روزى مقعد نابينا را گفت: تو پاى دارى، و در بستان ميوههاى نيكوست كه باغبان ما را از آن نميدهد، چه تدبير كنيم تا ما را از آن تمتعى بود، اگر تو راضى شوى مرا بر كتف خود نشان، تا در بستان ميگرديم، و من هر كجا ميوه لطيف بينم گويم: فرا پيش رو، و باز پس آى، و دراز شو، و كوتاه باش، من ميوه باز ميكنم، و هر دو ميخوريم، و اگر چيزى بدان دست نرسد بعصاى تو باز ميكنم[1].
نابينا گفت: اين راى نيكست. چون بستانبان بيرون شد و در استوار كرد، ايشان بدين كار مشغول شدند، و با جاى خود آمدند، بستانبان باز آمد، آثار خلل و فساد بديد گفت: درين بستان كه رسيد؟ نابينا گفت: من نمىبينم. مقعد گفت:
من خفته بودم
هم برين وجه چند روز بآن فعل مشغول شدند. تا بستانبان بترسيد، روزى بيرون شد، و در استوار كرد، و از سوراخى مىنگريست تا از افعال ايشان واقف شد، و مشاهده كرده، پس ايشان را بازخواست كرد. باول انكار كردند، چون او نشانها بازداد، معترف شدند، و گفتند: با صاحب بستان مگوى، تا ما ديگر چنين نكنيم، او قبول كرد، و ايشان را پند داد، و گفت: هر چه شما را بايد داد بدهم، شما اين چنين كار نكنيد! گفتند: چنين كنيم.
چون روز ديگر بود، معاودت كردند، و او در ملامت بيفزود. و اتفاق را صاحب بستان درآمد، و او حال بگفت. صاحب بستان گفت: من چه دانستم كه:
با ايشان نيكويى كنم، ايشان معيشت من تباه كنند، و ندانستم كه: مقعد نابينا را برگيرد، و اين حيلت سازند، و ايشان مستحق عقوبتند.
[1]متن اخوان صفا: و ما اعتذر وصول يدى اليه اضربه بعصاك الى ان يقع فتشيله بيدك انت- اصل: بعضا و بار ميكنيم.
پس بفرمود تا غلامان ايشان را عقوبت كردند، و ببردند در بيابان دور بيفكند، تا از گرسنگى و تشنگى بميرند، يا سبعى ايشان را بخورد، چنانكه آدم و حوا را از بهشت بيرون كردند.
و مراد حكما از مقعد نفس است، و از نابينا تن، و بستان دنيا، و بستانبان عقل، و صاحب بستان خداى تعالى، و حال ايشان متابعت هوى و هلاكشان برين وجه[1].
[1]رسائل اخوان صفا رساله 17 از جسمانيات طبيعيات 3: 164 چاپ مصر.
پيداست كه در اينجا ترجمه گزيدهاى از آن شده است.
الباب الاربعون فى الحكايات و النوادر و النّكت و النّصايح
الآيات- (1)لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِترجمه:
بحقيقت در قصههاى گذشتگان اعتبار عاقلان باشد.
(2)وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا، فَانْسَلَخَ مِنْها، فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ. وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها، وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ، وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ، إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ، أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا، فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ.
(3) قالت أسماء بنت عميس: كنت عند فاطمة، اذ دخل رسول اللّه، و فى عنقها قلادة من ذهب كان علىّ اتى بها من فىء له، فقال رسول اللّه: يا فاطمة! لا يغرّنّك النّاس ان يقولوا: بنت محمّد، و عليك لباس الجبابرة. فقطعتها و باعتها و اشترت بها رقبة فأعتقها، فسرّ رسول اللّه بذلك. ترجمه: اسماء بنت عميس، كه قابله حسن و حسين بود، و بعد از فاطمه زن مولانا على بود، گويد روزى در نزديك فاطمه بودم، پيغمبر عليه السلام در آمد، و در گردن فاطمه گردن آويزى بود زرين، كه امير المؤمنين آورده بود از غنيمتى كه باو رسيده بود. پيمبر گفت: اى فاطمه تو را مغرور مگرداناد آنچه مردمان گويند: دختر محمد لباس پادشاهان دارد.
فاطمه چون آن بشنيد گردن بند ببريد، و بفروخت و بآن بندهاى خريد و آزاد كرد، و پيمبر از آن شاد شد.
(4) قال علىّ عليه السّلام: كنّا مع النّبىّ صلعم فى حفر الخندق، اذ جاءت فاطمة و معها كسرة من خبز، فدفعتها الى النّبىّ، فقال النّبىّ: ما هذه الكسرة؟ قالت: قرص خبزته فجئتك منه بهذه الكسرة. فقال يا فاطمة اما انّه اوّل طعام دخل فم ابيك منذ ثلث.
ترجمه: مولانا على عليه السلام فرمود كه در روز خندق كندن با پيمبر بودم، فاطمه بيامد و پاره نان آورد و به پيمبر داد. گفت: چيست اين پاره نان؟ گفت:
قرصى پخته بودم براى حسن و حسين، اين پاره بسوى تو بياوردم. پيمبر گفت:
اى فاطمه، بدان كه اين اول طعامى است كه از سه روز باز در دهن پدر تو ميرسد.
(5) و روى انّ رسول اللّه بعث أبا عبيدة الجرّاح، فجاء بمال من البحرين، فسمعت الانصار بقدومه، فوافوا صلوة الفجر مع رسول اللّه، فلمّا صلّى انصرف، فتعرّضوا له، فتبسّم رسول اللّه حين رآهم، ثمّ قال: اظنّكم سمعتم أن أبا عبيدة قدم بشيىء؟ قالوا:
اجل يا رسول اللّه. فابشروا و املوا ما يسرّكم! فو اللّه ما الفقر اخشى عليكم، و لكن اخشى عليكم ان تبسط عليكم الدّنيا كما بسطت على من كان قبلكم، فتنافسوها كما تنافسوها، فتهلككم كما اهلكتهم. ترجمه: پيمبر عليه السلم ابو عبيده جراح را به بحرين فرستاد، تا مالى از آنجا بياورد، و چون بمدينه رسيد انصار بشنيدند كه ابو عبيده در رسيده است، بنماز بامداد حاضر آمدند با پيمبر. چون نماز بكردند، و بازگشت، انصار پيش پيمبر آمدند. پيمبر چون ايشان را بديد بخنديد، پس گفت: مىپندارم كه شنيديد كه ابو عبيد مالى آورده است؟ گفتند: آرى اى پيمبر خدا. گفت: شاد باشيد، و اميد داريد چيزى كه شما را شاد كند! بخدا كه از درويشى نمىترسم از شما، از آن ميترسم كه دنيا بر شما فراخ شود، چنانكه بر كسانى كه پيش از شما بودند، پس شما مانند ايشان در دنيا رغبت كنيد، تا همچنانكه ايشان را هلاك كرد شما را نيز هلاك كند.
(6) و روى انّه عليه السّلام وعد ابا الهيثم التّيهان خادما، فاتى
بثلث من السّبى، فاعطى اثنين، و بقيت واحدة، فجاءت فاطمة، و طلبت منه خادما، و هى تقول: الا ترى اثر الرّحى يا رسول اللّه فى يدىّ؟ فذكر موعده لابى الهيثم، فجعل يقول: كيف بموعدى لابى الهيثم؟ فآثره بها على فاطمة لما سبق من موعده له، مع انّها كانت تدير الرّحى بيدها. ترجمه: روايت كردهاند كه پيمبر ابو الهيثم بن التيهان را خادمى وعده داده بود كه باو بخشد. از غزوى[1]او را سه برده آوردند، دو ببخشيد، كنيزكى بماند. فاطمه بيامد و بخواست، و دست بنمود، گفت: مىبينى نشان دست آس؟ پيمبر را وعده ابو الهيثم باياد آمد، متردد شد، ميگفت: با وعده ابو الهيثم چه كنم؟ اگر اين كنيزك را بر فاطمه ايثار كنم سخن خلاف ميكنم. پس ابو الهيثم را بر فاطمه ايثار كرد، تا وعده او خلاف نشود.
(7) و كان خوّات بن جبير جالسا الى نسوة من بنى كعب بطريق مكّة، فاطلع عليه رسول اللّه فقال: يا ابا عبد اللّه مالك مع النّسوة؟ [قال:] يفتّلن ضفيرا لجمل[2]لى شرود. قال: فمضى رسول اللّه لحاجته، ثمّ طلع فقال: يا ابا عبد اللّه اما ترك ذاك الجمل الشّراد بعد؟! قال: فسكتّ و استحييت. قال: فكنت بعد ذلك اتعزّز منه و لمّا رأيته حياء منه حتّى قدمت المدينة، و بعد ما قدمت
[1]اصل: از غروين.
[2]اصل: تقبلن ظفيرا لجميل.
المدينة، حتّى طلع يوما علىّ و انا اصلّى فى المسجد، فجلس الى، فطوّلت، فقال: لا تطوّل فانّى انتظرك. فلمّا فرغت قال:
يا ابا عبد اللّه، اما ترك ذاك الجمل الشّراد بعد!؟ قال: فسكتّ و استحييت، فقام، فكنت اتعزّز منه حتّى لحقنى و هو على حمار و قد جعل رجليه من شقّ واحد، فقال: يا ابا عبد اللّه اما ترك ذلك الشّراد بعد؟! قال: فقلت: و الّذى بعثك بالحقّ ما شرد منذ اسلمت.
قال: اللّه اكبر! اللّهم اهد ابا عبد اللّه! قال: فحسن اسلامه[1].
ترجمه: خوات بن جبير با جماعتى زنان نشسته بود از قبيله بنى كعب در راه مكه، ناگاه پيمبر بايشان رسيد، خوات را گفت: اى ابو عبد اللّه تو را با زنان چكار است!؟
گفت: بجهت شترى رمنده ريسمانى ميتابند پس پيمبر بكارى ميرفت. بعد از آن خوات گويد پيمبر بمن رسيد گفت اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرد؟! خوات گويد: من خجل شدم، و شرم داشتم، خاموش شدم. گويد: من بعد از آن ازو جدا شدمى، و پنهان شدمى هرگاه كه او را ديدمى از شرم و خجلت، و او هر گاه بمن رسيدى همين گفتى، تا بمدينه آمدم، روزى در مسجد بودم، نماز ميكردم، پيمبر پديد آمد و بيامد و نزديك من بنشست، من نماز دراز كردم، گفت: نماز دراز مكن كه من منتظر توام! چون نماز بكردم، گفت: اى ابو عبد اللّه
[1]اسد الغابه چاپ 1280 مصر 2: 126 و در الاصابة (چاپ مصر 1358 ج 1:
451)باين داستان اشارتى شده است.
هنوز آن شتر رمندگى در باقى نكرده است! من شرم داشتم و هيچ نگفتم، و هم بر عادت ازو ميگريختم، تا روزى ناگاه بمن رسيد بر خرى نشسته دو پاى از يك جانب فرو گذاشته و آويخته، گفت: اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرده است!؟ من گفتم: بدان خداى كه تو را به پيغمبرى بخلق فرستاده كه تا اسلام آوردهام رمندگى نكرده است. گفت اللّه اكبر! خدايا ابو عبد اللّه را هدايت كن! راوى گويد خداى ابو عبد اللّه را هدايت كرد، و از نيكمردان شد، و اين غايت لطف پيمبر بود در مناصحت و تنبيه او.
(8) و كان نعيمن الانصارىّ رجلا مزّاحا و كان يشرب الخمر، فيؤتى به الى النّبى فيضربه بنعليه و يأمر اصحابه فيضربونه بالنّعال.
فلمّا كثر ذلك منه قال رجل من اصحاب النّبى: لعنك اللّه! فقال له النّبى عليه السّلام: لا تفعل! فانّه يحبّ اللّه و رسوله[1]. ترجمه:
نعيمن الانصارى مردى بازى كن بوده است، شراب خوردى، و هر روزى چند او را بنزديك پيمبر آوردندى پيمبر او را بنعلين خود بزدى، و بفرمودى: تا اصحاب نيز او را بنعلين خود بزدندى. چون اين فعل ازو بسيار شد يكى از ياران گفت: لعنت خدا بر تو باد! گفت پيمبر: مگوى چنين! كه دوست دار خدا و رسول خدا است.
(9) و قيل: انّ ابليس ظهر ليحيى فرأى عليه معاليق، قال:
ما هذه المعاليق؟ قال هذه الشّهوات الّتى اصيب بها الأمم. قال:
فهل لى فيها شيىء؟ قال: ربّما شبعت فثقّلناك عن الطّاعة و الذّكر. قال:
[1]الاصابة 3: 540.