و در مبحث پنجم برخى از كسانى را كه به گفتهء او براى ايشان امكان يافته و جرأت كردهاند كه بر تحريم عمر انكار كنند و حكم واقعى را اظهار دارند نام برده است .
از جملهء آنان ، بنقل طبرى و ثعلبى در ذيل آيهء « متعه » از دو تفسير بزرگ خود ، على ( ع ) بوده[1]كه گفته است : « لو لا انّ عمر نهى عن المتعة ما زنى الا شقى » و اين مضمون از طرف اهل بيت ( ع ) بطور تواتر نقل شده است .
و از جمله ، بنقل ابن اثير در ذيل مادهء « شفى » از كتاب النّهايه ، و بروايت جمعى زياد ، ابن عباس بوده كه گفته است : « ما كانت المتعة الَّا رحمة رحم الله بها أمّة محمّد لو لا نهيه ( يعنى عمر ) عنها ما احتاج إلى الزنا الا شفى » يعنى الَّا قليل من النّاس .
و از جمله ، بنقل امام احمد در مسندش ، عبد الله عمر بوده كه چون از وى از « متعهء نساء » پرسيده شده گفته است : « و الله ما كنّا على عهد رسول الله ( ص ) زانين و لا مسافحين . . »
[1]احمد بن محمد بن حنبل در كتاب « المسند » حديث 402 را به اسناد خود از سعيد بن مسيّب با اين عبارت آورده است : « قال ( يعنى ابن المسيّب ) : خرج عثمان حاجّا حتى اذا كان ببعض الطريق قيل لعليّ : انّه قد نهى عن التمتّع بالعمرة إلى الحج فقال علىّ لأصحابه : اذا ارتحلوا ، فارتحلوا ، فاهلّ و اصحابه بعمرة ، فلم يكلَّمه عثمان فى ذلك ، فقال له علىّ : ألم اخبر انّك نهيت عن التّمتّع بالعمرة ؟ قال : فقال : بلى ، قال : فلم تسمع رسول اللَّه ( ص ) تمتع ؟ قال : بلى . » و همو در همان كتاب حديث 424 را به اسناد خود از ابن مسيّب به اين عبارت آورده است : « حجّ عثمان حتى اذا كان فى بعض الطريق اخبر علىّ ان عثمان نهى اصحابه عن التّمتّع بالعمرة و الحجّ فقال على لأصحابه : اذا راح فروحوا فاهلّ على و اصحابه بعمرة ، فلم يكلَّمهم عثمان فقال علىّ : ألم اخبر انّك نهيت عن التمتّع ؟ ألم يتمتّع رسول اللَّه ( ص ) ؟ قال : فما ارى ما اجابه عثمان »
و بنقل علَّامه حلَّى در كتاب « نهج الصّدق » و شهيد ثانى در كتاب « الروضة البهيّه » ( شرح بر « اللَّمعة الدمشقيّة » تاليف شهيد اول ، بنقل اين دو از صحيح ترمذى ، مردى از اهل شام از عبد الله عمر مسألهء متعهء زنان را پرسيده و او پاسخ داده « هى حلال » حلالست .
پس از آن مرد شامى گفته است : « و إنّ اباك قد نهى عنها » پدرت از آن نهى كرده .
عبد الله جواب داده است : « أرأيت إن كان ابى نهى عنها و صنعها رسول الله ( ص ) أنترك السّنّة و نتّبع قول ابى ؟ ! » آيا تو چنان مىدانى كه اگر پدرم آن را نهى كرده باشد و پيغمبر ( ص ) به آن عمل ، ما سنّت را ترك و گفتهء پدر مرا متابعت كنيم ؟ ! » و از جمله ، بنقل بخارى و مسلم در دو صحيح خود ، عبد الله بن مسعود بوده گفته است : « كنّا نغزو مع رسول الله ( ص ) و ليس لنا شيء[1]فقلنا ألا نستخصي ؟ ! فنهانا عن ذلك ثمّ رخّص لنا ان ننكح المرأة بالثّوب ثمّ قرء علينا : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ الله لَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ الله لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ) * و از جمله ، بنقل فخر رازى در تفسير كبير ، عمران بن حصين بوده كه چنين گفته است : « انزل الله فى المتعة آية و ما نسخها بآية أخرى و أمرنا رسول الله بالمتعة و ما نهانا عنها ثمّ قال رجل برأيه ما شاء » امام رازى گفته است : مراد عمران از آن مرد عمر بوده است و بخارى در صحيح خود از عمران بن حصين اين روايت را بدين گونه آورده است ، « نزلت آية المتعة من كتاب الله ففعلناها مع رسول الله و لم ينزل قرآن يحرّمها و لم ينه عنها حتّى مات ( ص ) ثمّ قال رجل برأيه ما شاء » و احمد بن حنبل در مسند خود به اسنادش اين روايت را از عمران بن حصين بدين عبارت نقل كرده : « نزلت آية المتعة فى كتاب الله ، تبارك و تعالى ، و عملنا بها مع رسول الله ( ص ) فلم تنزل آية تنسخها و لم ينه عنها النّبيّ حتّى مات »
[1]در صحيح مسلم به جاى لفظ « شيء » لفظ « نساء » نقل شده است .
و در آخر اين مبحث قضيهء مأمون را كه در ايام خلافت خود فرمان داد منادى به تحليل « متعه » ندا كند بدين گونه آورده است : « محمد بن منصور و ابو العيناء بر مامون وارد شدند او در حالى كه مسواك مىكرد و خشمناك بود مىگفت : « متعتان كانتا على عهد رسول الله و على عهد ابى بكر و انا انهى عنهما ، و من أنت يا جعل ! حتّى تنهى عمّا فعله رسول الله و ابو بكر ؟ ! » « پس محمد بن منصور خواست در اين زمينه با مأمون سخن گويد ابو العيناء بوى اشارت كرد و گفت : « رجل يقول فى عمر بن خطَّاب ما يقول ! نكلَّمه نحن ؟ ! » پس سخن نگفتند . در اين اثنا يحيى بن اكثم وارد شد[1]و مأمون را از فتنه بترساند و گفت :
اگر اين بانگ برآيد و صدا بلند شود مردم آن را حادثه و پيشامدى عظيم در عالم اسلام تلقّى خواهند كرد : خواص بدان رضا نخواهند داد و عوام بر آن شكيبايى نخواهند داشت چه در نزد مردم بين نداء به اباحه و تحليل متعه و نداء به اباحهء زنا تفاوتى نمىباشد . خلاصه آن اندازه از اين مقوله با مأمون سخن گفت تا وى را از شورش مردم و خلع او از سلطنت بيمناك ساخت و مأمون ناگزير از عزيمت خود دست برداشت . » 4 - باز دانشمند معاصر در همان كتاب ( الفصول المهمّه ) در طى تعديد موارد تأوّلات صحابه چنين افاده كرده « و از آن جمله است تاوّل ايشان در اذان صبح چه در آن تصرّف نموده و فصلى را كه در زمان پيغمبر ( ص ) در سلك فصولش نبوده در آن داخل كرده و آن جملهء « الصّلاة خير من النّوم » مىباشد كه به دستور خليفهء دوم جزء اذان قرار داده شده و قطع نظر از احاديث متواتره از طريق عترت طاهره كه برين موضوع دلالت مىكند از طرق عامّه نيز رواياتى كه بر آن صراحت دارد موجود مىباشد :
[1]ابن خلَّكان اين قضيه را تا اين موضع به همين كيفيت در ذيل ترجمهء يحيى بن اكثم آورده ليكن بقيه را به صورت بحث علمى ميان يحيى و مامون و قانع شدن مأمون به استدلال يحيى نقل كرده است .
« از جمله امام مالك در كتاب « الموطَّأ » چنين آورده است : « جاء المؤذّن إلى عمر بن خطَّاب يؤذنه لصلاة الصبح فوجده نائما فقال : « الصّلاة خير من النّوم » فامره عمر ان يجعله فى نداء الصّبح » علَّامه زرقانى در شرحش بر كتاب « الموطَّأ » از سنن دار قطنى به اسنادش از ابن عمر روايت كرده كه عمر به مؤذن[1]خود گفته است : « اذا بلغت « حىّ على الفلاح » فى الفجر فقل : الصّلاة خير من النّوم ، الصّلاة خير من النّوم » .
[1]نويسنده اين اوراق نمىداند آن مؤذن كه بوده و قصدش از آن جمله چه بوده ؟ ليكن به سليقه و ذوق كسانى كه آن جمله را پسنديده و برگزيدهاند ، گر چه بر عدم ذوق و فساد قريحه نويسنده هم حمل گردد ، بسيار در شگفت است و نمىتواند بفهمد كه بچه مجوّز ذوقى و ادبى و حتى عادى جمله هاى انشائى متناسب و زيبا و پر معنى و رو به ترقى « حىّ على الصّلاة » و « حى على خير العمل » تغيير يافته و از اسلوب انشائى كه براى تحريض و تهييج لازم يا متناسب است در جملهء سيم دست برداشته و جملهء خبرى ، آن هم با معنى مطروق و مبتذل و سست و عاميانه ، به جاى آن برگزيده شده است . در آن سه جملهء اصلى ، نخست به اسلوبى انشائى به اقامه و احياء صلاة بعنوان خود « صلاة » تحريض به عمل آمده آنگاه بطور ترقى ، آن عمل ( صلاة ) عين « فلاح » خوانده شده و باز به فلاح كه مطلوب حقيق همهء مردم است ، تحريض بوقوع پيوسته باز هم در مقام تحريض به اين عمل مهم ، كه « عمود دين » و « معراج مؤمن » و « قربان كل تقى » و « ان قبلت قبلت ما سواها و ان ردّت ردّت ما سواها » و « ناهى از فحشاء » مىباشد بعنوان « خير العمل » به اقامه و احياء آن امر شده تا عظمت مقام آن نسبت به ديگر اعمال خير معلوم گردد و ذوق و شوق نسبت به انجام دادن آن تاكد و تشدّد يابد . حالا آيا از جملهء خبرى « الصّلاة خير من النّوم » چنين عظمت مقام و ترقى در اسلوب كلام مستفاد هست ؟ و آيا ارزش مهمى براى تحريض و تهييج در آن يافت مىگردد يا نه ؟ حكم آن بسته به ذوق و قريحه و تصديق بدان منوط به انصاف و حقگويى است . همهء اينها با قطع نظر از لزوم تعبد است نسبت به مطالب و دستورات دين .
5 - اسقاط « حىّ على خير العمل » از اذان و اقامه دانشمند نامبرده شده در تعليل اين قسمت از « تاويل سلف » چنين افاده كرده :
« و اين اسقاط و حذف بدان وجه اتفاق افتاده كه ايشان براى ترغيب و تشويق عامهء مردم بجهاد مىگفتند مراد از « خير العمل » جهاد در راه خدا مىباشد و بس . پس اگر روزى چند بار در نماز بانگ برداشته شود كه « خير العمل » نماز است با آن نظر منافات بهم مىرسد بلكه چنان مىپنداشتند كه اگر اين جمله در اذان و اقامه بر جاى ماند مردم از جهاد سست شوند و پاى پس كشند چه هر گاه بدانند كه نماز بهترين عمل مىباشد بىگمان با آسودگى و سلامت كه در آن هست بر ثواب آن اقتصار مىكنند و از خطر جهاد كه در عين حال نسبت به نماز اجرش كمتر مىباشد خويشتن را بر كنار مىدارند و عمر كه در آن هنگام ولىّ امر بود همّت بر آن مىداشت كه سر تا سر كشورهاى جهان را زير سلطه و فرمان در آورد . اين منظور جز با تشويق سپاه به اقدام در مهالك و ورود در مخاطرات جهاد ، بحصول نمىپيوست و بهترين وسيله براى عملى شدن اين اقدام توليد ايمان به عظمت شأن جهاد و ترجيح آن بر همهء اعمال و خلاصه اعتقاد به « خير العمل » بودن آن به نظر مىآمد .
« از اين رو براى نيل به اين مصلحت كه به عقيدهء او بر تعبد به سنت مقدم مىنمود ! اسقاط اين جمله در نظرش ترجيح يافت به طورى كه بر فراز منبر ، بنقل قوشچى ، كه از ائمهء متكلمان اشعرى مذهب است ، تصريح كرد كه سه چيز در عهد پيغمبر ( ص ) بود و او آنها را نهى و حرام كرده و گفته است : مرتكب را عقاب مىكند : متعهء حج و متعهء نساء و حىّ على خير العمل .
« جز اهل بيت و پيروان ايشان باقى اهل اسلام پس از زمان عمر از وى پيروى كردند ليكن عترت طاهره و اقتداء كنندگان به ايشان نه تنها آن را اسقاط نكردند بلكه
چنان كه از مذهب ايشان بديهى و ضرورى مىباشد ذكر آن جمله شعار ايشان قرار گرفته به طورى كه حسين بن على بن حسن بن حسن بن امير المؤمنين على عليه السّلام كه به « شهيد فخ » شهرت يافته هنگامى كه در زمان هارون ، خليفهء عبّاسى ، در مدينه ظهور كرد ، بنقل ابو الفرج اصفهانى ، در كتاب ، « مقاتل الطالبيّين » ، به مؤذّن دستور داد كه اين جمله را در اذان و اقامه بگويد و اين كار انجام يافت .
« علَّامهء حلبى ، در كتاب سيرهء خود چنين آورده است : « انّ ابن عمر ( رض ) و الامام على بن الحسين ( ع ) كانا يقولان فى الاذان بعد حىّ على الفلاح « حىّ على خير العمل » و بهر حال اين مطلب از مذهب اهل بيت متواتر مىباشد . منظور در اينجا بيان تاويل و اجتهاد سلف مىباشد . . » 6 - ابن ابى الحديد ، در شرح خود بر كتاب « نهج البلاغه » ، در طىّ مطالبى كه بر خليفهء دوم گفته شده ، و او عين آن گفته ها و ردّ و ايرادات بر آنها را به تفصيل آورده طعن دهم را بدين مضمون ياد كرده است : « طعن دهم گفتهء ايشان است كه : وى در دين اسلام آن چه را جائز و روا نمىباشد ابداع كرده است مانند : « تراويح » و خراجى كه بر سواد وضع كرده و عملى را كه در ترتيب جزيه انجام داده و تمام اينها با قرآن و سنّت مخالفت دارد چه خدا غنيمت را به غانمين مخصوص داشته و خمس آن را براى اهل خمس قرار داده است پس خليفهء دوم در اين عمل با قرآن مجيد مخالفت كرده و همچنين « سنّت » نسبت به جزيه ناطق است كه « على كل حالم دينار » بر هر بالغى يك دينار است و خليفه به اين سنّت مخالفت نموده و هم « سنّت » گوياست كه جماعت جز در نمازهاى واجب جائز نيست و او بابداع « تراويح » با سنّت از در مخالفت در آمده است » در بارهء اين موضوعات از اين پيش ، كم و بيش ، سخن به ميان آمده اينك نيز به موقع است
كه علاوه بر آن چه ياد شده برخى از آن چه در كتاب « الفصول المهمّه » نقل گرديده آورده شود :
« از دانشمند ابو الوليد محمد بن شحنه نقل شده كه در كتاب تاريخ خود مسمّى به « روضة المناظر » در طىّ حوادث سال 23 نسبت به خليفهء دوم چنين آورده است : « هو اوّل من نهى عن بيع امّهات الاولاد و جمع النّاس على اربع تكبيرات فى صلاة الجنائز و اوّل من جمع النّاس على امام يصلَّى بهم التّراويح . . الخ[1]» عمر نخستين كسى است كه از بيع كنيزكان صاحب اولاد منع كرده و مردم را در نماز ميّت بر چهار تكبير وا داشته و نخستين كسى است كه نماز تراويح را دستور داده و معمول ساخته است .
« و از جزء سيم از كتاب « طبقات » محمد بن سعد اين مضمون نقل شده « عمر نخستين كسى است كه قيام ماه رمضان ( تراويح ) را سنّت قرار داد و مردم را بر اجتماع به آن وا داشت و به همهء شهرها دستور داد و اين كار در ماه رمضان از سال چهارده وقوع يافت و براى مردم دو تن قارى معيّن كرد : يكى براى اين كه با مردان تراويح را اقامه كند و يكى ديگر براى اين كه با زنان اين نماز را به جاى آورد » « و از جزء اول از صحيح مسلم نقل شده كه پيغمبر ( ص ) به قيام ماه رمضان ، بى آن كه در آن باره مردم را امر و عزيمتى فرمايد ، ترغيب مىنمود پس مىگفت : « من قام رمضان
[1]جلال الدين سيوطى در كتاب « تاريخ الخلفاء » در فصل « اوّليّات عمر ، رض » اين مضمون را آورده عسكرى گفته است : « عمر نخستين كسى است كه به نام « امير المؤمنين » خوانده شده و نخستين كسى است كه تاريخ را از هجرت به حساب گرفته و نخستين كسى است كه « بيت المال » قرار داده ( سيوطى در موضعى ديگر ابو بكر را نخستين كس دانسته كه « بيت المال » قرار داده ) و نخستين كس است كه قيام ماه رمضان را دستور داده و اول كسى است كه شراب خوار را هشتاد تازيانه زده و نخستين كسى است كه « متعه » را تحريم كرده و نخستين كسى است كه بيع امهات اولاد را ممنوع داشته و نخستين كسى است كه مردم را در نماز جنازه به چهار تكبير وادار ساخته و نخستين كسى است كه جمله « طال اللَّه بقاءك » را گفته ، آن را به على گفته ، و هم نخستين كسى است كه جملهء « أيدك اللَّه » را گفته ، آن را نيز در حق على گفته است »
ايمانا و احتسابا غفر له ما تقدّم من ذنبه » همين گفته را بخارى نيز در جزء اول از صحيح خود روايت كرده آنگاه هر دو اين عبارت را نوشتهاند : « فتوفى ( ص ) و الامر على ذلك ثمّ كان الامر على ذلك فى خلافة ابى بكر و صدرا من خلافة عمر . . » « و از علامهء قسطلانى نقل شده كه در شرح خود بر صحيح بخارى به نام « ارشاد السّارى » در ذيل جملهء « نعمت البدعة هذه » كه از عمر در اين زمينه منقول و در صحاح و غير آنها مسطور است چنين افاده كرده : « عمر از اين رو آن عمل را بدعت ناميده كه پيغمبر ( ص ) اجتماع و جماعت براى اصل نماز و بودن آن را در اول شب و بودنش را در هر شب به اين عدد سنّت قرار نداده و تشريع نكرده است » .
بطور خلاصه از مسلَّمات بلكه ، به گفتهء صاحب « الفصول المهمّه » ، مورد اتفاق و اجماع است كه « تراويح » را خليفهء دوم تشريع و ابداع كرده است !
6 - اسقاط سهم « مؤلَّفة قلوبهم » از جملهء سهام زكات ، مىباشد .
صاحب كتاب « الفصول المهمّه » از كتاب « الجواهرة النيّرة » شرح بر مختصر قدورى كه از اشهر كتب فقه حنفى مىباشد اين مضمون را آورده است : « چون پيغمبر ( ص ) درگذشت مؤلَّفة قلوبهم نزد ابو بكر آمدند تا به عادتى كه بود براى ايشان بنويسد .
ابو بكر بنوشت . نامه را نزد عمر بردند تا او نيز بر آن چيزى بنويسد . وى صحيفه را گرفت و پاره كرد و گفت : ما را به شما نيازى نيست . خدا اسلام را عزيز و از شما بى نياز ساخته است .
پس اگر اسلام آوريد و گر نه شمشير ميان ما و شماست . آنان نزد ابى بكر برگشتند و بوى گفتند : آيا تو خليفه مىباشى يا او ؟ پاسخ داد : بلكه او ، اگر خدا بخواهد . ! و آن چه را عمر به جا آورده بود انفاذ و امضاء كرد . پس از آن وقت ، كار بر اسقاط آن استقرار گرفت و سهم مؤلَّفة قلوبهم در نزد اهل سنّت از سهام مستحقّان زكات ، چنان خارج شد كه اگر كسى به آنان از زكات عطاء كند ذمّهء او برى نخواهد بود »