و امّا الضّأن فالمؤمن يشتهيه[1]من رآه. ترجمه: سلمان فارسى گفت مردمان چهارند: شير و گرگ و روباه و ميش. شير پادشاهان باشند كه مردمان را ميكشند و ميخورند، و گرگ بازرگاناناند كه مال ميربايند، و روباه زاهد نمايان كه مردم را مىفريبند، و ميش مؤمن كه هر كه باو رسد[2]طمعى ميكند.
(89) و قال آخر: ليس من النّاس أحد الّا و فيه شبه من دابّة او شجر. فمنهم الغشوم كالأسد، و الخاطف كالذّئب، و الخبّ كالثّعلب، و الأبله كالحمار. و منهم الحسن المنظر غير محمود المخبر كشجرة الدّفلى، و منهم المحمود الظاهر الرّدىّ الباطن كالثمرة المأوفة، و منهم بالعكس كالجوزة، و منهم الجامع لكلّ ما يجب كالأترجّة الجامعة مع الحسن طيب الطّعم و الرّائحة.
ترجمه: بزرگى گفته است: هيچ مردى نبود الا كه او را مشابهت نبود با جانورى يا نباتى. بعضى ظالم باشند چون شير، بعضى رباينده چون گرگ، بعضى حيلت آور چون روباه، بعضى ابله چون خر. بعضى نيكو منظر بدمخبر چون خرزهره، بعضى آراسته ظاهر و باطن بد چون ميوه علت رسيده، و بعضى بر عكس چون جوز، و بعضى جامع خصال چون ترنج كه هم بوى و [هم] طعم خوش دارد.
(90) عيّرت[3]عنز لبوءة و قالت: تلدين فى عمرك جروا
[1]اصل: ينهيه.
[2]اصل: رسيد (بىنقطه)
[3]اصل: عثرت.
واحدا! فقالت: نعم، الّا انّه أسد. ترجمه: ماده بزى مر ماده شيرى را سرزنش كرد كه: تو در همه عمر يك بچه آوردى! گفت: و ليكن آن بچه شير بود.
(91) ازدر [د] ت ذئب عظما، فطلب من يعالجه، فجاء الى الكركىّ فجعل له أجرة على أن يخرج العظم من حلقه، فادخل الكركىّ رأسه فى فم الذّئب، فاخرج العظم بمنقاره، ثمّ قال للذّئب: هات الأجرة! قال: انت لا ترضى ان تدخل رأسك فى فم الذّئب، تمّ تخرجه صحيحا، حتّى تطلب الأجرة. ترجمه: گرگى را استخوان در حلق گرفت، يكى را طلب كرد كه معالجت او كند، نزديك كلنگى آمد و او را اجرت قبول كرد، كلنگ سر در حلق او كرد و استخوان بيرون آورد، پس گفت اجرت بيار! گفت: باين خشنود نيستى كه سر در دهن گرگ كردى و درست بيرون آمدى، اجرت ديگر ميخواهى؟!
(92) صادر جل قبّرة، فقال: ما تريد ان تصنع بى؟ قال اذبحك و آكلك. قالت: و اللّه ما اشفى من قرم و ما اشبع من جوع، و لكن اعلّمك ثلث خصال هى خير لك من اكلى. امّا واحدة فاعلّمك ايّاها و انا فى يديك، و امّا الثّانية فاذا صرت على الشّجرة، و امّا الثالثة فاذا صرت على الجبل. قال: هات الأولى! قال لا تلهفنّ على ما فات! فخلّاها. فلما صارت على الشّجرة قال:
هات الثّانية! قال: لا تصدّقنّ بما لا يكون انّه يكون! ثمّ طارت فصارت على الجبل، فقال: يا شقىّ لو ذبحتنى لاخرجت من حوصلتى درّتين فى كلّ واحدة عشرون مثقالا، قال: فعضّ على شفته و تلهّف و قال: هات الثالثة! قالت: انت قد نسيت اثنتين، فكيف اخبرك بالثّالثة، الم اقل لك: لا تلهّفنّ على ما فاتك، و لا تصدّقنّ بما لا يكون انّه يكون! انا و لحمى و دمى و ريشى لا يكون عشرين مثقالا فكيف يكون فى حوصلتى درّتان فى كلّ واحدة منهما عشرون مثقالا، ثمّ طارت فذهبت. و هذا مثال لفرط طمع الآدمىّ، فانّه يعميه عن درك الحقّ حتّى يقدّر ما لا يكون[1]. ترجمه: مردى مرغكى خورد كه آن را خول خوانند صيد كرد. خول گفت: از من چه ميخواهى؟
گفت: تو را بكشم و بخورم. خول گفت: خدا داند كه آرزوى گوشت كه كسى را بود از من شفا نيابد و از گرسنگى سير نشود، و ليكن تو را سه خصلت بياموزم كه تو را بهتر از خوردن من باشد: اول آنگاه بتو آموزم كه در دست تو باشم، دوم چون بر درخت نشينم، سيم چون بر كوه نشينم. گفت: اول بياموز! گفت آنچه فوت شود حسرت مخور! ازو دست بداشت. چون بر درخت نشست گفت: دوم بياموز! گفت:
كسى را كه چيزى نتواند بود و گويد هست باور مدار! پس بر كوه نشست[2]،
[1]داستان بلوهر و بوداسف چاپ بمبئى 1306 ص 85- كمال الدين صدوق 339- مجموعه ورام ص 150- يادداشتهاى قزوينى 4: 64.
[2]در اصل در اينجا نيز آمده: گفت: سيم بياموز!
گفت: اى بدبخت اگر مرا بكشتى در حوصله من دو دانه در بود هر يكى بوزن بيست مثقال. مرد از پشيمانى دندان بلب فرو برد و بغايت انديشهمند شد، گفت: سيم بياموز! گفت: تو آن دو فراموش كردى، سيم چه ميكنى؟! نگفتم كه برفايت حسرت مخور، و آنچه نباشد چون گويند هست باور مدار، من با گوشت و خون و پر بيست مثقال نباشم، چون در حوصله من دو دانه در باشد هر يكى بيست مثقال! پس بپريد و برفت. اين مثل بر آن زدهاند كه مردم از غايت حرص و طمع سخن محال قبول كنند تا از ادراك حق بازمانند.
(93) امثال من كتاب اخوان الصّفاء ما نقل ألفاظها مخافة التّطويل:
در امثال هند آمده است كه وقتى شخصى بستانى داشت، بر آن ميوههاى لطيف و درختان بار دار، روزى دو شخص درويش را ديد: يكى مقعد و يكى نابينا، بر ايشان ببخشود، و با ايشان گفت: شما را در بوستان خود جاى دهم، تا در آنجا مىباشيد، و بقدر حاجت ميوه ميخوريد، بشرط آنكه فساد و تباهى نكنيد، و مرا نرنجانيد، و زيادتى نطلبيد. ايشان گفتند: ما چه توانيم كرد، يكى از ما مىبيند و نمىتواند رفت، و آنكه ميتواند رفت نمىبيند.
پس صاحب بستان ايشان را در بستان جاى داد، و بستا [ن] بان را وصيت كرد كه: ايشان را دار، و بقدر كفايت ميوه بايشان ده، و برفت. و ايشان مىبودند، و بستانبان ايشان را تفقد و مراعات ميكرد، و ميوه ميداد، تا ميوهها در رسيد، و بغايت پخته و نيكو شد.
روزى مقعد نابينا را گفت: تو پاى دارى، و در بستان ميوههاى نيكوست كه باغبان ما را از آن نميدهد، چه تدبير كنيم تا ما را از آن تمتعى بود، اگر تو راضى شوى مرا بر كتف خود نشان، تا در بستان ميگرديم، و من هر كجا ميوه لطيف بينم گويم: فرا پيش رو، و باز پس آى، و دراز شو، و كوتاه باش، من ميوه باز ميكنم، و هر دو ميخوريم، و اگر چيزى بدان دست نرسد بعصاى تو باز ميكنم[1].
نابينا گفت: اين راى نيكست. چون بستانبان بيرون شد و در استوار كرد، ايشان بدين كار مشغول شدند، و با جاى خود آمدند، بستانبان باز آمد، آثار خلل و فساد بديد گفت: درين بستان كه رسيد؟ نابينا گفت: من نمىبينم. مقعد گفت:
من خفته بودم
هم برين وجه چند روز بآن فعل مشغول شدند. تا بستانبان بترسيد، روزى بيرون شد، و در استوار كرد، و از سوراخى مىنگريست تا از افعال ايشان واقف شد، و مشاهده كرده، پس ايشان را بازخواست كرد. باول انكار كردند، چون او نشانها بازداد، معترف شدند، و گفتند: با صاحب بستان مگوى، تا ما ديگر چنين نكنيم، او قبول كرد، و ايشان را پند داد، و گفت: هر چه شما را بايد داد بدهم، شما اين چنين كار نكنيد! گفتند: چنين كنيم.
چون روز ديگر بود، معاودت كردند، و او در ملامت بيفزود. و اتفاق را صاحب بستان درآمد، و او حال بگفت. صاحب بستان گفت: من چه دانستم كه:
با ايشان نيكويى كنم، ايشان معيشت من تباه كنند، و ندانستم كه: مقعد نابينا را برگيرد، و اين حيلت سازند، و ايشان مستحق عقوبتند.
[1]متن اخوان صفا: و ما اعتذر وصول يدى اليه اضربه بعصاك الى ان يقع فتشيله بيدك انت- اصل: بعضا و بار ميكنيم.
پس بفرمود تا غلامان ايشان را عقوبت كردند، و ببردند در بيابان دور بيفكند، تا از گرسنگى و تشنگى بميرند، يا سبعى ايشان را بخورد، چنانكه آدم و حوا را از بهشت بيرون كردند.
و مراد حكما از مقعد نفس است، و از نابينا تن، و بستان دنيا، و بستانبان عقل، و صاحب بستان خداى تعالى، و حال ايشان متابعت هوى و هلاكشان برين وجه[1].
[1]رسائل اخوان صفا رساله 17 از جسمانيات طبيعيات 3: 164 چاپ مصر.
پيداست كه در اينجا ترجمه گزيدهاى از آن شده است.
الباب الاربعون فى الحكايات و النوادر و النّكت و النّصايح
الآيات- (1)لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِترجمه:
بحقيقت در قصههاى گذشتگان اعتبار عاقلان باشد.
(2)وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا، فَانْسَلَخَ مِنْها، فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ. وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها، وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ، وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ، إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ، أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا، فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ.
(3) قالت أسماء بنت عميس: كنت عند فاطمة، اذ دخل رسول اللّه، و فى عنقها قلادة من ذهب كان علىّ اتى بها من فىء له، فقال رسول اللّه: يا فاطمة! لا يغرّنّك النّاس ان يقولوا: بنت محمّد، و عليك لباس الجبابرة. فقطعتها و باعتها و اشترت بها رقبة فأعتقها، فسرّ رسول اللّه بذلك. ترجمه: اسماء بنت عميس، كه قابله حسن و حسين بود، و بعد از فاطمه زن مولانا على بود، گويد روزى در نزديك فاطمه بودم، پيغمبر عليه السلام در آمد، و در گردن فاطمه گردن آويزى بود زرين، كه امير المؤمنين آورده بود از غنيمتى كه باو رسيده بود. پيمبر گفت: اى فاطمه تو را مغرور مگرداناد آنچه مردمان گويند: دختر محمد لباس پادشاهان دارد.
فاطمه چون آن بشنيد گردن بند ببريد، و بفروخت و بآن بندهاى خريد و آزاد كرد، و پيمبر از آن شاد شد.
(4) قال علىّ عليه السّلام: كنّا مع النّبىّ صلعم فى حفر الخندق، اذ جاءت فاطمة و معها كسرة من خبز، فدفعتها الى النّبىّ، فقال النّبىّ: ما هذه الكسرة؟ قالت: قرص خبزته فجئتك منه بهذه الكسرة. فقال يا فاطمة اما انّه اوّل طعام دخل فم ابيك منذ ثلث.
ترجمه: مولانا على عليه السلام فرمود كه در روز خندق كندن با پيمبر بودم، فاطمه بيامد و پاره نان آورد و به پيمبر داد. گفت: چيست اين پاره نان؟ گفت:
قرصى پخته بودم براى حسن و حسين، اين پاره بسوى تو بياوردم. پيمبر گفت: