2 - سنّت و روايت آن و استناد به سنّت و حديث در همان زمان كه موضوع جمع آورى قرآن در يك مجلَّد مورد عنايت و توجه واقع شده و ، از لحاظ تاريخ تحوّل فقه ، نخستين مدرك فقهى پس از مرحلهء نخست ، كه مرحلهء صدور و پيدايش آن بوده ، در مرحلهء دوم ، كه جمع و تنظيم و تدوين باشد ، سير مىنموده است دوّمين مدرك فقهى يعني سنّت نيز ، از لحاظ مستند بودن براى استخراج احكام ، در حال تكوّن و پيدا شدن مىبوده است .
سنت در لغت بمعنى شيوه و روش و طريقه و آيين است چنان كه در مواردى از قرآن مجيد از قبيل آيهء * ( وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ الله تَبْدِيلًا ) * به همين معنى آمده است از ازهرى حكايت شده كه معنى لغوى آن را « طريقهء پسنديدهء راست » دانسته است و در اصطلاح علماء در آيه و در استعمالات علماء فقه[1]و اصول بر قول و فعل و تقرير پيغمبر ( ص ) يا امام ( ع ) اطلاق مىگردد ( در صورتى كه آن سه در امور غير عادى باشد ) .
بحسب ظاهر « در عهد صحابه » هنوز اين معنى براى لفظ « سنّت » اصطلاح نشده بوده است .
بلكه آن چه بيشتر از سنّت منظور و مراد و مورد استناد مىبوده همان اقوال پيغمبر ( ص ) مىباشد كه از حيث عدد بيشتر و از اين رو در مقام استدلال برخورد و توجه به آن زيادتر بوده است . ليكن در مواردى چند در همان عهد علاوه بر اين كه فعل پيغمبر ( ص ) مورد استناد شده به ترك آن حضرت نيز استدلال و احتجاج به عمل آمده است كه به زودى نمونهاى از آن در اين اوراق آورده خواهد شد . بنا بر اين يا بايد اين تروك كه مورد استناد شده بفعل برگردانده و تأويل شود و يا اين كه سنّت چنان كه قول و فعل و تقرير را شامل است بر ترك نيز شمول يابد .
[1]- در فقه اين لفظ به جاى « مندوب » و « مستحب » در برابر « واجب » نيز به كار برده شده است .
در زمان پيغمبر ( ص ) تمام احكام بطور تفصيل صدور و تشريع يافته در صورتى كه قرآن مجيد نسبت به پارهاى از احكام يا اصلا خود آنها را واجد نيست و يا اين كه تفصيل و تبيين چگونگى آنها را نمىرساند .
اظهار و بيان اين گونه احكام به وسيلهء سنّت به عمل آمده و در قرآن مجيد در مواردى عديده به اعتبار سنت ، كه ، به حكم عقل ، اعتبارش مسلَّم بلكه در عرض اعتبار خود قرآن بايد بشمار آيد ، تلويحا و تصريحا ارشاد و هدايت به عمل آمده است از جمله آيهء : * ( وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى ) * و آيهء * ( ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه وَما نَهاكُمْ عَنْه فَانْتَهُوا ) * و آيهء * ( أَطِيعُوا الله وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ . ) * در اين كه در زمان پيغمبر ( ص ) مردم به سنّت پيغمبر ( ص ) كمال توجه را داشته و به آن استناد و عمل مىكردهاند هيچ ترديدى نيست و نبايد باشد و هم در اين كه صحابه ، كم و بيش ، اقوال آن حضرت را بخاطر مىداشتند و حفظ مىكردند نبايد ترديدى به ميان آيد ليكن در اين كه آيا سنّت پيغمبر ( ص ) يعنى آن چه در دوره هاى بعد براى نماينده و حاكى و كاشف از آن عنوان « حديث »[1]و « خبر » اصطلاح شده[2]و بخصوص اقوال آن حضرت ، در عصر خود آن حضرت يا در عهد صحابه جمع و تدوين گرديده يا اين كار در دوره هاى بعد انجام گرفته ؟ اختلاف به ميان آمده است : برخى گفتهاند : پيغمبر ( ص ) صحابه را از جمع آورى و تدوين حديث ، نهى فرموده بدين نظر كه حديث و قرآن بهم مشتبه و مختلط نگردد و شايد اگر اين گفته راست باشد
[1]- ملا على رازى در كتاب « توضيح المقال فى علم الرجال » ذيل تعريف « علم رجال » به اين عبارت « انّه ما وضع لتشخيص رواة الحديث » چنين گفته است : « و المراد بالحديث ما ينتهى سلسلة سنده إلى النبي ( ص ) او احد المعصومين و عند العامّة إلى النّبي او الصحابة او التّابعين »
[2]- فاضل ممقانى در كتاب « مقباس الهداية » پس از تعريف « سنت » به اين عبارت « و الاجود تعريف السّنّة بانه قول من لا يجوز عليه الكذب و الخطا و فعله و تقريره غيره قرآن و لا عادى » چنين گفته است : « و ما يحكى احد الثلاثة يسمى خبرا و حديثا »
نظرى ديگر نيز در كار بوده و آن اين كه قرآن قطع نظر از اين كه كسى را ياراى آوردن نظيرى براى يك آيهء آن هم نبوده و جاعل رسوا مىگرديده چون بر ملا و در حضور جمع بر عموم قرائت مىگرديده و همهء اهل اسلام به زودى از آن اطلاع مىيافته از جعل و دس مصون بوده است ليكن سنّت پيغمبر ( ص ) چون بدين وضع نبوده و بعلاوه اشخاص منافق و مخالف با اسلام اخبار و اقوالى وضع مىكرده و به پيغمبر ( ص ) نسبت مىدادهاند[1]از اين رو دور نمىنمايند كه پيغمبر ( ص ) از عنايت جمع و تدوين حديث نهى كرده باشد .
بهر حال اين موضوع محل اختلاف است و حتى برخى از صحابه نيز چنان كه در كتب عامه آورده شده و از اين پس نقل خواهد شد از نوشتن و جمع حديث و حتّى از نقل و استناد به آن نهى مىكردهاند .
در ترجمهء كتاب « الشّيعة و فنون الاسلام »[2]چنين آورده است : « . . ميان صحابه و تابعان در كتابت حديث اختلاف در گرفت و بسيارى از آنان كتابت آن را روا نمىدانستند و طايفهاى آن را روا مىدانستند و ازين طايفهء اخير عليّ بن ابى طالب و امام حسن عليه السّلام بودند هم چنان كه در كتاب « تدريب الرّاوى » گفته است و پيغمبر ( ص ) آن را به امير المؤمنين املاء فرمود و على ( ع ) آن را در كتاب بزرگى جمع نمود و اين كتاب نزد امام باقر عليه السّلام بود و حكم بن عيينه آن را بديد چه ميان امام باقر عليه السّلام و حكم در مسألهاى اختلاف شد و امام باقر عليه السّلام آن كتاب را بيرون آورد و به حكم نشان داد و فرمود اين خط عليّ و املاء پيغمبر ( ص ) است . »
[1]- به حدى كه پيغمبر ( ص ) مىفرموده است : « قد كثرت علىّ الكذّابة فمن كذب عليّ متعمّدا فليتبوّأ »
[2]- مؤلف اين كتاب علامهء فقيد سيد حسن صدور و مترجم آن دانشمند محترم آقاى سيد على اكبر برقعى قمى مىباشد . قسمت فوق عين عبارت ترجمهء ايشانست .
« اين كتاب نخستين كتابيست كه علم حديث به وسيلهء آن در عصر پيغمبر ( ص ) جمع گرديد و شيعه بدانستند كه تدوين و ترتيب علم حديث نيكو و پسنديده است و به آن كار مبادرت و پيشدستى كردند و به امام خود اقتداء نمودند ليكن غير شيعه را گمان اين بود كه تدوين علم حديث روا نيست و بر اثر چنان گمانى بود كه بتأخير افكندند » .
باز در ترجمهء همان كتاب بنقل از كتاب « تدريب » تأليف سيوطى چنين آورده است كه : « آثار در عصر صحابه و تابعين مرتّب و مدوّن نبود و آنها را در حفظ مىسپردند و از دهان آنان روان بود و هم در آغاز از كتابت آثار نهى شده بودند هم چنان كه در صحيح مسلم است تا مبادا قرآن بحديث آميخته گردد و هم بيشتر آنان نوشتن را خوب نمىدانستند » .
ابن شهرآشوب در كتاب معالم العلماء ( بنقل صاحب روضات ) از غزالى نقل كرده كه گفته است : « نخستين كتابى كه در اسلام تصنيف شده كتاب ابن جريج است در آثار ، و حروف التفاسير از مجاهد و عطاء در مكَّه بعد كتاب محمد بن راشد صنعانى است در يمن بعد كباب الموطَّأ مالك بن انس است بعد كتاب جامع سفيان ثورى است » آنگاه گفته است : « بلكه صحيح و به قولى مشهور اينست كه نخستين كسى كه در اسلام تصنيف كرده امير المؤمنين على عليه السّلام مىباشد و بعد از او سلمان فارسى بعد ، ابو ذر غفارى ، بعد ، اصبغ بن نباته بعد ، عبد الله بن ابى رافع بعد صحيفه كاملهء زين العابدين مىباشد » صاحب روضات پس از نقل اين قسمت چنين افاده كرده است : « مراد به آن چه على عليه السّلام تصنيف كرده كتابيست كه در احاديث اهل بيت ياد گرديده و همان است كه بسيارى از احكام دينى از آن نقل گرديده است » .
قاضى ابو يوسف در كتاب « الرّدّ على سير الأوزاعى » از حضرت باقر عليه السّلام از پيغمبر ( ص ) نقل كرده كه آن حضرت يهود را دعوت و از ايشان سؤال كرد و ايشان
خبر دادند حتى بر حضرت عيسى دروغ بستند پس پيغمبر ( ص ) بر منبر آمد و خطبه خواند و گفت : « انّ الحديث سيفشو عنّى فما آتاكم عنّى يوافق القرآن فهو عنّى و ما آتاكم عنّى يخالف القرآن فليس منّي » اين حديث با عباراتى اندك مختلف بطرق بسيار متعدد در كتب عامّه و خاصّه نقل گرديده است .
از آن چه از بخارى نقل شده نيز مكتوب بودن حديث فى الجمله در عهد صحابه بلكه از عهد پيغمبر ( ص ) و به وسيلهء على عليه السّلام تاييد مىگردد چه وى از اعمش و او از ابراهيم تيمى و او از پدرش از على عليه السّلام چنين آورده كه آن حضرت گفته است :
« ما عندنا كتاب نقرأ الَّا كتاب الله و ما فى هذه الصّحيفة » آنگاه آن را باز كرده و در آن اسنان شتر ياد و تعيين شده و در آن ، جمله ها و عباراتى آمده كه از آن جمله است « ذمّة المسلمين واحدة يسعى بها أدناهم فمن أخفر مسلما فعليه لعنة الله و الملائكة و النّاس اجمعين ، لا يقبل الله منه صرفا و لا عدلا » و هم از آن جمله است : « من والى قوما به غير اذن مواليه فعليه لعنة الله و الملائكة و النّاس اجمعين ؛ لا يقبل الله منه صرفا و لا عدلا » .
ابن بطريق نيز در كتاب « العمده » بمفاد اين روايت از صحيح مسلم و از جمع بين صحيحين تأليف حميدى نقل كرده است .
ملا على رازى در كتاب « توضيح المقال » ، در ذيل اقسام حديث ، به اعتبار انحاء تحمل آن ، در قسمت تحمل آن از معصوم ( ع ) ، چنين آورده است : « و امّا القراءة فامكانها فيه ايضا معلوم و امّا وقوعها فالظَّاهر انّه كذلك فى بعض الرّوايات مثل ما ورد انّه سأله عليه السلام عن صدق بعض الرّوايات فقال : عليه السلام نعم هو كذلك فى كتاب عليّ ( ع ) و املاء الرسول . » ابن شهرآشوب نقل كرده كه زيد بن على بن الحسين به سورة بن كلب گفت : از كجا دانستيد كه صاحب شما ( يعنى حضرت صادق ) در علم چنانست كه شما مىگوييد ؟
گفت : ما نزد برادرت محمد بن على ( ع ) مىرفتيم و او در پاسخ مسائل ما مىگفت : خدا و پيغمبر ( ص ) گفتهاند . چون در گذشت نزد آل محمد آمديم و از جمله پيش تو نيز آمديم و برخى از مسائل خود را پاسخ شنيديم و چون نزد برادر زاده ات ابو عبد الله رفتيم مانند پدرش به همهء سؤالات ما جواب داد و هيچ سؤالى را بى جواب نگذاشت پس زيد بخنديد و گفت : به خدا سوگند حالا كه گفتى بدان كه « فانّ كتب عليّ عليه السّلام عنده دوننا » مير داماد ، قدّس سرّه ، در كتاب « الرّواشح السّماويّه » از كافى بروايتى صحيح از عبيد بن زراره نقل كرده كه گفته است : از حضرت صادق عليه السّلام شمارهء گناهان كبيره را پرسيدم گفت : « فى كتاب عليّ ( ع ) سبع : الكفر با لله و قتل النفس . . الحديث » .
ابن شهرآشوب در كتاب « مناقب » روايت كرده كه حضرت باقر عليه السّلام همهء اولاد و برادر خود زيد را جمع كرد آنگاه كتابى را براى ايشان بيرون آورد و نشان داد كه به خط على عليه السّلام و املاء پيغمبر ( ص ) بود .
ابو جعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى در آغاز كتاب « معانى الاخبار » به اسنادش از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه حضرت گفته است : « يا بنيّ اعرف منازل الشّيعة على قدر روايتهم و معرفتهم فانّ المعرفة هى الدّراية للرّواية و بالدّرايات للرّوايات يعلو المؤمن إلى اقصى درجات الايمان . انّي نظرت فى كتاب على فوجدت فيه انّ قيمة كلّ امرى و قدره معرفته انّ الله يحاسب النّاس على قدر ما آتاهم من العقول فى دار الدّنيا » .
در باب « البدع و المقاييس » از كتاب كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده « ضلّ علم ابن شبرمة عند الجامعة : املاء رسول الله و خط عليّ بيده . انّ الجامعة لم يدع لأحد كلاما . فيها علم الحلال و الحرام . . » تا آخر روايت كه تمام آن در ترجمهء ابن شبرمه نقل خواهد شد .
مرحوم نراقى در كتاب « جامع السّعادات » چنين آورده است : « و عن ابى جعفر عليه السّلام قال : « وجدنا فى كتاب عليّ انّ رسول الله قال : و هو على منبره . . » صاحب جواهر ، در كتاب « نكاح » ( در مسألهء سيم از مقصد دوم ، كه در مسائل « تحريم عين » مىباشد ) چنين آورده است : « . . ففى خبر طلحة بن زيد عن ابى جعفر عن ابيه عليه السّلام قرات فى كتاب عليّ عليه السّلام : ان الرّجل اذا تزوّج المرأة فزنى ( اى بامرأة اخرى ) قبل ان يدخل بها ( اى بزوجته ) لم تحلّ ( اى زوجته ) له لأنّه زان و يفرّق بينهما و يعطيها نصف الصّداق » .
سيد محمد آل بحر العلوم طباطبايى در « رسالهء اراضى خراجيّه » در بحث از « اراضى مندرسه » اين روايت را آورده است : « و صحيحة الكابلي عن ابى جعفر ( ع ) قال :
وجدنا فى كتاب عليّ ( ع ) * ( إِنَّ الأَرْضَ لِلَّه يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ) * .
انا و اهل بيتى ، الَّذين أورثنا الارض و نحن المتّقون و الارض كلَّها لنا . فمن احيى ارضا ميّتا من المسلمين فليعمرها و ليؤد خراجها إلى الإمام من اهل بيتى و له ما اكل منها فان تركها او اخربها فاخذها رجل من المسلمين من بعده فعمرها و احياها فهوا حقّ بها من الَّذى تركها فليؤدّ خراجها إلى الامام من اهل بيتى و له ما اكل حتّى يظهر القائم من اهل بيتى بالسيف فيحويها . . الخ » .
باز همو در رسالهاى كه در « حرمان الزّوجة من بعض الارث » نوشته در جمله روايات اين روايت را آورده است : « و منها رواية الصفّار عن « بصائر الدّرجات » عن عبد الملك قال : دعا ابو جعفر عليه السّلام بكتاب عليّ عليه السّلام ، فجاء به جعفر مثل فخذ الرّجل مطويّا ، فاذا فيه انّ النّساء ليس لهنّ من عقار الرّجل اذا توفى عنهنّ شيء فقال ابو جعفر ( ع ) :
هذا و الله خطَّ عليّ و املاء رسول الله صلَّى الله عليه و آله » .
از كتاب علماء عامّه چنان بر مىآيد كه نه تنها پيغمبر ( ص ) از تدوين و جمع حديث جلوگيرى و نهى كرده بلكه ابو بكر و عمر نيز صريحا از آن منع مىكردهاند .
از كتاب « تذكرة الحفّاظ » حافظ ذهبى نقل شده كه اين مضمون را گفته است :
« ابن ابى مليكه بطور « مرسل » روايت كرده كه صدّيق پس از وفات پيغمبر ( ص ) مردم را جمع كرده و گفت : شما از پيغمبر ( ص ) احاديثى نقل مىكنيد كه در آنها با هم اختلاف داريد و چون نوبه به مردم زمان بعد برسد اختلافشان بيشتر خواهد شد پس از رسول خدا چيزى را حديث مىآوريد و هر گاه كسى چيزى از شما مىپرسد بگوييد :
كتاب خدا ميان ما و شما مىباشد پس حلالشرا حلال و حرامش را حرام بدانيد » باز نقل كردهاند كه عمر سه تن از صحابه : ابن مسعود و ابو الدّرد او ابو مسعود انصارى را حبس كرد و بديشان گفت : « قد اكثرتم الحديث عن رسول الله » .
از سيوطى نقل شده كه در كتاب « تنوير الحوالك فى شرح موطَّإ الامام مالك » اين مضمون را آورده كه عروة بن زبير گفته است : « عمر بن خطاب خواست كتابت سنن كند با اصحاب پيغمبر ( ص ) مشاوره كرد ايشان او را برين كار اشاره كردند عمر يك ماه در اين باره به ترديد گذراند تا روزى تصميم وى قطعى شد به اصحاب گفت چنان كه به ياد داريد من با شما مذاكره كردم كه سنن نوشته شود از آن پس به يادم آمد كه گروهى از اهل كتاب پيش از شما با كتاب خدا كتبى نوشتند پس كتاب خدا را رها كردند و به آن كتب رو آوردند و من به خدا سوگند كتاب خدا را به هيچ چيز مشتبه نخواهم ساخت . آنگاه كتابت سنن را ترك كرد » . همين مضمون از طبقات محمد بن سعد نيز نقل گرديده است .
هم در كتب عامّه است كه از ابو هريره پرسيدند « أكنت تحدّث فى زمان عمر هكذا ؟ » ! آيا تو در زمان عمر به همين گونه حديث مىگفتى ؟ ! گفت : « لو كنت احدّث فى زمان عمر مثل ما احدثكم لضربني بمخفقته » اگر من در زمان عمر بدين گونه به تحديث مىپرداختم همانا مرا با تازيانهء پهنش مىزد .
ابن شهرآشوب در « فصل مسابقهء على عليه السّلام به اسلام » راجع بابى هريره چنين آورده است : « و قد ضربه عمر بالدرّة الكبيرة لكثرة روايته و قال : انه كذوب » .