بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 520


على عليه السّلام با پيغمبر ( ص ) همراه و همدم مىبوده و بر هر حكم و دستور كه از آن حضرت صدور مىيافته مطَّلع و واقف مىگشته و ظاهر و باطن و مستور و منظور و منطوق و مفهوم آن را بهتر و صحيحتر از ديگران ادراك مىكرده است .
در كتبى متعدد از جمله كتاب « مستدرك الوسائل » از كتاب « الغيبه » تأليف محمد بن ابراهيم نعمانى بطرق متعدد از سليم بن قيس هلالى و از غير او روايتى مفصل آورده شده بدين مفاد « سليم گفت : على ( ع ) را گفتم : از سلمان و مقداد و ابو ذر چيزهايى از تفسير قرآن و احاديث پيغمبر ( ص ) شنيدم كه پس از آن از تو نيز همانها را شنيدم ليكن در ميان مردم از تفسير و حديث چيزهايى مخالف آنها ديدم كه به گمان ايشان اينها دروغ است آيا چنان پندارى كه مردم از روى عمد چيزهايى دروغ به پيغمبر ( ص ) نسبت مىدهند و قرآن را به نظر و رأى خود تفسير مىكنند على ( ع ) گفت : پرسيدى اكنون پاسخ را به فهم : همانا در دست مردم حقّ است و باطل ، راست است و دروغ ، ناسخ است و منسوخ ، عامّ است و خاصّ ، محكم است و متشابه ، حفظ است و وهم . در زمان خود پيغمبر ( ص ) آن قدر بر او دروغ گفتند كه به پا ايستاد خطبه خواند و گفت : « يا أيّها النّاس قد كثرت علىّ الكذّابة فمن كذب علىّ متعمّد فليتبوّأ مقعده من النّار . . » و همانا حديث كه به تو مىرسد از يكى از چهار تن است كه پنجم ندارد :
يكى مردى است منافق كه به ايمان تظاهر و به زبان ، اسلام خود را تصنّع مىكند پروا ندارد از اين كه عمدى بر پيغمبر ( ص ) دروغ بگويد پس اگر اهل اسلام مىدانستند كه او مردى است منافق و دروغ گو از او نمىپذيرفتند و او را تصديق نمىكردند ليكن . .
پس اين يكى از چهار تن .
دوم مردى است كه از پيغمبر ( ص ) چيزى شنيده و چنان كه بايد آن را حفظ نكرده و در آن بوهم افتاده نه اين كه بطور عمد دروغ بسته باشد . . و اگر اهل اسلام مىدانستند كه وهم است آن را نمىپذيرفتند و خود او نيز اگر مىدانست كه وهم است آن را نمىگفت .


صفحه 521


سيم مردى است كه چيزى را از پيغمبر ( ص ) شنيده كه امر كرده و پس از آن نهى كرده ، ليكن او نهى را نشنيده و به عكس پس منسوخ را حفظ كرده نه ناسخ را و اگر مىدانست منسوخ است تركش مىكرد و هم مردم اگر مىدانستند كه منسوخ است آن را ترك مىكردند .
و چهارم مردى است كه بر خدا و پيغمبر ( ص ) او ، چون دروغ را دشمن داشته و از خدا مىترسيده و پيغمبر ( ص ) را عظيم مىداشته است ، دروغ نگفته و به توهّم چيزى نگفته بلكه حديث را چنان كه بايد حفظ كرده و همانطور كه شنيده بىكم و زياد آورده و ناسخ و منسوخ را حفظ و به ناسخ عمل و منسوخ را رها كرده . . » تا آنجا كه على عليه السلام گفته است : « . . و چنان نبود كه همهء اصحاب پيغمبر ( ص ) چون چيزى از او مىپرسيدند بفهمند ، بلكه بعضى از ايشان مىپرسيدند و نمىفهميدند به طورى كه دوست مىداشتند كه اعرابى يا قارى بيايد بپرسد و ايشان بشنوند و بفهمند ليكن من همه روز را بر پيغمبر ( ص ) داخل مىشدم و تنها با او مىبودم و بهر جا مىرفت مىرفتم و همهء اصحاب ( پيغمبر ( ص ) مىدانند كه پيغمبر ( ص ) با هيچ كس جز من اين شيوه را نداشت من چنان بودم كه چون مىپرسيدم جوابم مىداد و چون خاموش مىشدم او آغاز مىكرد و از خدا خواست كه مرا حافظ و معصوم از فراموشى قرار دهد از آن وقت كه اين دعا را در حقّم كرد هيچ چيز را فراموش نكرده‌ام همانا به پيغمبر ( ص ) گفتم : از هنگامى كه تو در باره‌ام دعا كردى هيچ چيز از آن چه به من آموختى فراموش نكرده‌ام و چيزى از من فوت نشده است ، با اين كه ننوشته‌ام ، پس چرا بر من املاء مىكنى ؟ و چرا مرا به نوشتن مىفرمايى ؟ آيا مىترسى فراموش كنم ؟ ! ! فرمود : نه ، برادرم بر تو از فراموشى و نادانى نمىترسم چه خدا به من خبر داده كه دعاء من در بارهء تو به اجابت رسيده است . . » پس على ( ع ) از همهء صحابه ، بطور اطلاق ، به اصول و فروع و مبادى و مبانى و مسائل و دلائل احكام دين زيادتر احاطه مىداشته و حقائق و دقائق


صفحه 522


آيات و سنن را بهتر مىدانسته و از مصالح و حكم و عوامل و علل تشريع فرائض و سنن آگاهتر مىبوده و بر دقائق و رموز تكاليف فقهى و مقاصد دينى وقوفى كاملتر مىداشته است .
حقائق ياد شده مورد اعتراف مخالف و موافق بوده[1]و از اين رو مراجعه به على در مسائل دينى ، بلكه بطور كلَّى در مسائل علمى ، از امور عادى و متعارف بشمار مىرفته است اين ادعائى نيست كه شيعيان على ( ع ) گفته و نوشته باشند كتب اهل سنت و جماعت مشحونست به روايات و آثارى كه اين مطلب به صراحت در آنها ياد گرديده است .
در اينجا براى نمونه چند روايت آورده مىشود :
1 - ابو اسحاق شيرازى در « طبقات الفقهاء » از حسن بصرى روايت كرده كه


[1]احمد بن محمد بن عبد ربّه اندلسى ( متوفى 328 ) در كتاب « عقد الفريد » در ذيل شرح خلافت على ( ع ) احاديثى دال بر خلافت آن حضرت مانند حديث غدير و حديث منزلت ( اما ترضى ان تكون منّي بمنزلة هارون بن موسى ) آورده ( حديث غدير را به وجهى كامل ، خطيب بغداد هم آورده است ) از جمله احاديث كه دالّ بر عظمت على است در « عقد الفريد » اين حديث است از عائشه قالت : « ما رأيت رجلا احب إلى رسول اللَّه ( ص ) من على و لا رأيت امرأة كانت احب اليه من امرأته » باز همو گفته است : « دخل رجل على الحسن ابن ابى الحسن البصرى فقال : يا ابا سعيد إنهم يزعمون انك تبغض عليّا ! قال : فبكى الحسن حتى اخضلَّت لحيته ثم قال : كان على بن ابى طالب سهما صائبا من مرامى اللَّه على عدوّه و ربّانىّ هذه الامة و ذا فضلها و سابقتها و ذا قرابة قريبة من رسول اللَّه ( ص ) ، لم يكن بالنّومة عن رسول اللَّه ( ص ) و لا الملومة فى ذات اللَّه و لا السّروقة لمال اللَّه . اعطى القرآن عزائمه ففاز منه برياض مونقة و اعلام بيّنة ذلك على بن ابى طالب يا لكع ! » جلال الدين سيوطى در كتاب « الاشباه و النّظائر » از « سنن » سعيد بن منصور به اسناد وى از شعبى از على عليه السلام چنين حديث كرده : « الحمد للَّه الذي جعل عدوّنا يسألنا عما نزل به من امر دينه : ان معاوية كتب إليّ يسالنى عن الخنثى فكتبت اليه : ان توريثه من قبل مباله »


صفحه 523


چنين گفته است : « جمع عمر اصحاب النّبيّ ( ص ) يستشيرهم و فيهم على . فقال : أنت أعلمهم و أفضلهم . » 2 - شيخ سليمان حسينى نقشبندى در كتاب « ينابيع المودّة » از احمد بن حنبل نقل كرده كه او در كتاب مناقب خود چنين روايت نموده : « انّ عمر بن الخطَّاب اذا اشكل عليه شيء اخذ من علىّ رضى الله عنه » .
3 - همو در همان كتاب و ابو اسحاق در « طبقات » و غير اين دو در كتب خود از عائشه روايت كرده‌اند كه چون پرسيده « من أفتاكم بصوم عاشورا ؟ » و پاسخ شنيده است كه اين فتوى از على ( ع ) مىباشد گفته است : « امّا انّه أعلم النّاس بالسّنّة » 4 - از صحيح مسلم نقل شده كه چون حكم « مسح خفّين » از عائشه پرسيده شده او به على ( ع ) ارجاع داده و گفته است : « ائت عليّا فسله » .
5 - ابو اسحاق از مسروق روايت كرده كه گفته است : « انتهى العلم إلى ثلاثة :
عالم بالمدينة و عالم بالشّام و عالم بالعراق . فعالم المدينة علىّ بن ابى طالب و عالم العراق عبد الله بن مسعود و عالم الشّام ابو الدّرداء . فاذا التقوا سال عالم العراق و عالم الشّام عالم المدينة و لم يسألهما » 6 - همو از عبد الملك بن ابى سليمان روايت كرده كه گفته است : عطاء را گفتم :
« أكان من اصحاب النّبيّ ( ص ) احد أعلم من علىّ ؟ قال : لا و الله و لا اعلمه » 7 - نقشبندى در « ينابيع المودّه » از كتاب مسند احمد بن حنبل و كتاب مناقب موفّق بن احمد بسند آن دو از سعيد بن جبير اين عبارت را روايت كرده : « لم يكن احد من الصّحابة يقول : « سلوني » الَّا علىّ بن ابى طالب » .
8 - ابن شهرآشوب در مناقب از عبادة بن صامت از عمر نقل كرده كه گفته است :
« كنّا أمرنا اذا اختلفنا فى شيء ان نحكم علىّ بن ابى طالب . » و همو از پيغمبر ( ص )


صفحه 524


آورده است كه : « اذا اختلفتم فى شيء فكونوا مع علىّ بن ابى طالب » .
9 - ابو اسحاق در كتاب « طبقات الفقهاء » از ابن عباس چنين آورده است : « أعطى على تسعة اعشار العلم و انّه لأعلمهم بالعشر الباقى »[1]10 - صاحب كتاب « ينابيع المودّه » از محمد بن على ، حكيم ترمذى ، در شرح او بر رسالهء « فتح المبين » همين روايت را نقل كرده و نيز همو از ابن المغازلي و موفّق خوارزمى بسند آن دو از علقمه از ابن مسعود روايت كرده كه چنين گفته است : « من نزد پيغمبر ( ص ) بودم وى را از علم على پرسيدند پيغمبر ( ص ) گفت : « قسّمت الحكمة عشرة اجزاء [ لعليّ تسعة اجزاء ] و للنّاس جزء واحد و هو اعلم بالعشر الباقى » .
11 - ابن شهرآشوب از خطيب نقل كرده كه در كتاب اربعين خود از عمر اين عبارت را آورده است : « العلم ستّة اسداس : لعليّ من ذلك خمسة اسداس ، و للنّاس سدس و لقد شاركنا فى السّدس حتّى لهو اعلم منّا به » 12 - باز همو از عكرمه از ابن عبّاس نقل كرده كه عمر على را گفت : « لتعجل


[1]محمد طاهر شيرازى در كتاب « اربعين » خود از تفسير ثعلبى و از مناقب ابن مغازلى از ابن مسعود از پيغمبر ( ص ) خبرى به اين عبارت « قسّمت الحكمة عشرة اجزاء فاعطى علىّ تسعة اجزاء و النّاس جزء واحد » نيز نقل كرده است . اين خبر را ابو نعيم نيز در كتاب « حلية » به اسنادش از ابن مسعود روايت كرده است . محمد طاهر شيرازى در « اربعين » از رسالهء « لدنّية » امام غزّالى نقل كرده : « عن على ( ع ) ان رسول اللَّه ( ص ) ادخل لسانه فى فمى فانفتح فى قلبى الف باب من العلم مع كل باب الف باب » . همو از تفسير ثعلبى نقل كرده به اسنادش از مجاهد از ابن عباس قال : قال رسول اللَّه ( ص ) : « أنا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليات الباب » . اين مضمون به همين الفاظ و با الفاظى ديگر از قبيل « حكمت » به جاى « علم » به طرقى متعدد كه شايد نزديك به حد تواتر باشد نقل شده است .


صفحه 525


فى الحكم و الفصل للشّيء اذا سألت عنه » پس على پنجهء خويش را بوى نمود و گفت : « كم هذا » عمر پاسخ داد : پنج ! على گفت : « عجلت يا ابا حفص » عمر گفت : « لم يخف علىّ » على گفت : « و أنا أسرع فى ما لا يخفى علىّ » . بدين عمل ، على خواست به آنان بفهماند كه امور علمى و معقول بر وى بدان پايه روشن و نمايانست كه امور مشاهد و محسوس بر ديگران .
13 - بلاذرى در تاريخ خود ، بنقل ابن شهرآشوب ، اين عبارت را : « لا أبقانى الله لمعضلة ليس لها ابو حسن » از عمر نقل كرده است ، در كتاب « الفائق » و « الإبانة » ، باز بنقل ابن شهرآشوب ، اين عبارت : « اعوذ با لله من معضلة ليس لها ابو حسن » از عمر روايت شده است .
14 - ابن شهرآشوب در كتاب « مناقب » اين مضمون را آورده است : « گروهى زياد كه از ايشانست ابو بكر بن عياش و ابو المظفر سمعانى از عمر روايت كرده‌اند كه گفته است : « لو لا على لهلك عمر » جمعى از عامّه و خاصّه گفته‌اند : عمر در بيست و سه مسأله به فتوى و حكم على ( ع ) برگشت .
اشعار زير كه به خطيب خوارزم منسوبست به همين موضوع اشاره مىباشد :
< شعر > اذا عمر تخطَّأ فى جواب و نبّهه علىّ بالصّواب يقول بعدله : لو لا علىّ هلكت هلكت فى ذاك الجواب < / شعر > 15 - يعقوبى در كتاب تاريخ خود در طىّ مطالبى كه به موقع بيعت مردم با على ( ع ) به خلافت ، ارتباط دارد چنين آورده است : « و قام قوم من الأنصار فتكلَّموا . و كان اوّل من تكلَّم ثابت بن قيس بن شماس الانصارى ، و كان خطيب الانصار ، فقال : و الله يا امير المؤمنين لئن كانوا قد تقدّموك فى الولاية فما تقدّموك فى الدّين و لئن كانوا سبقوك أمس لقد لحقتهم اليوم . و لقد كانوا و كنت لا يخفى موضعك و لا يجهل مكانك ، يحتاجون إليك فى ما لا يعلمون


صفحه 526


و ما احتجت إلى أحد مع علمك[1]» 16 - حافظ ابو نعيم در كتاب « حلية الاولياء » به اسنادش آورده كه پيغمبر ( ص ) گفت : « أدعو إلى سيّد العرب » يعنى على را بخوانيد . عائشه گفت : « ألست سيّد العرب ؟ » پيغمبر ( ص ) گفت : « انا سيّد ولد آدم و على سيّد العرب » چون على ( ع ) آمد پيغمبر ( ص ) انصار را بخواند ، چون انصار آمدند به ايشان چنين گفت : « يا معشر الانصار ألا أدلَّكم على ما إن تمسّكتم به لن تضلَّوا بعده ابدا[2]» گفتند : او كيست پيغمبر ( ص ) در پاسخ گفت : « هذا علىّ فأحبّوه بحبى و اكرموه به كرامتى . فانّ جبريل أمرني بالَّذي قلت لكم من الله عزّ و جلّ »


[1]شيخ مفيد در آخر مجلس 27 از « امالى » خود ، به اسناد خويش از سعيد بن مسيّب اين مضمون را آورده كه او گفته است : « مردى را شنيدم كه ابن عباس را از على ( ع ) پرسيد پس ابن عباس بوى چنين پاسخ گفت : على به دو قبله نماز گزارده به دو بيعت ، بيعت كرده و هيچ گاه بت نپرستيده و بر فطرت تولد يافته و يك طرفهء عين به خدا شرك نياورده است آن شخص گفت : من از اينها نپرسيدم بلكه مرادم اينست كه چطور على مردم بصره و مردم شام و مردم نهروان را كشت ؟ ابن عباس گفت : آيا به نظر تو على داناتر است يا من ؟ گفت اگر على را من از تو اعلم مىدانستم از تو نمىپرسيدم ! ! ابن مسيّب گفت : ديدم ابن عباس را كه به شدت خشمناك گرديد آنگاه گفت : مادرت به مرگت بنشيند ، علم من از على است و علم على از پيغمبر ( ص ) است و خدا از بالاى عرش به پيغمبر چيز آموخته است علم پيغمبر ( ص ) از خدا و علم على از پيغمبر ( ص ) و علم من از على است و علم همهء اصحاب پيغمبر ( ص ) نسبت بعلم على مانند يك قطره است از هفت دريا »
[2]- ابن ابى الحديد نيز نظير اين حديث را از زيد بن ارقم آورده بدين عبارت كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « الا ادلَّكم على من ما ان تسالمتم عليه لم [ ظ : لن ] تهلكوا ان وليّكم اللَّه و امامكم على بن ابى طالب فناصحوه و صدّقوه فان جبرئيل أخبرنى بذلك » آنگاه ابن ابى الحديد گفته است : اگر بگويى اين روايت نصّ و صريح است در امامت على مىگويم « يجوز ان يريد انه امامهم فى الفتوى و احكام الشريعة لا فى الخلافة » !


صفحه 527


17 - همو در همان كتاب به طرقى متعدد از حذيفة بن يمان چنين آورده كه گفته است : « قالوا : يا رسول الله ألا تستخلف عليّا ؟ قال ( ص ) : إن تولَّوا عليّا تجدوه هاديا مهديّا يسلك بكم الطَّريق المستقيم[1]» 18 - در ينابيع الموده و غير آن از طرق متعدد نقل شده كه على ( ع ) مىگفته است :
« سلوني سلوني فو الله لا تسئلونى عن آية من كتاب الله الَّا حدّثتكم عنها متى نزلت :
بليل او نهار ، فى مقام او مسير ، فى سهل ام فى جبل ، و فى من نزلت : فى مؤمن او منافق و ما عنى الله بها : أعامّ ام خاصّ ؟ فقال ابن الكوّاء : أخبرنى عن قوله تعالى : * ( الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) * . فقال : أولئك نحن و اتباعنا . » 19 - در همان كتاب از حموينى به سندش از شقيق از ابن مسعود چنين آورده است :
« نزّل القرآن على سبعة احرف له ظهر و بطن و انّ عند علىّ علم القرآن ظاهره و باطنه 20 - حافظ ابو نعيم به اسنادش چنين آورده است پيغمبر ( ص ) به علىّ ( ع ) گفت :
« يا علىّ انّ الله أمرني أن ادنيك و اعلَّمك لتعي و أنزلت هذه الآية : و تعيها أذن واعية ، فانت أذن واعية لعلمي » از آن چه بعنوان نمونه آورده شد به خوبى دانسته مىشود كه اعلم و افضل بودن


[1]ابن الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه ( جلد اول ) در قضيهء ابن الحضرمى ( كه از جانب معاويه براى اغواء مردم بصره بدانجا رفته و بنى تميم را اغواء كرده و زياد بن عبيد ( زياد بن ابيه ) كه نمايندهء ابن عباس و خليفهء او در بصره بود ناگزير به قبيلهء ازد پناه برده و على عليه السلام ناگزير جارية بن قدامه را براى اصلاح كار به بصره فرستاده و نامه‌اى با او به مردم آنجا نوشته ) نامه‌اى را كه على ( ع ) به مردم بصره نوشته نقل كرده . از جمله در طى آن نامه چنين آورده شده است : « فان تفوا ببيعتي و تقبلوا نصيحتى و تستقيموا على طاعتى اعمل فيكم بالكتاب و السنّة و قصد الحق و اقيم فيكم سبيل الهدى . فو اللَّه ما اعلم انّ واليا بعد محمد ( ص ) اعلم بذلك منّي و لا اعمل به قولى »