بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 105


« معاويه به چهار كس نسبت داده مىشده است : مسافر بن ابى عمرو و عمارة بن وليد بن مغيره و عباس بن عبد المطلب و صباح كه آوازه خوان عمارة بن وليد بوده است .
« ابو سفيان مردى كوتاه اندام و زشت رو بوده و صباح ، كه مزدورى ابو سفيان را مىداشته ، جوانى زيبا و خوشرو بوده پس هند او را به خود خوانده و به همرسيده و از هم كام يافته‌اند .
« گفته‌اند كه : عتبة بن ابو سفيان نيز از همين صباح به همرسيده و گفته‌اند : هند نخواسته است او را در خانهء خود بزايد پس از مكَّه رفته و در بيرون مكَّه بار خود را به زمين نهاده و فارغ شده است .
« حسّان بن ثابت انصارى ، شاعر پيغمبر اسلام ، هنگامى كه با مشركان مكَّه مهاجاة داشته ، يك سال پيش از فتح مكَّه در ابياتى كه به اين موضوع نظر داشته ، چنين گفته است :
< شعر > لمن الصّبىّ به جانب البطحاء فى التّرب ملقى غير ذى مهد نجلت به بيضاء آنسة من عبد شمس صلبة الخدّ < / شعر >


صفحه 106


آكلة الاكباد نسبت به دشمنى هند با اسلام و قساوت و سنگ دلى وى قضيهء جنگ احد را همه نقل كرده‌اند . در اين جنگ هند براى كشتن حمزه ، عمّ محبوب پيغمبر ( ص ) ، وحشى را تطميع و تحريك كرده و چون حمزه در نتيجهء فتك وحشى به شهادت رسيده هند بر بالين وى حاضر شده و بعد از مثله كردن جگر او را بيرون آورده و در دهان نهاده و خاييده است از اين رو به لقب « آكلة الاكباد » خوانده شده و به اين عنوان اشتهار يافته است .
اين لقب هند هميشه مورد تعيير و سرزنش معاويه مىبوده ، چه پيش از اين كه از سلطنت مطلقه برخوردار باشد و چه هنگامى كه زمام سلطنت را بدست مىداشته و بر مقام خلافت مستولى مىبوده است .
زياد بن ابيه ، در زمان على ( ع ) ، فرمانروايى فارس را مىداشت پس از اين كه على ( ع ) به شهادت رسيد معاويه نخست بيمناك بود كه مباد زياد جانب حسن بن على ( ع ) و حقرا رعايت كند و به او دست بيعت دهد و معاويه را به زحمت افكند زين رو نامه‌اى تهديد آميز و توهين آور بوى نوشت .
چون نامه معاويه به زياد رسيد مردم فارس را فراهم ساخت و بر منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنين گفت :
« ابن « آكلة الأكباد » و « قاتلة اسد الله » و مظهر الخلاف و مسرّ النّفاق و رئيس الأحزاب و من أنفق ما له فى اطفاء نور الله كتب إليّ يرعد و يبرق . .[1]»


[1]شرح نهج البلاغه ابى الحديد ( جلد چهارم - صفحه 48 )


صفحه 107


ابن اثير در « الكامل » ( ذيل حوادث سال چهل و يكم ) چنين آورده است :
« . . و قد كان معاوية كتب إلى زياد حين قتل علىّ يتهدّده . فقام خطيبا فقال :
« العجب كلّ العجب من ابن « آكلة الأكباد » و كهف النّفاق و رئيس الاحزاب يتهدّدنى . . » هنگامى كه به دستور معاويه و فرمان او حجر بن عدىّ و يارانش گرفته و كشته شده‌اند و اين خبر به عائشه رسيده چنان كه ابن حجر عسقلانى در كتاب « الاصابة » ( جزء اول - صفحه 355 - ) آورده چنين گفته است :
« اما و الله لو علم معاوية انّ عند أهل الكوفة منعة ما اجترأ على ان يأخذ حجرا و اصحابه من بينهم حتّى يقتلهم بالشّام و لكنّ ابن « آكلة الأكباد » علم انّه قد ذهب النّاس . . »


صفحه 108


طلقاء كلمهء « طليق » در زبان تازى وصفى است بمعنى اسم مفعول چون « جريح » بمعنى « مجروح » و از آن « آزاد شده » اراده گرديده و كلمهء « طلقاء » جمع آنست يعنى آزاد شدگان . در سال فتح مكَّه گروهى از مردم مكَّه كه از آن جمله بوده است هند و فرزندش معاويه و ديگر فرزندان او از آزاد شدگان بوده‌اند بدين جهت كلمهء « طلقاء » عنوان ايشان گرديده و اين عنوان بر آنان اطلاق مىشده است .
از اين پيش از طبرى نقل شد كه ابو سفيان به واسطهء جوار عباس ، عمّ پيغمبر ( ص ) و اظهار ايمان و اجراء كلمهء شهادت بر زبان از كشته شدن رهايى يافت و در عداد مسلمين شمرده شد .
هنگام فتح مكَّه عباس از پيغمبر ( ص ) درخواست كرد كه براى تأليف قلب ابو سفيان و ارضاء غريزهء جاه طلبى او خانهء وى يكى از موارد امان و مواضع امن قرار داده شود . در خواست او پذيرفته شد و گروهى از خويشان و بستگان ابو سفيان بدانجا پناه بردند و از كشته شدن و اسارت نجات يافتند هند و فرزندانش معاويه و ديگر فرزندان او از اين گروه ، و مانند ديگر امان يافتگان مكَّه در عداد « طلقاء » بشمار آمدند .
چون مكَّه فتح شد و پيغمبر ( ص ) به مكَّه در آمد جلو در كعبه ايستاد و حمد و ثناء الهى گزارد آنگاه احكامى چند بيان كرد و تغيير عادات ناشى از نخوت و استكبار و عصبيّت جاهلى را به ايشان دستور داد و تصريح كرد كه قرشى را بر حبشى برترى


صفحه 109


و رجحانى نيست چه بشر همه از يك پدر و يك مادر بوجود آمده و همه را گوهر اصلى كه از آن سرشته شده‌اند ، خاك است .
پس از آن اين آيه را تلاوت كرد :
* ( يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا ، إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقاكُمْ » ) * از آن پس گفت :
« يا معشر قريش و يا اهل مكَّة ما ترون انّي فاعل بكم ؟
قالوا : خيرا . اخ كريم و ابن اخ كريم .
پس از شنيدن اين پاسخ از قريش و مردم مكه ، فرمود :
« اذهبوا ، فانتم الطَّلقاء » طبرى پس از نقل اين جمله چنين نوشته است :
« فاعتقهم رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم ، و قد كان الله أمكنه من رقابهم عنوة و كانوا له فيئا . فبذلك يسمّى اهل مكَّة : الطَّلقاء . » فقيه مالكى در جزء پنجم از « العقد الفريد » اين مضمون را آورده است :
« در سال « جماعت »[1]ابو اسود دئلى ( متوفّى به سال شصت و نه 69 ) بر معاويه در آمده معاويه بوى گفته است :


[1]سال چهل و يكم هجرى سالى است كه صلح اضطرارى حسن بن على ( ع ) با معاويه در آن سال واقع شده و مسلمين ، به صورت ظاهر ، بر بيعت و متابعت معاويه اجتماع كرده‌اند . ابن عبد ربه پس از اين كه اجتماع امام را با معاويه در ناحيهء « انبار » و تسليم امر را به معاويه آورده چنين گفته است : « و ذلك فى شهر جمادى الاولى سنة احدى و اربعين و يسمى عام الجماعه » كمال الدين دميرى در « حياة الحيوان » تحت عنوان « خلافة امير المؤمنين حسن بن على ، رضى اللَّه عنهما » چنين گفته است : « و بايع له لخمس بقين من شهر ربيع الاول و قالت فرقة : انه صالحه بآذر فى جمادى الاولى و سلم الامر إلى معاوية و صالح و دخل هو و إياه ، الكوفة فسمى عام الجماعة » شايد اين تسميه از كلام على ( ع ) در صفين گرفته شده باشد . طبرى در تاريخ ( جلد سيم ) اين مضمون را آورده است كه پس از غلبهء اصحاب على و استيلاء ايشان بر آب و فرمان على بعدم ممانعت سپاه معاويه را از آب ، پس از دو روز ( روز اول ذو الحجه ) چند تن را كه شبث بن ربعى از آنان بوده فرموده است « ائتوا هذا الرجل فادعوه إلى اللَّه و إلى الطاعة و إلى الجماعة »


صفحه 110


« شنيده‌ام على در صفّين مىخواسته است ترا حكم قرار دهد اگر حكميّت با تو مىشد چه مىكردى ؟
« ابو اسود پاسخ گفته است :
« اگر من حكم مىشدم هزار كس از مهاجران و فرزندان ايشان و هزار كس از انصار و پسران ايشان را فراهم مىساختم آنگاه مىگفتم : شما را به خدا سوگند آيا مهاجران ، خلافت را شايسته تر و سزاوارترند يا طلقاء ؟ . . » سخن در بارهء پدر و مادر معاويه به خلاصهء زير خاتمه مىيابد :
بنا به آن چه از مراجعه به كتب معتبر فريقين و مطالعه و دقّت در مطاوى حالات ايشان نمايانست اينست كه اسلام به حقيقت در آنان رسوخ نيافته و به همان عقائد و افكار جاهلى مىبوده و هر گاه آبى مىديده يا مىدانى مىيافته به شنا و جولان مىپرداخته و به خواهش نهاد و منش سرشت خويش باز مىگشته‌اند .
فقيه مالكى ، ابن عبد ربّه ، اين مضمون را آورده است :
« هنگامى كه معاويه از جانب عمر امارت شام را مىداشت سفرى به مكَّه در آمد چون به نزد مادر خود ، هند ، رفت هند وى را گفت :
« فرزندم ! در جهان كم اتفاق افتاده كه زنى را مانند تو فرزندى بوجود آيد .


صفحه 111


اين مرد ، عمر ، ترا عامل خويش خواسته و بر بلاد شام امير و فرمانروا ساخته كوشا باش تا به دلخواه او كار كنى ، خواه خودت آن را بخواهى و خوشت بيايد يا نخواهى و خوشت نيايد .
« از نزد مادر به نزد پدر رفت . ابو سفيان بوى گفت :
« فرزندم ! اين گروه از مهاجران بر ما پيش افتادند و ما عقب افتاديم . آنان چون سبقت گزيدند رفعت و عزّت يافتند و ما به واسطهء اين كه كوتاه آمديم و عقب كشيديم پيرو شديم و ايشان پيشوا و حكمروا . بهر جهت كارى بزرگ از كارهاى خود را به تو داده‌اند پس كارى بر خلاف راى و خواست ايشان مكن زيرا تو به سويى مىروى كه به آن نمىرسى و اگر بدان برسى نفسى به راحتى خواهى كشيد .
معاويه گفت : تعجب كردم كه اين دو ، با اختلافى كه عباراتشان را بود چه گونه بر يك مقصود و يك معنى وحدت نظر و توافق داشتند » .


صفحه 112


معاويه و صفات شخصى او معاويه كه در خاندانى چنان و با تربيتى چنين پيدايش و پرورش يافته و نشو و نما پذيرفته طبعا تربيت اسلامى در وى نفوذ نيافته و آداب و احكام آن چنان كه بايد و شايد او را متأثّر نساخته بود به طورى كه در زمان خلفاء حتى به هنگام خلافت خليفهء دوم ، كه همهء عمّال وى خواه ناخواه بايد پيروى او را از راه سادگى و بىآلايشى و افتادگى و بى اعتنائى به ظواهر و مظاهر پوچ دنيا دوستى مىرفتند معاويه از جاه طلبى و دنيا پرستى و خودپسندى و بلند پروازى دست بر نمىداشت .
در زمان خليفهء دوم با آن مراقبت و شدت عمل و سخت گيرى كه نسبت به امور دنيا و شئون رياست و اوضاع بلاد و احوال عمّال مىداشت و اميران و عاملان ناگزير و ناچار بايد او را پيروى مىكردند و ، گر چه به تكلَّف هم بود ، از راه تنسّك و بطريق تقشّف مىرفتند . معاويه كه امارت شام مىداشت ، بر خلاف ديگران و بر خلاف مركز خلافت با دبدبه و كبكبه و جبروت و هيمنهء سلطنت استبدادى زندگانى و رفتار مىكرد و نخوت و استكبار و خيلاء اموى را به كار مىبرد .
دربار و دستگاه معاويه در شام مانند دستگاه و دربار فرمانروايان روم و شاهنشاهان ايران مىبود و معاويه در طرز حكومت خود به جاى پاى قياصره و اكاسره پا مىنهاد و از رفتار و كردار ايشان پيروى مىكرد و سنّت سنيّه پيغمبر بزرگوار اسلام ( ص ) و سيرهء حميدهء خلفاء و شيوهء ستودهء صحابه را ناديده مىانگاشت و به وضع رفتار خليفهء با اقتدار زمان توجّهى نمىداشت .
ابن عبد البرّ در كتاب « الاستيعاب » ( ذيل ترجمهء معاويه ) اين مضمون را آورده است :