كه پيغمبر و اسلام را مسخره و استهزاء مىكرده ( وليد بن مغيره ، عاص بن وائل ، اسود بن مطلب ، اسود بن عبد يغوث و حارث بن طلاطلهء خزاعى ) خدا بمفاد اين آيه ، امر آنان را كفايت كرده و شر ايشان را برگردانده است » .
گفتهاند پيغمبر ( ص ) هنگام اداء نماز به شعاب مكه مىرفته و در آنجا نماز مىگزارده است . دعوت پيغمبر تا سال سيم از بعثت سرّى بوده و در اين دعوت سرّى كسانى كه استعداد پذيرفتن اسلام داشتهاند دعوت مىشدهاند . در نتيجه عدهء قليلى به پيغمبر صلَّى الله عليه و آله گرويدند كه به گفتهء ابن اسحاق نخستين آنان زيد بن حارثه و دومين آنان ابو بكر بن ابن ابى قحافه بوده و بنقل طبرى ، در كتاب تاريخ اسلام و الملوك ، به اسنادش از سليمان بن يسار « نخستين كسى كه اسلام آورده زيد بن حارثه بوده » و به اسنادش از محمد بن سعد پيش از ابى بكر بيش از پنجاه كس به اسلام در آمدهاند و به گفتهء برخى ديگر از همه پيشتر ( يعنى پس از على عليه السلام چه تقريبا مورد اتفاق است كه اسلام على ( ع ) از همه پيش بوده است[1]) ابو بكر به اسلام در آمده است اين عده كه مسلمان شدهاند نماز مىگزارده و براى اداء نماز به شعاب
[1]- ابن ابى الحديد پس از اين كه روايات و اخبارى متعدد و از طرقى مختلف در بارهء سبق على عليه السلام به ايمان و اسلام از كتاب « الاستيعاب » تاليف ابن عبد البر نقل كرده چنين افاده نموده است : « همهء اين روايات و اخبار را ابو عمرو يوسف بن عبد البر در كتاب خود آورده و اين اخبار چنان كه مىبينى مفيد اجماعست بر اين مطلب ( تقدم على در قبول اسلام ) پس اختلاف در اين موضوع فقط در كميت عمر آن حضرت در هنگام قبول اسلام است نه در اصل سبق وى به اسلام » . طبرى نيز نزديك به پانزده قول از امثال ابن عباس و جابر و زيد بن ارقم و عفيف كندى و مجاهد و غير اينان مبنى بر اين كه « على ( ع ) نخستين كسى بوده كه به اسلام در آمده و با پيغمبر ( ص ) نماز گزارده » آورده است . عمارت جابر ، بنقل طبرى ، اينست « بعث النبي ( ص ) يوم - الاثنين و صلَّى علىّ يوم الثّلثاء » .
مكه مىرفتهاند ( ليكن گفتهاند هنوز نماز بر امّت واجب نبوده است ) .
در سال سيم از بعثت بموجب * ( فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ . . ) * پيغمبر دستور يافت كه آشكارا به اسلام دعوت كند . در آغاز دعوت به حكم * ( وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ ) * مأمور بود كه از خويشاوندان نزديك خويش شروع كند اين دعوت به تفصيلى كه در تواريخ ياد شده به عمل آمد ليكن تأثيرى نبخشيد . پيغمبر ( ص ) به دعوت پرداخت اين دعوت در اوائل مورد استقبالى زياد نشده و مشركان هم اذيت و آزارى زياد نمىداشتند تا اين كه پيغمبر ( ص ) بتها و بت پرستى را مورد نكوهش و سرزنش قرار داد مشركان به آزار و اذيت اهل اسلام آغاز كردند از جمله در يكى از روزهايى كه پيغمبر ( ص ) با مسلمين در يكى از دره هاى مكه به نماز مشغول بودند گروهى از مشركان بدانجا رفته و به آزار نمازگزاران پرداختند به طورى كه عاقبت كار بزد و خورد كشيد و سعد وقّاص يكى از مشركان را سر بشكست و ديگران پراكنده گشتند . گفتهاند اولين خونى كه در اسلام ريخته شده همين خون بوده است[1].
در سال پنجم از بعثت كار اذيت و آزار بالا گرفت و بر اهل اسلام كار دشوار شد .
پيغمبر مسلمين را به مهاجرت به حبشه دستور فرمود . گروهى از اهل اسلام كه شمارهء ايشان ده يا يازده مرد و چهار زن[2]بوده براى نخستين بار ( به گفتهء مجلسى و برخى ديگر در ماه رجب از سال پنجم بعثت ) نهانى به حبشه مهاجرت كردند . بعدهم
[1]- تاريخ طبرى و غير آن .
[2]- اين مردان عبارت بودهاند از : 1 - زبير بن عوام 2 - عبد اللَّه بن مسعود 3 - عبد الرحمن بن عوف 4 - مصعب بن عميره 5 - عثمان بن مظعون 6 - حاطب بن عمر 7 - سهيل بن بيضا 8 - عثمان بن عفان 9 - ابو حذيفة بن عتبه 10 - ابو سلمة بن عبد الاسد 11 - عامر بن ربيعه . و چهار زن زنان اين چهار تن اخير بودهاند كه نخست ، رقيه دختر پيغمبر و زن عثمان بن عفان دوم سهله دختر سهل بن عمر زن ابو حذيفه سيم ام سلمه دختر ابو اميه زن ابو سلمه چهارم ليلى دختر ابو خثيمه زن عامر بودهاند .
جعفر بن ابو طالب با چند تن ديگر به آنها پيوستند . بتدريج بر عدهء مهاجران افزوده مىشد تا اين كه شمارهء آنان ، به غير از كودكان ، به گفتهء ابن اسحاق ، به هشتاد و دو ( 82 ) يا هشتاد و سه ( 83 ) تن و به گفتهء بلعمى به هفتاد ( 70 ) تن و ، به گفتهء برخى ديگر ، به صد و بيست ( 120 ) كس رسيده است .
قريش ، عمرو بن عاص بن وائل را با عمارة بن وليد ( چنان كه در بحار است ) يا با عبد الله بن ابى ربيعه ( به طورى كه در كتب ديگر گفته شده ) با هدايا و تحفه هايى زياد براى نجاشى و بزرگان كشور حبشه در تعقيب مهاجران گسيل داشت تا مهاجران را از حبشه استرداد كنند . نجاشى به شرحى كه در كتب مربوط نوشته شده ، پس از شنيدن بيانات جعفر بن ابى طالب و استماع آياتى از قرآن مجيد ، فرستادگان قريش را از خود براند و مهاجران را پناه داد و گرامى مىداشت .
چيزى كه در اين قضيه ، از لحاظ تاريخ فقه در دورهء صدور ، قابل توجه مىباشد اين است كه چون نجاشى مهاجران را خواسته گفته است اين چه دينى است كه شما به سبب آن از قوم خويش جدا گشته و حال اين كه بدين من ( نصرانيت ) و بدين هيچ يك از ملل ديگر نيز داخل نشدهايد ؟ جعفر كه در ميان مهاجران بوده بدين مضمون پاسخ داده است :
« ما مردمى بوديم نادان ، بت مىپرستيديم مردار مىخورديم ، قطع رحم مىكرديم . حق جوار را رعايت نمىنموديم . از فحشا پرهيز نداشتيم ، اقوياء ما ضعيفان را از ميان مىبردند . ما در چنين حالى بوديم كه خداى ، تعالى شانه ، پيغمبرى بسوى ما فرستاد كه پاكى نسب و راستى گفتار و درستى امانت و عفاف او بر ما روشن بود .
اين پيغمبر ما را بدين خواند كه خدا را يگانه دانيم و جز خداى يكتا معبودى نگيريم سنگ و بتى را كه نياكان ما پرستش مىكردند نپرستيم .
« بعلاوه بما امر كرده است كه راست گفتار و درست كردار باشيم ، امانت را خيانت نكنيم ، حق جوار را رعايت نماييم ، صله رحم كنيم ، از
كارهاى زشت دورى گزينيم ، مال يتيم نخوريم ، شهادت باطل ندهيم ، به محارم نزديكى نكنيم ، خون نفوس محترمه را نريزيم ، زنان مردم را به عمل زشت متهم نكنيم . بما فرموده است نماز بخوانيم ، زكات بدهيم و روزه بگيريم . . » بروايت مجلسى از تفسير على بن ابراهيم چون عمرو عاص از نجاشى تسليم جعفر و يارانش را درخواست كرد و جعفر را نجاشى بخواست پس از مذاكراتى كه به ميان آمد عمرو عاص گفت اى پادشاه اينان ما را در دين ، مخالفت كرده ، خدايان ما را بد گفته ، جوانان ما را فاسد ساخته ، جماعت ما را متفرق نمودهاند ايشان را بما برگردان تا امر خود را جمع سازيم . پس جعفر چنين پاسخ داد « آرى اى پادشاه ما آنان را مخالفت كرديم . خدا پيغمبرى در ميان ما برانگيخته كه ما را به ترك بت و بت پرستى و ترك قماربازى فرمان داده و بما امر كرده كه نماز بخوانيم ، زكات بدهيم ، او ظلم و جور و خونريزى به ناحق و زنا و ربا و مردار و خون را بر ما حرام ساخته است . بما امر كرده كه عدل و احسان كنيم ذو القربى و خويشاوندان خود را مورد رعايت قرار دهيم ، ما را از فحشاء و منكر و بغى ، نهى فرموده است » .
از آن چه در اين مذاكرات به ميان آمده چنان بر مىآيد كه تا سال پنجم از بعثت بسيارى از اصول احكام دين مقدس اسلام ( كه ارباب تواريخ و سير صدور آنها را در زمانهاى بعد دانسته و در طى حوادث سالهاى متاخر شمردهاند ) به پيروان اسلام دستور داده شده بوده ، يعنى اين احكام در همان اوائل اسلام دور صدور خود را پيموده است .
در سال پنجم يا ششم ، بر اثر سخت گيرى و اذيت و آزار مشركان نسبت به پيغمبر ، به شرحى كه در كتب سيره آورده شده ، حمزة بن عبد المطلب به اسلام در آمد پس تا اندازهاى پيغمبر ( ص ) قوت يافت و از صدمه و آزار قريش كاسته شد .
در سال ششم بعثت ، به تفصيلى كه ارباب تاريخ آوردهاند ، عمر اسلام اختيار كرد
چون او اسلام را پذيرفت براى اهل اسلام قوتى زيادتر به همرسيد چنان كه بحسب ابرام و اصرار او نماز خواندن ، آشكار گرديد .
عبارت بلعمى در اين مقام اين است « چون مسلمانان كم بودند در مسجد مكه نماز نيارستن كردن نه ايشان و نه پيغامبر و نماز اندر خانه كردندى پس چون عمر مسلمان شد چهل تن راست شدند مسلمانى آشكارا شد و پيغمبر صلَّى الله عليه و سلم به مزگت ( مسجد ) بيرون آمد و با ياران نماز كردى و خانه را طواف كردى و كسى سخن نيارستى گفتن » .
از سال ششم يا هفتم بعثت ، پيغمبر ( ص ) با تمام بنى هاشم و بنى مطلب[1]مدت دو يا سه يا چهار سال در شعب ابى طالب محصور بودند و ابو طالب با كمال جد و مهربانى از آن حضرت نگهبانى و پشتيبانى مىكرد .
قصيدهء بائيهء او كه يادگار آن روزگار است به خوبى حد حمايت او را از پيغمبر و جد و كوشش وى را در حفاظت و حراست آن حضرت روشن مىسازد براى نمونه چند شعر از آن قصيده ، گزيده و در اينجا آورده مىشود .
< شعر > الا ابلغا عنى على ذات بيننا لؤيّا و خصّا من لؤىّ بنى كعب ألم تعلموا انّا وجدنا محمّدا نبيّا كموسى خطَّ فى اوّل الكتب افيقوا افيقوا قبل ان يحفر الثرى و يصبح من لم يجن ذنبا كذى الذّنب فلسنا و ربّ البيت نسلم احمدا لعزّاء من عظَّ الزمان و لا كرب < / شعر >
[1]مطَّلب برادر هاشم و هر دو با عبد شمس پسران عبد مناف مىباشند از يك مادر و نوفل بن عبد مناف هم برادر ايشان است ليكن از مادرى ديگر . عبد المطلب بن هاشم كه نامش شيبه بوده به مناسبت اين كه پس از فوت پدرش هاشم عمش مطلب او را از مدينه آورده بوده است قريش او را عبد المطلب مىخواندند .
و هم در قصيدهء لاميهء خود كه چند شعر از آن نيز در اينجا آورده مىشود همين حقيقت و معنى را خواسته و پرورانده است :
< شعر > لعمري لقد كلَّفت و جدا بأحمد و احببته حبّ المحبّ المواصل فمن مثله فى النّاس أيّ مؤمّل اذا قاسه الحكَّام عند التّفاضل حليم رشيد عادل غير طائش يوالى إلها ليس عنه بغافل لقد علموا انّ ابننا لا مكذّب لدينا و لا يعنى بقول الأباطل حدبت بنفسى دونه و حميته و دافعت عنها بالذّرى و الكلاكل < / شعر > بيان و شرح همه وقائع اين مدت با موضوع بحث چندان تماس ندارد از اين رو قسمتهايى كه تا حدى با موضوع بحث ارتباط دارد از ميان آن وقائع ، التقاط و در اينجا ياد مىگردد :
از آن جمله است مسألهء معراج كه ، بحسب مشهور ميان ارباب سير و تواريخ و مستفاد از اخبار و احاديث ، حكم وجوب نمازهاى پنجگانه در شب معراج صدور يافته است .
در چگونگى معراج پيغمبر ( ص ) ( از حيث روحانى يا جسمانى بودن ) و زمان و عدد آن اختلافاتى است زياد به طورى كه از حيث عدد تا صد و بيست مرتبه نقل شده از حيث زمان هم شب دوشنبه از سال پنجم بعثت گفته شده سال نهم نيز قائل دارد . ماه شوال از سال يازدهم و 27 ربيع الاول و 27 رجب و 17 رمضان از سال 12 بعثت نيز هر كدام گفته و نوشته شده است .
دشتكى در كتاب روضة الاحباب اين عبارت را گفته است « اكثر علماء برآنند كه معراج در ماه ربيع الاول از سال دوازدهم واقع شده است . » مجلسى در بحار از كتاب « المنتقى » تأليف كازرونى اين مضمون را نقل كرده است « واقدى گفته است : اسراء ( معراج ) در شب شنبه 17 ماه رمضان
از سال دوازدهم بعثت كه هيجده ماه تا زمان هجرت فاصله داشته واقع شده . و گفته شده است شب 17 ماه ربيع الاول يك سال پيش از هجرت ، در شعب ابى طالب اين موضوع رخ داده و گفته شده كه 27 رجب بوده و گفته شده است كه در سال پنجاه و سيم از عام الفيل ، چهارده ماه قبل از هجرت ، معراج بوقوع پيوسته است . » بهر جهت چنان كه گفتيم آن چه تقريبا مورد اتفاق مىباشد اين است كه نمازهاى پنجگانه در شب معراج[1]واجب شده ليكن در آن شب دو ركعت دو ركعت واجب گرديده و بعد از هجرت به مدينه چنان كه گفته خواهد شد دو ركعت بر غير نماز مغرب و صبح افزوده شده است .
از آن چه در پيش گفته شد معلوم گرديد كه اگر نماز هم تا اين موقع واجب نبوده ميان اهل اسلام دائر و معمول بوده است حتى به جماعت هم برگزار مىشده است .
تذكره از بعضى مواضع چنان برمىآيد كه پيش از وجوب نمازهاى پنجگانه نماز شب بر پيغمبر و پيروان او واجب بوده است و ايشان آن را بعنوان وجوب به جا مىآوردهاند .
ابو بكر على بن احمد رازى جصّاص ( متوفّى در سال 370 ه . ق ) در كتاب احكام القرآن خود چنين افاده كرده است « زرارة بن اوفى از سعد بن هشام روايت كرده است كه به عايشه گفتم : مرا از قيام پيغمبر ( ص ) خبر بده گفت آيا اين سوره * ( يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا ) * را نمىخوانى گفتم چرا گفت خدا در آغاز اين سوره قيام را واجب ساخته پس پيغمبر و يارانش به آن اندازه اقامه نماز شب كردند
[1]در بحار از حضرت صادق عليه السلام روايتى نقل شده كه در طى آن روايت چنين آورده شده است « كان اول صلاة فرضه اللَّه عليه صلاة الظهر يوم الجمعة ثم افترض عليه العصر » ثم افترض عليه المغرب از اين روايت چنين دانسته مىشود كه نخستين نماز واجب نماز ظهر و به ترتيب آخرين آنها صبح بوده است ( صلاة وسطى آيهء قرآن )
كه قدمهاى ايشان ورم كرد تا پس از دوازده ماه خدا بر ايشان تخفيف داد و آخر اين سوره را نازل و نماز شب را پس از آن كه واجب بود مستحب فرمود . ابن عباس گفته است چون اوّل سورهء مزّمّل نزول يافت مؤمنين ، شبها مثل ماه رمضان ، بيدار بودند و به اقامهء نماز مشغول تا اين كه آخر اين سوره نازل شد و يك سال ميان نزول اول و آخر اين سوره فاصله بوده است . . ابو بكر ، احمد بن على مىگويد ميان اهل اسلام در اين كه وجوب نماز شب نسخ شده و مستحب قرار داده شده اختلافى نيست . . » شيخ الطائفه در كتاب التّبيان در ذيل آيهء * ( قُمِ اللَّيْلَ . . ) * اين مضمون را آورده است « حسن گفته است خدا بر پيغمبر و بر مؤمنان فرض ساخته بود كه يك ثلث و زيادتر از شبرا اقامهء نماز كنند ايشان اقامه كردند تا قدمهايشان ورم كرد بعد براى تخفيف بر ايشان اين حكم نسخ شد . . و زجّاج گفته است كلمهء « نصفه » از كلمهء « الليل » بدل مىباشد نظير « ضرب زيد رأسه » و معنى چنين است نيمى از شبرا برخيز يا از نيم كم كن يا بر آن بيفزا و اين حكم پيش از آن بود كه نمازهاى پنجگانه واجب شود ابن عباس و حسن و قتاده گفتهاند ميان اول سوره و ميان آخر آن كه به تخفيف حكم شده يك سال فاصله شده و سعيد بن جبير گفته است ده سال ميان نزول اول و آخر سوره فاصله شده است . . »[1]نماز جمعه در بارهء زمان وجوب نماز جمعه نيز اقوال مختلف مىباشد برخى سال دوازدهم از بعثت و برخى ديگر سال اول از هجرت را زمان صدور اين حكم دانستهاند .
[1]- شيخ طوسى گفته است اول و آخر آيه هر دو استحباب را مىرساند پس وجوبى نبوده تا نسخ شود .