(28) قيل لملك حاول محاربة قوم لا تقاتلهم [فانّهم] كثير! فقال: من اراد ان يرؤس الكثير فلا بدّ له من محاربة الكثير.
ترجمه: پادشاهى قصد محاربت قومى كرد. او را گفتند: با ايشان كارزار مكن، كه ايشان بسيارند. گفت: هر كه خواهد كه قومى بسيار را سرورى كند، لابد او را با قوم بسيار كارزار بايد كرد.
(29) الملك محتاج من النّاس الى كثير منهم، و هم محتاجون منه الى واحد. و من ههنا وجب ان يوازن حلمه احلامهم، و يوازى فهمه افهامهم، و ان يعمّهم بعدله و يغمرهم بفضله. ترجمه: پادشاه بمردم بسيار محتاج باشد، و مردمان را يك پادشاه كفايت بود. و ازينجاست كه بر پادشاه واجب بود كه حلم او با حلم همه رعيت، و فهم او با فهم همه رعيت برابرى كند، و عدل او همه را عام بود و شامل، و فضل او بهمه برسد.
(30) الملك احقّ باصطفاء رجاله منه باصطفاء امواله، لانّ كلّ درهم يسّد مكان اخيه، و ما كلّ رجل يسّد مكان اخيه.
و مثله فى احتياجه الى الكثرة و وجوب رعاية الجميع عليه، مثل المسافر فى الطّريق البعيدة، الّذى يحقّ عليه ان تكون عنايته بالفرس المجنوب، مثل عنايته بالفرس المركوب. ترجمه: پادشاه بآنكه مردان برگزيند سزاوارتر است از آنكه مالها برگزيند، زيرا كه هر درمى بجاى درمى
بايستد، و هر مردى بجاى مردى ديگر بنايستد[1]. و مثل پادشاه در احتياج او بكثرت و وجوب رعايت جانب همه كس برو، چون مثل مسافرى است كه راه دراز در پيش دارد، پس عنايت او باسبى كه بجنيبت مىبرد، چون عنايت او بود باسبى كه بر نشسته باشد و همچنين ملك را بكار همه رعيت عنايت بايد داشت
[1]اصل: بنه ايستد.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب السابع و الثلثون فى الرأى و التعبية
الآيات (1)وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ. فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ.
ترجمه: مشاورت كن با ايشان در كارها. چون عزم كردى بر خدا توكل كن.
(2)يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ، وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ، وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ.
(4)وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ، فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ، وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ. فَإِذا سَجَدُوا، فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ، وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا، مَعَكَ، وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ! وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ، فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً. ترجمه: چون تو در ميان ايشان باشى، و خواهى كه نماز كنى لشكر بدو نيمه كن، يك نيمه با تو در نماز ايستند، و سلاح برگيرند و يك نيمه با سلاح بجنگ بايستند، تا اگر در ميان نماز ايشان قصد شما كنند، آن نيمه دفع ايشان كنند بعد از آن چون آن نيمه نماز بكنند بروند، و بجاى ايشان بايستند، و آن نيمه كه نكرده باشند بيايند، و با تو نماز كنند، و سلاح برگيرند، و احتياط كنند كه كفار خواهند كه شما را بىسلاح يابند بيكبار قصد شما كنند.
(5) سئل النّبىّ، عليه السّلام: ما الحزم؟ فقال: تستشير[1]اهل الرأى ثمّ تطيعهم. ترجمه: از پيمبر عليه السلام پرسيدند كه حزم چيست؟ گفت: آنكه با اهل راى مشورت كنى و طاعت ايشان دارى.
(6) الحزم سوء الظّنّ. و كان النّبىّ اذا اراد سفرا ورّى[2]الى غيره و قال: الحرب خدعة. ترجمه: حزم بدگمانى بود و احتياط. و پيمبر چون بسفر رفتى آوازه ديگر افكندى و گفتى: حرب فريب بود.
[1]اصل: تستشيروا.
[2]اصل: ورا.
(7) الظّفر بالحزم، و الحزم باجالة الرّأى، و الرّأى تحصين الاسرار. ترجمه: ظفر بحزم بود، و حزم بآنكه راى از همه رجوه بگردانى، و راى [با] نگاهداشتن رازها و اسرار فائده دهد.
(8) من استقبل وجوه الآراء، عرف مواقع الخطاء. من استشار ذوى الألباب دلّ على الصّواب. ترجمه: هركه پيش همه رايها باز شود، وجوه خطا بشناسد. هر كه با عاقلان مشاورت كند، او را بر صواب دليل كنند.
(9) آفة الحزم ترك الاستعداد، و آفة الرّأى الاستبداد، رأى شيخ خير من مشاهدة[1]الغلام. ترجمه: آفت حزم ترك استعداد بود، و آفت راى استبداد بخود، رأى پيران بهتر از مشاهده كودكان بود.
(10) نعم الموازرة[2]المشاورة، و بئس الاستعداد الاستبداد، الحيلة ابلغ من الوسيلة. ترجمه: نيك وزيرى بود مشاوره، و بد سازى و استعدادى بود استبداد، حيلت از وسيلت در كارها بافايدهتر.
(11) لا رأى لمن لا يطاع. الحزم سوء الظّنّ، و ان غلب عليك لم يدع بينك و بين احد صلحا. ترجمه: راى كسى كه طاعت او ندارند فايده ندهد. حزم بدگمانى است، و اگر بدگمانى غالب بود ميان تو و هيچكس صلح بنماند.
[1]اصل: مشهد.
[2]اصل: المواذره.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(12) من الخرق المعاجلة قبل الامكان و الأناة بعد الفرصة.
ترجمه: از احمقى بود تعجيل پيش از امكان، و آهستگى بعد از فرصت.
(13) من استبدّ برأيه خبط العشواء، و تورّط الظّلماء. ترجمه:
هر كه برأى خود مستبد بود حفظ عشوا كند، يعنى مشت در تاريكى زند، و در تاريكى خود را در عشوه افكند.
(14) صواب الرأى بالدّول، و يذهب بذهابها. ترجمه: صواب رأى بدولتها بود. و چون دولت برود رأى صواب برود.
(15) و قال يوم صفّين: يا معشر المسلمين! تجلببوا السّكينة، و اكملوا اللّامة[1]،
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
داريد، كه آن عار بود در[1]ميان اعقاب، و عذاب روز حساب، و بخوشدلى از سر حيات برخيزيد، و روى بمرگ كنيد.
(16) الهمنى معرفة الاختيار، و اجعل ذلك ذريعة الى الرّضاء بما قضيت لنا و التّسليم لما حكمت. ترجمه: خدايا مرا معرفت اختيار در كارها الهام ده! و آن را وسيلتى گردان بخشنودى تو بآنچه[2]قضا كرده باشى و تسليم بحكم تو!
(17) انّى لاسارع الى حاجة عدوّى خوفا [من] ان أردّه[3]فيستغنى عنّى. ترجمه: من تعجيل كنم در بر آوردن حاجات دشمن از خوف آنكه اگر او را رد كنم از من مستغنى شود.
(18) استعمل امورك على مقادير الزّمان، يصلح لك و بك الاحوال. ترجمه: كارها بر اندازه روزگار كن، تا تو را و بتو حالها بصلاح باز آيد.
(19) و لم تزل بتدبيرك الصّواب و رأيك الصّحيح تداوى الادواء و تدوؤ الاعداء[4]،
تحصّنت الاعمال، و تشدّدت الاحوال، و ثبتت[1]الهيبة حتّى امتلاءت منه الصّدور، و انكفأ[2]الزّعرة حتّى ضاقت عليه السّهول و الوعور.
ترجمه: مولانا مستنصر وزير خود را ميگويد: هميشه بتدبير صواب و راى درست خود درمان دردها ميكردى، و دشمنان را بدرد مىآوردى، و نيكبختان را نگاه ميداشتى، و دوران را نزديك ميگردانيدى، تا فاسد باصلاح آمد، و اهل عناد ميل بتو كردند، و رميده باز آمد، و گريخته جمع شد، و اعمال استوار شد، و حالها راست شد، و هيبت در دلها افتاد، و خوف برخاست، و همه جهان ايمن شد[3].
من كلام الحكماء و الدعاة
(20) الحازم[4]فيما اشكل عليه من الرّأى بمنزلة من اضلّ[5]لؤلوءة فجمع ما حول مسقطها من التّراب فنخله حتّى وجدها، و كذلك الحازم[6]يجمع جميع الرأى فى الامر[7]المشكل، ثمّ يخلّصه و يحصّله. ترجمه: كسى كه حزم كند در رأيى كه برو مشكل شده باشد، مانند كسى بود كه مرواريدى گم كرده، پس آنچه گرداگرد آن موضع بود از خاك جمع كند و ببيزد، تا بيابد و همچنين حازم همه وجوه راى جمع كند در
[1]اصل: و اثبتت.
[2]اصل: و انكفت.
[3]ترجمه در اينجا با متن نميسازد.
[4]اصل: الجازم.
[5]اصل: اذل.
[6]اصل: الجازم.
[7]اصل: امر.