بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 233


كنيز آيهء 30 از سورهء نساء * ( . . فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ . . ) * نزول يافته و حد او تنصيف شده و در بارهء مرد زن نديده ( عزب ) حديث نبوى « البكر بالبكر جلد[1]مائة و تغريب عام » و هم عمل صحابه ، آن را با فزودن تبعيد يك سال تشديد كرده و در بارهء محصن و محصنه اگر حكم ايشان تنها رجم باشد تبديل و اگر رجم بعلاوه جلد باشد باز اضافه و تشديد شده . نقل است كه على عليه السّلام جوانى را به نام سراحه كه زنا كرده و محصن بوده روز پنجشنبه صد تازيانه زده و روز جمعه رجم كرده است .
و از جمله عدم جواز رأفت و رحمت است بر زناكاران و عدم جواز نقص حد و عدم جواز شفاعت است نسبت به ايشان .
4 - آيهء 41 ، از سورهء مائده * ( يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِه يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوه وَإِنْ لَمْ تُؤْتَوْه فَاحْذَرُوا ) * قصهء يهود خيبر در بارهء سؤال از حكم زناى محصن و احالهء آن حضرت جواب را به ابن صورياى يهودى و جواب او و رجم زانى و زانيه بامر پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) در نزديك در مسجد كه سبب نزول آيهء فوق بوده در ذيل « حكم رجم » از جلد اول به تفصيل گذشت اينك از چهار فائده كه در « كنز العرفان » در اين مقام آورده شده اين فائده در اينجا ياد مىگردد :


[1]جلد ( بفتح جيم و سكون لام ) زدن جلد است به حيثى كه درد از پوست تجاوز نكند و به گوشت نرسد ( كنز العرفان )


صفحه 234


روايت شده كه متوكل عباسى نزد حضرت هادى ، على بن محمد عسكرى ، امام دهم ، فرستاد و اين مسأله را پرسيد « مردى نصرانى با زنى مسلمه زنا كرده چون مرد را براى اقامهء حد حاضر كرده‌اند به اسلام در آمده است » امام دهم در پاسخ گفته است بايد آن اندازه زده شود تا بميرد زيرا خدا در قرآن مجيد مىگويد * ( فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِالله وَحْدَه وَكَفَرْنا بِما كُنَّا بِه مُشْرِكِينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ الله الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِه وَخَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ ) * ( آيهء 84 و 85 از سورهء 41 - مؤمن ) 2 - حد قذف در بارهء حد « قذف » دو آيه مورد استناد شده است :
1 - آيهء 4 و 5 ، از سورهء نور * ( وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً وَلا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً وَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ الله غَفُورٌ رَحِيمٌ ) * .
از جمله هفت حكم مستفاد از اين آيه اينست كه مراد از « قذف » رمى به زنا مىباشد و از جمله اين كه در وجوب حد بر قاذف ، عفت مقذوفه شرط است .
و از جمله شش فائده كه در اينجا ياد شده اينست كه قذف شده ( مقذوف ) اعم است از اين كه زن باشد يا مرد .
2 - آيهء 23 از سورهء نور * ( إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ ) * فاضل مقداد در ذيل اين آيه تحت عنوان « فائده » چنين افاده كرده است « قصهء قدامه كه شراب آشاميده و على عليه السّلام به عمر گفته است اگر توبه كند او را حد بزن


صفحه 235


گذشت قدامه چون توبه كرد عمر ندانست چگونه بر او حد وارد سازد از على ( ع ) پرسيد على ( ع ) گفت هشتاد تازيانه بر او بزن « لان شارب الخمر اذا شربها سكر و اذا سكر هذى و اذا هذى افترى قال الله تعالى * ( إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ) * الآيه اين تعيين عدد هشتاد ، براى حد سكر كه از آن حضرت رسيده ، از باب قياس نيست چه قياس را حرام مىداند بلكه از راه بيان علت است بر وجهى كه از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) شنيده . از اين رو چون وليد شراب آشاميده و عثمان كه حد سكر را چهل تازيانه مىدانسته به على ( ع ) براى اقامهء حد اشاره كرده پس على ( ع ) با تازيانه‌اى كه دو شقه داشته چهل تازيانه بر وى زده است تا عدد هشتاد كه موافق نظر و رأى خودش بوده استيفاء و كامل گردد .
3 - حد سرقت در اين باره نيز به دو آيه استناد شده است :
1 - آيهء 42 از سورهء مائده * ( وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالًا مِنَ الله وَالله عَزِيزٌ حَكِيمٌ ) * اين آيه كه حكم حد سارق را متكفل است از جهاتى خالى از اجمال نيست كه به وسيلهء روايات نبوى و غير آن توضيح و تبيين شده است :
از جمله كلمهء « قطع » چون هم بمعنى جدا ساختن و هم بمعنى شكافتن ، بى آن كه جدا گردد ، به كار رفته مبهم و مجمل تصور شده است ليكن در روايات بيان گرديده كه مراد از آن در آيه جدا ساختن است .
و از جمله كلمهء يد كه بر معانى متعدد گفته شده : از شانه تا سر انگشتان ، از مرفق تا سر انگشتان ، از زند تا سر انگشتان و هم بر تنهاى خود انگشتان .
بعضى از دانشمندان اجمال آن را انكار كرده و گفته‌اند در تمام از شانه تا سر


صفحه 236


انگشتان ، حقيقت و در ابعاض آن مجاز .
همين عقائد مختلف در بارهء كلمهء « يد » باعث اختلاف در حكم آن شده كه دست دزد از كجا بايد بريده شود : خوارج گفته‌اند بايد از شانه قطع گردد ، فقيهان فتوى داده‌اند كه از موضع جدا شدن كف از ساعد بايد دست دزد جدا گردد . شيعه عقيده دارد كه چهار انگشت از دست راست به طورى كه كف دست و هم انگشت بزرگ ( ابهام ) باقى بماند بايد جدا گردد .
گفتهء شيعه بدين استناد است كه كلمهء « يد » بر همين اندازه صادق است ( چنان كه در قرآن مجيد است : * ( فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ) * آيهء از سورهء - ) و اصل ، عدم جواز زائد است مگر دليلى قطعى بدست آيد بعلاوه رواياتى هم از اهل بيت رسيده است .
در تفسير صافى از عياشى نقل شده كه على عليه السّلام چون دزد را قطع يد مىكرد ابهام و كف دست را به جاى مىگذاشت بعضى به او گفته‌اند تو همهء دست را باقى گذاشتى پاسخ داده است فان تاب فباىّ شيء يتوضّأ يقول الله : * ( فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِه وَأَصْلَحَ فَإِنَّ الله ( يَتُوبُ عَلَيْه إِنَّ الله ) غَفُورٌ رَحِيمٌ ) * .
از امام جواد عليه السّلام روايت شده كه بايد از مفصل بن انگشتان بريده شود و كف و ابهام به جا ماند چه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) گفته است « السجود على سبعة اعضاء : الوجه و اليدين و الركبتين و الرجلين » پس اگر دست از « كرسوع » يا مرفق جدا گردد دستى براى او باقى نمىماند تا بتواند خدا را با آن سجده كند و خدا گفته است * ( أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّه ) * و مراد از « مساجد » همين هفت عضو است كه بدانها سجده به عمل مىآيد * ( فَلا تَدْعُوا مَعَ الله أَحَداً ) * پس آن چه براى خدا است نبايد جدا شود .


صفحه 237


2 - آيهء 43 از سورهء مائده * ( فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِه وَأَصْلَحَ فَإِنَّ الله يَتُوبُ عَلَيْه إِنَّ الله غَفُورٌ رَحِيمٌ ) * اين آيه بطور اجمال ؛ بر قبول توبهء سارق ، دلالت دارد ليكن آيا توبه و اصلاح او ، يعنى استمرار توبه ، چنان كه سقوط عقاب اخروى را باعث است موجب سقوط حد هم مىگردد يا نه ؟ عقائد اختلاف يافته است : ابو حنيفه و هم شافعى ، در يكى از دو قولش ، بعدم سقوط گفته‌اند . شيعه تفصيل داده بدين گونه كه اگر توبه و اصلاح پيش از ثبوت سرقت نزد حاكم به عمل آيد حد از ميان مىرود و اگر توبه پس از ثبوت سرقت نزد حاكم به ميان آمد در صورتى كه ثبوت سرقت به وسيلهء « بيّنه » باشد حد ساقط نمىگردد و اگر ثبوت آن از راه « اقرار » باشد به قولى باز هم ساقط نمىگردد و به قولى ديگر به استناد عمل على ( ع )[1]اسقاط و اثبات حد در اين صورت به نظر امام واگذار و او را اختيار است كه هر كدام را بخواهد عمل كند .
4 - حد محارب در بارهء حد محارب نيز به دو آيه استناد شده است :
1 - آيهء 37 از سورهء مائده * ( إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ الله وَرَسُولَه وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ ) *


[1]نقل است كه سارقى نزد على ( ع ) به سرقت خود اقرار كرد و پس از آن تائب شد على ( ع ) پرسيد آيا چيزى از قرآن حفظ دارى ؟ گفت سورهء بقره را حفظ دارم على ( ع ) گفت « وهبت يدك بسورة البقرة » اشعث گفت آيا حدى از حدود الهى را معطل مىگذارى ؟ على ( ع ) چنين پاسخ داد « و ما يدريك ؟ . اذا قامت البينة فليس للإمام ان يعفو قال اللَّه تعالى : * ( وَالْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّه . و اذا اقر الرجل على نفسه بسرقة فذاك إلى الامام ان شاء عفى و ان شاء عاقب »


صفحه 238


خلاصه آن چه در اين مقام مذكور افتاده اينست كه مراد از « محاربهء با خدا و رسول » محاربهء با اهل اسلام است و « حرب » در اصل لغت بمعنى « سلب » است و در اصطلاح فقهى ، به گفتهء فاضل ، محارب عبارت است از « كل من جرد السلاح لا خافة الناس ( يا - لا خافة المسلم - ) فى بر او بحر ، ليلا او نهارا ، ضعيفا كان او قويا ، من اهل الريبة كان ، او لم يكن ، ذكرا كان او انثى » اين تعريف كه براى محارب شده بر دزد و بر كسانى كه بر مال يا عرض كسى به زور بخواهند چيره گردند نيز صادق مىآيد .
در اين كه اجراء حدود چهار گانه قتل و صلب و قطع و نفى بر وجه تخيير است يا بنحو ترتيب و تفصيل ، اختلاف گرديده است :
كسانى كه به تخيير قائل شده بظهور آيه و اصالت عدم مجاز و عدم اضمار استناد كرده و گفته‌اند براى هر فعلى كه از محارب صادر گردد ، قتل باشد يا اخذ مال يا ايراد جرح يا اخافه و تهديد ، حاكم مىتواند هر كدام از چهار حد را كه بخواهد وارد آورد و بر اين قول بايد صلب ( آويختن ) در حال حيات باشد .
كسانى كه به ترتيب و تفصيل قائلند گفته‌اند عمل محارب بر پنج صورت است :
1 - تنهاى « قتل » . در اين صورت اگر ولى دم عفو كند محارب بايد بعنوان حد ، بقتل برسد و گر نه بعنوان قصاص .
2 - « اخذ مال » و « قتل نفس » . در اين صورت مال از او گرفته مىشود و چپ و راست او قطع و پس از آن كشته و مصلوب مىگردد .
3 - تنها « اخذ مال » . در اين صورت مال از او گرفته و چپ و راست وى بريده


صفحه 239


مىشود از آن پس نفى بلد ( تبعيد ) مىگردد .
4 - « ايراد جرح » بى « اخذ مال » . در اين صورت ، هم قصاص مىشود و هم مال از او گرفته مىشود .
5 - تنها « كشيدن سلاح » و « ترساندن » . در اين صورت تنها نفى و تبعيد مىشود .
در چگونگى « صلب » اختلافست : بنا بر عمل به ظاهر آيه ، كه تخيير است ، چنان كه گفته شده صلب بدين گونه است كه زنده آويخته شود . و بنا بر قول به ترتيب و تفصيل باز اختلافست :
قولى چنانست كه نخست قتل و پس از آن صلب به عمل آيد . و قولى ديگر آنست كه زنده آويخته و وا گذاشته شود تا بميرد . قول سيم آنست كه زنده آويخته شود و صدمه به او وارد سازند تا بميرد .
از ابو حنيفه نقل شده كه مراد از « نفى » در آيه « حبس » است ليكن شيعه و شافعى آن را بمعنى نفى از بلد دانسته و بدين معنى تفسير كرده و حكم داده‌اند .
2 - آيهء 38 از سورهء مائده * ( . . إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ الله غَفُورٌ رَحِيمٌ ) * فاضل در اين مورد اين مضمون را آورده است « به عقيدهء ما و به عقيدهء شافعى استثناء در اين آيه به حقوق خداى تعالى مربوط است چه حق مردم : قتل باشد يا جرح يا مال ، جز به قصاص و اداء عين يا اداء مثل و قيمت ، بر فرض تالف بودن عين ، ساقط نمىگردد .
بعضى ديگر گفته‌اند استثناء راجع است بهر حقى : خدايى باشد يا بشرى


صفحه 240


مگر اين كه عين مال موجود باشد كه در اين صورت بايد گرفته و به صاحبش داده شود .
« و از مقيد ساختن « توبه » به اين كه قبل از قدرت يافتن بر ايشان باشد چنان مستفاد است كه اگر توبه پس از دستگيرى باشد حد از ميان نمىرود و بايد اجراء گردد ، هر چند عقوبت اخروى سقوط يابد . » مجموع آيات مربوط بحدود ده آيه است .