پيروان او تنها راه شناخت احكام شرعى , سنت است كه همان اخبار احاديث معصومين ( ع ) است , آنهم اخبار و احاديثى كه در چهار كتاب معتبر شيعه ( كافى , من لايحضره الفقيه , تهذيب و استبصار ) و برخى از كتب ديگر نقل شده است .
پايبندى مخصوص اين گروه به اخبار و روايات , سبب شد كه آنان را (( اخبارى )) بنامند .
اخباريان , فرقى ميان اخبار صحيح و ضعيف و شاذ ـ كه مورد عمل اصحاب قرار نگرفته ـ و مشهور ـ كه مورد عمل آنها قرار گرفته است ـ و روايات مرسل و مسند و بين نص و ظاهر و متواتر و خبر واحد نگذارده اند .
اخباريان , در مقابل خبر , گويا احساساتى شده , همه ملاكها و معيارها را كنار نهاده و از دست داده اند ! و اين چيزى است كه حاصلى جز جمود فكرى و انحطاط و ايستايى و اكتفا به ظاهر نصوص نداشته و ندارند .
ارمغان شيوه اخباريگرى و پايبندى بى چون و چرا به عنوان روايت نقل شده است , بسته شدن درهاى اجتهاد است كه بزرگترين ضربه بر پيكر فقه اسلامى و حيات اجتماعى اسلام محسوب مى گردد و مى تواند فقه را به جايى بكشاند كه در برابر رويدادهاى نوين زندگى مادى و معنوى متكامل و متحول بشر بى پاسخ بماند .
عوامل گسترش و نفوذ اخباريگرى
علامه ملا محمد امين استرآبادى , بنيان گذار مسلك اخباريگرى , تلاش پيگيرى را براى اثبات و گسترش بينش و نظريات و مسلك خود آغاز كرده بود و در نتيجه زمان زيادى نگذاشت كه مرام او گسترش چشمگيرى يافت .
در عراق , بزرگانى كه موقعيت اجتماعى فوق العاده اى داشتند , به مرام او پيوستند و شهر مقدس كربلا به صورت مركز نشر اخباريگرى در آمده بود و پايگاه اصلى طرفداران اين نظريه به شمار مى رفت .
در اين روزگار , مجتهدان و فقهايى كه به مرام اخباريگرى اعتقاد نداشتند در نظر مردم بى اعتبار و فاقد جايگاه اجتماعى بودند . و از سوى ديگر نحوه برخورد اخباريان با مجتهدان وفقها بسيار شديد و بدبينانه بود و آنان تمامى امكانات خود را براى ستيز با فقها به كار مى گرفتند .
اين جريان ادامه داشت و مرام اخباريگرى همچنان رو به گسترش بود , تا آنكه
شخصيتى چون استاد كل وحيد بهبهانى ( 1173 ـ 1205 هـق ) در صحنه مباحثات علمى ظاهر گشت , با روى كار آمدن او در كربلا , اجتماع اخباريان در تمام شهرهاى عراق به تفرقه گراييد و شيرازه تشكيلات آنان را از هم پاشيد .
عوامل پيدايش اخباريگرى و گرايش به آن
پديده هاى اجتماعى و فكرى و فرهنگى , همچون هر پديده ديگر داراى زمينه ها و علل وجودى مشخص است كه با توجه و تحليل و بررسى اين زمينه ها و عوامل پيدايش آن , مى توان تا اندازه اى ماهيت و ويژگيهاى پديده ها را شناسايى كرد و ابعاد مختلف آن را بهتر شناخت
بدين جهت ما برخى از علل و عوامل فكرى و اجتماعى پديده اخباريگرى را مورد بررسى قرار مى دهيم :
1 ـ برداشت غير صحيح اخباريها از اجتهاد :
ذهنيت و برداشت غير علمى و غير واقعى اخباريان از اجتهاد , سبب شد كه آنها گمان كنند اجتهاد موجب متروك شدن نصوص دينى و عناصر خاصه ـ اخبار و احاديث ـ مى باشد .
از آنجا كه اخباريان در اصول و اجتهاد عناصر مشترك تعمق نداشتند چنين پنداشتند كه به كارگيرى اجتهاد و اصول در شناخت احكام سبب مى شود تا عناصر خاصه , ماهيت خود را از دست بدهد و تبديل به عناصر مشترك شود . در حاليكه مجتهدان معتقد بودند كه بكارگيرى اجتهاد و اصول فقهى در استنباط احكام شرعيه و موضوعات و حوادث واقعه , همان بازگرداندن فروع تازه به اصول پايه است و هرگز از چارچوب عناصر خاصه خارج نبوده و نخواهد بود . و هر كدام نيز مرحله اى در شناخت احكام به حساب مىآيند و از اهميت ويژه اى برخوردارند .
2 ـ پيشقدمى اهل سنت در اجتهاد
قبل از اينكه شيعه به اجتهاد نيازمند شود و جامعه اهل سنت به دليل دورى نمودن از ائمه معصومين ( ع ) براى دستيابى به حكم موضوعات و حوادث واقعه نياز به اجتهاد پيدا
كردند . بدين جهت در مباحث اجتهادى و اصولى آنها پيشقدم بودند , به طورى كه در اواخر قرن دوم , برخى از علماى آنان كتابهايى در اين زمينه تصنيف نمودند , مثل :
علامه ابويوسف يعقوب بن ابراهيم ( م 182 هـق . (
محمد بن ادريس شافعى , پيشواى مذهب شافعى ( م . ( 204
علامه محمد بن حسن شيبانى ( 132 / 182 يا . ( 189
در حالى كه علماى اماميه در اين روزگار تأليفى بدين منظور نداشتند و در اوايل قرن چهارم ـ يعنى اواخر غيبت صغرى ـ در صدد اين كار بر آمدند و عالمان بزرگى چون :
ابومحمد حسن بن على , معروف به ابن عقيل عمانى
ابومنصور صرام نيشابورى
بدين مهم همت گماشتند و كتابهاى المستمسك بحبل آل الرسول و بيان الدين فى الاصول و ابطال القياس در اين زمان تدوين يافت .
ابوعلى محمد بن احمد كاتب اسكافى , معروف به ابن جنيد , در اين زمينه كتاب تهذيب الشريعه فى احكام الشريعه را نوشت . اين كتاب داراى بيست جزء بود كه خود او آن را مختصر كرده و نام المختصر الاحمدى للفقه المحمدى را بر آن نهاد .
علامه محمد بن احمد , معروف به ابن داود ( م 368 ) كتاب ديگرى در اين زمينه تدوين كرد[1].
در هر حال , پيشقدمى اهل سنت در وادى اجتهاد , اين ذهنيت باطل را در ميان اخباريان به وجود آورد كه :
اجتهاد پديده اى است كه اهل سنت آن را بنيان نهادند تا خود را از مراجعه به احاديث معصومين بى نياز گردانند . و به تعبير ديگر , اهل سنت به جهت دورى از اهل بيت رسول خدا ( ص ) چاره اى جز اجتهاد نداشتند تا فقر علمى و كمبود منابع فقهى خود را جبران كنند . ولى شيعه با داشتن روايات معصومين نيازى به اجتهاد نداشته است و اگر بعدها اجتهاد در شيعه راه يافته , در حقيقت از مرام اهل سنت تأثير پذيرفته است و همچنانكه اجتهاد اهل سنت بى مورد و باطل بوده , اجتهاد اماميه نيز محكوم به بطلان و عدم جواز است و آنان را از احاديث اهل بيت دور مى كند !
[1]ـ براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به همين سلسله مقالات در شماره سوم و دهم نشريه كيهان انديشه .
اين ذهنيت اخباريان نيز بى پايه است . زيرا :
اولا ـ در زمان ائمه معصومين ( ع ) بعضى از صحابه ايشان در زمينه مباحث اصولى كتابهايى را تأليف نمودند , مانند :
ابومحمد هشام بن حكم كوفى شيبانى ( م 199 هـق ) كه از اصحاب امام صادق ( ع ) بود و در (( مباحث الفاظ )) جزوه اى را تدوين كرد .
يونس بن عبدالرحمن موسى آل يقطين , از اصحاب امام رضا ( ع ) , پيرامون مسائل باب (( تعادل و ترجيح )) كتابى تأليف كرد .
فضل بن شاذان ازدى نيشابورى , از اصحاب امام رضا و امام هادى ( عليهماالسلام ) , كه در باب (( اجتماع امر و نهى )) مباحثى را تدوين كرد .
ابوسهل اسماعيل بن نوبختى , از اصحاب امام ابومحمد الحسن العسكرى ( ع ) , كه در رابطه با (( عام و خاص )) مطالبى را به رشته تحرير درآورد .
حسن بن موسى نوبختى , كه پيرامون (( حجيت خبر واحد )) جزوه اى را فراهم آورد .
ثانيا ـ بذرافشانى قواعد اصولى و مطالب اجتهادى نخست توسط امام باقر ( ع ) و سپس امام صادق ( ع ) صورت گرفت . بدين گونه كه آن بزرگوار , قواعد ياد شده را بر اصحاب خود املاء مى كردند . و بعدها اصحاب توانستند آن قواعد را گردآورى كرده و به صورت مجموعه هايى درآورند , مانند :
اصول آل الرسول , از علامه محمد هاشم موسوى خوانسارى ( م 1318 هـق ) در اين كتاب احاديث قواعد فقه به گونه مباحث اصول فقه ترتيب داده شده است .
الاصول الاصليه , از علامه عبدالله الحسينى الغروى ( م 1242 هق ) كه گفته اند اين كتاب , بهترين كتابى است كه در اصول فقه نگاشته شده است .
الفصول المهمه فى اصول الائمه , از علامه محمد بن الحسن العاملى , كه مشتمل بر قواعد كليه اصول است .
و ثالثا ـ اگر جامعه اهل سنت قبل از اماميه قدم در وادى اجتهاد گذارده اند , دليل نخواهد بود كه اماميه شيوه اجتهاد خود را از آنان اقتباس يا تقليد كرده و اجتهاد از اهل سنت به اماميه سرايت كرده باشد . بلكه اجتهاد يك واقعيت و ضرورت است كه حيات اجتماعى و تداوم و جاودانگى يك مجموعه قوانين بدان بستگى دارد . اهل سنت به اين علت كه دستشان از علوم اهل بيت ( ع ) كوتاه بود اين نياز را زودتر از اماميه احساس
كردند , البته اين احساس زودرس , دليل رشد و كمال آنان نبوده و نيست , بلكه ضرورت زمان چنين اقتضايى را براى آنان داشته است , و نيز اينكه اماميه ديرتر از آنان به مسأله اجتهاد انديشيده اند , دليل عدم تكامل و عقب ماندگى آنان نبوده است , زيرا اماميه با داشتن نص و روايات معصومين در زمان حضور ائمه ( ع ) نيازى به اجتهاد نداشته است تا بدان روى آورد . بلكه آن زمان كه دست شيعه از دامان امام ( ع ) ظاهرا كوتاه گرديد و شيعه مامور شد كه براى يافتن احكام حوادث واقعه به احاديث و منابع رجوع كند , اجتهاد ضروريت يافت .
گفتار علامه اعرجى :
فقيه بزرگ و اصولى عظيم مرحوم سيد محسن اعرجى كاظمى ( م 1227 ) سخنى در زمينه موضوع ياد شده دارد كه داراى سنديت است . او در كتاب گرانمايه و ارزشمندش وسائل الشيعه الى احكام الشريعه مى گويد :
(( اهل سنت قبل از اماميه به علم اصول و قواعد اجتهادى و عناصر مشترك , نيازمند شدند , زيرا از ائمه هدى ( ع ) بى بهره بودند . و تنها منبع مورد استفاده آنان كتاب و سنت رسول الله ( ص ) بود كه استفاده از آن دو نيز بر ايشان به راحتى ميسر نبود , زيرا كه قرآن دربردارنده مفاهيم كلى بود و سنت رسول الله ( ص ( به جهت گذشت زمان و دورى از عصر صحابه در هاله اى از ابهامها قرار داشت كه مى بايست به وسيله اجتهاد راه را در هر دو بعد براى خود باز كنند . و اما اماميه با دسترسى داشتن به صاحبان شريعت و امامان ( ع ) در تنگنا و مضيقه قرار نگرفتند و مسائل و نيازهاى خود را شفاها از امامان خود مى پرسيدند .
وضع بدين منوال ادامه داشت تا زمان غيبت كبرا كه اندك اندك نياز به اجتهاد و علم اصول در ميان اماميه نيز احساس شد و قدماى از فقيهان , مانند : ابن عقيل عمانى , ابن جنيد اسكافى , سيد مرتضى , شيخ مفيد , شيخ طوسى , ابى الصلاح , ابى المكارم , ابن ادريس و فاضلين ـ محقق و علامه ـ و شهيدين ـ جمال الدين و زين الدين ـ در زمينه مباحث اجتهادى كتابهايى را تأليف كردند و اين شيوه تاكنون نيز ادامه دارد .
نياز اماميه به اجتهاد در عصر غيبت , يك نياز واقعى و ضرورى و غير قابل اجتناب است . آيا ما مى توانيم به بهانه اينكه اهل سنت قبل از ما به اجتهاد رو آورده اند , براى
اينكه برچسب تقليد نخوريم از اجتهاد دست برداريم ؟ ! با اينكه در حقيقت ما پيرو آنها ( در قواعد اجتهادى و ابحاث اصولى ) نبوده و نيستيم .
كوتاه سخن اينكه اجتهاد داراى طبيعت و خصلت مذهب اهل سنت نيست . بلكه يك ضرورت و يك نياز است كه برخى زودتر بدان محتاج شده و برخى ديرتر . و هيچكدام تابع ديگرى نبوده است ـ احساس تشنگى در انسان سالم يك احساس صادق است كه ممكن است فردى زودتر از ديگرى بدنش به آب نياز پيدا كند و به او احساس تشنگى دست دهد و به فردى ديرتر اين احساس دست بدهد . و معناى تتابع زمانى اين دو احساس , تقليد يا تأثير احساس اول از احساس دوم نيست . بلكه هر احساسى بر اساس نيازى جداگانه است و ربطى به يكديگر ندارد .
علم اصول هيچگاه از نظر زمانى با علم فقه ( به معناى اصطلاحى فعلى آن كه بعد از هجرت رسول خدا به مدينه پديدار شد ) فاصله نداشته , بلكه فقه زمينه پيدايش اصول بوده است , همانگونه كه علم فقه فاصله زمانى با علم حديث نداشته و علم فقه در دامان علم حديث پرورش يافته است .
ارتباط علم اصول با علم فقه تا بدان پايه است كه اصول را اصول فقه ناميده اند و گفته اند نسبت ميان اصول و فقه همانند نسبت ميان منطق و فلسفه است . و نيز گفته اند كه علم اصول و ابحاث اجتهادى همانند اساس و پايه هاى علم فقه است . و بدين جهت در تعريف علم فقه گفته اند : فقه عبارت است از علم به احكام شرعى فرعى از راه ادله و منابع تفصيلى آن .
اجتهاد يك نياز اجتماعى و تاريخى :
مسأله ضرورت اجتهاد چيزى نيست كه اختصاص به مسائل فقهى اسلامى داشته باشد . بلكه همه قوانينى كه در رابطه با جوامع بشرى و مناسبات انسانى و زندگى اجتماعى انسان وضع شده است در صورتى قابل تداوم و اجرا خواهد بود كه همگام با تطور و تحول مظاهر زندگى و تكامل جلوه هاى آن قوانين نيز گسترش يابد و در هر مقطع نوين پاسخى مناسب داشته باشد . البته در مورد قوانين بشرى بايد گفت كه چون بشر محدود است همواره قوانينى را كه جعل مى كند , داراى محدوديت زمانى است و با تغيير زمان معمولا اصل قانون تغيير مى كند , البته مواردى را مى توان يافت كه اصل قانون ثابت
و فروع و مصاديق آن در حال تغيير و تطور باشد . مثل قوانين رياضى و فيزيك و شيمى و چه بسا برخى از قوانين اجتماعى .
و اما قوانين فقهى اسلام , كه قوانينى جاودان , ثابت و غير قابل تغيير است , طبيعتا داراى كليت و جامعيت است و اگر هم به ظاهر داراى كليت نباشد , بايد با اجتهاد , ملاك آن را به طور كلى و جامع شناسايى كرد تا به هنگام تغيير يافتن موضوع خاص و پديد آمدن موضوعات و موارد نوين و مسائل مستحدث , فقه اسلامى داراى پاسخى قانع كننده و صحيح باشد . و در برابر رخدادهاى نوين بى پاسخ نماند و از صحنه حيات اجتماعى بيرون نرود . و اين چيزى است كه تنها از طريق اجتهاد مداوم ميسر است و بس . زيرا تاريخ انسان و جامعه بشرى چون رودى همواره در تغيير و گسترش است و به تناسب آن بايد قوانين اجتماعى نيز در حال گسترش باشد , و بر مصاديق نوين منطبق گردد . اين است كه مى گوييم اجتهاد يك نياز اجتماعى و تاريخى است . و اين نياز در مقاطع مختلف تاريخى داراى نوسان بوده و هست .
در زمان شيخ بزرگ كلينى ( م 9 / 328 ه ) و پدر بزرگوار شيخ صدوق عالم بزرگ على بن بابويه ( م 9 / 328 ه ) كه در عصر غيبت صغرا بود و نيز در روزگار نخستين مرجع تقليد ابن قولويه ( م 368 ه ) كه در اوايل غيبت كبرا بود , نياز به اجتهاد در حدى قرار داشته و رشد و شكوفايى ابحاث اجتهادى و اصول به تناسب همان نياز بوده است .
در حالى كه مى بينيم در عصر پيشواى عاليقدر شيخ مفيد ( م 413 ) و سيد شريف مرتضى ( م 436 ) و مرجع بزرگ طايفه شيخ طوسى ( م 461 ) اين نياز بيشتر و به تناسب آن ابحاث اجتهادى نيز از درخشش بيشترى برخوردار بوده است . و نيز مى بينيم در زمان مجتهد جوان و يگانه روزگار ابن ادريس ( م 598 ) و آية الله علامه حلى ( م 726 ) و شهيد اول ( م 786 ) و محقق صاحب شرايع الاسلام ( م 676 ) و محقق ثانى ( م 940 ) و . . . اين نياز رو به تزايد بوده و به تناسب آن علم اصول نيز شكوفايى و گسترش روز افزون داشته است .
پس اصل نياز به اجتهاد در همه زمانهاى حتى زمان رسول خدا ( ص ) كه زمان تشريح بود وجود داشت و نيازمندى زودتر اهل سنت به آن بدين معنى نيست كه انديشه اجتهاد و علم اصول از آن كسى است كه زودتر به آن نياز پيدا نمود .
3 ـ رواج بى رويه مباحث عقلى و فلسفى در بين اصحاب اماميه :
سومين عامل پيدايش انديشه اخباريگرى , شيوع بى رويه مباحث فلسفى و عقلى در ميان اصحاب اماميه است , تا بدانجا كه برخى مباحث عقلى و فلسفى را اصل قرار داده و آنچه از روايات كه با مبانى فلسفى و عقلى آنان تناسب و توافق نداشت طرح مى كردند و يا آن را تأويل مى نمودند !
معمولا هر افراط , تفريطى را به دنبال دارد و به عبارت ديگر تفريط عكس العمل و بازتاب افراط است . از اين رو , افراط در عقل گرايى سرانجام به تفريط اخباريگرى كشيده شد .
كلام محدث جزائرى :
محدث جليل القدر مرحوم سيد نعمت الله جزايرى ( 1 / 1050 ـ 1112 ) در كتاب انوار نعمانية ( ج 3 , ص 129 ) در اين زمينه سخنى دارد كه شاهدى است بر مداعاى ما , زيرا او مى گويد :
(( بيشتر اصحاب پيامبران , از كسانى پيروى نموده اند كه اهل قياس و رأى و فلسفه بوده اند و بر عقول و استدلالهاى عقلى خود تكيه مى كرده اند و بيانات پيامبران را كه مطابق با عقول آنان نبوده است نمى پذيرفته اند . كمااينكه نقل شده , زمانى كه حضرت عيسى ( ع ) افلاطون را دعوت به پذيرش دين آسمانى كرد افلاطون نپذيرفت و گفت دين براى آنان است كه از نظر عقل ضعيفند نه براى من و امثال من كه نيازى به شناخت از طريق پيامبران ندارند[1]((
آرى اصحاب ما از چنين كسانى پيروى نموده اند , و اگر چه به ظاهر سخن آنها را نمى گفته اند و اظهار بى نيازى از مكتب وحى را نمى كرده اند ولى در عمل چنين
[1]ـ اين حكايت درست به نظر نمى رسد . زيرا ولادت افلاطون ( پلاطن ) به سال 430 و وفات او به سال 348 و يا 347 قبل از ميلاد بوده است . بلى , بعضى از محدثان اين داستان را به جالينوس نسبت داده اند . زيرا ولادت او به سال 231 بعد از ميلاد بوده است و امكان چنين برخوردى ميان او و حضرت مسيح ( ع ) يا پيروان او وجود داشته است . براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به قاموس الاعلام ( ج 2 , ص 1004 وج 3 , ص 1756 ) و نيز كتاب مطرح الانظار ( ج 1 , ص 212 و 320 ) . ولى در هر حال اعتماد بر اين گونه داستانها , آنهم در مثل اين گونه مسائل جاى شگفتى دارد !