- 8 - يزيد بن عبد الملك 101 - 105 در ماه رجب از سال يك صد و يك ( 101 ) كه عمر بن عبد العزيز وفات يافته بموجب عهدنامهء سليمان بن عبد الملك كه ولايتعهد را بعد از برادرزاده اش ، عمر ، به برادر خود يزيد بن عبد الملك ، كه مادرش عاتكه دختر يزيد بن معاويه بوده ، عطاء كرده يزيد به سلطنت و حكومت رسيده است .
يزيد شخصى عيّاش و خوشگذران و پيوسته سرگرم به لهو و لعب بوده و در اين راه افراط و اسراف مىداشته است يزيد كنيزكى را به نام « حبابه »[1]سخت علاقه مند بوده و به شدت به او عشق مىورزيده و معاشرت و خوشگذرانى با او را بر همهء امور دين و دنيا و تمام شئون خلافت و سلطنت ترجيح مىداده و مقدّم مىشمرده است .
مردم و نزديكان و خويشان ، و از همه بيشتر برادرش مسلمة بن عبد الملك ، او را بر اين وضع سرزنش و نكوهش مىكرده و پند و اندرزش مىدادهاند ليكن وصايا و نصائح آنان در وى اثر نمىكرده و به آنها وقع و ارجى نمىنهاده و چنان آن كنيزك را شيفته و فريفته بوده كه حتى پس از اين كه آن كنيزك ، به كيفيّتى كه نوشتهاند ، در روز خوشى و سرگرمى
[1]طبرى هم گفته است نام وى عاليه بوده كه به حبابه شهرت يافته است . و همو آورده است كه روزى حبابه و سلامه ( محبوبه و معشوقه ديگر يزيد ) نزد يزيد بودهاند كه او از مستى و خوشى سخت به طرب آمده و سخنانى بر زبان رانده از جمله گفته است « دعوني اطير » پس حبابه بوى گفته است « إلى من تدع امر الامة ؟ »
او گلوگير شده و مرده است نگذاشته او را دفن كنند و چند روز مرده او را نگهداشته و خود را به روى كنيزك مرده مىافكنده و مىبوييده و مىبوسيده و گريه و ناله و شيون مىكرده تا بدن كنيزك گنديده شده و عفونت آن غير قابل تحمّل گرديده است .
در آن هنگام ناگزير دفنش را اجازه داده و خودش ، خليفه مسلمين ، پيشاپيش جنازه به راه افتاده و چون جنازه را كنار قبر نهادهاند يزيد به درون گور رفته و خودش او را به خاك سپرده . برادرش ، مسلمه ، تسليت و تعزيت را بوى نزديك شده و به شكيبايى و بردبارى و صبرش خوانده و يزيد پاسخش را چنين گفته است :
< شعر > فإن تسل عنك النّفس او تدع الهوى فبالياس تسلو عنك لا بالتّجلَّد و كلّ خليل زارني فهو قائل من اجلك هذا ميّت اليوم أو غد < / شعر > يزيد پس از به گور سپردن حبابه بيش از چند روز ( هفت يا هفده روز ) زنده نبوده كه در گذشته[1]و به « حبابه » پيوسته است .
ابو الفرج اموى اصفهانى در كتاب « الاغانى » ( جزء 13 - صفحه 148 ذيل اخبار حبابه - ) اين مضمون را آورده است .
« حبابه يكى از مولَّدات مدينه و نامش عاليه بوده است كه چون يزيد او را خريده نام « حبابه » بر وى نهاده است . . يزيد گفته است : « ما تقرّ عينى بما أوتيت من الخلافة ! » تا اين كه نخست سلَّامه كنيزك مصعب بن سهل زهرى و از آن پس « حبابه » كنيزك لاحق مكَّيّه را خريده و چون اين دو را مالك شده و هر دو نزدش بودهاند گفته است هم اكنون من چنانم كه شاعر گفته است :
[1]بنقل طبرى « مكث يزيد بن عبد الملك بعد موت حبابة سبعة ايام ، لا يخرج إلى الناس اشار عليه بذلك مسلمة و خاف ان يظهر منه شيء يسفهه عند الناس ( جزء پنجم تاريخ - صفحه 375 - ) .
< شعر > فألقت عصاها و استقرّت بها النّوى كما قرّ عينا بالإياب ، المسافر » < / شعر > آنگاه سبب مرگ « حبابه » را چنين آورده است :
« يزيد بن عبد الملك در « بيت رأس »[1]شام منزل كرد حبابه هم با وى بود پس چنين گفت : مردم مىگويند : براى هيچ كس عيشى كه يك روز دوام يابد بى اين كه صفاى آن به چيزى تيره گردد فراهم نمىآيد . و من هم اكنون آن را تجربه مىكنم . پس ملازمان خود را گفت : چون فردا شود هيچ خبرى به من نرسانيد و هيچ نامهاى برايم نياوريد آنگاه با حبابه به خلوت نشست . ميوه آوردند . حبابه انارى برداشت و به خوردن آن پرداخت . دانهاى از آن در گلويش گير كرد و به هلاكت رسيد چون حبابه مرد سه روز بدن او را به همان حال گذاشت تا دگرگون و متعفّن شد و يزيد او را مىبوييد ! و مىمكيد ! خويشان و نزديكان او را بر اين كار ناپسند نكوهش كردند و گفتند : اين چه كاريست كه تو با لاشهء مردارى مىكنى ؟ پس ناگزير شد و دستور غسل و كفن و دفن داد . . چون كنيزك را دفن كردند گفت : به خدا سوگند من را حال چنان است كه كثيّر گفته است :
< شعر > « فان يسل عنك القلب او يدع الصّبا فبالياس تسلو عنك لا بالتّجلَّد « و كلّ خليل راءني فهو قائل من اجلك هذا هامة اليوم أو غد < / شعر > يزيد پس از دفن حبابه بيش از پانزده شب زنده نماند تا اين كه در كنار وى دفن گرديد . .
« مدائنى روايت كرده كه پس از سه روز بعد از دفن حبابه ، يزيد سخت مشتاق
[1]« اسم لقريتين فى كل واحدة منهما كروم كثيرة ينسب إليهما الخمر : إحداهما بالبيت المقدس » ( معجم البلدان )
ديدار وى شد پس گفت : ناگزير بايد گور او شكافته پس قبر را نبش كردند و به امر او چهرهء وى را گشودند سخت زشت و دگرگون شده بود . پس به او گفته شد : يا امير المؤمنين :
از خدا بترس مگر نمىبينى كه چگونه تغيير يافته و بچه صورت در آمده است ؟ گفت :
من هيچ گاه او را زيباتر از امروز نديدهام ! از گور بيرونش بياوريد ! پس مسلمه و بزرگان خانواده اش دور او را گرفتند و آن اندازه به او اصرار كردند تا توانستند او را از لاشهء كنيزك دور ساختند و دفنش كردند .
« آنگاه يزيد برگشت و به سختى اندوهناك و محزون شد و بر اين حال بود تا چند روز بعد مرد و در كنار كنيزك دفن شد » .
يزيد چون به سلطنت رسيد نخستين كارى كه انجام داده و نمونهاى را از حدّ علاقهء خود بدين و اسلام نشان داده و خود را در تاريخ نمونهء بى دينى و نشانهاى از بى عدالتى و بى انصافى شناسانده يا به گفتهء فاضل مصرى معاصر[1]« و ممّا يحفظ عليه التّاريخ » ، كارى تاريخى كرده ، اينست كه به همهء عمّال عمر بن عبد العزيز نامهاى ( باصطلاح اين زمان بخشنامه ) فرستاده بدين عبارت :
« امّا بعد فإنّ عمر كان مغرورا غررتموه أنتم و اصحابكم .
« و قد رأيت كتبكم اليه فى انكسار الخراج و الضّريبة .
« فإذا أتاكم كتابى ، فدعوا ما كنتم تعرفون من عهده و اعيدوا النّاس إلى طاعتهم الاولى ، اخصبوا ، ام اجدبوا ، احبّوا ، ام كرهوا ! ، حيّوا ، ام ماتوا ! . و السّلام[2]» ( همانا عمر مردى فريبخورده بود و شما و ياران شما او را گول زديد و فريب داديد . من نامه هايى را كه در بارهء كسر خراج و كاهش ضريبه و ماليات به او نوشته بودهايد ديدم . اكنون چون اين نامهء من به شما برسد بايد آن چه را از دستور و عهد او مىدانيد و مىشناسيد واگذاريد و رها كنيد و مردم را به فرمانبرى و اطاعت زمان پيش از عمر باز گردانيد ، خواه در خوش سالى و فراوانى
[1]محمد فريد وجدى در دائرة المعارف ( جلد اول - صفحه 265 - )
[2]« العقد الفريد » ( جزو پنجم - صفحه 205 - )
باشند ، يا در خشكسالى و تنگ روزى ، و خواه دوست داشته باشند و خرسند باشند يا ناخرسند ، زنده بمانند يا بميرند ، و السّلام ) چنان كه دانسته شد يزيد در ماه شعبان از سال يك صد و پنج ( 105 ) در اندوه مرگ حبابه چشم از جهان بسته و به محبوب خود پيوسته است و چون پسرش ، وليد ، كودكى نابالغ بوده يزيد ولايت عهد را به برادر خود ، هشام بن عبد الملك داده به اين گونه كه پس از هشام ولايت عهد به وليد فرزند يزيد متعلق باشد .
پس چون يزيد در گذشته است برادرش هشام بن عبد الملك زمام سلطنت را بدست گرفته است .
- 9 - هشام بن عبد الملك 105 - 125 در ماه شعبان از سال يك صد و پنج ( 105 ) كه يزيد بن عبد الملك در گذشته برادرش ، هشام ، به حكومت و سلطنت رسيده است .
هشام نيز مانند ديگر اميران و فرمانروايان اموى به امور دين بى علاقه مىبوده و از اين رو در بارهء آنها اطلاعاتى كامل نمىداشته و در زمان او عمّالش در همه جا ، كم و بيش ، به ستمكارى مىپرداخته و اعمال ناشايسته و مستبدّانه را ، كه به گمان فاسد خود نگهبان سلطنت و حكومت جابرانه مىدانسته ، روا مىداشته و به كار مىبستهاند . كشتن زيد بن على بن حسين را نمونهاى از آن اوضاع فاسد بايد بشمار آورد .
در اينجا چند نمونه كه دلالت بر بى اطلاعى او و پسر و عمّالش از امور دين و عدم آگاهى آنان بشئون فقه دارد آورده مىشود :
طبرى ، ذيل حوادث سال يك صد و شش ( 106 ) ( جزء پنجم - صفحه 384 - ) ، به اسناد خود ، و هم بنقل از واقدى اين مضمون را آورده است :
« در اين سال هشام بن عبد الملك مراسم حجّ را خودش با مردم برگزار كرد .
واقدى از ابو زياد از پدرش خبر داده كه گفته است :
« هشام پيش از اين كه به مدينه وارد گردد به من نوشت كه مناسك و سنن حجّ را برايش بنويسم من هم نوشتم . . و در موكب او مىبودم كه سعيد بن عبد الله بن وليد بن عثمان او را ديدار كرد پس از مركوب خود به زير آمد و سلام داد و در كنار هشام پياده
به راه افتاد . هشام آواز بر آورد و مرا خواند من پيش رفتم و در پهلوى ديگرش به راه افتادم پس سعيد را شنيدم كه گفت :
« يا امير المؤمنين همانا خدا نعمت خود را بر خاندان امير المؤمنين پيوسته داشته و خاندان او هماره در اين اماكن صالح ، ابو تراب را لعن مىكردهاند ! اكنون چنان شايسته است كه امير المؤمنين هم در اين اماكن مقدس او را لعن كند ! . . » بى اطلاعى خليفهء مسلمين و حافظ دين ، كه قاعدة بايد مردم و امّت اسلام ، از او كه به جاى پيغمبر نشسته احكام دين بياموزند ، خود او مناسك و آداب حجرا نمىداند ! اين از طرفى در خور توجّه است و از طرفى ديگر موضوع لعن على ( ع ) كه با اين كه عمر بن عبد العزيز آن را منع كرده و از منابر در مواقع رسمى ( خطبه جمعه ) برداشته باز بنى اميّه بعد از وى آن را برگردانده و تا زمان هشام هنوز به آن عمل مىشده و در اماكن مقدّسه و محلهاى « صالح » جزء آداب و سنن مىبوده و بايد انجام مىيافته ! ( اگر چه هشام اين كار را نكرده باشد ) قابل توجه است .
در همان سفر ( باز هم بنقل همو - همان جزء - صفحه 385 - ) پس از اين كه هشام در حجر نماز گزارده و ايستاده بوده است « ابراهيم بن محمد بن طلحه بوى گفته است :
« ترا به خدا و به حرمت اين خانه و شهرى كه از آن آمده و حقش را بزرگ داشتهاى ( مدينه ) ستم را از من برگردان .
« هشام گفته است : كدام ستم ؟
« ابراهيم پاسخ داده : « خانه امرا .
« هشام گفته است : چرا اين سخن را به عبد الملك نگفتى و از او داد نخواستى ؟
« ابراهيم گفته است : به خدا سوگند او خود به من ستم كرد .
« هشام گفت چرا از پسرش وليد داد نخواستى ؟
« ابراهيم گفت : به خدا سوگند به من ستم كرد .
« هشام گفت : سليمان بن عبد الملك ؟ .
« ابراهيم پاسخ داد : او هم به من ستم كرد .
« هشام گفت : عمر بن عبد العزيز ؟ .
« ابراهيم گفت : خدايش بيامرزاد كه به خدا سوگند او خانه امرا به من برگرداند .
« هشام گفت : يزيد بن عبد الملك ؟ .
« ابراهيم پاسخ داد : به خدا سوگند او به من ستم كرد و پس از اين كه عمر بن عبد العزيز خانه امرا به من برگردانده بود يزيد دوباره بر من ستم كرد و خانه را باز پس گرفت و هم اكنون خانه امرا تو در دست دارى و به تصرف آوردهاى .
« هشام گفت : هان ! به خدا سوگند اگر جايى در بدن تو براى زدن مىبود ( شايد چون پير و فرتوت بوده ) ترا مىزدم .
« ابراهيم گفت : به خدا سوگند كه براى زدن با تازيانه و با شمشير جا در تن من هست .
« هشام چون اين سخن بشنيد و رو برگرداند و از آنجا برفت » در سال يك صد و نه ( 109 ) ( بنقل طبرى از واقدى و هم به اسناد خود - جزء پنجم ، صفحه 397 - ) ابراهيم پسر هشام بعد از ظهر روز بعد از عيد قربان براى مردم خطبه خوانده و در جمله گفته است : « سلوني فانا ابن الوحيد لا تسالون احدا اعلم منّي » .
پس مردى از مردم عراق به پا خواسته و او را از قربانى پرسيده كه آيا واجب است يا نه ؟ و او ندانسته عراقى را چه پاسخ گويد پس از منبر فرود آمده است .
يكى از عمّال هشام كه در همان سال اوّل سلطنت خود او را به امارت عراق و اعمال شرق ( خراسان قديم ) برگزيده خالد بن عبد الله قسرى معروف به « ابن نصرانيه » بوده كه به ناپاكى و بىباكى و سفّاكى شهرت داشته چنان كه در باره اش گفته شده ( جزء پنجم تاريخ طبرى صفحه 458 ) : « . . الَّذى يهدم المساجد و يبنى البيع و الكنائس و يولَّى المجوس على المسلمين و ينكح اهل الذّمّة المسلمات »