بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 87


گرديد نيم شبى بيرون رفت و به آفاق آسمان نظاره مىكرد و فرمان خداى را در اين باره انتظار مىداشت ) چنين نوشته است :
« و خرج فى ذلك اليوم إلى مسجد بنى سالم الَّذى جمّع فيه اوّل جمعة كانت بالمدينة . . » صريحتر از گفتهء ابن هشام و مجلسى در تأييد و تقويت احتمال مزبور چيزى است كه شيخ طبرسى ، بنا بنقل مجلسى ، در ذيل آيهء جمعه آورده و خلاصهء ترجمهء آن چنين است « ابن سيرين گفته كه اهل مدينه پيش از اين كه پيغمبر ( ص ) به آن جا وارد شود اقامهء جمعه كرده‌اند و گفته شده كه پيش از نزول سوره جمعه انصار گفتند يهود را روزى است در هفته كه در آن روز اجتماع مىكنند . نصارى براى اجتماع خود در هفته روزى معين دارند پس خوب است ما نيز روزى را در هفته براى اجتماع انتخاب و معين كنيم و در آن روز بذكر و شكر خدا بپردازيم . يا گفته‌اند روز شنبه يهوديان را و روز يكشنبه نصارى را مىباشد پس خوب است روز اجتماع ما « عروبه » باشد آنگاه انصار به خانهء اسعد بن زراره جمع شدند وى با ايشان در آن روز نماز بگزارد پس از آن روز نام آن روز را برگردانيدند و به جاى « عروبه » نام « جمعه » بر آن نهادند ، و اسعد يك گوسفند براى نهار و شام آنها بكشت و چون عدهء آنان كم بود همان يك گوسفند روز و شب ايشان را كفايت كرد پس خدا اين آيه را * ( إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ ) * نازل فرمود و اين نخستين جمعه بود كه در اسلام اقامه شد ليكن در بارهء نخستين جمعه‌اى كه پيغمبر آن را با اصحاب اقامه فرموده چنين گفته شده كه چون پيغمبر به مدينه هجرت كرد و بر بنى عمرو بن عوف ، در روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول ، هنگام ظهر ، در قباء ، وارد شد روز دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه را در آنجا بماند و مسجد ايشان را تأسيس كرد پس از آن در روز جمعه به قصد مدينه از ميان ايشان خارج گرديد و نماز جمعه را در ميان بنى سالم بن عوف ، در بطن وادى ، كه از ايشان مىبود ، و در آن روز در آنجا مسجدى


صفحه 88


اتخاذ كرده بودند ، ادراك و اقامه كرد و اين نخستين جمعه بود كه پيغمبر ( ص ) آن را در اسلام اقامه كرد[1]پس خطبه خواند و اين نخستين خطبه بود كه در مدينه آن را انشاء كرد . . » ارباب سير و تواريخ و هم راويان اخبار و احاديث بيش از همين چند فقره كه در احكام اسلامى ياد گرديد حكمى ديگر را ، بطور صريح ، عنوان نكرده‌اند كه قبل از هجرت وضع و تشريع شده باشد ، بلكه مكان وضع سائر احكام را مدينه و زمان آن را بعد از هجرت دانسته‌اند ليكن با تأمل در جزئيات تاريخ اسلام پيش از هجرت و بلكه با مطالعه در خود قرآن مجيد چنان به نظر مىآيد كه پيش از هجرت احكامى ديگر نيز تشريع و وضع شده كه ارباب تواريخ و سير از تصريح به آنها غفلت كرده‌اند و شايد در اين عدم تصريح و غفلت معذور باشند چه نظر ايشان بنقل تاريخ مىبوده نه به استقصاء احكام موضوعه .
بهر حال مواردى كه بر وضع و تشريع احكامى ديگر پيش از هجرت دلالت مىكند شايسته و به جا است كه در اين كتاب يادآورى گردد . آن موارد بطور فهرست بدين قرار است :
1 - در قضيهء حبشه ، آنجا كه جعفر براى نجاشى از دين اسلام تعريف و توصيف كرده احكامى غير از نماز ، ياد شده از قبيل وجوب عدل و احسان ( و حتى وجوب روزه ) و وجوب صلهء رحم و حرمت زنا و حرمت ربا و حرمت خوردن مردار و حرمت خوردن خون و حرمت خونريزى به ناحق و غير اينها كه از اين پيش نقل شد .
2 - در قضيهء عقبهء اولى ، كه در سال دوازدهم بعثت در مكه بوقوع پيوسته در هنگام بيعت برخى ديگر از احكام اسلامى نام برده شده است[2].


[1]- اين قسمت از اين گفته تأييد مىكند چيزى را كه در پاورقى صفحهء پيش راجع به اين موضوع احتمال داده و ياد كرديم .
[2]- نخستين كسانى از انصار كه به اسلام در آمده شش تن بوده‌اند ( اسعد بن زراره يكى از ايشان بوده است ) و اين قضيه در سال يازدهم واقع شده چون اين اشخاص به مدينه برگشته در مدينه نام پيغمبر ( ص ) و نام دين اسلام شيوع يافته و در همهء خانه ها در پيرامن اين چيز تازه و موضوع مهم گفتگو به ميان آمده است . در سال بعد ( سال دوازدهم ) دوازده كس براى بيعت با پيغمبر در موسم حج و بعنوان آن با اسعد بن زراره به مكه رهسپار شده و در محل ، عقبه ، با پيغمبر ملاقات و بعنوان « بيعت نساء » بيعت كرده‌اند . اين ملاقات به لحاظ اين كه در محل « عقبه » و اولين بيعت بوده به « عقبهء اولى » ناميده شده . در سال سيزدهم ( سال بعد ) هم هفتاد ( 70 ) يا هفتاد و دو ( 72 ) تن مرد و دو ( 2 ) تن زن از مدينه براى بيعت به مكه رهسپار شده و در ليالى تشريق از ماه ذى الحجه ( تقريبا سه ماه پيش از هجرت ) در محل عقبه با پيغمبر ( ص ) بيعت كرده‌اند اين اجتماع و بيعت دون به نام « عقبهء ثانيه » اشتهار يافته است .


صفحه 89


ابن اسحاق از يزيد بن ابى حبيب از ابى مرثد بن عبد الله يرنى از عبد الرحمن بن عسيله صنابحى از عبادة بن صامت نقل كرده است كه عباده اين مضمون را گفته است « من از جمله دوازده كس كه در عقبهء اولى حضور يافتند بودم و چون هنوز در اسلام جنگ و جهاد فرض نشده بود با پيغمبر ( ص ) بعنوان « بيعت نساء » بيعت كرديم مبنى بر اين كه خداى را بى شريك دانيم ، سرقت و زنا نكنيم ، اولاد خود را نكشيم ، بهتان و افتراء نزنيم و در هيچ امرى معروف سر پيچى و عصيان ننماييم . . » چنان كه مشاهده مىشود چهار حكم مهم فقهى ( حرمت سرقت و حرمت زنا و حرمت قتل اولاد و حرمت افتراء و بهتان ) به صراحت ياد شده است . پس اين احكام قبل از هجرت تشريع و يا امضاء و تصويب و هم ابلاغ شده ليكن حكم حد سرقت و زنا بطور يقين در مكه اجراء نشده و بحسب ظاهر تشريع و ابلاغ هم نگرديده بوده و چنان كه گفته خواهد شد نخستين بار كه حد سرقت و زنا به كار رفته و اجراء شده در حدود سال سيم و چهارم از هجرت بوده است .
3 - در قضيهء « عقبهء ثانيه » كه در سال سيزدهم از بعثت ( تقريبا سه ماه قبل از


صفحه 90


هجرت ) واقع شده و عدهء شركت كنندگان در بيعت اين عقبه از انصار هفتاد يا هفتاد و سه ( 73 ) تن مرد و دو ( 2 ) تن زن بوده‌اند بيعتى كه انجام يافته به نام « بيعت حرب » خوانده شده پس حكم حرب و جنگ با كفار نيز از احكام فقهى و اسلامى است كه در مكه تا حدى سابقه يافته است .
ابن اسحاق پس از اين كه اين مضمون را گفته است « چون خداوند اذن و دستور قتال با كفار به پيغمبر داده بود از اين رو در عقبهء دوم شروطى را علاوه بر شروط عقبهء نخست كه بيعت نساء بوده مقرر داشت و بر حرب اسود و احمر بيعت فرمود » به اسناد خود از عبادة بن صامت چنين نقل كرده كه وى گفته است « بايعنا مع رسول الله فى العقبة الاولى على بيعة النساء على السمع و الطاعة فى عسرنا و يسرنا و منشطنا و مكرهنا و اثره علينا و ان لا ننازع الامر اهله و ان نقول بالحق أينما كنّا و لا نخاف فى الله لومة لائم . لكنّا بايعنا فى العقبة الثانية معه ( ص ) على الحرب » .
باز ابن اسحاق بدين مفاد گفته است « چون پيغمبر ( ص ) به مقاتلهء با مشركان مأمور نبود آنان اصحاب را آزار مىرساندند تا اين كه دستور قتال بوى داده شد نخستين آيه كه در موضوع اذن قتال و احلال دماء مشركان مزاحم ، نازل شده بنا به گفتهء عروة بن زبير و ديگر از علماء ، آيهء شريفهء * ( أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ الله عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ . الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا الله وَلَوْ لا دَفْعُ الله النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَواتٌ وَمَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ الله كَثِيراً وَلَيَنْصُرَنَّ الله مَنْ يَنْصُرُه إِنَّ الله لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّه عاقِبَةُ الأُمُورِ ) *[1]و بعد از آن آيهء * ( وَقاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ ) *[2]* ( ) * نزول


[1]- آيات 40 تا 43 از سورهء « الحج » كه از سوره هاى مدنى مىباشد .
[2]- آيهء 189 از سورهء « البقره » كه مدنى است .


صفحه 91


يافته است پس چون پيغمبر ( ص ) به محاربه مأذون شد و آن عده از انصار با او بر اسلام و نصرت و حرب ، بيعت كردند مسلمين را بر مهاجرت به مدينه و لحقوق به انصار تحريض مىفرمود و خودش در مكه به انتظار صدور امر الهى به خروج از مكه و مهاجرت متوقف مىبود » .
4 - در قضيهء عقبهء اولى نيز ، بنا بنقل مجلسى از على بن ابراهيم باز چند حكم ياد شده است خلاصهء مفاد آن چه از على بن ابراهيم در اين باره نقل شده بدين قرار است :
« اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس كه هر دو از قبيلهء خزرج بودند در يكى از مواسم عرب به مكه مشرف شدند روابط اوس و خزرج از روزگارى دراز سخت تيره و تار و ميان ايشان جنگ و كارزار مىبود به طورى كه اين دو قبيله ، نه شب و نه روز ، سلاح از خود به دور نمىداشتند آخرين جنگى كه ميان ايشان بوقوع پيوسته روز « بغاث » بوده اين جنگ به غلبه و پيروزى اوس خاتمه يافت . اسعد و ذكوان در عمرهء ماه رجب به مكه مسافرت كردند تا در ضمن اعمال موسم ، كسانى را براى جنك با اوس مساعد و با خود همسوگند و متحد سازند .
اسعد كه با عتبة بن ربيعه دوستى مىداشت بر او وارد گرديد و مقصود خود را بوى اظهار و همراهى و مساعدت او را درخواست كرد . عتبه گفت : شهر ما از شما دور است بعلاوه ما در اين ايام به كار خود چنان گرفتاريم كه به هيچ كارى نمىتوانيم بپردازيم . اسعد پرسيد چه كارى مهم رخ داده كه شما را در حرم و مأمنى كه داريد بدين گونه گرفتار ساخته است ؟ عتبه پاسخ داد : مردى در ميان ما برخاسته كه مىگويد از سوى خدا پيغمبر است او ما را تسفيه ، خدايان ما را سبّ و تقبيح ، جوانان ما را از ما رو گردان و جماعت ما را متفرق و پريشان مىسازد . اسعد پرسيد در ميان شما چه نسبتى دارد ؟ پاسخ داد پسر عبد الله پسر عبد المطلب و از بهترين ما ، در شرف


صفحه 92


و اعظم ما ، در خانواده و تبار است .
اسعد و ذكوان و همهء اوس و خزرج از يهود مدينه و اطراف آن از قبيلهء بنى نضير و بنى قريظه و قينقاع مىشنيدند كه پيغمبرى در آن اوقات در مكه پديد خواهد آمد و او به مدينه مهاجرت خواهد كرد از اين رو وقتى كه اسعد سخنان عتبه را شنيد به گفته هاى يهود انديشيد و آن گفته ها در دل وى تأثير كرد پس پرسيد در كجا است ؟ عتبه پاسخ داد در شعب ابو طالب با ديگر افراد بنى هاشم محصور مىباشند و جز در موسم از آنجا بيرون نمىآيند و اين ايام كه موسم است بيرون آمده و نزديك حجر نشسته است ليكن از نزديك شدن به او و سخنان وى و گفتگو كردن با او حذر كن چه او ساحرى است كه ترا با سخنان خويش مىفريبد ! ! اسعد گفت : من در حال عمره و ناگزيرم كه خانه را طواف كنم پس چه بايدم كرد ؟ گفت : پنبه در گوش بنه ! ! اسعد چنان كرد و به مسجد در آمد و به طواف پرداخت پيغمبر ( ص ) كه با گروهى از بنى هاشم نزديك حجر نشسته بود بر وى نظرى افكند اسعد از آنجا در گذشت بار دوم كه دور مىزد با خود گفت : اين چه نادانى باشد كه من چنين خبرى در مكه بشنوم و بتحقيق آن نپردازم كه در بازگشت قوم خويش را از آن خبر دهم ؟ پس پنبه از گوش برآورد و پيغمبر را به گفتن « أنعم صباحا » كه در ميان عرب ، متداول مىبود تحيت گفت پيغمبر ( ص ) سر برداشت و گفت : خدا تحيتى از اين بهتر ، كه تحيت اهل بهشت است ، بما آموخته و آن تحيت « السّلام عليكم » مىباشد اسعد گفت در همين نزديكى بدان آشنا و دانا شده‌اى ! ! بگو ببينم به چه چيز دعوت مىكنى ؟ پيغمبر ( ص ) گفت : به اين كه خدا يگانه است و من پيغمبر او هستم و هم شما را مىخوانم به * ( أَلَّا تُشْرِكُوا بِه شَيْئاً وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ . وَلا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ . ) *


صفحه 93


* ( وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ الله إِلَّا بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَلا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّه . وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها . وَإِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كانَ ذا قُرْبى وَبِعَهْدِ الله أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ) *[1]اسعد پس از شنيدن اين آيات و كلمات ، شهادتين بر زبان راند و ذكوان را هم به اسلام خواند و از آن پس شرح حال و منظور از مسافرت خود را به پيغمبر ( ص ) گفت و درخواست كرد كه پيغمبر ( ص ) براى تعليم قرآن و دعوت و تبليغ مردم مدينه به اسلام كسى را با ايشان به مدينه گسيل دارد .
پيغمبر ( ص ) مصعب بن عمير را ( كه جوانى نورس و نزد پدر و مادر خود پيش از قبول اسلام محبوب و محترم و بر ديگر فرزندانشان مقدم بود و پس از پذيرفتن اسلام او را سخت خوار داشته و آزار مىرساندند و در واقعهء شعب با پيغمبر ( ص ) بود و رنج و سختى مىديد ) فرمود با ايشان به مدينه رود . چون به مدينه وارد شدند اين خبر شيوع يافت و از هر قبيله يك مرد و دو مرد به اسلام در مىآمدند .
مصعب در محلهء سعد بن معاذ كه از رؤساء و اشراف قبيلهء اوس مىبود بر سر چاهى مىنشست و جوانان قبيله بگرد او فراهم مىآمدند و او به آواز خوش قرآن تلاوت مىكرد ( از اين رو به نام « مقرى » مشهور شد ) و آنان را شيفتهء حلاوت و طلاوت آن مىساخت .
سعد بن معاذ بن اسيد بن حضير كه يكى از اشراف قوم بود بفرمود نزد اين جوان قرشى كه تازه آمده و جوانان ما را فاسد مىكند برو و او را از اين كار باز دار .
اسيد بدانجا رفت و او را نهى كرد مصعب گفت : آيا ممكن است بنشينى و بشنوى


[1]آيات 152 - 154 از سوره الانعام ( سوره ششم ) .


صفحه 94


پس اگر پسنديدى و خوشت آمد آن را به پذيرى و اگر ناپسندت افتاد ما گفتهء ترا گردن نهيم ؟ اسيد بنشست ، مصعب يك سوره از قرآن بخواند وى چنان دل باخته شد كه بر فور گفت وقتى به اين كار داخل مىشويد چه مىكنيد ؟ مصعب پاسخ داد : « نغتسل و نلبس ثوبين طاهرين و نشهد الشّهادتين و نصلَّي ركعتين » اسيد خود را با همان جامه كه بر تن داشت به چاه افكند و شستشو داد و بيرون آمد و جامه بفشرد و شهادتين بگفت و دو ركعت نماز بگزارد و بسوى سعد معاذ برگشت .
« سعد چون او را از دور بديد گفت اسيد دگرگون به نظر مىآيد . پس از گفتگوى اسيد با سعد وى براى ديدن مصعب حاضر شد و بدانجا رفت و مصعب * ( حم تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . . ) * بر وى بخواند . مصعب گفت به خدا سوگند اسلام را در چهرهء سعد پيش از اين كه به سخن در آيد ديديم . سعد به منزل فرستاد تا دو جامهء پاك براى او آوردند پس غسل كرد و شهادتين گفت و دو ركعت نماز به جا آورد . . » .
اين قسمت كه از على بن ابراهيم نقل شده و خلاصهء مفاد قسمتى از آن در اينجا آورده شد ، نيز مىرساند كه چند حكم مهم فقه اسلامى قبل از هجرت به مدينه صدور يافته و ابلاغ شده بوده است اين احكام عبارت است از : 1 - وجوب احسان به والدين 2 - حرمت قتل اولاد 3 - حرمت عمل فحشاء 4 - حرمت قتل نفس به ناحق 5 - حرمت تصرف در مال ايتام مگر بوجه احسن 6 - وجوب وفاء به كيل و ميزان 7 - وجوب عدل 8 - وجوب وفاء بعهد .
بعلاوه ، از آن چه نقل شد[1]چنين استفاده مىشود كه در هنگام ورود بدين مقدس اسلام پيش از اداء شهادتين ، غسل و پس از آن نماز كه اول براى تشريفات بر زبان راندن كلمات شريفه و دوم براى سپاس گزارى بر موفق شدن به اداء آنها مىبوده معمول و مورد امر و حكم ( وجوبى يا استحبابى ) پيغمبر ( ص ) بوده است .


[1]و در تاريخ طبرى و غير آن نيز قريب به همان مفاد ياد شده است .