كسى كه مردم را بر گفتن چهار تكبير در نماز ميّت وادار و مجتمع ساخته عمر بوده است .
صاحب كتاب « الفصول المهمّه » از جزء چهارم مسند امام احمد بن حنبل نقل كرده كه عبد الأعلى گفته است : « صلَّيت خلف زيد بن ارقم على جنازة فكبّر خمسا فقام اليه ابو عيسى عبد الرحمن بن ابى ليلى فاخذ بيده فقال : نسيت ؟ قال : لا و لكن صلَّيت خلف ابى القاسم خليلى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فكبّر خمسا فلا اتركها ابدا » پشت سر زيد بن ارقم بر جنازهاى نماز گزاردم او پنج تكبير گفت . پس ابن ابى ليلى برخاست و دست او را بگرفت و گفت : فراموش كردى ؟ . گفت : نه ليكن من پشت سر پيغمبر ( ص ) نماز خواندم و او پنج تكبير بگفت پس من هر گز آن را ترك نخواهم كرد .
مواردى ديگر نظير اين موارد در عهد صحابه اتفاق افتاده كه استقصاء آنها را مجالى زيادتر بايد و نمونه را همين مذكورات كفايت نمايد .
در اينجا بايد يادآور شويم كه از نقل اين قسمت ( عمل برأى ) در عهد صحابه ، منظور آن نيست كه صحت يا بطلان اين عمل در اين اوراق تشريح گردد بلكه آن چه اين اوراق متكفل و توضيح آن را متعهد مىباشد اينست كه وقائع مربوط به فقه و تفقّه ، خواه درست بوده و خواه نادرست ، تا حدّى كه به جا و مجال باشد در اينجا چنان كه بوده انعكاس يابد . خلاصه آن كه وقوع و تحقّق ، مورد نظر است نه تحقيق و تصديق و گر نه بايد گفت : عمل برأى چنان كه از پيش هم اشاره شد بحسب معنى دوم آن نه تنها به اعتقاد علماء شيعه مورد انتقاد و اعتراض مىباشد و نه تنها عقل سليم آن را براى كسى كه تابع دين است از حيث تابع بودن ممكن ، يا لا اقل جائز ، نمىشمارد بلكه اكابر از متكلَّمان از اهل سنّت و جماعت ، بلكه از فقيهان ايشان نيز ، آن را ناروا دانسته و مورد انتقادش قرار داده و سخت بر عمل برأى و بر عاملان آن تاختهاند .
ابو عثمان عمرو بن بحر معروف به جاحظ در كتاب « الفتيا » از استاد خود ابراهيم بن سيّار مشهور به نظَّام ، كه شيخ معتزله و بزرگ ايشان بوده است . در اين زمينه قسمتى آورده كه شيخ مفيد در كتاب « المحاسن و العيون » آن را نقل كرده است در اين مورد آن را تلخيص و ترجمه مىكنيم تا معلوم شود كه عاملين برأى حتّى در نظر تابعان و پيروانشان نيز ، از اين لحاظ ، مورد انتقاد و اعتراض واقع شدهاند اكنون آن خلاصه و ترجمه :
« . . نظَّام گفته كه : از گفته هاى عمر است : « لو كان هذا الدّين بالقياس لكان باطن الخف أولى بالمسح من ظاهره » و اين گفته درست نمىباشد مگر در فرائض و احكام و بر عمر واجب بود كه در تمام احكام به اين گفتهء خود عمل كند ليكن او اين گفتهء خود را نقض كرده و با اين كه به اين صراحت عمل به قياس و رأى را نكوهيده در مواردى طبق آن رفتار نموده است » .
باز نظَّام گفته است : اين رفتار عمر عجيبتر از آن نيست كه با تصريح او به اين عبارت « أجرأكم على الجد أجرأكم على النّار » خودش در موضوع « حدّ » به صد گونه حكم مختلف ، حكم داده است . . محمد بن سيرين گفته است : از عبيدهء سلمانى يكى از مسائل حدّ را پرسيدم پاسخ داد كه : من در موضوع حدّ ، صد حكم از عمر به ياد دارم كه همه با هم اختلاف دارد . نظَّام گفته است : اين كه برخى قائل شدهاند كه اين احكام مختلف از قبيل اصلاح ميان مردم بوده ، قولى است نادرست چه اصلاح ، غير از حكم و قضاء مىباشد و چگونه اين قول و تاويل قابل توجّه باشد در صورتى كه خود عمر گفته است : « انّي قضيت فى الحدّ قضايا مختلفة كلَّها لم آل فيها عن الحقّ . فان اعش إن شاء الله لأقضينّ فيه بقضاء لا يختلف فيه اثنان بعدى تقضى به المرأة و هى قاعدة على ذيلها » .
اين كلمات را ايّوب سجستانى و ابن عون از محمد بن سيرين نقل كردهاند كه او آنها را از عمر نقل كرده و اين اشخاص از كسانى كه عذر براى عمر تراشيده و در صدد تأويل گفتهء او بر آمدهاند ، به مقام عمر آشناتر مىباشند .
و هم عمر گفته است : « ردّوا الجهالات إلى السّنّة » و به جانم سوگند اگر عمر مجهول را بمعروف و اختلاف را به اجماع بر مىگرداند به مقام او مناسبتر بود چه وقت عمر جهالات را به سنّت برگردانده در صورتى كه در موضوع « حدّ » صد گونه حكم داده است ؟ ! و اگر اين عمل ( يعنى اختلاف در احكام و حكم برأى ) به عقيدهء او جائز و موجب اجر مىبود نمىگفت : « أجرأكم على الجدّ أجرأكم على النّار . . » باز نظَّام گفته است : « كار عمر با رأى او يكسان و شبيه نيست چه هنگامى كه شنيد ابىّ بن كعب و عبد الله بن مسعود در موضوع نماز خواندن در يك جامه اختلاف كردهاند با حالت خشم بيرون رفت تا به حجرهء عائشه رسيد پس به ديوار آن تكيه داد و گفت :
« اختلف رجلان من اصحاب رسول الله ( ص ) ممّن يؤخذ عنهم ! الا لا اسمع احدا يختلف فى الحكم بعد مقامى هذا ، الَّا فعلت به و صنعت » چنان كه عمر از اختلاف اقوال خود را در احكام فراموش كرده كه بر آن دو مرد صحابى چنين اعتراض مىكند ! ! . . » نظَّام گفته است : ابو بكر نيز بر همين شيوه بوده است چه هنگامى كه او را از آيه شريفهء * ( وَفاكِهَةً وَأَبًّا ) * پرسيدهاند گفته است : « أيّ سماء تظلَّنى ؟ ام أيّ ارض تقلَّنى ؟ ام اين اذهب ؟ ام كيف اصنع ؟ اذا قلت فى آية من كتاب الله به غير ما اراد الله عزّ و جلّ . امّا الفاكهة فنعرفها و امّا الإبّ فاللَّه اعلم به » و چون اندكى بعد او را از « كلاله » پرسيدهاند گفته است :
« اقول فيها برأيى فان كان صوابا فمن الله ، عزّ و جلّ ، و ان كان خطأ فمن قبلى . الكلالة ما دون الوالد و الولد » پس اين قول او بر خلاف گفتهء پيش وى مىباشد . آيا چگونه جائز است بر حقوق و اموال مسلمين كسى حكومت كند كه رأى خود را ، با اين كه نمىداند صوابست يا خطا ، نسبت به حقوق و اموال مردم به كار برد ؟ و اگر جواز آن به استناد اجتهاد او باشد بايد در تفسير آيه نيز اجتهاد و رأى خود را به كار مىبرد . كسى كه رأى و عمل
به آن را تا بدان پايه بزرگ مىشمرد و از آن چنان احتراز مىجويد بسيار شگفت است كه برين آسانى آن را به كار مىبرد » .
باز نظَّام گفته است : « من از اين سخن عمر « إنّي لأستحيي من الله ان أخالف أبا بكر » بسيار تعجب دارم چه اگر در نظر وى مخالفت با ابو بكر جائز نبوده چرا در مسألهء « حدّ » صد بار با وى مخالفت كرده و هم در موضوع « اهل ردّه » و هم در بسيارى از موارد ديگر و اگر نه از آن راه بوده كه ابو بكر هيچ گاه بر خطا نمىرفته بلكه بدان جهت بوده كه قول ابو بكر در خصوص اين مسأله ( مسألهء كلاله ) به نظر عمر حقّ و صواب بوده است پس ديگر گفتن عبارت « انّي لأستحيي . . الخ » چه معنى دارد ؟ ! بعلاوه خود ابو بكر در مسألهء « كلاله » بر قول خويش ثابت نمانده و از اين گفته تبرّى جسته است . » باز نظَّام در بارهء ابن مسعود گفته است : « او نيز در دين خدا مناقضه گويى داشته و باطل گفته چنان كه در قضيهء بروع دختر واشق اين جمله را اداء كرده است : « اقول فيها برأيى فإن كان خطأ فمنّى و إن كان صوابا فمن الله ، عزّ و جلّ ، لها صدقة نسائها لا وكس و لا شطط » و اين قضا و حكمى است از راه ظنّ بلكه قضايى است مبنى بر پايهء شبهه و شكّ و هر گاه « شهادت » از روى ظنّ ، حرام باشد پس « حكم » از راه ظنّ هم حرام و گناه آن بزرگتر مىباشد .
« اگر ابن مسعود كه گفته است : « الحلال بين و الحرام بيّن فدع ما يريبك إلى ما لا يريبك » خود را به اين قول خويش كه در مقام رهنمايى و تاديب ديگران گفته تاديب مىكرد در احكام خدا نمىگفت : « اقول فيها برأيى فان اصبت . . » و اين سخنى است فاسد چه يك عمل و يك اجتهاد نمىتواند از خدا باشد ، در صورت موافقت با حقّ ، و از غير خدا باشد ، در صورت بطلان و عدم موافقت با حق ، و در هر دو حال مسأله به يك حال باشد » در اين زمينه نظَّام باز هم سخنانى نسبت بابن مسعود و عثمان و سائر صحابه
و حتّى على عليه السّلام آورده كه آن چه تا كنون از او نقل شده نمونه ايست كامل براى پى بردن به نظر او و پيروانش در بارهء عمل برأى ليكن بايد يادآور شد كه آن چه را در بارهء على عليه السّلام آورده بىگمان ، از تعصّب و بىانصافى وى ناشى مىباشد چه على عليه السّلام هر گز عملى را به استناد « رأى » انجام نداده و هيچ گاه در فتوى و حكم خود اظهار ترديد و شك نكرده است .
از فقهاء عامه نيز كسانى بسيار ، چه در همان قرن اول اسلامى و چه در قرون بعد ، كه در طىّ مجلَّدات بعد به تفصيل خواهد آمد ، نسبت به عمل برأى اظهار بدبينى كرده و آن را سخت نكوهيدهاند .
از باب نمونه قسمتى از اين گونه اقوال ذيلا آورده مىشود :
ابو نعيم اصفهانى ( متوفى به سال 430 ه . ق ) در كتاب « حليّة الأولياء » در ترجمهء شعبى به اسنادش از او اين جمله را آورده است : « و ما حدثوك عن اصحاب محمّد ( ص ) فخذه و ما قالوا برأيهم فبل عليه ! باز همو به اسنادش از صالح بن مسلم آورده كه مسلم اين مضمون را گفته است :
مسألهاى را از شعبى پرسيدم ؟ گفت : عمر بن خطَّاب در آن مسأله چنان و على بن ابى طالب چنين گفته است . گفتم : رأى تو چيست ؟ پاسخ داد : « ما تصنع برأى [ ظ : يى ] بعد قولهما اذا اخبرتك برأى [ ظ : يى ] فبل عليه » ! باز همو ( در جلد دوم از كتاب « حليه » ) به اسناد خود از عاصم احول آورده كه گفته است : نزد ابن سيرين بودم مردى بر او درآمد و از وى چيزى پرسيد . پاسخ داد در اين باره حديثى از حفظ ندارم . ما به او گفتيم : رأى خود ترا بگو . گفت : « اقول فيها برأيى ثمّ ارجع عن ذلك الرّأى ؟ لا و الله ! »
باز ابو نعيم در ترجمهء مالك بن انس آورده كه كسى از وى مسألهاى پرسيد .
پاسخ داد كه : پيغمبر ( ص ) چنين گفته است : آن شخص گفت : أرأيت ؟ ! ! تو چه رأى دارى ؟
مالك گفت : * ( فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِه أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ) * در كتاب « مستدرك الوسائل » چنين آمده است : « و قد روى هشام بن عروة عن ابيه قال : كان امر بنى اسرائيل لم يزل معتدلا حتّى نشأ فيهم ابناء سبايا الامم فقالوا فيهم بالرّأي فاضلوهم . و قال ابن عيينه : فما زال امر النّاس مستقيما حتّى نشأ فيهم ربيعة الرّأى بالمدينة و ابو حنيفة بالكوفة و عثمان بالبصرة و افتوا النّاس و فتنوهم فنظرناهم فاذا هم اولاد سبايا الأمم » .
4 - پديد آمدن عنوان « فقاهت » و به نام شدن كسانى در عهد صحابه بدين عنوان در عهد پيغمبر ( ص ) تمام توجه به قرآن مجيد و تعليم و تعلَّم آن مىبوده و دانشمندان اسلامى در آن عصر كسانى بودهاند كه قرآن مجيد را قرائت و اقراء[1]مىكردهاند .
از اين رو در آن عهد عنوان « قارى » براى ايشان مناسبتر مىنموده و بدين عنوان معروف مىبودهاند . ليكن به حقيقت همان اشخاص به منزلهء فقيهان عهود بعد بايد بشمار آيند و به عبارتى ديگر آن عنوانست كه سير تكامل كرده و در عهد لا حق بعنوان « فقيه » تبديل يافته است .
چنان كه از مواردى بر مىآيد لفظ « فقيه » بمعنى داناى احكام و تكاليف فرعى در عهد صحابه بر اشخاصى چند اطلاق مىشده پس در حقيقت اين عنوان ، كم و بيش از آن عهد مورد استعمال شده و كسانى در همان عهد بدين عنوان ياد گرديدهاند . . » در عهد صحابه كسانى مشخّص و معيّن بودهاند كه مردم براى دانستن احكام فقهى و تكاليف دينى به ايشان مراجعه مىكرده و فتوى و رأى آنان را لازم الاتباع و مسلَّم مىدانستهاند .
[1]طبرى ، در كتاب تاريخ خود ، در ذيل قصهء عمر بن وهب جمحى ( كه با صفوان اميّه عهد بسته بود كه از مكه به مدينه رود و پيغمبر را بكشد و پسر خود را كه پس از جنگ بدر در دست مسلمين اسير بود رها سازد و چون به مدينه و به مسجد نزد پيغمبر رفت و پيغمبر ( ص ) بطور خبر از غيب باطن امر را آشكار ساخت و از قصد او خبر داد و در نتيجه به اسلام درآمد و از سر صدق شهادتين بر زبان راند ) پيغمبر ( ص ) به اصحاب فرمود : « فقّهوا اخاكم فى دينه و اقراوه و علَّموه القرآن و اطلقوا اسيره »
يعقوبى در تاريخ خود ، در ذيل شرح خلافت هر يك از سه خليفه ، فقيهان آن زمان را ياد كرده است .
پس در ذيل خلافت ابى بكر ( از ماه ربيع الاول سال 11 تا ماه جمادى الآخره سال 13 ه . ق ) اين مفاد را آورده است : « كسى كه در زمان ابو بكر از او فقه گرفته مىشد على بن ابى طالب عليه السّلام و عمر بن خطَّاب و معاذ بن جبل و ابىّ بن كعب و زيد بن ثابت و عبد الله بن مسعود بوده .
و در ذيل خلافت عمر ( از جمادى الآخره سال 13 تا ذو الحجهء سال 23 ه . ق ) چنين افاده كرده « فقيهانى كه در زمان عمر علم از ايشان گرفته مىشد على بن ابى طالب ( ع ) و عبد الله بن مسعود و ابى بن كعب و معاذ بن جبل و زيد بن ثابت و ابو موسى اشعرى و ابو درداء و ابو سعيد خدرى و عبد الله بن عباس بودهاند . » در ذيل خلافت عثمان ( از ذو الحجهء سال 23 تا ذو الحجهء سال 35 ه . ق ) چنين افاده كرده است : « فقيهان زمان او امير المؤمنين على بن ابو طالب و عبد الله بن مسعود و ابى بن كعب و زيد بن ثابت و ابو موسى اشعرى و عبد الله بن عباس و ابو درداء و ابو سعيد خدرى و عبد الله بن عمر و سلمان بن ربيع باهلى بودهاند . » ابو اسحاق شيرازى پس از آن كه كتاب « طبقات الفقهاء » خود را بدين مضمون « اين مختصرى است در ذكر فقيهان و انساب و مدت اعمار و زمان وفات و دلائل معلومات و فضائل ايشان و هم ذكر كسانى كه از مكتب علمى آنان بهره برده از اتباع و اصحاب ايشان تا اشخاصى كه قول آنان را در انعقاد اجماع ، اعتبارى هست و به مخالفت ايشان اعتنائى بايد شناخته آيند چه فقيه را جهل به اين امور نشايد و او را از دانستن آنها گزيرى نيست پس نخست به فتواى صحابه ابتدا كردم و پس از آن فتوى تابعان و از آن پس تابعان تابعان را آوردم و پس از همه ، فقيهان امصار و بلاد را ياد كردم » افتتاح كرده چنين افاده داشته است : « بدان كه بيشتر از اصحاب كه مصاحبت و ملازمت با پيغمبر ( ص ) مىداشته