بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 305


بديهى است منفعت و صلاح اهل مكه ، كه كانون وحى و مشرق رسالت و مطلع ارشاد و هدايت هست ، در اين حكم ، چنان كه ابراهيم خواسته و خدا مستجاب ساخته ، كه * ( رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ . . ) * ملحوظ و تامين گرديده و هم آبادى اقتصادى جزيرة العرب در نتيجهء ورود افراد بىشمار از اكناف و اصقاع جهان و اقامهء سوق و رواج صدور و ورود كالا بى شك از اين حكم مهم مستفاد مىگردد و از اين دو فائده بالاتر پرورش و تربيت اخلاقى و علمى نيز در نتيجهء اين حكم براى عموم مردمان آن حدود بحصول مىرسد چه بر اثر تماس با مردم بلاد مختلف و كشورهاى متمدن اگر طبق آداب و سنن اسلامى در تمام شئون رفتار مىشد اخلاق ساكنين و مجاورين ، معتدل و معلوماتى گوناگون براى ايشان حاصل مىگرديد از همه مهمتر نتيجهء عمومى اين موضوع مىباشد چه همه ساله در مركز وحى و اشراق ، مهد الهام و ارشاد گروهى از شرق و غرب جهان از شمال و جنوب زمين و در يك مجتمع كه بناء آن بر پايهء وارستگى و از خود گذشتگى و توجه به عوالم صفا و وفا و خدمتگزارى و اشتعال به انوار ملكوتى و روحانيت و خداپرستى و نوعخواهى ، برادرى و برابرى بلكه مواسات نهاده شده است به دور هم جمع مىگردند در چنان زمينى مقدس با چنان حالى پاك و مهذب ، در چنان وضعى سوخته جان و افروخته دل ، با هم آشنا و مرتبط بلكه يكتا و متحد مىشوند ، از اوضاع و احوال بلدان و ممالك هم مطلع و بر ضعف و قدرت خود واقف مىگردند ، راجع به ترقى و پيشرفت اجتماعى خود بحث مىكنند . در طرز دعوت و تبليغ اسلام و بسط و نشر عقائد حقه سخن مىرانند در دفاع از دشمن يك كشور شرقى ، مثلا ، كه دشمن مشترك مسلمين شرق و غرب و جنوب و شمالست ، با هم به مشاوره و مذاكره مىپردازند .


صفحه 306


و بالجمله در آن مجمع بين الملل عالى اسلامى كه از افراد بر جستهء اقاليم مختلفه و نواحى متباعد ، تحت حكومت حاكم على الاطلاق و در محل منتسب بذات مقدس او مؤتلف گشته در بارهء جميع شئون حيات و ممات ، اجتماع و انفراد ، ترقى و انحطاط سياست و اقتصاد ، صناعت و زراعت ، سوداگرى و تجارت ، دعوت و تبليغ ، هدايت و ترويج مذاكره به ميان مىآوردند ، پيشنهاد مىكنند ، رأى مىدهند ، در رفع نقائص و مصائب بلاد و مواطن خود بهم مساعدت مىكنند ، و از هم كمك مىگيرند ، و به واسطهء ارتباط كامل و اتحاد حقيقى و در نتيجهء وقوف بر اوضاع و احوال و اطلاع از همه شئون و مجارى همه امور در رفع عيوب هر جامعه و شهر و كشور اسلامى بذل جهد مىنمايند و همهء بلاد و اقاليم را ، با رعايت حفظ شئون متناسب با هر محل ، از جنبهء تعليم و تربيت اسلامى و ترقى و پيشرفت دنيوى و تكميل و تهذيب اخلاقى و روحى به يك صورت و يك شكل در مىآورند و تشكيلات متفرق از هم بى خبر را به منزلهء يك حكومت و يك روح و يك حقيقت قرار مىدهند و به اين وسيله زمام سيادت مطلقه جهان را بدست مىگيرند و حقيقت * ( لِيُظْهِرَه عَلَى الدِّينِ كُلِّه ) * را اظهار و آشكار مىدارند ، و با شرافت حقيقى و سعادت واقعى هم آغوش مىگردند .
شايد جملهء * ( لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ . . ) * كه در آغاز آيهء 29 از سورهء الحج آورده شده و از اين پيش نقل گرديد به آن چه از منافع حج اشاره شده ، يا به نظر برسد ، اشاره و ارشادى باشد .
بايد متذكر بود ، چنان كه از رواياتى چند استفاده مىشود : پيغمبر ( ص ) پيش از هجرت نيز عمل حج به جا مىآورده است . كلينى در فروع كافى به اسنادش از عدهء اصحاب از عمر بن زيد روايت كرده كه گفته است : به حضرت صادق ( ع ) گفتم : آيا پيغمبر ( ص ) جز حجة الوداع حجى به جاى آورده است ؟ قال ( ع ) : « نعم عشرين حجة » در بحار از صحيح بخارى نقل كرده است كه « حجّ النّبي قبل النّبوة و بعدها لم يعرف عددها و لم يحجّ بعد الهجرة الَّا حجّة الوداع » و هم در بحار از جابر بن عبد الله انصارى نقل شده كه گفته است : « انّه ( ص ) حجّ ثلث حجج : حجّتين قبل الهجرة و حجّة الوداع » .


صفحه 307


نماز استسقاء چنان كه ارباب سير و اهل حديث آورده‌اند در سال ششم از هجرت در مدينه سالى خشك شد مردم مدينه نزد پيغمبر ( ص ) رفتند و گفتند : « قحط المطر و يبس الشّجر و هلكت المواشي و اسنّت[1]الناس فاستسق لنا ربّك ، عزّ و جلّ ، » پيغمبر ( ص ) روزى را نام بر دو گفت در آن روز بياييد و صدقاتى با خود بياوريد . چون آن روز رسيد پيغمبر ( ص ) با مردم از شهر بيرون شدند . پيغمبر ( ص ) با سكينه و وقار مخصوص به خود به راه افتاد تا به مصلَّى رسيدند .
پيغمبر ( ص ) از پيش بايستاد و دو ركعت نماز ، كه بطور جهر قرائت مىكرد ، بخواند و چنان كه در نماز عيدين معمول مىداشت در ركعت اول ، « فاتحة الكتاب » و سورهء « الاعلى » و در ركعت دوم « فاتحة الكتاب » و سورهء « الغاشيه » بخواند . چون از نماز فارغ يافت رو بسوى مردم برگشت و رداء خود را پشت و رو كرد و زانوها را بلند داشت و دستها را برافراشت و تكبير گفت و دعاء استسقاء را ( اللَّهمّ اسقنا و اغثنا مغيثا . . تا آخر آن دعا ) ، كه در بحار و غير آن آورده شده ، بخواند . انس كه راوى اين واقعه مىباشد گفته است : هنوز بر جاى بوديم كه ابرهاى پراكنده در آسمان پديد آمد و بهم نزديك گشت و باران سرازير شد .
هفت شبانه روز اين باران ادامه يافت پس مسلمين به حضور پيغمبر ( ص ) آمدند و گفتند : ادامهء باران به زراعت و ساختمانها زيان مىرساند خداى را بخوان كه آن را منقطع سازد . پيغمبر ( ص ) از اين سرعت ملال مردم به خنده افتاد آنگاه دستهاى خود را بلند كرده و گفت « اللَّهمّ حوالينا[2]و لا علينا اللَّهمّ على رؤس الظَّراب[3]و منابت الشّجر و بطون الأودية


[1]- اى دخلوا فى السنة و هى القحط .
[2]- اى امطر حوالينا و لا تمطر علينا . در پيراهن ما به باران نه بر ما .
[3]- جمع ظرب ( بر وزن كتف ) كوههاى كوچك .


صفحه 308


و ظهور الآكام » پس باران از شهر انقطاع يافت . و بروايتى پس از خنده گفت :
« للَّه درّ ابى طالب . لو كان حيّا قرت عيناه من الذي ينشدنا قوله ؟
پس على بن ابى طالب به پاى خاست و گفت : يا رسول الله كانك اردت :
< شعر > و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال[1]التيامى عصمة للأرامل يلوذ به الهلاك من آل هاشم فهم عندهم فى نعمة و فواضل كذبتم و بيت الله يبزى[2]محمّد و لمّا نقاتل دونه و نناضل و نسلم حتى نصرع حوله و نذهل عن آبائنا و حلائل < / شعر > پيغمبر ( ص ) فرمود آرى همين اشعارش منظورم بود آنگاه مردى از قبيلهء « كنانه » برخاست و گفت :
< شعر > لك الحمد و الشكر ممّن شكر سقينا بوجه النبيّ المطر دعا الله خالقه دعوة اليه[3]و امتحض منه البصر فلم يك الا كالقا[4]الرّدا و اسرع حتى رأينا المطر دفاق العزائل جمّ البعاق[5]اغاث به الله عليا مضر و كان كما قال عمّه ابو طالب ابيض ذو غرر به الله يسقى بصوب الغمام و هذا العيان لذاك الخبر فمن يشكر الله يلقى المزيد و من يكفر الله يلقى الغير < / شعر > فقال رسول الله : « إن يك شاعر احسن فقد احسنت »


[1]- بر وزن جبال مراد پناه و ملجأ يا اطعام كنندهء در زمان سختى مىباشد .
[2]- مقهور و مغلوب بشود .
[3]- مرجع ضمير ، غيث يا انزال غيث مىباشد .
[4]- به قصر براى ضرورت شعر .
[5]- دفاق باران فراوان و ريزنده . عزايل مقلوب « عزالى » كه جمع « عزلاء » و بمعنى دهان مشك است مىباشد . بعاق بر وزن بزاق ابرى كه سخت ريزنده باشد .


صفحه 309


حكم ظهار ظهار در اصل لغت از ظهر كه بمعنى عون و يارى مىباشد مشتق است چنان كه ابو نصر فراهى گفته است : « نصر و عون و مظاهرت يارى » ليكن بحسب اصطلاح فقهى عبارت است از اين كه مردى زن خود را به پشت مادر يا يكى از محارم ديگر ( هم چون دختر و خواهر ) يا به سائر اعضاء آنان ( به گفتهء جمعى از فقهاء ) تشبيه كند و بتعبير شرعى بگويد « أنت علىّ كظهر امّى » پيش از اسلام در عرب جاهلى ظهار ، متداول و معمول بوده ليكن آن را به منزلهء طلاق به كار مىبرده‌اند يعنى طلاق را بدين وسيله و تعبير انجام مىداده‌اند .
در سال ششم از هجرت زنى به نام خوله ( يا جميله ) دختر خويلد ( يا تغلب يا ثعلبه يا صامت يا ديلم باختلاف اقوال ) كه زن اوس بن صامت و دختر عم او بوده به حضور پيغمبر ( ص ) مشرف شده و اظهار داشته كه شوهر وى به او گفته است : « أنت عليّ كظهر امّى » و هم پس از آن گفته است كه : بدين عبارت طلاق وقوع يافته و بر وى حرام گرديده است . پس بر اثر مراجعهء اين زن و سؤال مكرر او چهار آيهء اول سورهء « مجادله » نزول يافته و حكم جاهليت به حكم اسلامى تبديل يافته است . قوله تعالى * ( قَدْ سَمِعَ الله قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها وَتَشْتَكِي إِلَى الله وَالله يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما إِنَّ الله سَمِيعٌ بَصِيرٌ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي وَلَدْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَزُوراً وَإِنَّ الله لَعَفُوٌّ غَفُورٌ وَالَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِه وَالله بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً ذلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِالله وَرَسُولِه وَتِلْكَ حُدُودُ الله وَلِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ ) * .


صفحه 310


در تفسير التبيان و در كنز العرفان و در بحار و در تفسير ابو الفتوح و غير اينها اين قضيه به يك مضمون آورده شده است و در اينجا ، به همان مناسبت فارسى بودن تفسير ابو الفتوح كه در مواقع ديگر هم رعايت مىگرديده ، و در اين اوراق كه پارسى است از آن نقل مىشده ، آن قضيه را كه سبب صدور اين حكم فقهى و منشاء نزول اين آيات شريفه شده از آنجا به عين عبارت نقل مىكنيم :
« . . گفتند سبب آن بود كه او زنى به جمال ، نيكو اندام ، بود يك روز نماز مىكرد شوهرش در او مىنگريد شهوت بر او غالب شد چون از نماز فارغ شد خواست تا با او خلوت كند منع كرد او را و ابن اوس مردى بود تيز و در او حدّتى بود زن را گفت : « أنت علىّ كظهر امّى » تو بر من چون پشت مادرى . آنگه پشيمان شد بر آن چه گفته بود . و ظهار و ايلاء از طلاق اهل جاهليت بودى . آنگه زن را گفت : گمان من چنان است كه تو بر من حرامى . گفت : برو از رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بپرس . گفت : شرم مىدارم كه اين از رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بپرسم . گفت : رها كن تا من بپرسم . گفت : برو و بپرس پس زن بيامد و رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در حجرهء عائشه بود و سر مىشست . زن بيامد و گفت :
يا رسول الله بفرماى دانستن كه شوهر من اوس بن صامت مرا به زنى گرفت و من جوان بودم و مرا مال بود و خويشان بودند اكنون چون مال من بخورد و جوانى به پيرى بدل شد و مرا خويشان نماندند ظهار كرد از من و اكنون پشيمان است هيچ تدبيرى باشد در اين كار ما را ؟ رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم گفت : تو حرام شدى بر او . گفت : يا رسول الله به خدايى كه ترا به حق فرستاد كه او پدر فرزندان من است و دوستترين مردمان است بر من . رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم گفت : اگر چنين است تو بر وى حرامى . گفت :
يا رسول الله به خدايى كه ترا به حق فرستاد ذكر طلاق نكرد . گفت : حرامى بر وى . او گفت :
اشكو إلى الله فاقتى و وحدتى » شكايت با خداى مىكنم حاجت و تنهايى خود را و طول


صفحه 311


صحبت با وى و آن كه او پدر فرزندان من است . رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم گفت :
از ظاهر شرع تو بر وى حرامى و خداى در باب تو چيزى نفرستاد و باشد كه بفرستد و هر كه رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم گفتى : تو بر وى حرامى . او گفتى : « اشكو إلى الله فاقتى و شدة حالى اللَّهمّ انزل على لسان نبيّك ما فيه خلاصى و راحتى » بار خدايا فرو فرست بر زبان پيغمبرت آن چه راحت و خلاصى من در آن باشد . و آن اول ظهار بودى در اسلام .
تا چون آن حال مىرفت عائشه سر رسول صلَّى الله عليه و آله و سلم مىشست يك نيمه بشسته بود و نيمهء ديگر تمام ناشسته كه آيت آمد به رسول صلَّى الله عليه و آله و سلم * ( قَدْ سَمِعَ الله قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها . . ) * خداى شنيد قول آن زن كه با تو مجادله و مناظره مىكند در باب شوهرش و حال خود با خداى شكايت مىكند . . آنگه حكم ظهار در ديگر آيت پيدا كرد گفت : « * ( الَّذِينَ يُظاهِرُونَ . . ) * الآيه » « چون رسول صلَّى الله عليه و آله و سلم از شنيدن وحى فارغ شد كس فرستاد و شوهر او را بخواند ، اوس بن الصامت و آيات بخواند بر وى . . آنگه رسول صلَّى الله عليه و آله و سلم اوس را گفت : توانى تا برده آزاد كنى ؟ گفت : يا رسول الله مال من اندك است و برده گرانست . رسول صلَّى الله عليه و آله و سلم گفت : تا دو ماه پيوسته روزه دارى ؟ گفت :
يا رسول الله من اگر روزى يك يا دو بار چيزى نخورم ضعيف شوم و چشمم تاريك شود .
گفت : توانى تا شصت مسكين را طعام دهى ؟ گفت : لا و الله يا رسول الله الا كه تو مرا بر آن يارى دهى . رسول صلَّى الله عليه و آله و سلم گفت : من ترا يارى دهم به پانزده صاع و دعا كنم تا خداى تعالى ترا بركت دهد آنگه پانزده صاع بفرمود تا به او دادند و كار ايشان فراهم آمد . . » در كنز العرفان ، در فائدهء نهم ، كه در ذيل آيات مربوط به ظهار آورده ، پس از نقل حكم كفّاره ، به ترتيبى كه از ابو الفتوح حكايت شده ، و اعتذار اوس از آزاد ساختن بنده و گرفتن روزه و اطعام مساكين و گفتن او كه خودش از همهء مساكين نيازمندتر است


صفحه 312


چنين افاده كرده است « پس پيغمبر ( ص ) بخنديد و او را به استغفار بفرمود و رجوع به زن را بوى اجازت داد . و در اين قضيه دلالتى است بر اين كه با عجز از كفّاره ، استغفار جايگزين مىگردد و بازگشت بزن مباح مىشود و اين حكم را تائيد مىكند روايتى موثق از عمار از حضرت صادق ( ع ) كه « إنّ الظَّهار اذا عجز صاحبه عن الكفّارة فليستغفر ربّه و لينو أن لا يعود فحسبه بذلك كفّارة » برخى از اصحاب ما گفته‌اند : هر گاه نتوانست شصت مسكين اطعام كند بايد هيجده روز روزه بگيرد برخى ديگر روزهء هيجده روزه را بر اطعام مقدم داشته و به آن اكتفا كرده‌اند ليكن اولى آنست كه با عجز از خصال كه در كتاب بدانها تنصيص شده به استغفار انتقال يابد و بر آن اقتصار رود » از آن چه گفته شد زمان صدور حكم « ظهار » و ترتيب كفارهء آن و سبب نزول معلوم گرديد .