بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 557


و گفته : * ( لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَلا عَلَى الْمَرْضى وَلا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّه وَرَسُولِه ) *[1]» بلكه ايشان را به نيكوترين نام ياد كرده و گفته است : * ( ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ ) *[2]تو اكفار نموده و ايشان را كافر خواندى . پس از آن كشتن كودكان را مباح ساختى در صورتى كه پيغمبر ( ص ) از كشتن ايشان نهى كرده و خدا گفته است : * ( وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ) *[3].
« و در بارهء كسانى كه از جهاد ، قاعد گشته در اين آيه * ( وَفَضَّلَ الله الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً ) *[4]اجرا و خير قائل شده چه تفضيل مجاهدان بر قاعدان موجب اين نيست كه قاعدان را هيچ منزلتى نباشد مگر اين آيه را * ( لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ ) *[5]نمىبينى و نمىشنوى كه خدا چگونه ايشان را از مؤمنان خوانده است ؟ ! .
« پس از خدا بترس و از روزى كه پدر از فرزند و فرزند از پدر پاداش نمىيابد حذر كن همانا خدا در كمين و حاضر و ناظر مىباشد و حكمش عدل و قولش فصل است . و السّلام » .
نافع بوى چنين پاسخ داده است : « امّا بعد ، نامهء تو كه مرا در آن پند و اندرز داده و به نصيحتم پرداخته و گذشته امرا كه بر حقّ بوده و بر راه صواب مىرفته‌ام فرا ياد آورده‌اى به من رسيد از خدا مىخواهم كه مرا از آن اشخاص قرار دهد كه گفته ها را مىشنوند و آن چه را بهتر است پيروى مىكنند و به كار مىبندند[6].


[1]آيهء 92 از سورهء التوبه ( سورهء نهم ) .
[2]- آخر آيهء 92 از سورهء التوبه ( سورهء نهم ) .
[3]- آيهء 164 از سورهء الانعام ( سورهء ششم ) و آيهء 16 از سورهء بنى اسرائيل ( سورهء 17 ) .
[4]- آخر آيهء 97 از سورهء النساء ( سورهء 4 ) .
[5]- اول همان آيهء 97
[6]- آيهء شريفه * ( الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه


صفحه 558


« بر من عيب گرفته‌اى كه قاعدان از جهاد را كافر دانسته و كشتن كودكان را جائز شمرده و ردّ نكردن امانات مخالفان را مباح ساخته‌ام هم اكنون به يارى خدا آنها را براى تو روشن مىسازم :
« امّا اين قاعدان از جهاد پس اينان از قبيل كسانى كه در زمان پيغمبر ( ص ) بوده‌اند و تو ياد كرده‌اى نمىباشند چه آنان در مكَّه ، مقهور و محصور بودند و نمىتوانستند به جايى بگريزند و راهى نداشتند كه به مسلمين ملحق و متّصل گردند ليكن اينان در دين ، تفقّه يافته و قرآن قرائت كرده‌اند و راه براى ايشان روشن و هويدا مىباشد و تو مىدانى كه خدا در بارهء اشخاصى امثال اينان هنگامى كه گفته‌اند : * ( كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ ) *[1]فرموده است : * ( أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ الله واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها ) *[2]باز خدا ، سبحانه و تعالى ، گفته است : * ( فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ الله وَكَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ الله ) *[3]و گفته است : * ( وَجاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ ) *[4]و در آخر گفته است : * ( سَيُصِيبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ) *[5]پس بر تو لازمست كه صفات و علائم ايشان را به نظر بياورى .
« و امّا قتل كودكان پس نوح پيغمبر ( ص ) از من و از تو به خدا و احكام او داناتر بوده و گفته است : * ( رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً ) *[6]پس ايشان را با اين كه كودك بوده‌اند و پيش از اين كه متولد شوند كافر خوانده است آيا مىشود چنين چيزى در قوم نوح روا باشد و در قوم ما نباشد ؟


[1]آيهء 99 از سورهء النساء ( سورهء 4 ) .
[2]- همان آيه از همان سوره .
[3]- آيهء 82 از سورهء التوبة ( سورهء نهم ) .
[4]- آيه 91 از سورهء التوبة ( سورهء نهم ) .
[5]- آخر آيه 91 از سورهء التوبة ( سورهء نهم ) .
[6]- آيه 27 و 28 از سورهء نوح ( سورهء 71 ) .


صفحه 559


با اين كه خداى تعالى گفته است : * ( أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِي الزُّبُرِ ) *[1]و اينان مانند مشركان عرب مىباشند كه از ايشان « جزيه » پذيرفته نمىشود :
يا بايد به اسلام درآيند يا كشته شوند .
« و امّا استحلال امانات مخالفان پس بدان كه خداى تعالى اموال ايشان را بر ما حلال ساخته چنان كه خون ايشان بر ما حلال مىباشد ! پس خونهاى ايشان حلال طلق است و مالهاى ايشان براى فيء مسلمين » « پس از خداى بترس و به خود آى زيرا عذرى براى تو جز از راه توبه نيست و بر تو روا نمىباشد كه بنشينى و ما را مساعدت نكنى و از همراهى ما پاى پس بكشى و راهى را كه براى تو در گفتهء خود نمايانديم نه پيمايى . و السّلام على من أقر بالحقّ و عمل به » .
باز ابن ابى الحديد نامه‌اى را كه نافع به اشخاصى در بصره نوشته و در آنجا ايشان را بر هجرت و جهاد تحريض كرده يعنى از جنبهء فقهى توقف ايشان را در ميان مسلمين ( كه به فتوى و تعبير او مشركين و كافرين بشمار مىبوده‌اند ) حرام شمرده نقل كرده عين آن نامه اينست : « امّا بعد ف * ( إِنَّ الله اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ) * انّكم لتعلمون انّ الشريعة واحدة و الدّين واحد ففيم المقام بين اظهر الكفّار ؟ ترون الظَّلم ليلا و نهارا و قد ندبكم الله ، عزّ و جلّ ، إلى الجهاد . فقال : قاتلوا المشركين كافّة و لم يجعل لكم فى التخلَّف عذرا فى حال من الاحوال فقال : * ( انْفِرُوا خِفافاً وَثِقالًا ) * و انّما عذر الضّعفاء و المرضى و * ( الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ ) * و من كانت اقامته لعلَّة ثمّ فضّل عليهم مع ذلك ، المجاهدين فقال : * ( لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ الله ) * .
« فلا تغترّوا و تطمئنّوا إلى الدّنيا فانّها غرّارة مكَّارة ، لذّتها نافدة و نعيمها بائد


[1]آيه 43 از سورهء القمر ( سورهء 54 )


صفحه 560


حفّت بالشّهوات ، اغترارا و اظهرت حيرة و اضمرت عبرة فليس آكل منها أكلة تسرّه و لا شارب منها شربة توافقه الَّا و دنا بها درجة إلى اجله و تباعد بها مسافة من اهله و انّما جعلها الله دار المتزوّد منها إلى النعيم المقيم و العيش السّليم فليس يرضى بها حازم دارا و لا حكيم قرارا . فاتّقوا الله * ( وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ ، التَّقْوى ) * . * ( وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ) * » .
يكى از بزرگان و رؤساء خوارج عبد الله بن يحيى كندى ملقّب به « طالب الحقّ » است شرح حال او را ابو الفرج اصفهانى در كتاب « اغانى » آورده و ابن ابى الحديد آن را تلخيص كرده و در شرح نهج البلاغه اين مضمون را گفته است : « عبد الله از اهل حضر موت بوده و در سال 119 خروج كرده و بهر حال در خطبه‌اى كه هنگام استيلاء بر يمن گفته چنين گفته است « انّا ندعوكم أيّها النّاس إلى كتاب الله و سنّة نبيّه و اجابة من دعا إليهما . الاسلام ديننا و محمّد نبينا و الكعبة قبلتنا و القرآن امامنا ، رضينا بالحلال حلالا لا نبتغى به بدلا و لا نشترى به ثمنا و حرمنا الحرام و نبذناه وراء ظهورنا و لا حول و لا قوّة الا با لله و اليه المشتكى و عليه المعوّل . من زنى فهو كافر و من سرق فهو كافر ، و من شرب الخمر فهو كافر .
و من شكّ فى انه كافر فهو كافر ! . . » بطور خلاصه ، خوارج ، چه كسانى كه در عهد على عليه السّلام بوده و با آن حضرت به مقابله و مقاتله پرداخته‌اند و چه كسانى از ايشان كه در عهد بنى اميّه بوده و با سلطنت غاصبانه و حكومت ظالمانهء ايشان مخالفت داشته و بر عمّال و حكَّام بنى اميّه خروج كرده‌اند ، چنان كه گفته شد مردانى بسيار متقشّف و متنسّك بوده و بر باطل خود سخت ايمان مىداشته‌اند و همان خشكى در طرز فكر و سختى در عمل ، نسبت به طرز تفقّه ايشان بسيار مؤثر بوده به طورى كه نه تنها ديگران را كافر و مشرك مىخوانده و ايشان را اكفار مىكرده‌اند بلكه به اندك شبهه و احتمالى بزرگان خود را نيز كافر مىخوانده و از ايشان طلب توبه مىنموده


صفحه 561


و بر مطالب خود به ظواهرى از آيات شريفهء قرآن استناد مىكرده[1]و در مقام مخالفت بلكه مخاصمت و مقاتلت بر مىآمده‌اند .
قطرى بن فجائه كه يكى از بزرگان و از امراء خوارج مىباشد و معارك او با مهلَّب و ديگر عمّال و امراء حجّاج بن يوسف ثقفى در كتب مربوط ، مضبوط و خدمات و فداكاريهاى او در راه پيشرفت كار خوارج مورد ستايش همهء ايشان مىبوده با همه آن مجاهدات چندين بار خوارج او را بر كارهايش مورد انتقاد قرار داده و به ارتداد و كفرش حكم كرده‌اند و او نيز از همان راه استناد به ظواهر كه حربهء ايشان بوده خود را از كشته شدن نجات داده و عاقبت هم به واسطهء همان جمودت استنباط ، ميان ايشان اختلاف و تفرقه حاصل گرديده است .
وقتى به قطرى گفتند : آيا باز براى جنگ با مهلَّب خارج مىشوى ؟ گفت نه پس از آن تصادف را به جنگ رفت خوارج گفتند : چون دروغ گفت مرتد شد . روزى او را دنبال كردند احساس شرّ كرد و فهميد غرض سوء ، نسبت به او دارند با گروهى از خواص خود در محلَّى فرود آمد و پناهنده شد بر او جمع شدند و فرياد برآوردند كه : اى دابّه بيرون آى . بيرون آمد و گفت : رجعتم بعدى كفّارا ! ؟ گفتند : آيا دابّه نيستى و حال آن كه خدا گفته است : « * ( وَما مِنْ دَابَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلَّا عَلَى الله رِزْقُها ) * ؟ پس ما به اين سخن كافر نشديم ليكن تو كافر شدى كه بما گفتى : كافر شده‌ايم . پس بسوى خدا باز گرد و توبه كن . قطرى با يكى از خواصّ خويش مشاوره كرد . او بوى گفت : اگر توبه كنى از تو خواهند پذيرفت .
به ايشان بگو آن جمله را از راه استفهام گفته‌اى نه بطريق اخبار . همين سخن را گفت و ايشان از وى پذيرفتند .


[1]در فتاوى فقهى خود همان ظواهر را مىگرفته و به آن فتوى مىداده‌اند در جنگى خطى اين عبارت را از « كنز الدقائق » نقل كرده است : « السّارق و السّارقة ، ذهب الخوارج إلى ان المقطع هو المنكب ذهابا إلى ظاهر اطلاق اليد » .


صفحه 562


بهر حال شرح حال خوارج و ترجمه بزرگان ايشان منظور نيست و از جنبهء فقهى هم چنان كه گفتيم اطلاع نويسنده نسبت به فقه ايشان محدود مىباشد ليكن از همين نمونه ها كه ذكر شد و از مطالعهء احوال ايشان طرز فكر آنان در فقه تا حدّى روشن مىگردد[1]اكنون به همين مختصر كه در پيرامن « عهد صحابه » آورده شد اقتصار مىرود و گفتگو در بارهء شئون فقهى اين عهد در همين موضع خاتمه داده مىشود . بحث و فحص تفصيلى از عهود ديگر را كه در اين اوراق بطور اجمال و فهرست ياد كرده‌ايم به ديگر مجلَّدات اين كتاب موكول ساخته و بخواست خدا آنها را تشريح و مباحث مربوطه را استيفاء خواهيم كرد .
خداى را سپاس گزارم كه بر جمع و تحقيق اين قسمت موفقم داشت و از درگاه او خواستارم كه در آينده از توفيق تعقيب و تكميل برخوردارم فرمايد . و له الحمد اوّلا و آخرا و به الاستعانة و عليه التكلان ظاهرا و باطنا .
تهران :
23 اسفند ماه 1326 شمسى غرهء جمادى الاولى 1367 قمرى هجرى محمود - شهابى خراسانى < / لغة النص = فارسي >


[1]اخيرا شنيدم كتابى در فقه خوارج در اين اواخر در مصر به چاپ رسيده است . در هنگام نوشتن اين اوراق كه بايد در تسليم آنها به انجمن تأليف و ترجمهء دانشگاه تسريع و تعجيل شود براى تحصيل آن كتاب مجالى حاصل نشد در آينده اگر چنان كتابى باشد و مطالعه اش ميسور افتد و مطالبى قابل توجه نسبت به تفقّه و تحوّلش در آن به نظر رسد بايد بر اين اوراق افزوده شود .