بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 486


پيغمبر ( ص ) در حقّ او بدين عبارت « اللَّهمّ فقّهه فى الدّين و علمه التأويل » دعا كرده است عمر به او گفته است : « إنّك لأصبح فتياننا وجها و أحسنهم خلقا و أفقههم فى كتاب الله » .
از ابن عباس جمعى زياد ، فقه فرا گرفته‌اند . از آن جمع است عطاء بن ابى رباح و مجاهد و سعيد بن جبير و عكرمه و ميمون بن مهران .
عطاء وقتى حديثى از ابن عباس نقل مىكرده مىگفته است : « حدّثنى البحر » .
2 - ابن عمر ابو عبد الرحمن عبد الله بن عمر بن الخطَّاب در سال هفتاد و چهار يا هفتاد و سه و به قولى هفتاد و دو به سن هشتاد و چهار سال در مكَّه وفات يافته است .
مالك در بارهء ابن عمر اين مضمون را گفته است : « ابن عمر پس از رحلت پيغمبر ( ص ) شصت سال در موسم به مردم ، فتوى مىگفت و از پيشوايان بود » ابو اسحاق همدانى گفته است : نزد ابن ابى ليلى ، در خانه اش ، بوديم كه ابو سلمة بن عبد الرحمن وارد شد و گفت : به عقيدهء شما عمر اعلم بود يا پسرش ؟ حاضران گفتند : عمر . ابو سلمه گفت : عمر در زمانى مىزيست كه او را اقران و نظائر زياد مىبود ليكن پسرش را در زمان خود مانند و نظيرى نبود !
3 - ابن زبير ابو بكر ( به قولى ابو خبيب ) عبد الله بن زبير بن عوّام بن خويلد ، نخستين كسى است كه پس از هجرت مسلمين به مدينه در آنجا به دنيا آمده و اصحاب پيغمبر ( ص ) در هنگام ولادت او تكبير گفته‌اند . در سال هفتاد و سه در مكَّه كشته شد . وقتى عبد الله عمر تكبير اهل شام را براى كشتن او شنيد گفت :
آنان كه بر ولادت او تكبير گفتند از اينان كه بر كشتن وى تكبير مىگويند بهترند .


صفحه 487


4 - ابن عمرو عاص عبد الله بن عمرو بن عاص به سال هفتاد و هفت و به گفتهء قتيبى به سال شصت و پنج به سن هفتاد و دو سال در مصر در گذشته است .
ابو سعيد خدرى و ابو هريره دوسى و جابر بن عبد الله انصارى و رافع بن خديج و سلمة بن اكوع و ابو واقد ليثى و عبد الله بن يحيى كه همه از صحابه مىباشند از جمله كسانى هستند كه از عبد الله بن عمرو بن عاص فقه فرا گرفته‌اند .
زياد بن مينا اين مضمون را گفته است : « ابن عباس و ابن عمر و ابو سعيد خدرى و ابو هريره و جابر بن عبد الله انصارى و چند تن ديگر از قبيل ايشان از اصحاب پيغمبر ( ص ) از زمان وفات عثمان تا زمان وفات خود در مدينه براى مردم فتوى مىگفتند و از پيغمبر ( ص ) حديث مىآوردند ليكن در ميان آن همه ، مرجع فتوى ابن عباس بود و ابن عمر و ابو سعيد و ابو هريره و جابر بن عبد الله انصارى » از اين چهار تن از احداث صحابه : عبد الله عباس و عبد الله عمر و عبد الله زبير و عبد الله عمرو عاص ، به مناسبت اين كه نامشان عبد الله بوده ، بعنوان « عبادله » تعبير مىشود و چون ايشان در گذشتند كار فتوى و فقه در كشورهاى اسلامى بدست موالى[1]افتاد .
از جمله كسانى كه فقه از ايشان نقل شده عبد الله مغفل مزنى بوده . حسن بصرى در بارهء او گفته است : « هو أحد النّفر الَّذين بعث إلينا عمر ليفقهوا اهل البصرة » عبد الله يكى از كسانى است كه عمر ايشان را به بصره فرستاده تا به مردم آنجا فقه بياموزند .
و از آن جمله است عمران بن حصين اسلمى خزاعى كه وى را نيز عمر براى تعليم فقه به مردم بصره بدانجا فرستاده است .


[1]كسانى كه عرب خالص نبوده و باصطلاح « مولى » و منسوب به شخص يا به قبيله‌اى عربى بوده‌اند .


صفحه 488


ابو اسحاق شيرازى پس از نقل اين قسمت چنين افاده كرده است : « در ميان صحابه جز اينان كه به تفصيل نامشان برده و ترجمهء حالشان آورده شد ، « خلقى بسيار » مىباشد كه از ايشان فقه و فتوى نقل گرديده است :
از مردان مانند طلحة بن عبيد الله و زبير بن عوّام و سعد بن ابى وقّاص و سعيد بن زيد و عبد الرّحمن بن عوف و ابو عبيدهء جرّاح و حذيفة اليمان و حسن و حسين و معاويه و عمرو عاص و خالد وليد و مسعود بن مخرمه و ضحّاك بن قيس و عمّار ياسر و ابو ذر غفارى و ابو نضرهء غفارى و سلمان فارسى و عبادة بن صامت و شدّاد بن اوس و فضالة بن عبيد انصارى و ابو مسعود بدرى و ابو ايّوب انصارى و ابو قتادهء انصارى و ابو طلحهء انصارى و ابو اسيد بن مالك و نعمان بن بشير و براء بن عازب و زيد بن ارقم و ابو حميد اسلمى و ابو بردهء اسلمى و عبد الله بن ابى اوفى اسلمى و واسلة بن اسقع ليثى و ابو امامهء باهلى و عقبة بن عامر جهنى و سمرة بن جندب فزارى و افرادى ديگر مانند ايشان .
و از زنان : فاطمه دختر پيغمبر ( ص ) و حفصه دختر عمر و امّ سلمه و امّ حبيبه و اسماء دختر ابى بكر و امّ الفضل دختر حارث و امّ هانى دختر ابو طالب » اين بود خلاصه آن چه ابو اسحاق در بارهء فقيهان عهد صحابه كه به گفتهء او اين عهد در بين سال نود تا سال صد انقراض يافته ، آورده است .
اشخاصى را كه ابو اسحاق بعنوان فقيه در اين عهد ، به اجمال يا به تفصيل ، ياد كرده شايد ، كم يا بيش ، از اين لحاظ چنان باشند كه او گفته و آورده است يعنى در آن عهد ، تا حدّى ، مأخذ فقه و مرجع فتوى بوده‌اند و از اين باب بر او ايرادى نيست ليكن در همان عهد كسانى ديگر مرجع و مأخذ بوده‌اند كه بايد مراتب فقه و فضل ايشان نيز به تفصيل ياد مىگرديد . از جمله سلمان پارسى مىباشد كه ابو اسحاق در طىّ تعديد « خلقى بسيار » از فقيهان نام او را گنجانده در صورتى كه سلمان به اعتبار فقاهت نيز از كسانى است كه بايد


صفحه 489


تحت عنوانى مستقل نام برده مىشد و نسبت به فضايل او ترجمهء جداگانه به عمل مىآمد چه بنقل خود ابو اسحاق از معاذ بن جبل لا اقل سلمان در رديف عبد الله مسعود و ابو درداء بوده كه معاذ گفته است : « التمسوا العلم عند اربعة : عند عويمر ، ابى الدّرداء ، و عند سلمان الفارسي و عند عبد الله بن مسعود و عند عبد الله بن سلام » .
فاضل معاصر مصرى فريد وجدى در كتاب « دائرة المعارف » خود نخست اين مضمون را گفته : « پيغمبر ( ص ) چنان مىبود كه براى قوم و امّت خود احكام فقه را از قرآن استخراج و تشريح مىكرد پس گروهى آنها را فرا مىگرفتند و به آنها عمل مىكردند و به عامّه تعليم مىدادند . « چون پيغمبر ( ص ) درگذشت ابو بكر به جاى او نشست به آن چه از پيغمبر ( ص ) در آن باره چيزى شنيده و از آن آگاه بوده‌اند مراجعه مىداشت و چون موردى پديد مىآمد كه از پيغمبر ( ص ) چيزى در آن موضوع بدست نمىآمد رأى خويش را به كار مىبرد خلفاء بعد از ابو بكر نيز همين شيوه را پيش گرفته و بر اين سيره رفتند » .
پس از اين قسمت چنين افاده كرده است : « در همان اثناء مردانى از اهل اسلام بر جمع آورى فقه و ضبط نواحى و اطراف آن همت گماشته و بدان مشغول بودند ، در ميان ايشان ، پس از خلفاء راشدين ، اشخاص زير در فقه ، تفوّق يافته و بدان اشتهار پيدا كرده‌اند : عبد الرّحمن بن عوف و ابىّ بن كعب و عبد الله بن مسعود و معاذ بن جبل و عمّار بن ياسر و حذيفة بن اليمان و زيد بن ثابت و سلمان فارسى او ابو درداء و ابو موسى اشعرى كه همهء ايشان از صحابه‌اند » از امير المؤمنين علىّ عليه السّلام روايت شده كه در بارهء سلمان گفته است : « إنّ سلمان أدرك العلم الاوّل و الآخر » و هم حضرت صادق عليه السّلام در حقّ او گفته است : « سلمان


صفحه 490


ادرك العلم الاوّل و الآخر و هو لا ينزح[1]» و نيز از آن حضرت اين روايت است : « انّ سلمان بحر لا ينزف[2]» سيّد بحر العلوم در رجال خود چنين افاده كرده : « از فضل بن شاذان حكايت شده كه او مىگفته است : « ما نشأ فى الاسلام رجل من كافّة النّاس افقه من سلمان الفارسي » و همو از كتاب « معالم العلماء » ابن شهرآشوب نقل كرده كه در آنجا اين مفاد آورده شده « پس از جمع قرآن كه به وسيلهء على عليه السّلام انجام يافته نخستين كسى كه در اسلام تصنيف كرده سلمان پارسى بوده است . » دانشمند معاصر مرحوم شيخ عبد الله ممقانى در رجال خود در طىّ ترجمهء سلمان چنين افاده كرده است : « حال او در علوّ شأن و جلالت قدر و بزرگى منزلت و بلندى مرتبت و وفور علم و تقوى و زهد و عقل از آن مشهورتر است كه به تحرير نياز افتد يا به تقرير انضباط يابد چگونه چنين نباشد و حال اين كه قاطبهء اهل اسلام را بر علوّ شأن او اتفاقست . .
بلكه محى الدين به استناد حديث نبوى « سلمان منّا أهل البيت » او را معصوم دانسته . .
استيفاء آن چه در حقّ سليمان وارد شده به تدوين كتابى مستقل نياز دارد و اگر نه آن بود كه ما متعهد شده و بر خود لازم ساخته‌ايم آن چه را در كتب رجال مىباشد استيفاء كنيم


[1]- رجال ممقانى .
[2]- فوائد رجاليه سيّد بحر العلوم . ابو نعيم در طى روايتى از على ( ع ) كه به آن حضرت گفته شده است : « حدّثنا عن اصحابك » چنين آورده است : « قال عن أيّ اصحابى ؟ » قالوا : عن اصحاب محمّد ( ص ) . قال : كلّ اصحاب محمّد ( ص ) اصحابى فعن أيّهم ؟ قالوا : عن الَّذين رأيناك تلطفهم بذكرك و الصّلاة عليهم دون القوم . حدّثنا عن سلمان . قال : من لكم به مثل لقمان الحكيم ؟ ذاك امرؤ منّا و إلينا اهل البيت . ادرك العلم الاول و العلم الآخر و قرء الكتاب الاوّل و الكتاب الآخر . بحر لا ينزف » .


صفحه 491


همانا ترجمهء سلمان را ، چون مانند خورشيد از توصيف بىنياز مىباشد ، ترك مىكرديم ليكن براى جلب توفيق و بركت و ميمنت و هم به رعايت التزام بعهد ، آن چه در اين موضوع در كتاب رجال مزبور ( رجال كشّى ) مىباشد مسطور مىداريم و بقيه را به آخر جلد ششم و جلد هشتم از كتاب « بحار الأنوار » و بكتاب « نفس الرحمن فى فضائل سلمان » احاله مىدهيم . » كشّى در رجال خود رواياتى زياد در مدح سلمان آورده و همان روايات را ممقانى نيز نقل كرده است .
خطيب بغدادى ( متوفى در 463 ه . ق ) در تاريخ خود ( ذيل ترجمهء زيد بن صوحان ) به اسناد خود آورده است : « كان زيد بن صوحان يقوم اللَّيل و يصوم النّهار و اذا كانت ليلة الجمعة احياها . . فبلغ سلمان ما كان يصنع . فاتاه فقال اين زيد ؟ قالت امرأته : ليس هاهنا . قال : فانّى اقسم عليك لمّا صنعت طعاما و لبست محاسن ثيابك ثمّ بعثت إلى زيد قال : فجاء زيد فقربت الطعام . فقال سلمان : كل يا زييد قال : إنّي صائم . قال : كل يا زييد لا ينقص ( او تنقص ) دينك . انّ شرّ السّير ، الحقحقة[1]انّ لعينك عليك حقّا و انّ لزوجتك عليك حقّا . كل يا زييد ! فاكل و ترك ما كان يصنع . » مجلسى ، در جلد ششم بحار ، رواياتى زياد در بارهء فضائل علمى و اخلاقى سلمان آورده كه از آن جمله روايت زير را كه از كتاب « اختصاص » نقل كرده بطور خلاصه در اينجا مىآوريم : ابن نباته از على عليه السّلام پرسيده است كه در بارهء سلمان چه مىگويى ؟
در پاسخ گفته است : « ما اقول فى رجل خلق من طينتنا و روحه مقرونة بروحنا ؟ ! خصّه الله تبارك و تعالى من العلوم به أوّلها و آخرها و ظاهرها و باطنها و سرّها و علانيتها » آنگاه اين مضمون را فرموده است : نزد پيغمبر ( ص ) رفتم سلمان را جلو آن حضرت نشسته يافتم اعرابى وارد شد و سلمان را از جاى خود دور كرد در آنجا نشست ، پيغمبر ( ص )


[1]الحقحقه : المتعب من السّير . و قيل : ان تحمل الدّابّة على ما لا تطيقه . ( عن النّهاية )


صفحه 492


چنان خشمگين شد كه عرق از پيشانيش چكيد و چشمهايش سرخ گرديد پس به اعرابى چنين گفت : « أتنحّي رجلا يحبّه الله تبارك و تعالى فى السّماء و يجبّه رسوله فى الأرض ؟ ! يا أعرابي ! أتنحي رجلا ما حضرنى جبرئيل إلَّا أمرني عن ربّى عزّ و جلّ ان أقرأه السّلام يا أعرابي ! أنّ سلمان منّي . من جفاه فقد جفانى و من آذاه فقد آذانى . .
يا أعرابي ! لا تغلطنّ فى سلمان فانّ الله ، تبارك و تعالى ، قد أمرني أن أطلعه على علم المنايا و البلايا و الأنساب و فصل الخطاب . . » بهر حال سلمان از اكابر دانشمندان صحابه بشمار مىرود كه بسيار به جا بود كه بطور مستقل عنوان و ترجمه مىشد . سلمان از طرف خليفهء دوم بر مدائن ولايت داشته و در همان زمان و در همان جا به سنّى بسيار طولانى ( دويست و پنجاه تا سيصد و پنجاه سال ! گفته شده ) وفات يافته است .
هنگامى كه بر مداين امارت داشته مردى كه چيزى خريده بوده است به سلمان رسيده و گفته است : اى حمّال ! اين بار را با من بردار و به خانه‌ام بياور سلمان بر داشته و به راه افتاده است مردم كه به او مىرسيده‌اند مىگفته‌اند : امير ! آن را بما بده تا بياوريم مىگفته است : به خدا سوگند او را جز حمال ! نبايد بردارد . صاحب بار چون او را شناخته پوزش خواسته و هر چه كرده است كه بار را بگيرد نتوانسته تا سلمان آن را به منزل وى رسانده است ! .
سهل بن حنيف و برادرش عثمان و عمّار ياسر و حذيفة بن يمان و ابو رافع و خالد بن سعيد بن عاص و عبادة بن صامت نيز همه از اكابر صحابه و از فقهاء كبار بشمارند . و از مراجعه به ترجمهء ايشان مقام علمى و درجهء فضلشان به خوبى معلوم مىگردد غالب اينان از طرف پيغمبر ( ص ) ، يا خلفاء ، به ولايت محل يا تصدى عملى برگزيده و مشغول بوده‌اند و اين خود دليلى است كافى براى پى بردن به عظمت علم و علوّ شأن ايشان براى نمونه مختصرى از ترجمهء حال ابو رافع و خالد بن سعيد و عبادة بن صامت كه شايد به اندازهء عمّار ياسر و حذيفة و دو پسر حنيف شهرت نداشته باشند در اينجا آورده مىشود :


صفحه 493


[ بيوت شيعه ] 1 - ابو رافع علامهء بحر العلوم در « فوائد رجاليهء » خود كه آن را از « آل ابو رافع » شروع كرده در ذيل عنوان « آل ابو رافع » چنين افاده كرده است : « از رفيعترين بيوت شيعه و عالى شأنترين و از قديمترين آنها از لحاظ اسلام و ايمان مىباشد « ابو رافع بندهء پيغمبر ( ص ) بوده كه عبّاس بن عبد المطلب او را در مكَّه به پيغمبر ( ص ) بخشيده و هنگامى كه بشارت اسلام آوردن عباس به پيغمبر ( ص ) رسيده پيغمبر ( ص ) او را آزاد ساخته است .
« در اسم ابو رافع اختلاف شده : برخى ابراهيم و برخى اسلم گفته‌اند .
ابو رافع از كسانى مىباشد كه در آغاز دعوت پيغمبر ( ص ) در مكَّه اسلام را پذيرفته و در هر دو بيعت : بيعت « عقبه » و بيعت « رضوان » ، حاضر بوده و بيعت كرده .
و هم به دو قبله : « بيت المقدس » و « كعبه » ، نماز گزارده . و به دو هجرت : « حبشه » و « مدينه » مهاجرت كرده و با پيغمبر ( ص ) در جنگها حاضر بوده و امير المؤمنين على عليه السّلام را ملازمت داشته و با آن حضرت به كوفه رفته و با اين كه پير و شكسته شده بوده و هشتاد و پنج سال عمر داشته است در جنگها در ركاب آن حضرت حضور مىيافته و در كوفه بيت المال بدست او بوده است . و پس از شهادت على عليه السّلام به مدينه برگشته و چون هنگام مهاجرت به كوفه و ملازمت على عليه السّلام خانه و زمين خود را فروخته و موقع مراجعت خانه و زمينى نداشته حضرت حسن عليه السّلام نيمى از خانهء على عليه السّلام را به او داده و زمينى در عوالى مدينه ( بالاى شهر ) بوى بخشيده كه همان زمين به فرزندش عبيد الله رسيده و معاويه آن را به صد و هفتاد هزار دينار ! از وى خريده است .
« ابو رافع مردى عالم بوده ، و نجاشى او را از جملهء سلف صالحين كه در تصنيف و تأليف تقدّم داشته‌اند بشمار آورده و گفته است : او را كتابى است كه از امير المؤمنين على عليه السّلام آن را روايت كرده و آن « كتاب السّنن و الأحكام و القضايا » مىباشد .
« ابو رافع را دو پسر است : على و عبيد الله كه هر دو از اصحاب على عليه السّلام و كاتب آن حضرت بوده‌اند . عبيد الله در عداد خواص اصحاب آن حضرت بشمار رفته است .