بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 550


به خوارج مربوط مىباشد از اموريست كه اهل اطلاع و تتبّع را ذمّه ، عهده دار انجام آن است و بىگمان روشن كردن اين موضوع از همه روى و در همه نواحى و جهاتش از مهمترين فصول مباحث تاريخ اسلام بشمار مىرود ليكن در اين اوراق كه خصوص تحوّل فقه از آن منظور است به تشريح و بسط آن موضوع پرداختن و حقّ بحث را در آن باب ادا ساختن در غير موضع و دور از منظور مىباشد .
از جنبهء فقهى بطور خلاصه بايد دانست خوارج جز قرآن مجيد آن هم ظواهر آن


صفحه 551


چيزى را مدرك و مورد استناد نمىدانند[1]مگر سنّتى را كه در زمان خليفهء اول و دوم ، مورد نقل و قبول و عمل واقع شده باشد آن هم در صورتى است كه از طريق اسلاف همطريقه و همكيش خودشان به ايشان رسيده باشد .
در احتجاجاتى كه با على عليه السّلام و اصحاب او مىكردند به آياتى از قرآن مجيد استناد مىنموده بى آن كه حتى در خود قرآن نيز عام و خاصّ و مطلق و مقيّد و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و مجمل و مبيّن و ظاهر و ماوّل را مورد توجه كامل و عنايت محقّقانه قرار دهد .
خوارج را متكلَّمانى به طريقهء خويش و فقيهانى طبق شيوه و سليقهء خودشان بوده كه در كتب مختلف از قبيل « وفيات الاعيان » تأليف ابن خلَّكان و شرح « نهج البلاغه » تأليف ابن ابى الحديد[2]نام ايشان ياد شده و كم و بيش حالات آنان مورد ترجمه و تذكره


[1]و از اين جهت در مسألهء « رجم » با عامهء اهل اسلام مخالفت كرده‌اند چنان كه از اين عبارت شيخ طوسى كه در كتاب « التبيان » آورده و پيش از اين آن را نقل كرديم « و ثبوت الرّجم معلوم من جهة التواتر على وجه لا يختلج فيه الشك . عليه اجماع الطَّائفه ، بل اجماع الامّة ، و لم يخالفه فيه الَّا الخوارج ، و هم لا يعتدّ بخلافهم » اين مطلب استفاده مىگردد .
[2]و غالب كتبى كه در ملل و نحل و شرح حال طوايف و فرق نوشته شده است . ابو الحسين ملطى شافعى متوفى در 377 در كتاب « التنبيه و الرّد على اهل الاهواء و البدع » كه چنان كه گفته شد است « قديمترين كتابى است كه در فرق ميان فرقه هاى اسلامى و ردّ بر ايشان نوشته شده » در باب حروريّه گفته است « و الحروريّة خمس و عشرون فرقة » آنگاه بيشتر از آن بيست و پنج فرقه را ياد كرده از قبيل : ازارقه ، صفريه ، اباضيه ، نجديه ، شمراخيه عجرديه ، نجرانيه ، بيهسيّه و جز اينان و گاهى بعضى از معتقدات فقهى آنان را نيز آورده است مانند اين كه « فرقه‌اى از ايشان قائل بوجوب حد براى شارب شراب مسكر نيستند » و « فرقه‌اى شهادت در نكاح را لازم نمىدانند و مىگويند : « ننكح بشهادة الكرام الكاتبين » و از بيهسيّه نقل كرده كه « لو انّ رجلا قطر قطرة خمر فى جبّ فلم يشرب من ذلك الجبّ احد الَّا كفر و ان لم يشعر » ! ! .


صفحه 552


واقع گرديده است . ليكن تأليفى در فقه از ايشان در دست نيست و شايد موجود نباشد از اين رو معتقدات فقهى ايشان بطور تفصيل بر نگارنده معلوم نمىباشد . بعلاوه مذهبى بوده فاسد و هم اكنون منقرض و بائد بدين جهت از چگونگى تفصيلى تفقّه در آن مذهب بحث و فحص كردن شايد به جايى نرسد و بهر حال نتيجه و ثمرى بر آن بار نخواهد بود .
ابن نديم در كتاب « الفهرست » خود در بارهء فقيهان ايشان تا زمان تأليف آن كتاب ( 377 ) مختصرى آورده است براى اين كه خوانندهء اين اوراق را در اين زمينه نيز اطلاعى اجمالى باشد همان را تلخيص و ترجمه و در اينجا نقل مىكنيم .
مقالهء ششم از كتاب « الفهرست » راجع به اخبار فقهاء مىباشد و اين مقاله در هشت « فنّ » تكميل گشته و « فنّ هشتم » از آن مقاله « در اخبار علماء و اسماء كتابهايى است كه فقيهان شراة ( خوارج ) تصنيف كرده‌اند » . ابن نديم در زير اين عنوان نسبت به ايشان چنين افاده كرده است :
« كتابهاى اين قوم ، پنهانست و كمتر بدست مىآيد چه همهء جهان ايشان را سرزنش و نكوهش مىكنند . و آنان را در فقه و كلام ، مؤلَّفان و مصنّفانى مىباشد و اين در بلادى بسيار كه از آن جمله است عمان و سيستان و بلاد آذربايجان و نواحى سنّ[1]و بوازيج[2]و كرخ جدّان[3]و تلّ عكبراء و حزّه[4]و شهرزور اشتهار دارد .


[1]بكسر سين مهمله و تشديد نون ( بر وزن جنّ ) نام چند موضع است كه يكى از آنها از اعمال رى مىباشد و شايد مراد از آن در عبارت بالا شهريست كه كنار دجله و در بالاى تكريت واقع است كه به گفتهء ياقوت « آن را سور و جامعى كبير است و در آنجا علماء و كنيسه ها و بيعه هاى نصارى مىباشد » .
[2]- با باء موحده و زاء معجمه كه بعد از آن باء و جيم مىباشد ( بر وزن محاويج ) نام شهريست نزديك تكريت و بوازيج الانبار نام موضعى ديگر است .
[3]- بضم جيم و تشديد دال مهمله شهريست كوچك در آخر ولايت عراق نزديك خانقين و آن سرحد است ميان ولايت شهر زور و عراق .
[4]- بفتح حاء مهمله و زاء معجمه مشدده نام چند موضع است : 1 - در ميان رأس عين و نصيبين 2 - شهر كوچكى در اربل از موصل . 3 - نام موضعى در حجاز .


صفحه 553


« از جمله فقيهان مقدّم ايشانست : ابو فراس جبير بن غالب . جبير مردى خطيب ، فصيح ، شاعر و فقيه بوده از جمله تأليفات اوست : كتاب « السنن و الأحكام » و كتاب « أحكام القرآن » و كتاب « المختصر فى الفقه » و كتاب « الجامع الكبير فى الفقه » و كتاب « رسالته إلى مالك بن انس » .
« و از جمله ابو الفضل قرطلوسى ، از نواحى « عكبراء » ، مىباشد و او كتابهايى بسيار دارد از آن جمله است : كتاب « الجامع الكبير فى الفقه » ( اين كتاب به روش كتب فقهاء تأليف شده يعنى بر كتبى چند مشتمل مىباشد ) و كتاب « الجامع الصغير » ( اعتماد و تعويل خوارج و اصحاب قرطلوسى بر اين كتاب است ) و « كتاب الفرائض » و « كتاب الرّدّ على ابى حنيفة فى الرّأي » و « كتاب الرّدّ على الشّافعي فى القياس » .
« و از جمله فقيهان ايشانست ابو بكر بردعى كه نام او محمد پسر عبد الله مىباشد او را به سال سيصد و چهل ديدم و با من انسى پيدا كرد . مذهب اعتزال را اظهار مىنمود و خارجى و از فقيهان ايشان بود . به من گفت او را در فقه تأليفاتى چند است و نام برخى را بدين گونه ياد كرد : كتاب « المرشد فى الفقه » و كتاب « الرّدّ على المخالفين فى الفقه » ، كتاب « الجامع فى اصول الفقه » ، كتاب « الدّعاء » ، كتاب « النّاسخ و المنسوخ فى القرآن » كتاب « الاذكار و التحكيم » ، كتاب « السّنّة و الجماعة » كتاب « الإمامة » كتاب « نقض كتاب الرّاوندى فى الامامة » ، كتاب « تحريم المسكر » ، « كتاب الرّدّ على من قال بالمتعة » كتاب « النّاكثين » ، كتاب « الأيمان و النّذور » .
« و هم از آن جمله مىباشد ابو القاسم حديثى او را نيز من ديدم . مردى زاهد و به ظاهر فروتن و خاشع بود مذهب خود را اظهار نمىداشت . از اكابر شراة ( خوارج ) و از اعاظم فقيهان ايشان بود . او را تأليفاتى چند است : مانند « كتاب « الجامع فى الفقه » ، كتاب « احكام الله ، عزّ و جلّ » ، كتاب « الامامة » ، كتاب « الوعد و الوعيد » ، كتاب « التّحريم و التّحليل »


صفحه 554


و كتاب التحكيم فى الله ، جلّ اسمه[1]» .
اين بود آن چه ابن نديم در « فنّ هشتم » كه به فقيهان خوارج اختصاص داده آورده است .
و در مقالهء پنجم ( اين مقاله در بارهء علم كلام و متكلَّمانست ) در فنّ چهارم از آن ( كه در اخبار علماء و اسماء تصانيف ايشان و محتوى بر اخبار متكلَّمان از خوارج و اسماء كتب و تصنيفات ايشان مىباشد ) در طىّ ترجمهء يمان بن رباب كه بتعبير او « از جملهء خوارج و رؤساء ايشان بشمار و در آغاز كار ، « ثعلبى » بوده و پس از آن از « بيهسيّه » گرديده و مردى نظَّار و متكلَّم بوده است » در طىّ تعديد كتب وى كتابى به نام كتاب « احكام المؤمنين » ياد كرده كه شايد در احكام فقهى مؤمنان ( خوارج ) بوده است .
ابن ابى الحديد در طىّ گفتگو از خوارج و تعديد بزرگان و رؤساء ايشان نجدة بن عويمر حنفى را ( از قدماء و رؤساء خوارج و با عبد الله زبير معاصر بوده هنگام توقف در مكَّه نجده در طرفى از مسجد نماز جمعه مىگزارده و عبد الله در سمتى ديگر و به احترام حرم با هم مقاتله نمىكرده‌اند ) نام برده و اين مضمون را گفته است :
« او عقيده و مقاله‌اى مخصوص مىداشته و اتباع و اصحابى براى وى مىبوده و بر يمن و طائف و بحرين و عمان و وادى تميم و عامر استيلاء يافته و احكامى در مذهب خوارج احداث كرده ، از آن جمله مىگفته است . مجتهد اگر بر خطا برود معذور مىباشد . دين عبارتست از دو چيز : شناختن خدا و شناختن پيغمبر ( ص ) و بقيهء امور را اگر كسى جاهل باشد تا حجّتى بر وى قائم نشود معذور است پس اگر كسى از روى « اجتهاد » حرامى را حلال شمرد هر چند از قبيل محارم باشد معذور و مؤمن مىباشد . . » همين گونه عقائد و مقالات او موجب آن شده كه وى را از رياست خلع كرده و عاقبت هم به قتلش رسانده‌اند .


[1]چيزى كه در اين قسمت قابل توجه مىباشد اينست : كه از تأليفات ياد شدهء بالا معلوم مىگردد فقيهان شراة نيز با عمل به قياس و راى مخالف مىباشند و هم معلوم مىشود كه علم « اصول فقه » در نزد ايشان داراى اعتبار و مباحث آن مورد توجه و استناد ايشان بوده است .


صفحه 555


صلتان عبدى به نجدى و اصحاب و اتباع او نظر داشته آنجا كه گفته است :
< شعر > أرى أمّة شهرت سيفها و قد زيد فى صوتها الأصبحى بنجديّة او حروريّة و ازرق يدعو إلى الازرق فملَّتنا انّنا مسلمون على دين صدّيقنا و النّبيّ أشاب الصّغير و افنى الكبير مرور الغداة و كرّ العشىّ اذا ليلة أهرمت يومها اتى بعد ذلك بيوم فتىّ نروح و نغدو لحاجاتنا و حاجة من عاش لا تنقضى تموت مع المرء حاجاته و تبقى له حاجة ما بقى .
< / شعر > ديگرى از مشاهير خوارج نافع بن ازرق حنفى بوده است . ابن ابى الحديد راجع به او قسمتى آورده كه چون از جنبهء احكام فقهى و توجه به طرز استدلال خوارج ، دانستن آنها خالى از فائده نمىنمايد آن قسمت را تلخيص و ترجمه مىكنيم :
« . . نافع بن ازرق حنفى مردى شجاع و از متقدّمان خوارج در فقه بود و « ازارقه » بوى منسوب مىباشند .
« از جمله فتاوى او اينست : كشور اسلامى ، بطور اطلاق ، دار كفر و مردم آن ، همه كافر و همه اهل دوزخ مىباشند ، مگر آن كسى كه ايمان خود را آشكار سازد مؤمنان ( خوارج ) نبايد به نماز ديگر مردم حاضر گردند ، و نبايد از ذبائح ايشان بخورند ، و نبايد با ايشان ازدواج كنند ، و ميان كسى كه از خوارج است و ميان غير خارجى توارث نيست . غير خارجى مانند كفّار عرب و بت پرستان مىباشند كه يا بايد اسلام اختيار كنند يا كشته شوند ، و تقيّه جائز نيست چه خدا گفته است : * ( إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ الله أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً ) *[1]و هم خدا در بارهء كسانى كه تقيّه نمىكنند و با آن مخالفت دارند


[1]آيهء 79 از سورهء النساء ( سورهء 4 ) .


صفحه 556


گفته است : * ( يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ الله وَلا يَخافُونَ ) * فى الله[1]* ( لَوْمَةَ لائِمٍ ) *[2]* ( ) * ، غدر و خيانت نسبت به كسى كه از خارجيان نباشد جائز است .
« و امثال اين عقائد و فتاوى كه نافع داشته و همان فتاوى موجب شده كه گروهى از خوارج نسبت به او بدبين شده و از متابعت او برگشته‌اند » .
ميان نجدة بن عامر كه يكى ديگر از بزرگان خوارج بوده و ميان همين نافع مكاتبه‌اى به ميان آمده كه بر طرز استدلال فقهى ايشان اشتمال دارد . در اينجا نيز آن را ترجمه و نقل مىكنيم :
ابن ابى الحديد آورده كه نجده به نافع نوشته است : « امّا بعد ، من ترا چنان مىشناختم ، و چنان هم بودى ، كه يتيمان را مانند پدرى مهربان و ضعيفان را مانند برادرى نيكوكار . مسلمين ( خوارج ) را پشتيبانى و معاضدت مىكردى و كارها را به سامان مىآوردى لا تأخذك فى الله لومة لائم و از ملامت نمىترسيدى ، و ستم كاران را يارى نمىكردى تو و اصحابت را حال چنين بود .
« آيا به ياد دارى كه مىگفتى اگر نه اينست كه من مىدانم امام عادل را اجرى مثل اجر همهء رعيت مىباشد هر آينه زمام كار دو تن از مسلمين را بدست نمىگرفتم ، پس از اين كه در آرزوى خشنودى و رضاى خدا خودت را در راه طاعت او فروختى[3]و بحقّ رسيدى و تلخى اين كار را چشيدى و هماره پاى اصطبار استوار داشتى تا اين كه شيطان ، كه تو و يارانت از همه كس بر او سنگينتر بودى ، براى فريب تو آماده و مجهز شد پس ترا استمالت كرد و به گمراهى افكند تا كسانى از ضعفاء و عجزه را كه خدا در قرآن از جهاد معذور داشته


[1]چنان پندارم كه در قرآن كلمهء « فى اللَّه » نيست .
[2]- آيهء 59 از سورهء المائده ( سورهء 5 ) .
[3]- اشاره به آيهء شريفه * ( وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَه ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّه ( آيهء 203 از سورهء دوم )


صفحه 557


و گفته : * ( لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَلا عَلَى الْمَرْضى وَلا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّه وَرَسُولِه ) *[1]» بلكه ايشان را به نيكوترين نام ياد كرده و گفته است : * ( ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ ) *[2]تو اكفار نموده و ايشان را كافر خواندى . پس از آن كشتن كودكان را مباح ساختى در صورتى كه پيغمبر ( ص ) از كشتن ايشان نهى كرده و خدا گفته است : * ( وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ) *[3].
« و در بارهء كسانى كه از جهاد ، قاعد گشته در اين آيه * ( وَفَضَّلَ الله الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً ) *[4]اجرا و خير قائل شده چه تفضيل مجاهدان بر قاعدان موجب اين نيست كه قاعدان را هيچ منزلتى نباشد مگر اين آيه را * ( لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ ) *[5]نمىبينى و نمىشنوى كه خدا چگونه ايشان را از مؤمنان خوانده است ؟ ! .
« پس از خدا بترس و از روزى كه پدر از فرزند و فرزند از پدر پاداش نمىيابد حذر كن همانا خدا در كمين و حاضر و ناظر مىباشد و حكمش عدل و قولش فصل است . و السّلام » .
نافع بوى چنين پاسخ داده است : « امّا بعد ، نامهء تو كه مرا در آن پند و اندرز داده و به نصيحتم پرداخته و گذشته امرا كه بر حقّ بوده و بر راه صواب مىرفته‌ام فرا ياد آورده‌اى به من رسيد از خدا مىخواهم كه مرا از آن اشخاص قرار دهد كه گفته ها را مىشنوند و آن چه را بهتر است پيروى مىكنند و به كار مىبندند[6].


[1]آيهء 92 از سورهء التوبه ( سورهء نهم ) .
[2]- آخر آيهء 92 از سورهء التوبه ( سورهء نهم ) .
[3]- آيهء 164 از سورهء الانعام ( سورهء ششم ) و آيهء 16 از سورهء بنى اسرائيل ( سورهء 17 ) .
[4]- آخر آيهء 97 از سورهء النساء ( سورهء 4 ) .
[5]- اول همان آيهء 97
[6]- آيهء شريفه * ( الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه