سال 663 در آغاز خلافت خود با موافقت پادشاه ظاهر بيبرس در ديار مصر و دمشق چهار قاضى حنفى , مالكى , شافعى و حنبلى منصوب نمود و عقيده اشعريگرى را به عنوان عقيده اصل اعلان كرد و اين كار از سوى الحاكم بامر الله مورد تأكيد قرار گرفت و تأييدى از فرمان خليفه عباسى القادر بالله به لزوم عمل بر طبق مذاهب چهارگانه بود .
مذاهب ديگر در مقابل اين كار خليفه , رو به سستى و انزوا نهادند , تا آنجا كه در سال 625 در بلاد اسلامى اهل سنت , مذهبى غير از مذاهب چهارگانه و عقيده اى غير از اشعرى حاكم نبوده است و با كسانى كه اين مذاهب و عقيده را قبول نداشتند و يا پيرو يكى از آنها نبودند با خصومت و دشمنى برخورد مى شد , به گونه اى كه از آنها نه قاضى منصوب مى گشت و نه شهادتى پذيرفته مى شد و نه براى سخنرانى و امامت نماز و تدريس گمارده مى شد . شرط اصلى براى پذيرش در زمينه هاى مذكور , پيروى يكى از مذاهب چهارگانه بود . نتيجه حتمى اين تصميم خلافت با پشتوانه قدرت حكومتى به وجود يك اجماع قهرى از علما بر پيروى مذاهب اربعهو بطلان مذاهب ديگر بود , و چون اجماع نزد اهل سنت اعتبار دارد فقهاى آنها به دليل اين اجماع فتوا بر وجوب متابعت از مذاهب اربعه دادند و در اصول دين نيز فقط به عقيده اشعرى مبنى قرار گرفت .
در دنباله اين انحصار مذاهب , نشاط فقهى علما متوجه تكميل اين مذاهب اربعه گشت كه اين تكميل و ترجيح فتاواى مختلف از زعماى مذاهب چهارگانه و تخريج مناطات و قياسها خلاصه مى شد .
در هر حال اين خلافت براى الحاكم بالله آخرين خليفه عباسى استمرار داشت تا زمانى كه سلطان سليم عثمانى فاتح معروف وارد مصر شد و الحاكم به نفع او از خلافت كناره گيرى كرد و بدين نحوه پادشاهان آل عثمان از آن زمان به بعد به صورت خلفاى دينى درآمدند .
مجتهدان مشهور در زمان خلفاى عباسى :
مجتهدان مشهور اهل سنت در اين دوره عبارت بودند از :
در ميان مجتهدان حنفى , على بن محمد بزودى متوفاى ( 483 هـق ) است كه كتابى به نام مبسوط در يازده جلد تنظيم كرده بود .
در ميان مجتهدان مالكى , علامه محمد ابهرى ( م 395 ) است كه كتابهاى زيادى به
عنوان شرح مذهب مالك تنظيم كرده بود و محمد بن رشد قرطبى ( م 595 ) نيز كتاب بسيار جالبى در فقه به نام بداية المجتهد و نهاية المقتصد تدوين كرده كه حتى در اين زمان مورد استفاده عالمان و محققان قرار دارد .
و در ميان مجتهدان شافعى , ابوحامد محمد غزالى ( م 505 ) صاحب كتاب اصول معروف المستصفى فى علم الاصول و احمد نيشابورى ( م 432 ) صاحب كتاب الاحكام .
39 ـ علل پيدايش پديده انسداد باب اجتهاد :
علل و اسباب پيدايش پديده سد باب اجتهاد را به شرح زير ارائه داده اند :
1 ـ حسن ظن به سلف ( متقدمين ) و سوءظن به خلف ( متأخرين ) به گونه اى كه بيم داشته اند كه اجتهاد به كسى نسبت داده شود كه واجد شرايط آن نباشد .
2 ـ ضعف و اضطراب سياسى در جامعه اسلامى .
3 ـ بروز اختلافات شديد در مسائل فقه اجتهادى به نحوى كه منجر به تخاصمات شديد و تفسيق و تكفير شد و در بعض موارد كار به مقاتله مى كشيد .
4 ـ عدم اعتماد به خويش و ترس از اجتهاد و خودباختگى بدون دليل در برابر عظمت گذشتگان .
5 ـ خوف تجاوز از حدود شرع , از آن رو كه گمان مى بردند عالمان سلف كاملا بر حدود و ثغور و زيرو بمهاى شرع آگاه , بوده و بدون خطا از آن محافظت مى كردند و از اين رو غالبا در عبارات عده اى از متأخران به سلف صالح ياد مى شد .
6 ـ ادعاى اجتهاد از جانب كسانى كه اهليت آن را نداشته اند .
7 ـ منزوى كردن فقه اجتهادى شيعه به علت همگام نبودن با حكومت مركزى و واليان و خلفاى زمان , و رسميت دادن به مذاهب اربعه , كه به نظر برخى از محققان از مهمترين عوامل است , زيرا تنها مذهبى كه كيان زمامدارى و حكومت آنان را از نظر علمى زير سؤال مى برد و توانايى بر كنار نمودن آنها را داشت مذهب فقهى اماميه بود .
8 ـ اختلاف و درگيرى بين اهل اجتهاد و قيام هر يك بر باطل نمودن نظريه ديگر , آنچنان كه گويا با دشمنان خود رفتار مى كردند .
9 ـ نبودن واجد شرايط اجتهاد و اميد نداشتن به اينكه در زمان آتى كسى واجد آن
شرايط بشود , البته اين عامل ناشى از خودباختگى و ضعف روحى حاكم بر متأخرين بوده و مبناى علمى ندارد .
10 ـ جهت سهولت در امر قضا , زيرا دولت عباسى ضامن اجراى فتاواى مجتهدان بود و بر اثر اختلافات زيادى كه در فتاواى آنها وجود داشته مشكلاتى را به وجود مىآورده , لذا دولت عباسى در بلاد اسلامى تصميم گرفت كه فتاواى چهارنفر از آنها را كه عبارت بودند از : ابوحنيفه و مالك بن انس اصبحى و محمد بن ادريس شافعى و احمد بن حنبل شيبانى را معتبر شمارد و از اين رو مذاهب آنان در بلاد رسميت يافت .
11 ـ ترس از مخالفتهاى غير قابل كنترل اهل نظر و افزوده شدن بر اوضاع آشفته و لذا از هر نوآورى و نوپردازى جلوگيرى شد .
12 ـ حصول اجماع بر تعبد به آراى پيشين , و چون براى اجماع ارزش اصولى قايل بودند و لو آنكه به طور قهرى و جبرى حاصل شده باشد , از اين رو مذاهب را منحصر در مذاهب چهارگانه معروف نموده اند .
اينها عواملى بود كه اهل تحقيق آنها را يادآور شدند[1].
40 ـ نقش دشمنان اسلام در سد باب اجتهاد :
نگارنده بر اين بينش و اعتقاد است كه در طرح نظريه سد باب اجتهاد در ابحاث فقهى , دشمنان اسلام نقش بسزايى داشته اند زيرا اين بهترين راه براى بيرون كردن فقه اجتهادى از صحنه هاى علمى , فرهنگى , حقوقى , كيفرى , اقتصادى , اجتماعى , سياسى و حكومتى بوده است , بدين طريق :
اولا : جلوى پويندگى فقه اجتهادى را گرفتند .
ثانيا : آن را از همه صحنه هاى زندگى خارج نموده اند . توقف در استنباط و بسنده كردن بر آرا و نظريات پيشوايان مذاهب چهارگانه نتايج سوئى را براى جامعه اهل سنت
[1]ـ براى آگاهى بيشتر در اين زمينه مى توانيد به كتاب المراجعات , علامه شرف الدين , ص 12 و الانصاف فى سبب الخلاف , شاه ولى الله حنفى معروف به دهلوى , و الاجتهاد فى الاسلام , ناديه , شريف عمرى ص 219 , و المدخل لمدرسه الشريعه الاسلاميه , عبدالكريم زيدان , ص 147 , و مدخل الفقه , عبدالسلام مذكور , ص 58 و دائرة المعارف فريد و جدى ج 3 / ص 197 مراجعه كنيد .
به دنبال داشت . از قبيل بيگانه شدن فقه اجتهادى با رويدادهاى جوامع اسلامى و جلوه كردن احكام شرعى به صورت سنتهاى راكد و بيروح , و بى ملاك و به انزوا كشيدن انديشه اسلامى در مراكز علمى و فرهنگى جهان , و منزوى شدن زنان از امور اجتماعى , ظاهر شدن بعضى از احكام خرافى و دور از منطق و رايج شدن كوته نظرى و كج انديشى و جمودگرايى , و پديد آمدن تعصبهاى بيجا و نامعقول , و جايگزين شدن عناوين ثانوى به جاى عناوين اولى و عناوين عرفى به جاى عناوين شرعى , و جايگزينى بدعتها به جاى سنتها , صادر شدن فتاواى بى مدرك در برابر هر پديده نوين مانند حرام بودن خريد و فروش راديو و سخنرانى در بلندگو و معامله تلفنى و چاپ قرآن در چاپخانه هاى تازه تأسيس شده و پوشيدن لباس سياه و دهها مورد از اين قبيل تا آنجا كه بدعتهاى زيادى در زندگى فردى و اجتماعى و دينى و مذهبى مسلمانان راه يافت .
سد باب اجتهاد يك فاجعه بود :
در هر حال , سد باب اجتهاد يك فاجعه بزرگ در جهان اسلام به شمار مى رود .
زيرا در نتيجه همين بسته بودن باب اجتهاد و صدور فتاواى نامعقول بود كه انديشه هاى بيمار با كمك حكومتهاى ضد اسلام به مردم القا شد و فقه اسلامى توانايى اداره جامعه را از دست داد , زيرا علاوه بر اينكه نمى توانست پاسخگوى نياز زمان باشد , مخالف با پديده هاى نوين زندگى بود . و آنان كه ضد اسلام بودند سعى مى كردند كه احكام خرافى و فتاواى بى مدرك را به عنوان فقه اسلامى براى جهانيان معرفى كنند و بدين جهت بود كه بيشتر خارجيان و خاور شناسان آن زمان تحت تأثير كامل آنان قرار گرفته و با ديدن آن احكام و فتاوا و روشهاى ناپسند , اسلام را دور از تمدن و ترقى در شئون زندگى دانسته و بر اين بينش و اعتقاد شدند كه قوانين و فقه اسلامى هيچگاه با تمدن جديد سازگار نيست و تحتى اين تبليغات و تلقينات در ذهن مسلمانانى كه با روح اسلام و ابعاد آن آشنايى لازم را نداشته اثر نا مطلوبى گذارده و كار به آنجا رسيد كه قوانين عربى بر قوانين اسلامى ترجيح داده شد و حتى جايگزين آنها گرديدند . و تا زمانى كه حكومتهايى به اسم اسلام و خليفه بوده اند تا اندازه اى نام اسلام به ميان مىآمد اما پس از الغاى خلافت در سال 1294 ه ( 1878م ) و استيلاى كفر بر كشورهاى اسلامى و تجزيه هاى آنها به كشورهاى كوچك , بتدريج نام تشريفاتى آنها نيز كنار
گذاشته شد .
در سال 1326 ه ( 1910م ) بعضى سعى و تلاش كردند تا خلافت گذشته را باز گردانند تا شايد آن نام دوباره مطرح شود ولى بسيار دير شده بود و فايده اى نداد .
41 ـ چاره انديشى براى فتح باب اجتهاد :
آگاهان متعهد بايد تلاش و سعى كنند تا درهاى بسته اجتهاد را در فقه اهل سنت بازگردانند و فقه اجتهادى اسلام را از ركود و انزواى فرسودگى بيرون آورند , زيرا مادامى كه اظهار نظرهاى نوين علمى و بحث و تحقيق پيرامون مسائل اجتهادى مجاز نباشد , دستيابى به تحولى كارساز بعيد به نظر مى رسد . مسلم اختلاف به معناى تشاجر و تخاصم امرى است ناپسند كه در اسلام از آن نهى شده است , اما اختلاف به معناى تفاوت , در بسيارى از موارد , نيكو و ارزشمند است . مانند تفاوت سيماى آدميان و اختلاف لهجه آنان با يكديگر .
از نمونه اختلافهاى خوب , تفاوت در بينش و برداشت و ادراك است , زيرا وجود اين اختلافها سبب رودرويى و برخورد انديشه ها شده و در نتيجه زمينه بحث و تحقيق را بيشتر فراهم مىآورد .
تاريخ بشرى نمايانگر اين است كه تكامل و گسترش بحثهاى فقهى و اجتهادى و ديگر مباحثات علمى در گرو بيان نظرهاى مختلف و انتقادهاى صحيح بوده , اين شيوه بين مجتهدان به شايسته ترين شكل معمول بوده است .
در هر حال اجتهاد و كاوش در منابع فقه اجتهادى براى به دست آوردن احكام شرعى كارى است مطلوب و پسنديده و در روايات آمده كه (( للمجتهد المصيب اجران و للمخطى اجر واحد )) و اين بدين خاطر است كه : اجتهاد انديشه را شكوفا مى سازد و ذخاير پنهان در منابع و پايه هاى شناخت را به نيروى عقل بيرون مى كشد , اين شيوه نيكو و پسنديده از ديرباز در جوامع علمى جهان اسلام رواج داشته و مجتهدان طرح مسائل مختلف را با همه تفاوت نظرها و سليقه ها مى ستوده اند .
در اين زمينه , فريد وجدى در كتاب دائرة المعارف ( 3 / 192 ) مى گويد : (( شريعت اسلام , اصول اوليه اى را كه صلاحيت براى استنباط احكام شرعى دارد به مقدار حاجت و نياز آورده است تا پاسخگوى رويدادهاى زندگى مسلمانان باشد , از اين رو , در هر عصر
و زمان وجود مجتهدان اهل استنباط لازم و ضرورى بوده و هست . از ابتداى قرن اول اسلامى تا قرن سوم مجتهدانى حضور داشته اند كه هر واقعه و حادثه اى كه رخ مى داده از طريق اجتهاد طبق اصول اوليه شريعت حكم آن را استنباط كرده و از اختلاف نظر , باكى نداشته و آن را امرى عادى و طبيعى تلقى مى كرده اند , بلكه آن را رحمت مى شمردند , زيرا اين يكى از سنتهاى طبيعت است . واقعى نيست كه بين آنان از نظر مذهب در بعضى از چيزهاى اختلافى نباشد و پيروان هر يك از آنها دفاع نكنند , ولى هنگامى كه بر مسلمانان در فهميدن رموز و اسرار شريعتشان جمود عارض شد و قصور و كوتاهى بر آنان استيلا يافت , به گونه اى كه به خود اجازه انديشيدن و به كار انداختن فكر خود به واقعيتهاى نوين نداده اند , آنان گفته اند اين بدين جهت است كه باب اجتهاد مسدود است با آنكه حقيقت اين است كه باب اجتهاد به نص كتاب و سنت تا روز قيامت براى همگان باز است . (( . . .
فراخوانى به بازگشايى باب اجتهاد :
در دوره هفتم اجتهاد ( در اواسط نيمه قرن ششم ) دانشمند بزرگ ابوالفتح شهرستانى ( م 548 ه ) براى باز كردن باب اجتهاد قيام كرد و سد آن را به گونه شديد مورد اعتراض قرار داد و در اواخر قرن هشتم علامه ابواسحاق شاطبى ( م 790 ) و جلال الدين سيوطى در اوايل قرن دهم ( م 911 ) نيز از شهرستانى پيروى كرده و سد باب اجتهاد را مورد نكوهش قرار داده اند .
علامه سيوطى رساله اى در اين زمينه به نام الرد على من اخلد الى الارض و جهل ان الاجتهاد فى كل عصر فرض تأليف كرد و در مقدمه اين رساله نوشت كه : بر مردم جهل و نادانى غالب شد و محبت به عناد آنها را كر و كور نمود . آنان , ادعاى اجتهاد را بزرگ به حساب آوردند و آن را بين بندگان خدا منكر محسوب داشتند , اين نادانان نفهميدند كه اجتهاد در هر عصر و زمانى يكى از واجبات كفايى بحساب آمده , و در هر زمانى بر اهل هر منطقه اى واجب است كه دسته اى براى اين جهت قيام نمايند .
ابوطيب صديق حسن خان در كتاب حصول المأمول من علم الاصول ( ص 186 ) در مقام انكار از منحصر شدن مذاهب در چهار مذهب معروف و لازم بودن فتح باب اجتهاد در اين زمينه گفته است : (( هر كس فضل خدا را منحصر بر بعضى از مخلوقات او بداند و
فهم شريعت را به پيشينيان و متقدمين اختصاص دهد , اين جرأت و گستاخى است كه بر خدا و سپس بر شريعت او كه براى همه بندگان قرار داده و سپس بر بندگانش كه آنها را متعبد به كتاب و سنت قرار داد روا داشته است . )) و مى گويد : اگر تعبد به كتاب و سنت به پيشينيان اختصاص داشته باشد و براى آيندگان و متأخران نباشد و وظيفه آنها تقليد از دانشيان پيشين باشد و تمكن از شناخت كتاب خدا و سنت رسول نداشته باشند , بايد ديد دليل بر اين فرق و تفاوت چيست ؟ آيا نسخ غير از اين است ؟ (( سبحانك هذا بهتان عظيم )) . و محمد بن على شوكانى نيز به همين مضمون در اين زمينه بيانى دارد .
ابومحمد بغوى مى گويد : واجب كفايى اين است كه مكلف علم و دانش را به آن مقدار كه به مرتبه اجتهاد برسد فراگير و خود را از رديف اهل تقليد خارج نمايد , پس برهمه مردم لازم است كه براى تعليم به پاخيزند , بلى اگر از هر بخشى يك و يا دو نفر قيام كرده اند از بقيه
واجب ساقط مى شود و هر گاه هيچيك براى تحصيل اجتهاد به پانخيزند همه معصيت كار محسوب مى شوند , زيرا باعث تعطيل احكام شريعت مى شود و اين قيام ضد سد باب اجتهاد تا قرنهاى اخير ادامه پيدا كرد .
تلاش عالمان براى فتح باب اجتهاد :
در دوره هفتم اجتهاد ( قرن سيزدهم ) برخى از دانشمندان مانند سيد جمال الدين اسدآبادى , محمد بن سنوسى در ليبيا و شيخ محمد عبده و سيد رشيد رضا در مصر و جنبش المهدى در سودان , مراجعه به منابع اصلى اجتهاد را توصيه كرده اند و عالمان را از تقليد كوركورانه پيشوايان چهارگانه خويش بر حذر داشته و آنان را به اجتهاد از راه منابع شرعى فراخواندند و به مردم فهماندند كه اگر اجتهاد در منابع شرعى با در نظر گرفتن ابعاد قضايا به كار گرفته نشود هيچگاه امكان ايننيست كه به رويدادهاى نوين زندگى پاسخ داده شود . همين حركت فكرى سبب شد كه برخى از دانشيان , فقه اسلامى را بر اساس نصوص و مدارك اصلى بر پايه نيازهاى تمدن امروزى مورد بررسى قرار دهند .
در سخنان سيد جمال الدين اسدآبادى آمده است : اينكه گفته مى شود باب اجتهاد مسدود است چه معنى دارد ؟ با كدامين نص و دليل شرعى اين باب بسته شده ؟ كدام
امام و پيشوا گفته است كسانى كه بعد از من مىآيند صحيح نيست كه تفقه و اجتهاد در مسائل دين بنمايند و به هدايت قرآن و حديث صحيح هدايت يابند و با در نظر گرفتن علوم عصر و احتياجات و نياز مردم در عصر و زمانى احكام را استنتاج نمايند ؟
در سخنان شيخ محمد عبده آمده است : (( حيات انسانى و مظاهر زندگى آن در تكامل و گسترش است و انسان در هر روزى در بستر زمان , رويدادها و پديده هايى مى يابد كه در روز پيش نبوده و اجتهاد وسيله اى است كه پديده هاى جديد را با تعاليم اسلام سازگار مى كند و هر گاه در اجتهاد بسنده شود به نظر مجتهدين گذشته , حيات انسانى در جامعه اسلامى منزوى و بر كنار از تفسير اسلامى و مسائل و رويدادها به دور از پاسخهاى تازه و جديد اسلام , مى ماند و اين باعث سختى و حرج براى مسلمانان در دين آنان مى شود )) .
در سخنان محمد رشيد رضا آمده است : (( بدون فراخوانى به سوى دين , اصلاح ممكن نيست و البته هيچ دعوتى از اين قبيل بدون حجت ممكن نيست , و با بقا بر تقليد حجتى وجود نخواهد داشت و مبدأ هر اصلاحى مسدود ساختن راه و تقليد گشودن راه نظر و استدلال است . تقليد بزرگترين حجابى در مقابل دانش و فهم است )) . ( الاجتهاد و التجديد فى التشريع الاسلامى , ص ( 356
برخى از انديشمندان گفته اند : بين مباح بودن اجتهاد براى متقدمين و حرام بودن آن براى متأخرين تفاوت و فرقى است و بدون دليل رو به آن نمىآورند , مگر آنانى كه اسيران تقليد به شمار مىآيند .
ابوطيب صديق حسن خان ( در كتاب حصول المأمول فى علم الاصول ص ( 186 مى گويد : لازم نيست بر كسانى كه خداوند بر آنها ابواب معارف را گشود و به آنها علم و دانش را روزى نمود به گونه اى كه مى توانند خودشان را به وسيله آن از تقليد ديگران خارج كنند , پيروى از آنچه كه اسيران تقليد مى گويند .
اين گونه عالمان و انديشمندان عليه بسته شدن باب اجتهاد به پاخاستند و مجددا براى فتح آن قيام نمودند , كه اميد است هر چه زودتر شاهد آن باشيم .