بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 398

كار مشكل، پس آنچه فاسد باشد ازو دور ميكند، تا برأى صايب برسد.

(21) و سئل عالم عن الحزم. فقال: ان لا تأمن و انت تجد للحذر موضعا. ترجمه: از عالمى پرسيدند كه حزم چيست؟ گفت: آنكه در هيچ وقت از حذر غافل نباشى.

(22) اذا ازدحم الرّأى خفى الصّواب. دار عدوّك لامرين: امّا لصداقة[1]تؤمنك او لفرصة تمكنك. ترجمه: چون رأى بسيار شود صواب پوشيده بماند. با دشمن مدارا كن بجهت دو كار: يا دوستى‌[2]تا ايمن شوى از وى، يا فرصتى كه ازو بيابى.

(23) ثلثة اخلاق لا يوجد الّا فى لبيب: التّقدّم فى الحزم، فان بدء فالاجتهاد فى الاحتيال، و ان قصر فحسن العزاء. ترجمه:

سه خلق باشد كه جز در عاقل نباشد: پيش حزم بجاى آوردن، پس اگر بر او سبقت يابند جهد نمودن در حيلت، چنانكه دو ماهى حازم كه در كليله ذكر ايشان آمده است، پس اگر از آن بازماند صبر نيك نمودن.

(24) اهل المشاورة كلّ من يكون ذانبل، كبير الهمّة، عزيز النّفس، ذا عقل و لبّ، لا يذيع سرّا. ترجمه: اهل مشاوره كسى باشد

[1]اصل: الصداقة.

[2]اصل: دو دستى.


صفحه 399

كه بزرگوار باشد، و بزرگ همت، و عزيز نفس، و با عقل و خرد، و نگاه دارنده اسرار.

(25) قضاء حقّ المحسن ادب للمسيى‌ء، و عقوبة المسيى‌ء حسن جزاء المحسن. ترجمه: حق گذاردن نيكو كار ادب بد كردار بود، و عقوبت بدكردار حق گذاردن نيكوكار.

(26) انفس ما يتباذل النّاس بينهم ثلثة: المال عند الحاجة، و الرأى عند المشورة، و بذل النّفس عند اليأس. ترجمه: نفيس‌ترين چيزى كه مردمان با يكديگر بذل كنند سه چيز است: مال در وقت حاجت، و راى در وقت مشاورت، و بذل نفس در جهاد و سختى.

(27) اسعد الحزمة بثمرة الحزم من جمع الى حزمه عزما.

الحزم حفظ ما كلّفت و ترك ما كفيت. ترجمه: نيكبخت‌ترين حازمان از ثمره حزم خود، كسى بود كه با حزم بهم عزم جمع كند. و حزم حفظ آن چيز بود كه بدان مكلف باشى، و ترك آنچه كفايت كرده‌اى.

(28) ان ابتليت مجاورة عدوّك فعليك بالحذر فى عملك.

و املأ قلبك جرءاة. و عليك ان تصادق اصدقاءه، و تواخى اخوانه، [و تعادى اعدائه، حتّى‌] تعرف غرائزه. ترجمه:

چون بحرب دشمن مبتلا شوى، بر تو باد كه حذر كنى از كار خود. و دل پر از دليرى دارى. و [بر تو باد كه‌] با دوستان او دوستى كنى، [و با برادران او برادرى‌]


صفحه 400

و با دشمنان او دشمنى، تا بر خوى و سيرت او واقف شوى.

(29) ان كان سلطانك على جدة دولة، فاريت امرا استقام بغير رأى، و عملا استثبتّ بغير حزم، و اعوانا اجزأوا[1]بغير نيل، فلا يغرّنك ذلك، و لا تستنم‌[2]اليه، فانّ الامور تصير الى حقائقها و اصولها، و بنى منها على غير اصل وثيق و دعائم محكمة اوشك ان يتداعى‌[3]و يتصدّع‌[4]. ترجمه: اگر غلبه و پادشاهى تو بر دولت تو باشد، و كارى بينى راست بى‌رايى، و عملى مستقيم كه حزمى [با آن نباشد]، و يارانى كه جهد ميكنند بى‌منفعتى بايشان‌[5]مغرور مشو، و بآن آرام مگير، كه كارها با اصل و حقيقت گرايد و آنچه نه بر اصلى استوار بنا كرده باشد، و آن را دعايمها استوار نبود، زود باشد كه درهم افتد، و خراب و شكافته گردد يعنى:

بر آنچه مقتضى عقل باشد اعتماد نشايد كردن كه بزودى زايل گردد.

(30) سأل الاسكندر حكيما بماذا يصلح الملك، و يستقيم امر المملكة؟ فقال: اذا اطاعت الرّعيّة ملكها، و عمل الملك بالسّياسة و العدل فيها فقد يستقيم المملكة، و يصلح الملك.

ترجمه: اسكندر از حكيمى پرسيد كه پادشاهى بچه باصلاح آيد، و امر مملكت‌

[1]اصل: اجرءوا، رسائل: جروا.

[2]اصل: يستييمن.

[3]اصل:

يتعادى.

[4]از آداب كبير ابن مقفع (الحكمة الخالدة ص 298- رسائل البلغا ص 50) است با اندكى جدائى.

[5]اصل: كه بايشان.


صفحه 401

بچه مستقيم شود؟ گفت: چون رعيت مطيع پادشاه باشد، و پادشاه بسياست و عدل كار كند ملك باصلاح آيد، و مملكت مستقيم شود.

(31) سئل ابو مسلم: ما كان سبب خروج الدّولة عن بنى امّية؟

فقال: ذلك لانّهم ابعدوا اولياءهم ثقة بهم، و ادنو اعدائهم تألّفا لهم، فلم يصر العدوّ بالدّنوّ[1]صديقا، و صار الصّديق بالبعاد[2]عدوّا. ترجمه: ابو مسلم را گفتند: سبب خروج دولت از بنى اميه چه بود؟ گفت:

ايشان دوستان را دور كردند از خود از روى اعتمادى كه بريشان داشتند، و دشمنان را نزديك داشتند تا الف گيرند، پس دشمن بنزديكى دوست نشد، و دوست از دور كردن دشمن شد، دولت برگشت.

(32) كان بعض قدماء الملوك اذا اراد محاربة ملك، وجّه‌[3]من يبحث عن اخباره و اخبار رعيّته، قبل ان يظهر محاربته، و يامره بالبحث عن [ثلث‌] خصال من امره: و هو ان يبحث عمّا يرد عليه من اخبار رعيّته هل هى على حقائقها او يختدعه اصحاب الاخبار عنها و يكذّبه فيها، و يبحث عن الغنى فى اىّ صنفى حاشيته: فى اهل الشّرف ام فى الانذال، و يبحث عن المشاورة هل يستعملها فى اموره ام يمضى الامور على هواه. فان قالوا: انّ الامور و الاخبار ترد على حقائقها،

[1]اصل: الذنوب.

[2]اصل: العباد.

[3]اصل: وجبه.


صفحه 402

و انّ الغنى من اهل الشّرف و التكرّم، و انّه يستعمل المشاورة كفّ عن محاربته و عن الطّمع فى‌[1]مملكته‌[2]. ترجمه: يكى از پادشاهان چون خواستى كه بمحاربت پادشاه ديگر شود، كسى را بفرستادى تا تفحص اخبار او و اخبار رعيت او بكند پيش از محاربت، و از سه كار بحث و تصرف فرمودى:

يكى آنكه اخبار رعيت باو چگونه آنها ميكنند: براستى [و] حقيقت يا بدروغ و تلبيس او را ميفريبند، و چنانكه ميخواهند بسمع او ميرسانند[3]،


صفحه 403

تبقى‌[1]الامور باهل الرّاى ما صلحت‌

فان تولّت فبالاشرار تنقاد[2]

لا يصلح النّاس فوضى لاسراة[3]لهم‌

و لا سراة اذا جهّالهم سادوا[4]

[1]اصل: تهدى.

[2]اصل: تنفاد.

[3]اصل: يقضى الاسراء.

[4]اين بيت در السعادة و الاسعاد (ص 378) از زياد بن ابيه دانسته شده ولى همه اين بيتها از قصيده‌ايست از افوه اودى كه در امالى قالى (چاپ دار الكتب 2: 221) آمده است و در آن بيت سوم پس از چهارمى است. در اين جستجويى كه شده است از كمك آقاى مجتبى مينوى سپاسگزارم.


صفحه 404

الباب الثامن و الثلثون فى طلب السعادة و ذكر الخير

الآيات: (1)وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ. ترجمه: اما آنانكه نيكبختان آمده‌اند در بهشت باشند هميشه، تا كه آسمانها و زمينها باشد، مگر آنچه خدا خواهد عطاى نابريده.

(2)وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ.وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ.

وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ‌. ترجمه: مرا ذكرى ستوده براستى بخش بر آيندگان، بر محمد منت مى‌نهند كه: ما ذكر تو بلند كرديم. و كفار را ميگويد: ايشان را حديث گردانيديم، يعنى نيست كرديم.

الاخبار: (3) السّعيد من وعظ بغيره. السّعيد من سعد فى بطن أمّه، و الشّقى من شقى فى بطن أمّه. ترجمه: نيكبخت كسى بود كه پند از ديگران گيرد. نيكبخت كسى بود كه در شكم مادر [نيكبخت‌] شده باشد، و همچنين بدبخت. بعضى گويند: شكم مادر، گور است، كه زمين مادر است.


صفحه 405

(4) سعادة كلّ السّعادات طول العمر فى عبادة اللّه. ترجمه: سعادت همه سعادتها درازى عمر بود در عبادت خداى.

(5) كفى بالمرء سعادة ان يوثق به فى امر دينه و دنياه.

ترجمه: تمام سعادتى بود مردم را، كه در كار دين و دنيا باو واثق باشند، و او را امين دانند.

(6) انّ اللّه اذا انعم على عبد احب ان يرى عليه. ترجمه: چون خدا خواهد كه بر بنده نعمتى كند، خواهد كه برو ظاهر شود.

(7) من كانت له سريرة صالحة او سيّئة نشر اللّه منها عليه رداءا يعرف به. ترجمه: هر كرا سرى پاك بود يا پليد، خدا آواز آن بگستراند، تا او را بآن نشناسند.

(8) من سنّ سنّة حسنة كان له اجره و اجر من عمل به الى يوم القيامة، و من سنّ سنّة سيّئة كان له اثمه و اثم من عمل به الى يوم القيمة. ترجمه: هر كه رسمى نيكو نهد، او را بود مزد آن و مزد هر كه بآن كار كند تا بقيامت. [و هر كه رسمى بد نهد، او را بود كيفر آن و كيفر هر كه بآن كار كند تا بقيامت.]

(9) المؤمن اذا مدح فى وجهه ربا الايمان فى قلبه. احثوا فى وجوه المدّاحين التّراب. ترجمه: مؤمن را در روى مدح گويند ايمان‌