بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 429

مثله. ترجمه: چون تو بمال جوانمردى نكنى روزگار جوانمردى كند، تو را نيست الا آنچه كه همچند آن بر تو است‌[1].

(76)شعر:

فى كلّ شيى‌ء يرتجى مخافة

ما عيش من آفته بقاؤه‌

در هرچه اميدى باشد خوفى بود. چند باشد كه عيش كسى كه آفت او از بقاء اوست. يعنى: از پيرى.

(77) بقدر ما تعلوا يكون الهوى- أشدّ الجهاد جهاد الهوى.

ترجمه: چندانكه بلند شوى بقدر آن فروافتى. سخت‌ترين جهاد جهاد هوى بود.

(78) ربّ جدّ جرّه اللّعب- أذلّ الحرص أعناق الرّجال. ترجمه:

بسا جد كه از بازى خيزد. [آز] گردنهاى مردان را خوار كند.

(79) صدّ الملوك خلاف صدّ العاتب‌[2]. و لا خير فى ودّ يكون بشافع. ترجمه: بگشتن ملوك خلاف گشتن كسى بود كه عتاب كند. و دوستى بشفاعت بكار نيايد.

(80) و ما كذب الّذى قد قال قبلى: اذا مر يوم مرّ بعضى. ترجمه:

[1]اصل: ترا اينست كه الا هم چندان بر تو است.

[2]اصل: ضد (در هر دو)- الصدود: بگشتن (بند 34 باب 33).


صفحه 430

دروغ نگفت كسى كه پيش از من بود كه: چون روزى بگذرد بعضى از من گذشته باشد.

من كلام الحكماء و الدعاة

(81) كما أنّ قوام البدن بالطّبيعة، و قوام الطّبيعة بالنّفس، و قوام النفس بالعقل كذلك قوام المدن بالملك، و قوام الملك بالشّريعة و السّياسة، و قوام الشّريعة و السّياسة بالحكمة. فمتى ظهرت الفاحشة فى المدينة فارقتها الحكمة، و متى فارقتها الحكمة خذلت الشّريعة و السّياسة، [و متى خذلت الشّريعة و السّياسة] زالت زينة الملك، [و متى زالت زينة الملك‌] حطّت الفتنة أعلام المروّة و عثرت بذوى النّعم عواثر النقم‌[1]. ترجمه: چنانكه قوام بدن بطبيعت [است‌]، و قوام طبيعت بنفس، و قوام نفس بعقل همچنان قوام شهرها بملك [است‌]، و قوام ملك بشريعت و سياست، و قوام شريعت و سياست بحكمت.

پس چون در شهر فاحشه ظاهر شود حكمت مفارقت كند، و چون حكمت مفارقت كند شريعت و سياست فرو گذارند، و چون شريعت و سياست فرو گذارند زينت ملك برود، و [چون زينت ملك برود] فتنه نشانه‌هاى [مروت‌] بيفكند، و خداوندان نعمت بآفات كينه‌ها مبتلا شوند.

[1]الحكمة الخالده ص 371 از سخنان عامرى.


صفحه 431

(82) قيل لثعلب طلبه كلب فلم يلحقه: ما كان اشدّ عدوّك حتّى فتى‌ء الكلب! فقال: انّ الكلب يعدو بأجرة، و انا أعدو لنفسى. ترجمه: روباهى را سگ ميطلبيد و بدو نرسيد، گفتند: سخت بدويدى تا از سگ دور شدى! گفت: سگ سوى مزدى ميدويد كه از غيرى بستاند و من بجهت خود ميدويدم.

(83) الطّبيعة خرقاء و النفس صنّاع، و العقل مستعان، و اللّه معشوق. فخرق الطّبيعة يتلافى بحذق النّفس، و الاستعانة بالعقل تمهيد للعشق، و فى العشق كمال العاشقين. ترجمه: طبيعت احمق است، و نفس چرب دست، و عقل يارى خواسته، و خداى معشوق. پس آنچه طبيعت بحماقت بزيان آرد بزيركى نفس دريافته شود، و يارى خواستن از عقل گسترانيدن عشق بود. و در عشق است كمال عاشق.

(84) قال هرمس لتلميذ له، و عنده موسيقار: حرّك صورة الشجاعة! افهمت؟ قال: نعم. قال: فلم لا ارى اثر الفهم؟ قال:

و كيف ذاك؟ قال: الدّليل على الفهم السّرور، و لست اراك مسرورا[1]. ترجمه: هرمس شاگردى را گفت از آن خود، و آنجا موسيقارى بود، كه: صورت شجاعت را بجنبان! و گفت فهم كردى؟ گفت: آرى. گفت:

[1]آداب الفلاسفه حنين.


صفحه 432

چرا بر روى تو اثر فهم نمى‌بينم؟ گفت: اثر فهم چه بود؟ گفت: شادى، و من تو را شادمان نمى‌بينم، يعنى: چون فهم كنند فرحى ظاهر شود.

(85) الشّراب جسم، و الغذاء روح، و الطّرب حيوة، و العفّة فضيلة الحيوة، لانّها هى الحافظة لهذه القوى من السّورة الفادحة، و الثّورة الفاضحة. ترجمه: شراب جسمى است، و غذا روح آن جسم، و طرب حيات او، و عفت فضيلت آن حيات، كه عفت حافظ اين قوتها بود از سورت گزاف‌[1]و انگيخته شدن رسوا كننده.

(86) لو أقيم عبد فى السّوق فقيل: ليس به عيب، الّا أنّ التّجارب لا تنفعه لكان لا يشتريه أحد. ترجمه: اگر بنده‌اى را در بازار بدارند و گويند: هيچ عيب ندارد مگر آنكه از تجارب عبرت نميگيرد، هيچكس او را بنخرد.

(87) الدّنيا حانوت الشّيطان، فلا تسرق من حانوته شيئا، فيجى‌ء فيأخذك. ترجمه: دنيا دكان ديو است، از دكان او چيزى ندزد كه تو را بگيرد.

(88) و قال سلمان الفارسىّ: النّاس أربعة: أسد و ذئب و ثعلب و ضأن. فأمّا الأسد فالملوك‌[2]يفرسون و يأكلون، و امّا الذّئب فالتّجار [ينهبون الأموال‌]، و امّا الثعلب فالقرّاء المخادعون،

[1]اصل: گذاف.

[2]اصل: فالاسد فاما الملوك.


صفحه 433

و امّا الضّأن فالمؤمن يشتهيه‌[1]من رآه. ترجمه: سلمان فارسى گفت مردمان چهارند: شير و گرگ و روباه و ميش. شير پادشاهان باشند كه مردمان را ميكشند و ميخورند، و گرگ بازرگانان‌اند كه مال ميربايند، و روباه زاهد نمايان كه مردم را مى‌فريبند، و ميش مؤمن كه هر كه باو رسد[2]طمعى ميكند.

(89) و قال آخر: ليس من النّاس أحد الّا و فيه شبه من دابّة او شجر. فمنهم الغشوم كالأسد، و الخاطف كالذّئب، و الخبّ كالثّعلب، و الأبله كالحمار. و منهم الحسن المنظر غير محمود المخبر كشجرة الدّفلى، و منهم المحمود الظاهر الرّدىّ الباطن كالثمرة المأوفة، و منهم بالعكس كالجوزة، و منهم الجامع لكلّ ما يجب كالأترجّة الجامعة مع الحسن طيب الطّعم و الرّائحة.

ترجمه: بزرگى گفته است: هيچ مردى نبود الا كه او را مشابهت نبود با جانورى يا نباتى. بعضى ظالم باشند چون شير، بعضى رباينده چون گرگ، بعضى حيلت آور چون روباه، بعضى ابله چون خر. بعضى نيكو منظر بدمخبر چون خرزهره، بعضى آراسته ظاهر و باطن بد چون ميوه علت رسيده، و بعضى بر عكس چون جوز، و بعضى جامع خصال چون ترنج كه هم بوى و [هم‌] طعم خوش دارد.

(90) عيّرت‌[3]عنز لبوءة و قالت: تلدين فى عمرك جروا

[1]اصل: ينهيه.

[2]اصل: رسيد (بى‌نقطه)

[3]اصل: عثرت.


صفحه 434

واحدا! فقالت: نعم، الّا انّه أسد. ترجمه: ماده بزى مر ماده شيرى را سرزنش كرد كه: تو در همه عمر يك بچه آوردى! گفت: و ليكن آن بچه شير بود.

(91) ازدر [د] ت ذئب عظما، فطلب من يعالجه، فجاء الى الكركىّ فجعل له أجرة على أن يخرج العظم من حلقه، فادخل الكركىّ رأسه فى فم الذّئب، فاخرج العظم بمنقاره، ثمّ قال للذّئب: هات الأجرة! قال: انت لا ترضى ان تدخل رأسك فى فم الذّئب، تمّ تخرجه صحيحا، حتّى تطلب الأجرة. ترجمه: گرگى را استخوان در حلق گرفت، يكى را طلب كرد كه معالجت او كند، نزديك كلنگى آمد و او را اجرت قبول كرد، كلنگ سر در حلق او كرد و استخوان بيرون آورد، پس گفت اجرت بيار! گفت: باين خشنود نيستى كه سر در دهن گرگ كردى و درست بيرون آمدى، اجرت ديگر ميخواهى؟!

(92) صادر جل قبّرة، فقال: ما تريد ان تصنع بى؟ قال اذبحك و آكلك. قالت: و اللّه ما اشفى من قرم و ما اشبع من جوع، و لكن اعلّمك ثلث خصال هى خير لك من اكلى. امّا واحدة فاعلّمك ايّاها و انا فى يديك، و امّا الثّانية فاذا صرت على الشّجرة، و امّا الثالثة فاذا صرت على الجبل. قال: هات الأولى! قال لا تلهفنّ على ما فات! فخلّاها. فلما صارت على الشّجرة قال:


صفحه 435

هات الثّانية! قال: لا تصدّقنّ بما لا يكون انّه يكون! ثمّ طارت فصارت على الجبل، فقال: يا شقىّ لو ذبحتنى لاخرجت من حوصلتى درّتين فى كلّ واحدة عشرون مثقالا، قال: فعضّ على شفته و تلهّف و قال: هات الثالثة! قالت: انت قد نسيت اثنتين، فكيف اخبرك بالثّالثة، الم اقل لك: لا تلهّفنّ على ما فاتك، و لا تصدّقنّ بما لا يكون انّه يكون! انا و لحمى و دمى و ريشى لا يكون عشرين مثقالا فكيف يكون فى حوصلتى درّتان فى كلّ واحدة منهما عشرون مثقالا، ثمّ طارت فذهبت. و هذا مثال لفرط طمع الآدمىّ، فانّه يعميه عن درك الحقّ حتّى يقدّر ما لا يكون‌[1]. ترجمه: مردى مرغكى خورد كه آن را خول خوانند صيد كرد. خول گفت: از من چه ميخواهى؟

گفت: تو را بكشم و بخورم. خول گفت: خدا داند كه آرزوى گوشت كه كسى را بود از من شفا نيابد و از گرسنگى سير نشود، و ليكن تو را سه خصلت بياموزم كه تو را بهتر از خوردن من باشد: اول آنگاه بتو آموزم كه در دست تو باشم، دوم چون بر درخت نشينم، سيم چون بر كوه نشينم. گفت: اول بياموز! گفت آنچه فوت شود حسرت مخور! ازو دست بداشت. چون بر درخت نشست گفت: دوم بياموز! گفت:

كسى را كه چيزى نتواند بود و گويد هست باور مدار! پس بر كوه نشست‌[2]،

[1]داستان بلوهر و بوداسف چاپ بمبئى 1306 ص 85- كمال الدين صدوق 339- مجموعه ورام ص 150- يادداشتهاى قزوينى 4: 64.

[2]در اصل در اينجا نيز آمده: گفت: سيم بياموز!


صفحه 436

گفت: اى بدبخت اگر مرا بكشتى در حوصله من دو دانه در بود هر يكى بوزن بيست مثقال. مرد از پشيمانى دندان بلب فرو برد و بغايت انديشه‌مند شد، گفت: سيم بياموز! گفت: تو آن دو فراموش كردى، سيم چه ميكنى؟! نگفتم كه برفايت حسرت مخور، و آنچه نباشد چون گويند هست باور مدار، من با گوشت و خون و پر بيست مثقال نباشم، چون در حوصله من دو دانه در باشد هر يكى بيست مثقال! پس بپريد و برفت. اين مثل بر آن زده‌اند كه مردم از غايت حرص و طمع سخن محال قبول كنند تا از ادراك حق بازمانند.

(93) امثال من كتاب اخوان الصّفاء ما نقل ألفاظها مخافة التّطويل:

در امثال هند آمده است كه وقتى شخصى بستانى داشت، بر آن ميوه‌هاى لطيف و درختان بار دار، روزى دو شخص درويش را ديد: يكى مقعد و يكى نابينا، بر ايشان ببخشود، و با ايشان گفت: شما را در بوستان خود جاى دهم، تا در آنجا مى‌باشيد، و بقدر حاجت ميوه ميخوريد، بشرط آنكه فساد و تباهى نكنيد، و مرا نرنجانيد، و زيادتى نطلبيد. ايشان گفتند: ما چه توانيم كرد، يكى از ما مى‌بيند و نمى‌تواند رفت، و آنكه ميتواند رفت نمى‌بيند.

پس صاحب بستان ايشان را در بستان جاى داد، و بستا [ن‌] بان را وصيت كرد كه: ايشان را دار، و بقدر كفايت ميوه بايشان ده، و برفت. و ايشان مى‌بودند، و بستان‌بان ايشان را تفقد و مراعات ميكرد، و ميوه ميداد، تا ميوه‌ها در رسيد، و بغايت پخته و نيكو شد.