پنجم - آيهء 148 از سورهء البقره * ( اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ إِنَّ الله مَعَ الصَّابِرِينَ ) * لفظ « صبر » در لغت بمعنى خوددارى كردن و در برابر « جزع » استعمال مىشود چنان كه شاعرى گفته است :
< شعر > فان تصبرا فالصّبر خير مغبّة و ان تجزعا فالامر ما تريان < / شعر > و بمعنى حبس و نگهداشتن نيز به كار مىرود چنان كه روايتى از پيغمبر ( ص ) در بارهء دو تن كه يكى شخصى را نگهداشته و ديگرى او را كشته به اين عبارت حكايت شده « اقتلوا القاتل و اصبروا الصّابر » كشنده را بكشيد و نگهدارنده را جاودان به زندان افكنيد و حبس ابد كنيد و قتل صبر ، كه از آن نهى شده ، عبارت است از اين كه كسى را در جايى باز دارند آب و نانش ندهند تا بميرد و از اين عبارت كه « نهى النّبيّ عن ذبح البهيمة صبرا » منظور آنست كه روا نبود حيوانى را بكشند در حالى كه حيوان ديگر را در برابر او باز دارند تا بر آن وضع بنگرد .
در اين دو آيهء شريفه برخى از مفسران ، بلكه به ظاهر يكى از دو عبارت ابو الفتوح بيشتر از آنان ، گفتهاند : مراد از « صبر » روزه است بدان قرينه كه با نماز همطراز گرديده و « گفتند : خداى تعالى چند جا روزه را « صبر » خوانده فى قوله تعالى * ( سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ ) * اى « بما صمتم » و فى قوله * ( وَجَزاهُمْ بِما صَبَرُوا ) * اى بما صاموا »
نماز عيد در همان سال دوم هجرى ، كه در شعبانش حكم روزه رمضان صدور يافته و مسلمين روزه گرفتهاند ، در روز اول شوال كه عيد فطر است حكم نماز عيد صادر گشته و پيغمبر ( ص ) با مسلمين نماز عيد را اقامه كرده است .
مجلسى در ذيل آن چه از المنتقى راجع به حوادث سال دوم نقل كرده چنين آورده است . « و فى هذه السّنة خرج رسول الله ( ص ) يوم العيد فصلَّى بالناس صلاة العيد و حملت بين يديه العنز ، إلى المصلَّى فصلَّى عليها . . » طبرى ، در كتاب تاريخ الملوك و الامم ، در ذيل حوادث سال دوم هجرى ، پس از اين كه اين مضمون را گفته است .
« و در اين سال روزه ماه رمضان ، به قولى در ماه شعبان آن سال ، واجب گرديده و چنان بوده كه چون پيغمبر ( ص ) به مدينه در آمده ديده است يهود روز عاشورا را روزه مىگيرند و مىگويند آن روزى است كه آل فرعون در آن غرق شدهاند و موسى و يارانش نجات يافتهاند پس پيغمبر ( ص ) مسلمين را به روزهء آن روز امر كرده و چون روزهء ماه رمضان را بر امّت فرض ساخته به روزهء عاشورا نه امر كرده و نه از آن نهى » چنين گفته است :
« و فيها امر النّاس بإخراج زكات الفطر و قيل : انّ النّبيّ ( ص ) خطب النّاس قبل الفطر بيوم او يومين و أمرهم بذلك . و فيها خرج إلى المصلَّى ، فصلَّى بهم صلاة العيد و كان ذلك اول خرجة خرجها بالنّاس إلى المصلَّى فصلَّى إليها و كانت للزبير بن العوّام ، كان النجاشي وهبها له ، فكانت تحمل بين يديه فى الاعياد و هى اليوم ، فى ما بلغني ، عند المؤذنين بالمدينة »
زكات فطر و هم در همان سال دوم ، كه هنوز ، به گفتهء بيشتر ارباب سير ، حكم زكات در اموال تشريع نشده بوده است ،[1]حكم وجوب زكات فطر صادر گرديده است .
مجلسى ، در ذيل حوادث سال دوم از هجرت ، كه از « المنتقى ، نقل كرده ، روايتى از ابو سعيد خدرى به اين عبارت آورده است « قال : نزل فرض شهر رمضان بعد ما صرفت القبلة إلى الكعبة به شهر فى شعبان على رأس ثمانية عشر شهرا من مهاجر رسول الله ( ص ) فامر رسول الله فى هذه السنة بزكاة الفطر ، قبل ان يفرض الزكاة فى الاموال » .
آيهء شريفهء * ( قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّه فَصَلَّى ) *[2]* ( ) * را شيخ طوسى در كتاب « خلاف » بعنوان دليل زكات فطر ياد كرده است .
ابو الفتوح رازى ، در ذيل اين آيه چنين آورده است « . . بعضى ديگر گفتند : صدقهء فطر است و تكبيرات روز عيد و نماز عيد و عبد الله عمر نافع را گفتى :
صدقه عيد بدادى ؟ اگر گفتى : « آرى » گفت : به مصلَّى رفتى ؟ و اگر « نه » گفتى ، گفتى :
صدقه بده تا به مصلَّى رويم . آنگه اين آيه بخواندى . . »
[1]- مقريزى در كتاب « امتاع الاسماع » پس از اين كه گفته است : « و نزل تمام الصلاة اربعا بعد شهر من مقدم رسول اللَّه ، المدينة » گفته است : « و فرضت الزكاة ايضا - رفقا بالمهاجرين فى هذا التاريخ كما ذكره محمد بن حزم ، و قال بعضهم : انه اعياه فرض الزكاة متى كان » و همو در همان كتاب گفته است « و فى شعبان هذا ( يعنى شعبان على رأس ستة عشر شهرا من مقدم رسول اللَّه ( ص ) المدينة ) فرض صوم رمضان و زكات الفطر قبل العيد بيومين و قال ابن سعد : « قبل فرض زكات الاموال » و قيل : ان الزكاة فرض فيها و قيل : قبل الهجرة »
[2]- آيه 14 و 15 از سوره « الاعلى » .
پس از آن نظير اين قضيهء عبد الله عمر را با نافع نسبت به ابو العاليه با خالد نقل كرده آنگاه چنين گفته است « . . بعضى ديگر گفتند : اين تأويل ، ضعيف است براى آن كه اين سوره « مكَّى » است و در مكه فرض نماز عيد روز و زكات فطر نيامده بود ، اولىتر حمل باشد بر عموم تا زكات و صدقه و نمازها در او داخل باشد »
جهاد در آخر مبحث « از بعثت تا هجرت » به قسمتى از آن چه به موضوع « قتال » ارتباط دارد المام و برخى از آيات و مناسبات ايراد شد اينك در اين موضع مناسب مىنمايد كه اين موضوع بيش از آن چه گفته شده مورد بحث قرار يابد پس مىگويم :
هر مرام و مقصد و قانون و شريعتى كه بر خلاف رسوم و آداب و اخلاق و عادات و عقائد و آراء مجتمعى باشد و از طرف شخص يا از جانب فرقه و جمعى در ميان آن مجتمع و قوم حادث و منتشر گردد و افراد جامعه به ترك عادات و آداب و عقائد و آراء خود و پيروى از مرام و مقصد جديد دعوت شوند ناگزير در آغاز كار مورد ردّ و انكار جامعه واقع خواهد گرديد گر چه پايهء منطقى و اساس عقلى آن در نهايت درجهء استحكام و متانت باشد .
دفاع افراد جامعه از عقائد و آداب و عادات خود و انكار و ردّ ايشان بر آن دعوت ممكن است به صورتهايى گوناگون تحقق يابد كه از همهء آنها معقولتر و به انصاف و انسانيت متناسبتر ، دفاع و ردّ منطقى و ابطال و انكار استدلالى مىباشد و از همه زشتتر ، و بنا به خردى و بى خردى نزديكتر ، و از انصاف و انسانيت به دور تر ، اين است كه از ابتداء و بى تحقيق ، دعوت كننده و پيروان و گروندگانش مورد آزار و اذيت قرار داده شوند :
از ناسزا و دشنام گرفته تا صدمات و لطمات بدنى و مالى و بالاخره جانى نسبت به صاحب دعوت يا پيروان او انجام يابد . و خلاصه آن كه به وسيلهء تهديد و تطميع و تفتين و ضرب و جرح و قتل از پيشرفت و نفوذ آن دعوت ، جلوگيرى به عمل آيد .
پس ناگزير صاحب دعوت براى پيشرفت مقصد خود سه مرحله را بايد به پيمايد :
1 - اين كه از دعوت خود دفاع كند .
2 - از خود و پيروان خويش به دفاع پردازد .
3 - براى پيشرفت دعوت اگر ضرورتى ايجاب كند حتى از هجوم نيز دريغ ندارد .
شايد از نظرى مرحلهء سيم نيز به همان مرحلهء نخست باز گردد چه تمام توجه صاحب دعوت به نفوذ و بسط و نشر دعوت خود مىباشد پس اگر مانع و مدافع در كار دعوت به ميان نيايد و اسباب مزاحمت او فراهم نگردد يعنى مطمئن باشد كه سائر اقوام و قبائل ، مجاور يا غير مجاور ، به خيال مبارزه با پيروان و گروندگان به آن دعوت نخواهند بود ، و به اذيت و آزار عملى نخواهند پرداخت ، و از راه عناد و قتال وارد نخواهند شد بىگمان با اين اطمينان ، در صورتى كه دعوت خود را حق و مطابق منطق و مطابق عقل بداند ، هر گز به مقاتله و هجوم دست نخواهد زد و از همان راه طبيعى سير دعوت به نشر و بسط مرام و مقصد خويش ، اقدام خود را ادامه و انجام خواهد داد .
دين ، كه عاليترين مقاصد و مهمترين حوادث عالم اجتماع مىباشد ، از آن چه موقع حدوث ديگر مرام و مقصدها پيش مىآيد و موجب معارضه و شايد مبارزه مىگردد مصون و محفوظ نيست بلكه چون دائرهء نفوذ او وسيعتر ، و به مناسبت اين كه در هنگام غلوّ جاهليت و علوّ مراتب توحش و بربريت حدوث مىيابد ، مخالفت و مباينتش با عادات و رسوم مردم زيادتر و شديدتر است ناگزير مقاومت مردم نادان در برابر آن بيشتر و معاندت و مزاحمت آنان زيادتر و شديدتر مىباشد .
دين مقدس اسلام كه در جزيرة العرب ، كانون خودپرستى و نادانى و غرور و نخوت و تكبر ، طلوع كرد با مبارزه و معارضهء شديد مشركان جاهل ، و خدا نشناسان غافل ، روبرو شد .
چنان كه بارها بطور اشاره و تصريح گفته شد در آغاز بعثت چندان مزاحمتى به ميان نمىآمد[1]چه از طرفى پيغمبر ( ص ) بطريق مدارات و مماشات با آنان رفتار مىكرد و از طرفى ديگر هنوز دين را پيروانى پيدا نشده ، يا زياد و مهمّ نبودند ، و نشر و نفوذ آن مورد ترديد مىبود از اين رو بيمى از آن نمىداشتند و به خيال خام خود چنان مىپنداشتند كه به تهديد و تطميع نه تنها پيروان انگشت شمار آن را از پيروى باز خواهند داشت بلكه طمع مىداشتند كه شخص پيغمبر ( ص ) را نيز از تعقيب و ادامهء دعوت خويش منصرف خواهند ساخت ! ! كم كم هر چه نشر و بسط دين زيادتر و نفوذ و تأثيرش در قلوب بيشتر و شمارهء پيروان آن افزونتر مىگرديد آتش حسد و غضب ايشان افروخته تر و باد سبك سرى
[1]- و بيشتر به بد گويى از پيغمبر و ياران و نكوهش آيات نازله و ، خلاصه ، به آزار زبانى اكتفاء مىكردند . چنان كه در آيهء 67 از سورهء « الانعام » ( كه بروايتى از ابن عباس و جمعى ديگر همه آن سوره در مكه نزول يافته ، و بروايت انس بن مالك از پيغمبر ( ص ) كه « ما نزّل علىّ سورة من القرآن جملة غير سورة الانعام » همهء آن به يك بار نازل گرديده است ) به اين مطلب اشارت رفته و دستور پيغمبر ( ص ) و ياران در اين گونه موارد معين گشته است قوله تعالى : * ( وَإِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِه وَإِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ چون بينى ايشان را كه در آيات ما خوض مىكنند و بر آنها طعن مىزنند و به دو ناسزا مىگويند از ايشان كناره گير تا در حديثى ديگر آيند و اگر به فراموشى با آنان نشستى بعد از اين كه متذكر و متوجه شدى با گروه ستم كاران منشين و از ايشان دورى گزين . پس چنان كه در بدايت امر بمفاد اين آيه مشركان به زخم زبان قناعت داشتهاند همچنين بر پيغمبر ( ص ) و ياران جنك و جدل و معارضه لازم نبوده همين اندازه كفايت مىكرده كه مشركان را به كناره گيرى و اعراض خود متنبه سازند . حتى گفته شده كه اين كناره گيرى و اعراض نيز در ابتداء اسلام ، بر همه لازم نبوده بلكه به خود پيغمبر ( ص ) اختصاص داشته و پس از اين كه اسلام را اندك قوتى پيدا شده و ياران مىتوانستهاند اسلام خود را اظهار دارند ايشان نيز به اين حكم فقهى مكلف گشتهاند و بعد از آن اين حكم ، منسوخ يا مخصوص گرديده است .
و هوا پرستى آنان تندتر و معاندت ايشان شديدتر و مزاحمتشان نمايانتر مىشد .
دفاع از تأثير شگفت انگيز دعوت را به انتخاب عنوان « شعر » چنان كه ابو لهب گفت ، و عنوان « كهانت » ، چنان كه عقبة بن ابى معيط گفت ، و به ابتكار عنوان « سحر » ، چنان كه وليد گفت ، براى خود دعوت و به تهمت زدن و مشهور ساختن صاحب دعوت را به حال « جنون » چنان كه ابو جهل گفت اكتفا نكرده بلكه مدتها ابو لهب عقب پيغمبر ( ص ) مىافتاد و چون او مردم را به خدا مىخواند ابو لهب ايشان را از گوش دادن بدان نهى مىكرد و بوى دشنام و ناسزا مىگفت .
از اين اذيتهاى زبانى گذشته به آزارهاى بدنى دست دراز مىكردند . خاك و خاشاك بر سرش مىريختند . بارها او را سنگ باران كردند بويژه پس از مرگ ابو طالب به طورى كه از ساقهاى مباركش خون جارى مىشد . وقتى در كعبه يا مسجد الحرام به نماز مىايستاد هر گاه تنها مىبود به اذيت و آزار و مسخره و استهزاء او مىپرداختند .
در كتاب كافى ، بنقل مجلسى ، و در غير آن كتاب ، اين مضمون آورده شده « قريش در آزار پيغمبر ( ص ) جدّ و كوشش مىكردند و از همه بيشتر عمّش ابو لهب او را آزار مىرساند روزى در كعبه به نماز اشتغال داشت قريش ، يارك[1]شترى را آورده و كثافات آن را بر سر و بر جامهء او كه نو بود و تازه پوشيده بود ، ريختند پيغمبر ( ص ) را اين عمل سخت مغموم و متأثر ساخت پس به نزد ابو طالب رفت و گفت : « يا عمّ كيف حسبى فيكم ؟ » حسب من در ميان شما چسان است ؟ پاسخ داد : « و ما ذاك يا بن اخ ؟ » اين سؤال چيست گفت : قريش با من چنين رفتارى كردهاند ! ! ابو طالب ، حمزه را بفرمود شمشير برگيرد و با هم به مسجد رفتند . قريش هنوز در آنجا نشسته بودند ابو طالب
[1]- يارك پارسى « سلى » مىباشد و آن پوستى است نازك كه بر سر و روى چه شتر پيچيده و آن را پوشيده است بمعنى « مشيمه » نيز آمده است .