طبقه بندى ديگران و اشكال آن براى رجال فقه و حديث ( كه در قرون اوليهء اسلام از هم امتيازى نمىداشته و فقيهان همان محدّثان بودهاند و بالعكس ) در كتب مربوط چند گونه طبقه بندى آورده شده كه چون ممكن است براى كسانى كه از آن طبقه بنديها اطلاع داشته باشند در اين مقام اين توهم پيش آيد كه در دورهء تفريع شايسته بود به آن طبقه بنديها توجه مىشد و تقسيم اين دوره ، طبق يكى از آن طبقه بنديها به عمل مىآمد ، از اين رو براى نمونه سه گونه از آن طبقه بنديها در اينجا ياد ، و جهت نقص آنها ، نسبت به موضوع بحث ما ، ايراد مىگردد تا اين توهم بر طرف گردد .
طبقه بندى اول 1 - ابن حجر عسقلانى ( متوفى در 852 ) طبقات فقهاء و رواة را در كتاب « التقريب[1]» خود دوازده طبقه قرار داده است بدين قرار :
1 - طبقهء صحابه ، با اختلاف مراتب ايشان .
2 - طبقهء تابعان سابق و مقدم ، مانند ابن مسيّب .
[1]- بيشتر اهل فن اين كتاب را بابن حجر عسقلانى نسبت دادهاند ليكن در برخى از كتب ( از جمله كتاب « روضات الجنات » كه طبقه بندى فوق از آنجا نقل شد ) كتاب « التقريب » بابن حجر مكى شافعى ( متوفى در 973 هجرى قمرى ) نسبت داده شده است . عبارت روضات در ذيل ترجمهء كميل بن زياد نخعى اينست : « و فى تقريب ابن حجر الشافعي المكي » و شايد اين درست نباشد چه حتى خود صاحب روضات در ترجمهء ابن حجر عسقلانى كتاب التقريب را در عداد مؤلفات او نام برده است .
3 - طبقهء تابعان اوسط ، مانند حسن و ابن سيرين .
4 - طبقهء تابعان تالى و متاخّر ، كه بطور غالب از تابعان بزرگ و مقدّم مستقيما روايت مىكنند ، مانند زهرى و قتاده .
5 - طبقهء صغرى از تابعان كه يكى دو تن از صحابه را ملاقات كرده ليكن حديثى از ايشان نشنيدهاند مانند اعمش .
6 - طبقهاى كه با طبقهء پنجم همعصر بوده ليكن هيچ يك از صحابه را نديدهاند .
مانند ابو جريج .
7 - طبقهء اتباع تابعان بزرگ و مقدم ، مانند مالك و ثورى .
8 - طبقهء وسطى از اتباع ، مانند ابن عيينه و ابن عنبسه .
9 - طبقهء صغرى از اتباع ، مانند زيد بن هارون و شافعى و ابو داود طيالسى و عبد الرزّاق .
10 - طبقهء كبار كه از تابعان اتباع اخذ كردهاند و با تابعان صحابه ملاقات نكردهاند ، مانند احمد بن حنبل .
11 - طبقهء وسطى از تابعان اتباع ، مانند ذهلى و بخارى .
12 - طبقهء صغار كه از تابعان اخذ كردهاند ، مانند ترمذى .
ابن حجر پس از فراغ از طبقه بندى فوق به طريقى كه ترجمه اش آورده شد چنين افاده كرده است .
« به طبقهء دوازدهم ملحق كردهام برخى از شيوخ ائمهء سنّت را كه زمان وفات ايشان متأخّر بوده است ، مانند بعضى از شيوخ نسايى . و زمان وفات اشخاص طبقات ياد شده بطور اجمال چنين است : اشخاصى كه در طبقهء يكم و دوم واقعند پيش از تمام شدن
سدهء نخست وفات يافتهاند و اشخاصى كه در طبقهء سيم تا هشتم مىباشند در سدهء دوم در گذشتهاند و كسانى كه در طبقهء نهم تا دوازدهم داخل مىباشند اندكى پس از تمام شدن سدهء دوم[1]از جهان رخت بربستهاند » .
طبقه بندى دوم شيخ عبد اللَّطيف عاملى در رجال خود چنان كه نقل شده چنين افاده كرده است :
« اصطلاح اصحاب ما در امر طبقات از دو راه با اصطلاح مخالفان اختلاف دارد :
يكى از جهت عدد طبقات كه باصطلاح ما نصف عدد طبقات ايشان است و ديگر از جهت ترتيب آنها ، كه به عكس ترتيبى است كه ايشان گفتهاند ، چه باصطلاح ما طبقهاى كه از حيث زمان متأخّر است مقدّم ذكر مىگردد . » آنگاه اين مضمون را گفته است :
« بحسب اصطلاح ما فقها و رواة را شش طبقه است :
1 - طبقهء شيخ مفيد .
2 - طبقهء شيخ صدوق .
3 - طبقهء شيخ كلينى .
[1]- از اين كه ابن حجر طبقات راويان و فقيهان را در اوائل قرن سيم ، قطع كرده و از آن زمان به بعد ، تا زمان خودش ( قرن نهم ) طبقهاى قائل نشده بعضى احتمال دادهاند كه به اين حديث مرسل نبوى « طبقات أمّتي خمس طبقات كلّ طبقة اربعون سنة : فطبقتى و طبقة اصحابى اهل العلم و الايمان و الطَّبقة الثانية اهل البرّ و التّقوى و الطَّبقة الثالثة اهل التّراحم و التّواصل و الطَّبقة الرابعة اهل التواضع و التّدابر و الطَّبقة الخامسة إلى المائتين اهل الهرج و المرج . ثمّ تربية جر و خير من تربية ولد » نظر داشته است . به نظر من آثار وضع در اين روايت از صدر تا ذيل آن نمايانست .
4 - طبقهء سعد ( ظاهرا سعد بن عبد الله اشعرى قمى مراد است كه به تصريح نجاشى حضرت ابو محمّد عسكرى ( ع ) را ملاقات كرده و در سال 301 هجرى قمرى وفات يافته است ) .
5 - طبقهء احمد بن محمد بن عيسى .
6 - طبقهء ابن ابى عمير .
طبقه بندى سيم مجلسى اول ( ملا محمّد تقى متولد به سال يك هزار و سه 1003 و متوفى در سال يك هزار و هفتاد 1070 هجرى قمرى ) در شرح مشيخهء كتاب « فقيه من لا يحضره الفقيه » به طورى كه از وى نقل گرديده است طبقات را دوازده طبقه قرار داده و به قرار زير آنها را آورده است :
1 - طبقهء شيخ طوسى و نجاشى و اضراب اين دو .
2 - طبقهء شيخ مفيد و ابن غضائرى و امثال ايشان .
3 - طبقهء شيخ صدوق و احمد بن محمد بن يحيى و اشباهشان .
4 - طبقهء شيخ كلينى و امثال او .
5 - طبقهء محمد بن يحيى و احمد بن ادريس و علىّ بن ابراهيم و نظائر آنان .
6 - طبقهء احمد بن محمد بن عيسى و محمد بن عبد الجبّار و احمد بن محمد بن خالد و اقران ايشان .
7 - طبقهء حسين بن سعيد و حسن بن على وشاء و امثال ايشان .
8 - طبقه محمد بن ابى عمير و صفوان بن يحيى و نضر بن سويد و نظائرشان .
يا اين كه طبقهء هشتم اصحاب موسى بن جعفر ( ع ) .
9 - طبقهء اصحاب ابى عبد الله الصادق ( ع ) .
10 - طبقهء اصحاب ابى جعفر الباقر ( ع ) .
11 - طبقهء اصحاب على بن الحسين ( ع ) .
12 - طبقهء اصحاب حسين و امير المؤمنين عليهم السلام[1]اين گونه طبقه بندىها كه نمونه اش در اينجا ياد شد بىگمان براى تامين غرضى كه طرح كنندگان آنها داشتهاند و به آن غرض آوردهاند كافى مىنموده و رجال فقه و حديث را به آن اعتبار همان نوع طبقه بندى شايسته بوده است ليكن از لحاظ اين فن هيچ يك از آنها وافى به فرض نمىباشد بلكه در تاريخ ادوار فقه ، همهء آن سنخ طبقه بنديها از نظرى زائد و از نظرى ديگر ناقص مىباشد :
زائد است براى اين كه در يكان يكان از آن طبقات براى فقه تحوّلاتى تازه پديد نيامده تا هر يك از آنها عهد يا عصرى براى ادوار فقه قرار داده شود .
ناقص است براى اين كه غالب اين طبقه بنديها تا قرن پنجم پايان يافته و از آن حدّ تجاوز نكرده است در صورتى كه براى فقه ، به اعتبار تفقه ، بعد از قرن پنجم نيز تطوّراتى رخ داده است ( و شايد در آينده هم رخ دهد ) .
بعلاوه چنان كه اين طبقات از حيث نهايت و پايان نسبت به مقصود اين فن كوتاه است از حيث آغاز و بدايت نيز نارسا مىباشد چه آن كه زمان صحابه را شامل نيست . و بهر حال نظر باحث در ادوار فقه را تأمين نمىكند .
از توجه به آن چه گفته شد و احاطه بر آن چه خواهيم گفت مزاياى تقسيمى كه براى دورهء تفريعى فقه به عهود و اعصار ياد شده طرح گرديد روشن گشته و روشنتر خواهد شد .
اكنون براى بررسى و تفحص از چگونگى فقه در « عهد اول » كه « عهد صحابه » است خود را به آن زمان نزديك ساخته و اوضاع و احوال آن عهد را از لحاظ فقه ، مورد نظر و توجه قرار مىدهيم .
[1]- بعضى از افراد اين طبقات به واسطهء زيادت عمر با سه طبقه همعصر بوده و با طبقهء سابق و لاحق خود روايت كردهاند ليكن در طبقه بندى مزبور ، غلبهء روايت از يكى از ائمه ( ع ) مراعات و ملحوظ گرديده و به لحاظ اين غلبه در عداد يكى از طبقات محسوب شدهاند .
عهد اول يا عهد صحابه
عهد اول صحابه كه در لغت جمع صاحب بمعنى يار و شايد ، چنان كه گفته شده ، تنها ماده و موردى است كه جمع فاعل در آن بر فعاله آمده بحسب اصطلاح بر كسانى كه در حال اسلام ، مدتى طولانى ، به ملاقات پيغمبر ( ص ) مشرّف بوده و تحمل حفظ حديث از آن حضرت كرده و به حال ايمان هم از دنيا رفتهاند اطلاق مىگردد .
صحت و جواز اين اطلاق مورد اتفاق همهء دانشمندان مىباشد يعنى اگر كسى داراى سه وصف ياد شده ( ملاقات با پيغمبر ( ص ) در حال اسلام ، تحمل و حفظ حديث و رفتن از دنيا به حال ايمان ) باشد بى اختلاف عنوان « صحابى » را مىتوان بر وى اطلاق كرد اختلافى كه هست در اين است كه آيا هر يك از اين اوصاف در تحقق آن عنوان مدخليت دارد و بمنزله مقوم آن مىباشد يا اين كه آن چه در صحت اطلاق مدخليت دارد بعضى از آنها مىباشد از اين جهت در تعريف اصطلاحى آن عباراتى كم ، و بيش ، مختلف وارد شده پس برخى تنها ديدار پيغمبر ( ص ) را براى صدق عنوان « صحابى » كافى دانسته و در تعريف آن گفتهاند : « من رأى النّبيّ ( ص ) فهو صحابيّ » برخى ديگر علاوه بر ديدار يكى از چهار وصف را بطريق منع الخلوّ ، براى تحقّق آن عنوان اعتبار كرده و گفتهاند : لا يعد صحابيّا الا من وصف بأحد اوصاف اربعة : من طالت مجالسته ، او حفظت روايته ، او ضبط انّه غزى معه ، أو استشهد بين يديه . »
ابن حجر عسقلانى در كتاب « الإصابة فى تمييز الصحابة » گفته است : « اصحّ ما وقفت عليه فى تعريف الصّحابى انّه من لقي النّبيّ مؤمنا به و مات على الاسلام » آنگاه چگونگى اطَّراد و انعكاس اين تعريف را شرح داده و از آن پس گفته است : « و هذا التّعريف مبنىّ على الاصح المختار عند المحقّقين كالبخارى و احمد بن حنبل و من تبعهما و وراء ذلك اقوال اخرى شاذّة . . » فاضل ممقانى در كتاب « مقباس الهداية » در مطلب اول از فصل هشتم كه براى تفسير « صحابى » و « تابعى » و « مخضرمىّ » طرح كرده پس از اين كه هفت قول در تعريف صحابى نقل كرده و اعتراضات آنها را آورده چنين افاده كرده است : « نظر به همان اعتراضات ، گروهى از محقّقان كه از آن جمله است شهيد دوم در كتاب بدايهء خود صحابى را به تعريفى ديگر كه هشتمين تعريف است شناساندهاند و آن چنين است :
« من لقي النّبيّ مؤمنا به و مات على الإيمان و الإسلام و ان تخلَّلت ردّته بين كونه مؤمنا و بين موته مسلما على الاظهر » و منظور ايشان از آوردن « لقاء » به جاى « رؤيت » اين است كه پسر امّ مكتوم كه نابينا و به اتفاق ، از صحابه بوده است خارج نماند و قيد « ايمان » براى حال لقاء از آن جهت است كه فرستادهء قيصر كه در حال كفر پيغمبر ( ص ) را ملاقات كرده و پس از وفات پيغمبر ( ص ) به اسلام درآمده و با ايمان از دنيا رفته است داخل نباشد .
« خويلد بن خالد هذلى كه پس از مرگ پيغمبر ( ص ) و پيش از دفنش به ديدار جسد آن حضرت فائز گرديده هم از اين تعريف خارج مىماند و نيز عبد الله جحش و ابن حنظل كه بكفر بر گشته و در آن حال در گذشتهاند از تعريف خارج مىباشند ليكن كسانى كه مرتد شده و در زمان خود آن حضرت يا پس از رحلت او به اسلام باز گشتهاند مانند