشة من شرار خلقك، و هب لى الانس بك و باوليائك و باهل طاعتك، و لا تجعل لفاجر و لا كافر على نعمة، و لا له عندى يدا، و لا بى اليهم حاجة[1]. ترجمه: دل مرا لباس وحشت پوش از بدان خلق خود، و مرا انس بخش با دوستان خود و مطيعان خود، و هيچ آفريده فاسق و كافر را بر من دست نعمتى و منتى منه، و مرا با ايشان هيچ حاجت مكن!

[1]صحيفه كامله (دعاؤه اذا حزنه امر ص 117)


صفحه 376

(21) العداوة فى الدّيانة نسب لا يتّصل، كما انّ المودّة فيها[1]سبب لا ينفصل. ترجمه: دشمنى در ديانت نسبى پاشد كه (نه) پيوندد، چنانكه دوستى در آن سببى باشد[2]كه جدا نشود.

(22) اىّ حظّ لكم فيمن يصرف بعضكم ببعض صرف العين بالورق، و ينطوى لك و تنطوى له على قلب متحفّظ حنق‌[3]! ترجمه: چه بهره‌يى‌[4]شما را در آنكس كه شما را بهم برآورده، چنانكه زر با نقره بهم بياميزد، و او در دل از تو و تو ازو در دل كينه داشته باشد!

(23) لا تصحب الشّرير فانّ طبعك يسرق من طبعه و انت لا تدرى. ترجمه: با شرير مصاحبت مكن كه طبع تو از طبع او خصال او بدزدد و تو از آن غافل باشى.

(24) من لم يعرف معدن الشّر لم يقدر على النّجاة منه.

ترجمه: هر كه معدن شر نشناسد از آن نجات نتواند يافت.

(25) الشّرير عدوّ لنفسه، فكيف يكون صديقا لغيره. ترجمه:

شرير عدو نفس خود باشد، چگونه دوست ديگرى تواند بود.

(26) كما[5]انّ الذّباب يتتبّع مواضع الجرح فيبلوها[6]

[1]اصل: فيما.

[2]اصل: دوستى و راستى باشد.

[3]اصل: المخفظ الحنق.

[4]اصل: بهتر.

[5]اصل: تجتنب كما.

[6]اصل: فيبكوها.


صفحه 377

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

و يجتنب المواضع‌[1]الصّحيحة فلا يقربها، كذلك الاشرار يتتبّعون معائب النّاس فيبثّونها[2]و يدفنون المحاسن فلا يذكرونها.

ترجمه: چنانكه مگس تتبع مواضع جراحت كند تا آن را رنج رساند، و از مواضع درست اجتناب نمايد همچنان بدان تتبع معايب مردمان كنند، تا آن را آشكارا كنند، و نيكى را بپوشند، و ذكر آن نكنند.

(27) اعيى‌[3]ما يكون الحكيم اذا خاطب سفيها. ترجمه:

حكيم آن وقت در سخن درماند كه با سفيهى سخن گويد.

(28) من ذا الّذى جاور النّساء فلم يفتتن، و طلب الى اللّئام فلم يهن، و واصل الاشرار فلم يندم. ترجمه: كيست آنكس كه بازنان مجاورت كند و در فتنه نيفتد، و حاجت بلئيمان بردارد و خوار نشود، و با بدان مواصلت كند و پشيمان نگردد.

(29) ربّ طبع صالح افسدته منادمة الاشرار و عشرة السّفلة و معاداة اهل السّخف. على انّ الجوهر يعود الى اصله اذا كان صالحا، حين ينبّه من غفلته، و يعالج من درن تلك الاغراض بلطف الادب و رقّة المواعظ و الرّفق بالرّياضة. ترجمه: بسا نفس شايسته كه بمنادمت بدان تباه شود، و بمباشرت ناكسان از استعداد بيفتد[4]،


صفحه 378

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

بگردد. با آنكه جوهر نفس با اصل خود گرايد چون شايسته بوده باشد، هرگاه او را از آن غفلت تنبيه دهند، و از چرك آن اغراض معالجه كنند، با لطف‌[1]ادب و مواعظ نيك‌[2]و رفق در رياضت.

(30) قال زاهد: ان صحبت من [هو] دونى آذانى بجهله، و ان صحبت من هو مثلى آذانى بحسده‌[3]،


صفحه 379

(32) لا يؤمننّك شرّ الجاهل قرابة و لا جوار و لا الف، فانّ اخوف ما يكون حريق النّار اقرب ما يكون اليها. ترجمه: از شر جاهل تو را ايمن مكناد خويشى او يا مجاورت او يا آشنايى و الفت او، كه از آتش چندانكه‌[1]نزديكتر باشى خايف‌تر باشى و بسوختن اولى‌[1].

(33) و قالت حكماء الهند: ثلثة يضيّعون ما آتيهم اللّه: الرّجل الّذى يلبس الثّياب السّريّة[2]و يجالس الصّاغة و الحدّادين، و الرّجل التّاجر الّذى يتزوّج المرأة الحسناء الشّابّة ثمّ يغترب عنها فى اسفاره و تجارته، و الرّجل الفهم الذّكىّ الّذى يجالس اصحاب الرّيب و اهل المكر و الفواحش و محبّى الخداع و الآثام‌[3]. ترجمه: حكماى هند گفته‌اند سه كس باشند كه نعمتى كه خدا بايشان داده ضايع ميكنند: مردى كه جامه فاخر پوشيده است و مجالست زرگران و آهنگران كند، و بازرگانى كه زنى نيكوروى جوان دارد و او را بگذارد و بغربت و سفر ميرود، و مردى زيرك تيز فهم كه با اصحاب تهمت و اهل مكر و فريب و خداوندان خديعت و كارهاى زشت نشيند[4]تا ازيشان آن خصال فرا گيرد.

(34) ستّة يشتدّ معاشرتهم: الملك الفظّ و القاضى المرتشى‌

[1]اين عبارت در هامش با نشانه (بدل ... صح) آمده و در متن دارد: كه نزديك باو ترسناك‌تر است از نزديك بآتش (روى اين عبارت نشانه«نسخه...الى» آمده است).

[2]اصل: التمرية.

[3]اين بند در الحكمة الخالدة (جاويدان خرد) ص 91 چاپ بدوى ديده ميشود نيز در ترجمه فارسى چاپ 1294 ص 407.

[4]اصل: نشينند.