هل غير ذلك؟ قال: لا. قال: للّه [علىّ] ان لا املاء بطنى من طعام ابدا. قال ابليس: و للّه علىّ ان لا انصح بنى آدم ابدا.
ترجمه: گويند كه: اول بار كه ابليس بر يحيى ظاهر شد او را ديد با معلاقهاى بسيار از هر چيزى. يحيى گفت: اى ابليس اين معلاقها چيست؟ گفت: اين شهوات و آرزوها است كه بآن بر هر گروهى دست يابم. گفت بر من بكدام دست يافتى؟
گفت: گاه باشد كه سير بخورى و از طاعت و ذكر كاهل شوى، بر تو بسير خوردن دست يابم. يحيى گفت: بهيچ ديگر بغير ازين دست يابى؟ گفت: نه. يحيى گفت:
خدا بر من است كه هرگز ديگر سير نخورم. ابليس گفت: خدا بر منست كه ديگر با فرزند آدم راست نگويم و نيكخواهى نكنم.
(10) قدم عامل اذربيجان على علىّ عليه السّلام باموالها فى شهر رمضان و هو بالكوفة. فلمّا صلّى بالنّاس صلوة المغرب تولّى بنفسه قسمة[1]اللّحم و الثّريد على الفقراء و سائر اهل المسجد. و كان يأمر كلّ يوم بنحر جزور لذلك، و لا يرجع الى منزله الّا بعد الفراغ من الصّلوتين و قسمة جميع ذلك بيده عليه السّلام عليهم.
قال: فقال للعامل: خذ نصيبا من هذه اللّحم و الثّريد و افطر عليه! فقال العامل: انا افطر عند امير المؤمنين، و كان فى نفسه
[1]اصل: و قسمه.
انّه يصيب طعاما خيرا من ذلك. فلمّا فرغ و رجع الى المنزل و معه العامل، اتى بقرص من الخشكار و شيىء من السّويق و وزّع.
فقال عليه السّلام للعامل: كل! و اخذ هو يأكل. فقال العامل:
انّى تركت لحم الجزور و الثّريد طمعا فى شيىء اجود منه! فقال عليه السّلام: اما تعلم انّ المتولّى لامور النّاس لا ينبغى ان يكون طعامه خيرا من طعامهم. ثمّ قال لقنبر رضوان اللّه عليه: اذهب الى الحسن، و انظر هل تجد عنده طعاما لضيفنا هذا! قال فذهب و اتى برغيفين و شىء من الثّريد، و قال: قال الحسن: ما بقى عندنا غير هذا، فوضع، و اكل العامل. ثمّ لمّا اصبح علىّ عليه السّلام عليه (؟)، القصّة. [ترجمه: عامل آذربايجان نزد على آمده بود با مالهاى آن، در ماه رمضان كه او در كوفه بوده است. چون نماز شام را با مردم خواند بدست خويش گوشت و ثريد بر بيچارگان و ديگر اهل مسجد قسمت كرد. او هر روزى ميفرمود تا شترى را براى اين بكشند، و خود او بخانه نمىرفت مگر پس از فراغ از دو نماز و قسمت كردن همه آنها بدست خود.
راوى گفت كه او بعامل فرمود: بهره خويش از اين گوشت و ثريد بردار، و با آن افطار كن! عامل گفت من نزد امير مومنان روزه ميگشايم، و پيش خود مىپنداشت كه خوردنى بهترى بهره او خواهد شد. چون على از كار خويش بياسود و با عامل بخانه برگشت قرصى از خشكار و اندكى سويق نزدشان آوردند و بآندو دادند. على
بعامل فرمود بخور! و خود بخوردن آن پرداخت. پس عامل گفت: من گوشت شتر و ثريد بطمع چيزى بهتر گذاشتهام! على فرمود: مگر نميدانى كه هر كه كارهاى مردم بدست گيرد نسزد كه چيزى بهتر از خوردنى آنها بخورد. سپس بقنبر گفت:
برو پيش حسن و ببين نزد او طعامى هست كه مهمان ما را بكار آيد! راوى گفت كه قنبر رفت و دو گرده نان و اندكى ثريد براى او آورد. راوى گفت كه حسن فرمود: نزد ما جز اين نماند. پس آن را نزد عامل گذارد و او از آن بخورد. چون بامداد شد على عليه السلام ... تا پايان داستان[1]]
(11) قال الاحنف: دخلت على معوية، فقدّم الىّ من الحارّ و البارد و الحلو و الحامض ما كثر تعجّبى منه، ثمّ قدّم لون لم ادر ما هو، فقلت: ما هذا! قال: مصارين البطّ محشوّة بالمخّ قد غلى بدهن الفستق و ذرّ عليه الطّبرزد. فبكيت، فقال: ما يبكيك؟
قلت: ذكرت عليّا: بينا انا عنده و حضر وقت افطاره، فسألنى المقام اذا دعا بجراب مختوم. قلت: خفت عليه ان يؤخذ او بخلت به؟ قال: لا، و لا احدهما، لكنّى خفت ان يلتّه الحسن او الحسين بسمن او زيت. قلت: محرّم هو؟ يا امير المومنين! قال: لا، و لكن يجب على أئمة الحقّ ان يعدّوا[2]انفسهم من ضعفة النّاس
[1]ترجمه در نسخه نيست و از نگارنده است.
[2]اصل: يقيدوا.
لئلّا يطغى الفقير فقره. فقال معوية: ذكرت من لا ينكّر فضله[1]ترجمه: احنف گويد: در پيش معاويه رفتم، خوان بنهادند و گرم و سرد و شيرين و ترش بياوردند، چندانكه من تعجب بسيار كردم از بسيارى طعامها، پس لونى بياوردند كه نميدانستم كه آن چيست. گفتم: اين چيست؟ گفت: روده بط زرده خايه مرغ درو كرده، و در نسخهاى، مغز سر گنجشك درو كرده، و بروغن پسته بريان كرده، و طبرزد برو پاشيده. احنف گويد: من بگريستم. معاوية گفت:
چرا ميگريى؟! گفتم: مرا ياد آمد على را كه روزى بنزديك او بودم، وقت روزه گشادن او بنزديك رسيد، فرمود كه امشب با ما مقام ميكنى؟ گفتم: منت دارم.
پس انبانى بخواست، بياوردند مهر بر نهاده بود. گفتم: چيست در انبان؟ گفت:
پوست جو. گفتم ميترسى كه چيزى از آنجا برگيرند، يا با آن بخل ميكنى؟! گفت از هر دو هيچكدام نيست، و ليكن ميترسم كه حسن يا حسين بروغن زيت يا گاو چرب كنند. گفتم: حرام باشد؟ يا امير المؤمنين! گفت نى، و ليكن واجب بود بر امامان حق كه خود را از ضعيفترينان مردم شمرند، تا درويش از درويشى خود گمراه نشود. معاويه گفت: سخن كسى گفتى كه فضل او را انكار نتوان كرد.
(12) كان لزين العابدين عليه السّلام ابن عمّ يأتيه باللّيل متنكّرا فيناوله شيئا من الدّنانير و غيرها. فيقول جزاك اللّه خيرا! و لكن علىّ بن الحسين ما يصلنى فلا جزاه اللّه عنّى خيرا، و علىّ يسمع ذلك و يحتمله و لا ينقص من عطائه و لا يعرّفه نفسه. فلمّا
[1]در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (ديباچه) مانند اين هست (1: 6).
نيز اعيان الشيعه (3: 148)
مات عليه [السّلام] فقدها، فحينئذ علم انّه كان، فجاء الى قبره، و بكى عليه كثيرا، و تأسّف شديدا على قوله. ترجمه: مولانا زين العابدين را پسر عمى بود كه مولانا بشب ناشناس بدر او شدى، و چيزى از زر يا غير آن بدو دادى، او گفتى: خداى جزاى خير دهاد! و ليكن على بن الحسين كه خويش من است مرا هيچ نميدهد، خداى او را از من جزاى خير ندهاد! مولانا اين مىشنيد و تحمل ميكردى. و عطاى او كم نكردى، و خود را برو ظاهر نكردى.
چون مولانا حجاب فرمود آن عطا بدو نرسيد، بدانست كه او بوده است، بنزديك گور او آمد و بسيار بگريست، و بر آن سخنها تأسف خورد.
(13) مرّ بجعفر الصّادق رجل، و هو يتغدّى[1]و عنده اصحابه، فلم يسلّم ذلك الرّجل عليهم، و دعاه جعفر الى الطّعام. فقيل له:
السنّة ان يسلّم ثمّ يدعى، و قد ترك السّلام على عمد. فقال عليه السّلام:
هذا فقه عراقىّ فيه بخل. يعرّض باهل الكوفة. ترجمه: مردى به مولانا جعفر الصادق عليه السلام بگذشت، و مولانا با ياران خود چيزى ميخورد، آن مرد بر ايشان سلام نكرد. مولانا او را بطعام خواند. ياران گفتند: سنت چنانست كه او سلام كند تا او را بخوانند، و او بقصد سلام نكرد. مولانا گفت:
اين فقهى عراقى است با بخل آميخته. يعنى اهل كوفه نهادهاند.
(14) و كتب بعض دعاة مولانا المعزّ لذكره السّلام اليه يسأله
[1]اصل: يتغضى.
عن النّية فى الدّعاء: ممّن ينوى، و الى من يتضرّع العبد الدّاعى و يرغب و يبتهل فى ضميره؟ فكتب، لذكره السّلام، اليه: الدّعاء و الرّغبة الى اللّه عزّ و جلّ، و التّقرّب[1]اليه بالوساطة بينه و بين خلقه، قال اللّه تعالى:وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، جاؤُكَ، فَاسْتَغْفَرُوا، اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً. ترجمه: يكى از دعات مولانا معز باو نبشت و پرسيد كه در دعا نيت چون كنند، و تضرع با كه كنند، و ابتهال در ضمير چگونه نمايند. بجواب فرمود نبشتن كه دعا رغبت بخدا باشد و بايد، و تقرب باو بايد جست بوساطت كسانى كه ميان او و خلق متوسطاند. و اين آيه باستشهاد آورد كه: اگر ايشان بر خود چون ظلم كردندى، بنزديك تو آمدندى، و از خداى آمرزش خواستندى، و رسول بسوى ايشان آمرزش خواستى خدا را توبه دهنده و رحيم يافتندى.
من كلام الحكماء و الدعاة
(15) مرّ ديوجانس الحكيم بجماعة من السّفهاء، فوثب عليه بعضهم، فركله، فغضب تلامذته، فقالوا تاذن لنا فى ركله، فقال:
اذا تشبّه هؤلاء بالحمير، فلا تشبّهوا انتم بها[2]! ترجمه: ديو جانس
[1]اصل: و اتقرب.
(2)- مانند اين در محبوب القلوب اشكورى (ص 126) ديده ميشود.
اخلاق محتشمي متن 451 من كلام الحكماء و الدعاة ..... ص : 450
بجماعتى سفيهان بگذشت، يكى ازيشان باو جست و لگدى برو زد، شاگردان او خشم گرفتند، گفتند: ما را دستورى ده تا لگد برو زنيم! گفت: او چون بخران مشابهت كرد شما بخران مشابهت مكنيد، يعنى چون خر شما را لگد زد شما نيز او را لگد خواهيد زد.
(16) و دعاه بعض الاغنياء الى منزله، فاقعده فى بيت متنجّد قد تنوّق فى تنجيده، و احتفل فى ترتيبه بجميع آلاته. و كان صاحب المنزل فدما جاهلا: فاجتمعت فى فم ديو جانس نخامة، فتأمّل ما حوله، فوجد كلّ شىء من الحيطان و الارض و الآلات على غاية الحسن، و رأى ربّ البيت على غاية النّقص و الجهل، فبزق فى وجهه. فاستشاط غضبا. فقال الحكيم: انّما فعلت ذلك لانّ النّاس انّما يقصدون بالبزاق ارذل المواضع الّتى حولهم، و وجدت كلّ شيىء ممّا حولى فى غاية النّفاسة فى جنسه، فلم ار شيئا مستحقّا ان يجعل موضعا للبزاق، ثمّ وجدتك قد اهملت تأديب نفسك و رياضتها و تطهّرها، حتّى صرت بذلك ارذل اهل نوعك، فرأيت وجهك موضعا للبزاق على الاستحقاق. ترجمه: و هم ديوجانس را توانگرى بمهمانى برده، و او را در خانه آراسته كه تكلف بسيار بر آن بكار برده، و آلات نيك با هم انداخته، بنشاند. و صاحب خانه مردى جاهل احمق بىهنر بود، پس خدو در
دهن ديو جانس جمع شده بود، برنگريست خانه و آلات در غايت حسن يافت، و خداوند خانه را در غايت نقصان و نادانى، خدو بروى صاحب خانه افكند. مرد در خشم شد. حكيم گفت: من اين فعل از آن كردم كه قاعده آن باشد كه مردمان خدو ببدترين موضعى افكنند [كه بر گرداگرد آنها است، و من آنچه] كه بر گرداگرد منست، همه در غايت حسن يافتم، هر يكى در جنس خود شريفترين چيزى بود، هيچ از آن مستحق آن نبود كه خدو برو افكنند، و تو را چنان يافتم كه ترك تاديب و رياضت و تطهر نفس [كردهاى]، تا خسيسترين نوع شدهاى، پس از همه تو بموضع خدو اولى باشى.
(17) و اهدى ناووس البطريق الى الاسكندر بحضرة ديوجانس هديّة، فقال له الاسكندر: لم لا تهدى انت ايضا الينا؟
فقال: ما يهديه ناوس اليك فمنك، و من فواضل مالك، و ما أهديه اليك فمن غير مالك، فبين هديّتنا فرق. ترجمه: ناووسى در پيش ديوجانس هديهاى بنزديك اسكندر آورد. او را گفت: چرا نيز ما را هديهاى نياوردى بهيچ وقت؟ ديوجانس گفت: آنچه ناووسى ميآورد هم از آن تو است، و از فضل ماليست كه تو باو ميدهى، و آنچه من بهديه ميآورم از مال تو نيست، پس ميان هديه من و هديه او فرقى تمام است. يعنى: علم و حكمت.
(18) لمّا فتح الاسكندر مدينة طلب حكيما فوجده راقدا فى ظلّ شجرة قد اثقله النّوم، فدنا منه، و ركله برجله، فوثب مذعورا، و نظر الى الملك قائما على رأسه، فقال له: لقد روّعتنى