بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 144


كيفيت نماز عيدين هم در قرآن تفصيل داده نشده و براى وجوب آن آيهء 2 از سورهء كوثر * ( فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ ) * مورد استناد شده است .
بهر حال آن چه در قرآن مجيد از نمازهاى واجب ياد شده اگر از لحاظ دلالت بر وجوب ، مبين و آشكار است از لحاظ دلالت بر عدد ركعات و بسيارى از خصوصيات و كيفيات ، مبهم و مجمل مىباشد .
در بارهء نماز سفرى نيز آيهء شريفه 102 كه در سورهء النساء وارد شده * ( وَإِذا ضَرَبْتُمْ فِي الأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً ) * با اين كه بر عدم لزوم « اتمام » صراحت دارد از چند جهت ديگر خالى از اجمال نيست فى المثل دانسته نيست كه « ضرب فى الارض » بچه حدى محدود مىباشد و نيز معلوم نيست كه « قصر » نسبت به همهء نمازهاى پنجگانه است يا نسبت به آنهايى كه چهار ركعت مىباشد ؟ و هم معلوم نيست كه تا چه حد « قصر » شود يك ركعت يا دو ركعت يا سه ركعت ؟ و هم صراحت ندارد كه حكم قصر بعنوان « عزيمت » است يا بعنوان « رخصت » ؟ و بهر حال آيا حكم « قصر » به خوف مشروط است يا نه بلكه خوف موجب « قصر » در « قصر » است و اگر خوف شرط آن باشد خوف از خصوص افتتان است يا اعم از آن ؟ به همين جهت ميان فقهاء اسلامى در غالب بلكه همهء اين موارد ترديد و احتمال ، اختلاف پديد آمده است .
قرآن مجيد اين امور را بطور اجمال ياد كرده و بيان آنها را به سنت موكول داشته و در سنت خواه بقول از قبيل « صلَّوا كما رأيتموني اصلَّى » يا به عمل از اين گونه موارد رفع اجمال به عمل آمده است .
4 شرائط و مقدمات و مقارنات نماز براى نماز شرائط و مقدمات و مقارناتى كه هست ، از قبيل وضوء و غسل و تيمم و توجه به قبله ، در خود قرآن مجيد ياد شده ، بعضى به اجمال و بعضى به تفصيل ، و بهر حال تعيين كامل آنها به وسيلهء سنت قولى يا عملى انجام يافته است .


صفحه 145


در آيهء 8 و 9 ، از سورهء المائدة * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ وَإِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا . وَإِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْه ) * . كيفيت وضوء ، از لحاظ غسل ( شستن ) و مسح .
و كيفيت تيمم ، از لحاظ مسح رو و دست و اصل غسل ، بى آن كه كيفيت آن ذكر گردد ، ياد گرديده است .
آيهء 4 در سورهء النّساء در بارهء طهارت است * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَلا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى - تَغْتَسِلُوا وَإِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ - النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ . . ) * .


صفحه 146


ميراث در ميان عرب پيش از اسلام در بارهء ميراث مراسم و عاداتى وجود داشته است :
از جمله آن كه : زنان و كودكان را از ارث محروم مىداشته و مىگفته‌اند مر ده يك ( ارث ) به كسى از خويشان مرده مخصوص است كه بتواند بر پشت ستور كارزار كند و غنيمت بياورد .
و از جمله آن كه زن هر مرد جزء ميراث شوهر بشمار مىآمده بدين معنى كه مردى از وارثان . جامه‌اى بر آن زن يا بر خيمه او مىافكنده و بدين عمل آن زن به اختيار او در مىآمده است .
ابو الفتوح ، در ذيل تفسير آيهء 8 از سورهء النّساء * ( لِلرِّجالِ نَصِيبٌ ، مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْه أَوْ كَثُرَ نَصِيباً مَفْرُوضاً ) * چنين گفته است : « مفسران گفتند : سبب نزول آيه آن بوده كه اوس بن ثابت انصارى فرمان يافت و زنى را رها كرد و دو دختر را و دو پسر عمرا . .
پسران عم مال برگرفتند و چيزى بزن و دختر ندادند و در جاهليت عادت چنين بوده كه زنان را و كودكان را ميراث ندادى گفتندى : ما مال به كسى دهيم كه او بر پشت ستور كارزار كند و غنيمت آرد آن زن برخاست و به نزديك رسول عليه السلام آمد و در مسجد فصيح بود و گفت . . » و در ذيل آيهء 12 ، از همان سوره ، * ( يُوصِيكُمُ الله فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَيَيْنِ . . ) * چنين گفته است : « مفسّران در سبب نزول آيه خلاف كردند : بعضى گفتند : سبب نزول آيه آن بود كه در جاهليت وراثت به مردى و قوت بودى ميراث به مردان دادندى به زنان و كودكان ندادندى خداى تعالى اين آيه فرستاد و حكم جاهليت باطل كرد . . عطا گفت : سعد بن ربيع النقيب را به احد بكشتند او زنى


صفحه 147


رها كرد و دو دختر را و برادرى . برادر او جمله مال برگرفت و چيزى بزن و دختران او نداد زن به شكايت پيش رسول عليه السلام آمد رسول گفت : باز گردى كه باشد خداى تعالى در حق تو حكمى فرمايد . زن برفت پس از آن باز آمد و شكايت كرد و بگريست خداى تعالى اين آيه فرستاد رسول عليه السلام برادر سعد را بخواند و مال از او بستاند و به ايشان داد . . » و همو ، در ذيل آيهء 23 از همان سوره ، * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً وَلا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَّ . . ) * چنين گفته است :
« مفسران گفتند سبب نزول آيه آن بود كه در جاهليت و بدايت اسلام چنان بود كه چون مردى فرمان يافتى و زنى رها كردى وارثى از آن مرد بيامدى و جامه بر او افكندى ، يا بر خيمهء او ، او اولىتر گشتى به او از نفس او ، زن را بر خود هيچ حكم نماندى ، در حبالهء او فتادى بى مهرى به مهرى اول ، كه متوفى كرده بودى ، آنگه مرد مخيّر بودى خواهى دخول كردى با او به مهر اول و خواستى عضل كردى او را اعنى منع كردى از نكاح و دخول نكردى با او و او را اضرار كردى تا او فديه كردى از مال خود و خود را باز خريدى ، و يا وفات آمدى او را ، ميراثش برداشتى . . » و از جمله مراسم و عادات عرب جاهلى در ميراث اين بوده كه از راه قرارداد و معاهده و همسوگند شدن توليد توارث مىكرده‌اند .
ابو الفتوح در ذيل آيهء 37 از سورهء النّساء * ( وَلِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالأَقْرَبُونَ وَالَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ . . ) * گفته است :
« و در معنى آيه چند قول گفتند :
« قتاده گفت در جاهليت مخالفت كردند و با يكديگر عهد و سوگند خوردند[1]


[1]- فاضل مقداد پس از نقل عبارت معاهده گفته است « فيكون للحليف ، السدس من ميراث حليفه » .


صفحه 148


و محالف ، معاهدش را گفتى : دمى دمك و هدمى هدمك و ثارى ثارك و حربى حربك و سلمى سلمك و ترثنى و ارثك و تطلب بى و اطلب بك و تعقل عنى و اعقل عنك گفتى : خون من خون تو است و ويرانى سراى من ويرانى سراى تو است و كينهء من كينهء تست و جنك من جنك تو است و صلح من صلح تو است و تو از من ميراث گيرى و من از تو ميراث گيرم و تو طلب خون من كنى و من طلب خون تو كنم و تو از من ديه دهى و من از تو ديه دهم . و همچنين كه گفته بودند ميان ايشان موارثه ثابت شدى و نصيب حليف از ميراث دانگى بودى خداى تعالى گفت : نصيب ايشان بدهى از ميراث آنگه آن را منسوخ كرد به آيهء * ( أُولُوا الأَرْحامِ ) *[1]« مجاهد و نخعى گفتند : نصيب او بدهى از وفا و نصرت و معاونت و ديت آن چه بر آن عهد كرده‌اند دون ميراث ، و بر اين قول آيه منسوخ نباشد بقوله تعالى عزّ و جلّ * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ) * و لقول النّبي أوفوا للحلفاء عقودهم الَّتى عقدت ايمانكم وفا كنى با حليفانتان به آن چه بر آن سوگند خورده باشى . . عبد الله عباس و ابن زيد گفتند : آيه در آنان آمد كه رسول ( ص ) ميان ايشان برادرى داد روز مؤاخات ، از مهاجر و انصار ، چون به مدينه آمد ايشان به آن برادرى ميراث گرفتندى آنگه به آيهء فرائض منسوخ شد . . » مسألهء توارث در جاهليت بر دو پايهء اساسى استوار بوده است :


[1]- فاضل مقداد در كتاب كنز العرفان چنين افاده كرده است ، « حكم ميراث بردن به وسيلهء معاهده و معاقده كه به نام « ضمان جريره » خوانده مىشود به عقيدهء شافعى نسخ شده و مطلقا ارثى بدان ثابت نمىباشد و به عقيدهء اصحاب ما چنين نيست بلكه در هنگامى كه وارثى نسبى و سببى موجود نباشد ميراث به معاهده ثابت مىباشد زيرا روايت شده كه پيغمبر ( ص ) در روز فتح مكه در خطبهء خود گفته است : « و ما كان من حلف فى الجاهلية فتمسكوا به فانه لم يزده الاسلام إلا شدة و لا تحدثوا حلفا فى الاسلام » و به عقيدهء ابو حنيفه هر گاه مردى به وسيلهء مردى مسلم به اسلام در آيد و با هم پيمان بندند و قرار دهند كه تعاقل و توارث ميان ايشان باشد اين پيمان و قرارداد صحيح و نافذ است .


صفحه 149


1 - اولويّت از لحاظ قرابت .
2 - مذكَّر بودن وارث پس به اعتبار اين دو اساس با بودن اقرباء ذكور ، اقرباء اناث را حقى در ميراث نمىبوده و در ميان اقرباء ذكور هم تقديم پسر بر پدر و پدر بر برادر و برادر بر عم و عم بر پسر عم رعايت مىشده است .
توارث در ميان عرب جاهلى ، بالاجمال بدين وضع مىبوده است اكنون بايد ديد تشريع اين موضوع در اسلام چه سيرى داشته و بچه صورتى در آمده است در همان سال اول كه پيغمبر ( ص ) به مدينه مهاجرت كرده ميان مهاجر و انصار كه بنا به منقول از كتاب المنتقى نود مرد ( نيمى مهاجر و نيمى از انصار ) و به قولى ديگر صد و پنجاه كس از مهاجر و صد و پنجاه از انصار بوده‌اند[1]عقد برادرى منعقد ساخته كه بموجب اين مؤاخات در حيات ، مؤاسات داشته باشند و در ممات با هم توارث كنند[2].
در تفسير نعمانى ، بنا بنقل مجلسى ، از حضرت على عليه السلام اين مضمون ، روايت شده « پيغمبر ( ص ) چون به مدينه هجرت كرد ميان يارانش ، از مهاجر و انصار ، اخوّت افكند و مواريث را بر پايهء اخوّت دينى قرار داد نه بر اساس ارحام » .
در آغاز مهاجرت براى اين كه مردم متوجه گردند كه رابطهء حقيقى رابطهء دينى و ايمانى است و روابط ديگر ، خواه تكوينى و نسبى باشد و خواه


[1]- ابن جوزى ( بنقل مقريزى ) در كتاب « تلقيح فهوم اهل الاثر » چنين گفته است : « و قد احصيت جملة من آخى النبي فكانوا مائة و ستة و ثمانين رجلا »
[2]- در اين مؤاخات پيغمبر ( ص ) على را به برادرى برگزيده عبارت ابن اسحاق ، بنقل ابن هشام در اين موضوع اين است « و آخى رسول اللَّه بين اصحابه من المهاجرين و الانصار فقال : فى ما بلغنى ، و نعوذ باللَّه ان نقول عليه ما لم يقل ، تآخوا فى اللَّه اخوين ، اخوين ، ثمّ اخذ بيد عليّ بن ابى طالب ، رضوان اللَّه عليه ، فقال : هذا اخى فكان رسول اللَّه ( ص ) ، سيّد المرسلين ، و امام المتّقين ، و رسول رب العالمين ، الذي ليس له خطر و لا نظير من العباد ، و على بن ابى طالب ، رضوان اللَّه عليه اخوين »


صفحه 150


توليدى و سببى يا قراردادى و سوگندى بى وجود اين رابطه ، بى فايده و در حكم عدم رابطه مىباشد توارث بر اساس اين رابطه استوار گرديد و مفاد * ( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ) *[1]كه ، به اعتبار وصف عنوانى موضوع ، حقيقتى است دور از شائبهء مجاز به منصّهء عمل آمد بلكه براى اين كه فهمانده شود كه صرف ايمان قلبى و ادّعاء آن براى توليد اخوّت حقيقى و توارث مالى ، كافى نيست و بايد ايمان با عمل خارج ( از خود و از دارايى گذشتن ) توام گردد توارث ميان اهل ايمان را هم به مهاجران و انصار كه دستهء اول بجهاد به گذشتن از مال و جان و هجرت ، ايمان خود را ابراز داشته و دستهء دوم به گذشتن از خانه و جا دادن به مهاجران و نصرت پيغمبر و ياران ، ايمان خويش را نشان دادند اختصاص داد و كسانى را كه ايمان آورده ليكن در مكه مانده و هجرت نكرده بودند در آغاز هجرت از ارث بردن از مهاجران مؤمن ، محروم كرد . اين حقيقت در آيهء 73 از سورهء الانفال آورده شده بدين بيان * ( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ الله وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهاجِرُوا . . ) * .
ابو الفتوح در ذيل آيهء 74 از سورهء الانفال * ( وَالَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ . ) * چنين گفته است : « ابن زيد گفت مؤمن نامهاجر از مؤمن مهاجر ميراث نگرفتى اگر چه برادران بودندى تا رسول عليه السلام مكه بگشاد آنگه برخاست و حكم او زائل شد ميراث به خويشى و رحم افتاد . . » حكم توارث ميان برادران دينى و ايمانى چنان كه گفته شد ، به اتفاق در سال اول هجرت ، وضع و ابلاغ گرديد تا آنگه بقول مشهور بعد از غزوهء بدر 2 ( كه اسلام قوتى يافت و اهميت رابطهء ايمانى و دينى آشكار گرديد ) و به گفتهء ابن زيد ( كه هم اكنون


[1]- آيه 10 از سوره 49 ( الحجرات ) ( 2 ) - مقريزى گفته است : « و كانت المؤاخاة بعد مقدمه بخمسة اشهر و قيل : بثمانية اشهر ثم نسخ التوارث بالمؤاخاة بعد بدر »


صفحه 151


نقل شد ) بعد از فتح مكه اين حكم برداشته شد و حكم اولويت در ميراث بمفاد آيهء 6 از سورهء الاحزاب * ( وَأُولُوا الأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ الله مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهاجِرِينَ إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ ، مَعْرُوفاً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً ) * به جاى آن وضع و ابلاغ گشت[1]. و بعد بتدريج احكام توارث ، صدور و نزول يافت و عادات و آداب جاهلى به وسيلهء احكام الهى منسوخ شد . از جمله به حكم آيهء * ( لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّساءِ نَصِيبٌ . . ) * كه از اين پيش مذكور افتاد و به حكم آيهء 12 از سورهء النساء * ( يُوصِيكُمُ الله فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَإِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ ) * و به حكم آيهء 14 از سورهء النساء * ( وَلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ ) * و به حكم آيهء 15 از همان سورهء * ( وَإِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَلَه أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ ) * . و بالاخره به حكم آيهء 175 از همان سوره . .


[1]- نيشابورى ( متوفى ) در تفسير خود در ذيل « * ( أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ چنين افاده كرده است « گروهى بسيار از مفسران مانند ابن عباس و جز او اتفاق دارند كه مراد به اين « ولايت » همان ارث است : مهاجران و انصار به واسطهء هجرت و نصرت از هم ارث مىبرده‌اند نه به واسطهء قرابت پس از آن ، اين حكم به آيهء * ( وَأُولُوا الأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ منسوخ گشته ليكن امام فخر الدين رازى اين تفسير را بعيد دانسته چه گفته است اين تفسير مستلزم نسخ است و تا ممكن باشد نبايد قائل به نسخ شد بعلاوه لفظ « ولايت » هنگامى كه بى كلمه « ارث » به كار برده شود به « قرب » اشعار دارد چنان كه مىگويند « السلطان ولى من لا ولى له » و خداى سبحانه و تعالى گفته است * ( أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّه لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ » بنا بر اين مراد اينست كه مهاجران و انصار برخى از ايشان برخى ديگر را تعظيم مىكنند و ميان ايشان معاونت و معاضدت در كار است و در برابر دشمن به منزلهء يك تن بشمارند و يكديگر را چنان دوست دارند كه خويشتن را » باز در ذيل آيهء * ( وَالَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ چنين افاده كرده است « كسى كه كلمهء « ولايت » را در اين چند آيه بمعنى ارث دانسته اين آيه را دليل بر اين قرار داده كه كافران با اختلاف در ملل خود در مسأله توارث به منزلهء يك ملت بشمار مىآيند پس مجوسى از بت پرست ارث مىبرد و نصرانى از مجوسى ارث مىبرد و يهودى از نصرانى و همچنين به عكس ارث مىبرند »