- 9 - هشام بن عبد الملك 105 - 125 در ماه شعبان از سال يك صد و پنج ( 105 ) كه يزيد بن عبد الملك در گذشته برادرش ، هشام ، به حكومت و سلطنت رسيده است .
هشام نيز مانند ديگر اميران و فرمانروايان اموى به امور دين بى علاقه مىبوده و از اين رو در بارهء آنها اطلاعاتى كامل نمىداشته و در زمان او عمّالش در همه جا ، كم و بيش ، به ستمكارى مىپرداخته و اعمال ناشايسته و مستبدّانه را ، كه به گمان فاسد خود نگهبان سلطنت و حكومت جابرانه مىدانسته ، روا مىداشته و به كار مىبستهاند . كشتن زيد بن على بن حسين را نمونهاى از آن اوضاع فاسد بايد بشمار آورد .
در اينجا چند نمونه كه دلالت بر بى اطلاعى او و پسر و عمّالش از امور دين و عدم آگاهى آنان بشئون فقه دارد آورده مىشود :
طبرى ، ذيل حوادث سال يك صد و شش ( 106 ) ( جزء پنجم - صفحه 384 - ) ، به اسناد خود ، و هم بنقل از واقدى اين مضمون را آورده است :
« در اين سال هشام بن عبد الملك مراسم حجّ را خودش با مردم برگزار كرد .
واقدى از ابو زياد از پدرش خبر داده كه گفته است :
« هشام پيش از اين كه به مدينه وارد گردد به من نوشت كه مناسك و سنن حجّ را برايش بنويسم من هم نوشتم . . و در موكب او مىبودم كه سعيد بن عبد الله بن وليد بن عثمان او را ديدار كرد پس از مركوب خود به زير آمد و سلام داد و در كنار هشام پياده
به راه افتاد . هشام آواز بر آورد و مرا خواند من پيش رفتم و در پهلوى ديگرش به راه افتادم پس سعيد را شنيدم كه گفت :
« يا امير المؤمنين همانا خدا نعمت خود را بر خاندان امير المؤمنين پيوسته داشته و خاندان او هماره در اين اماكن صالح ، ابو تراب را لعن مىكردهاند ! اكنون چنان شايسته است كه امير المؤمنين هم در اين اماكن مقدس او را لعن كند ! . . » بى اطلاعى خليفهء مسلمين و حافظ دين ، كه قاعدة بايد مردم و امّت اسلام ، از او كه به جاى پيغمبر نشسته احكام دين بياموزند ، خود او مناسك و آداب حجرا نمىداند ! اين از طرفى در خور توجّه است و از طرفى ديگر موضوع لعن على ( ع ) كه با اين كه عمر بن عبد العزيز آن را منع كرده و از منابر در مواقع رسمى ( خطبه جمعه ) برداشته باز بنى اميّه بعد از وى آن را برگردانده و تا زمان هشام هنوز به آن عمل مىشده و در اماكن مقدّسه و محلهاى « صالح » جزء آداب و سنن مىبوده و بايد انجام مىيافته ! ( اگر چه هشام اين كار را نكرده باشد ) قابل توجه است .
در همان سفر ( باز هم بنقل همو - همان جزء - صفحه 385 - ) پس از اين كه هشام در حجر نماز گزارده و ايستاده بوده است « ابراهيم بن محمد بن طلحه بوى گفته است :
« ترا به خدا و به حرمت اين خانه و شهرى كه از آن آمده و حقش را بزرگ داشتهاى ( مدينه ) ستم را از من برگردان .
« هشام گفته است : كدام ستم ؟
« ابراهيم پاسخ داده : « خانه امرا .
« هشام گفته است : چرا اين سخن را به عبد الملك نگفتى و از او داد نخواستى ؟
« ابراهيم گفته است : به خدا سوگند او خود به من ستم كرد .
« هشام گفت چرا از پسرش وليد داد نخواستى ؟
« ابراهيم گفت : به خدا سوگند به من ستم كرد .
« هشام گفت : سليمان بن عبد الملك ؟ .
« ابراهيم پاسخ داد : او هم به من ستم كرد .
« هشام گفت : عمر بن عبد العزيز ؟ .
« ابراهيم گفت : خدايش بيامرزاد كه به خدا سوگند او خانه امرا به من برگرداند .
« هشام گفت : يزيد بن عبد الملك ؟ .
« ابراهيم پاسخ داد : به خدا سوگند او به من ستم كرد و پس از اين كه عمر بن عبد العزيز خانه امرا به من برگردانده بود يزيد دوباره بر من ستم كرد و خانه را باز پس گرفت و هم اكنون خانه امرا تو در دست دارى و به تصرف آوردهاى .
« هشام گفت : هان ! به خدا سوگند اگر جايى در بدن تو براى زدن مىبود ( شايد چون پير و فرتوت بوده ) ترا مىزدم .
« ابراهيم گفت : به خدا سوگند كه براى زدن با تازيانه و با شمشير جا در تن من هست .
« هشام چون اين سخن بشنيد و رو برگرداند و از آنجا برفت » در سال يك صد و نه ( 109 ) ( بنقل طبرى از واقدى و هم به اسناد خود - جزء پنجم ، صفحه 397 - ) ابراهيم پسر هشام بعد از ظهر روز بعد از عيد قربان براى مردم خطبه خوانده و در جمله گفته است : « سلوني فانا ابن الوحيد لا تسالون احدا اعلم منّي » .
پس مردى از مردم عراق به پا خواسته و او را از قربانى پرسيده كه آيا واجب است يا نه ؟ و او ندانسته عراقى را چه پاسخ گويد پس از منبر فرود آمده است .
يكى از عمّال هشام كه در همان سال اوّل سلطنت خود او را به امارت عراق و اعمال شرق ( خراسان قديم ) برگزيده خالد بن عبد الله قسرى معروف به « ابن نصرانيه » بوده كه به ناپاكى و بىباكى و سفّاكى شهرت داشته چنان كه در باره اش گفته شده ( جزء پنجم تاريخ طبرى صفحه 458 ) : « . . الَّذى يهدم المساجد و يبنى البيع و الكنائس و يولَّى المجوس على المسلمين و ينكح اهل الذّمّة المسلمات »
و خالد هم برادر خود اسد بن عبد الله[1]را امارت خراسان داده و بدان ناحيه گسيل داشته است .
اسد نيز مثل برادر ، خونريز بوده و براى تحكيم بنيان امارت خود و سلطنت هشام سخت گيرى و خونريزى و ستم روا مىداشته است كسانى از دوستان آل على و آل عباس در مرو و بلخ از رفتار ستمگرانه و كردار جابرانهء آل مروان و عمّال ايشان ، نهانى سخن مىگفته و مردم را روشن مىساختهاند . چند كس از ايشان را كه بزرگ آنان زياد بوده به نزد اسد بردهاند شخصى كه ابو موسى خوانده مىشده در آن ميان بوده و اسد كه در دمشق او را ديده بوده شناخته و تهديد كرده ابو موسى بوى گفته است : * ( « فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ » ) * اسد را خشم افزون گشته و گفته است : مرا چون فرعون دانستى و آن چه را بوى گفته شده به من گفتى . ابو موسى پاسخ داده : خدا ترا بدان منزله قرار داده است .
آنگاه اسد دستور داده آن گروهرا كه ده تن ايشان از مردم كوفه بودهاند كشتهاند پس از آن ( چنان كه طبرى از جماعتى نقل كرده - جزء پنجم تاريخ ، صفحه 395 - ) امر كرده است خطَّى از ميان زياد بكشند و او را از ميان به دو نيم كنند . شمشير كندى كرده دوباره و سه باره امر كرده تا عاقبت وى را دو نيم كردهاند ! .
فرداى آن روز ديگرى از آن گروه گرفتار و به نزد اسد برده شده و او مىگفته است « رضينا با لله ربّا و بالإسلام دينا و بمحمّد صلَّى الله عليه و سلَّم نبيّا » اسد شمشيرى را كه از « بخارا خدا » مىداشته خواسته و بدست خود وى را با آن شمشير گردن زده است .
در سال يك صد و نه ( 109 ) هشام ، اسد را از خراسان برداشته و اشرس بن عبد الله
[1]اسد همان كسى است كه شايد نخستين شعر پارسى كه بعد از اسلام گفته و ضبط شده ابياتى باشد كه مردم خراسان ( ما وراء النهر ) هنگامى كه او در جنگ ختل از مخالفان شكست خورده او را هجو كرده و گفتهاند : < شعر > از ختلان آمذيه يرو تباه آمذيه ابار باز آمذيه خشنگ نزار آمذيه < / شعر >
سلمى را كه بواسطه فضل بعنوان « كامل » خوانده مىشده به جاى اسد امارت خراسان داده . اشرس اهل ذمّه را ، از مردم سمرقند و ما وراء النهر ، به اسلام خوانده بدين شرط كه « جزيه » را از ايشان بردارد چون اسلام را پذيرفتهاند جزيه برايشان قرار داده و به سختى آن را مطالبه كرده است .
به گفتهء طبرى ( جزء پنجم صفحه 398 ) ابو صيدا از گرفتن جزيه مانع مىشده هانى به اشرس نوشته است كه مردم اسلام اختيار كرده و مساجد ساختهاند . اشرس بوى پاسخ نوشته كه از هر كس باج مىگرفتهايد باز هم بگيريد پس عمّال اشرس بر كسانى كه به اسلام در آمده بودند دوباره جزيه قرار دادهاند .
خلاصه اين كه در زمان هشام هم مثل زمانهاى سابق و لاحق او ، عمّال امويان از غدر و ستم و مجازاتهاى نامشروع مستبدّانه و كيفرهاى خودسرانهء جابرانهء غير اسلامى كه به گمان ايشان موجب ترس و بيم مردم و استحكام اساس سلطنت جابرانه باشد خوددارى نمىكردهاند .
همان اسد قسرى در وقائع خراسان و بلخ و بخارا و مرو و ما وراء النهر از مثله و بريدن زبان و كور كردن چشم و بريدن دست و پا بىداد كرده است . خداش كه مردى متديّن و مسلمان بوده و به بنى هاشم توجّه مىداشته به جرم اين توجه و علاقه ، به فرمان اسد زبانش بريده و چشمش كور و در آخر هم مصلوب گرديده است .
در قضيهاى ديگر موسى بن كعب را كه از مخالفان وى بوده فرمان داده تا لگام خر به دهانش زنند و بكشند تا دندانهايش بشكند و خرد شود پس از آن گفته است :
دماغش را بكوبند و صورتش را بشكنند و فكّ زيرين او را با كارد بشكافند و دندانى كه با لجام بيرون نرفته و باقى مانده بوده است بيرون آورند ! .
باز هم همان اسد عامل خليفهء مسلمين در موردى ديگر بسر كردهء خود كه پيروز شده بوده نوشته است : « پنجاه كس از ايشان را به نزد من گسيل دار » از جمله اينان بوده است مهاجر بن ميمون و كسانى مانند وى كه دستور داده همهء آنان را بدار آويختهاند .
آنگاه بسر كرده ، كرمانى ، نوشته است بقيهء مخالفان را كه نفرستاده بوده و گرفتار او بودهاند سه بخش و با ايشان چنين معامله كند ! : يك سيم از آنان را بدار بياويزد يك سيم ديگر را دستها و پايشان را از تن جدا كند بخش سيم را تنها دستهايشان را قطع كند .
كرمانى سر كرده و سردار اسلامى دستور اسد را اجراء كرده ، كسانى كه كرمانى كشته و بدار آويخته چهار صد تن بودهاند .
قطع دست و پا ، به اين طريق ، و بريدن زبان و كور كردن چشم در اين گونه موارد كه در فقه اسلامى موضعى ندارد و بر خلاف شرع و دين است و از زمان معاويه[1]، در اسلام
[1]ابن اثير ( جلد سيم الكامل - صفحه 255 - ) در چگونگى قتل عروة بن اديه اين مضمون را ، كه طبرى هم آورده ، گفته است : « ابن زياد در اسب دوانى كه او را بوده حضور يافت و به انتظار رسيدن اسبهاى مسابقه نشسته بود . عروه ، كه با گروهى از مردم در آنجا بودند ، به اندرز و پند ابن زياد پرداخت و در جمله اين آيه را بر او خواند * ( « أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ وَتَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ وَإِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ » ابن زياد به گمان اين كه گروهى از ياران عروه او را همراهند متعرض وى نشد و برخاست و سوار شد و اسبدوانى را تا پايان نايستاد و رفت . از آن پس عروه را گرفت و فرمان داد تا دو دست و دو پايش را جدا كردند آنگاه دختر عروه را بخواست و او را هم بكشت ! » ابن اثير ( در همان جلد و همان صفحه ) در قضيهء بثجاء اين مضمون را آورده است : « بثجاء زنى از قبيلهء بنى يربوع « و كانت من المجتهدات » و زنى عابده بود بد رفتارى و ستمگرى و نابكارى ابن زياد را به مردم ياد آورى مىكرد . ابن زياد ، دستگيرى و كشتن او را در صدد بود بثجاء را گفتند : خود را پنهان كن . گفت : مىترسم براى خاطر من ديگرى گرفتار گردد . عاقبت آن زن گرفتار ابن زياد شد و به فرمان او دو دست و دو پاى زن بىچاره جدا گرديد » . شيخ عبد الوهاب نجار كه از « استادان بزرگ جامع ازهر » و مصحح كتاب « الكامل » است در اين موضع از كتاب چند سطرى بدين مضمون ، الكامل را تعليقه زده : « اين كار را كه ابن زياد در بارهء بثجاء و عروه كرده مثله ايست بسيار زشت كه بر نفسى خبيث دلالت دارد . خدا ، معاويه را كه فاسقانى مانند ابن زياد را بر مسلمانان مسلط و حكمروا ساخته تا ايشان را به بدترين و سختترين عذابها آزار دهند باز خواست و مجازات خواهد كرد »
راه يافته گويا در زمان هشام كم و بيش رواج يافته حتى خود او نيز چنين مجازاتهايى كرده و اين گونه كارهاى غير مشروع و زشت و ناهنجار را به كار بسته است .
طبرى ، به اسناد آورده است ( جزء پنجم تاريخ ؟ ؟ ؟ - صفحه 516 - ) :
« هشام به غيلان گفته است :
« ويحك يا غيلان ، مردم را در بارهء تو سخن فراوان شده است . با ما ، در امر خود مناظره كن اگر حق با تو باشد ترا پيروى مىكنيم و اگر بر باطل باشى از آن برگرد و حقرا پيروى كن .
« غيلان[1]اين سخن را پذيرفته است پس هشام به ميمون بن مهران گفته است تا با وى به مكالمه و مناظره پردازد ميمون به غيلان گفته است :
« تو از من بپرس زيرا در اين هنگام نيرومندتر خواهى بود . غيلان پرسيده است :
آيا خدا خواسته كه او را نافرمانى كنند ؟
« ميمون پاسخ داده است : آيا خدا به ناچار و ناخواه خودش ، مورد نافرمانى و نسبت به او عصيان مىشود ؟
[1]غيلان بر مبنى « تفويض » پرسش كرده و ميمون بنا به عقيدهء « جبر » پاسخ داده است . نظير اين قضيه در سالهاى بعد در مجلس صاحب بن عباد اتفاق افتاد كه دو دانشمند بزرگ معتزلى و اشعرى با هم دو جملهء مناسب مذهب خود را رد و بدل كردهاند پس يكى از ايشان گفته است : « سبحان من تنزه عن الفحشاء » و ديگرى بر فور گفته است : ( سبحان من لا يجرى فى ملكه الا ما يشاء »
« غيلان از پاسخ فرو مانده و به خاموشى گراييده است .
در اين هنگام هشام ، او را گفته است : چرا خاموش شدى پاسخ گو ، غيلان باز هم چيزى نگفته و پاسخ نياورده است .
« هشام گفته است : خداى از من نگذرد اگر از او بگذرم .
« پس فرمان داده دو دست و دو پاى غيلان را قطع كردهاند ! » خطيب بغدادى ، ذيل ترجمهء ابو الميّاس الرّاويه ( جلد چهاردهم - صفحه 427 - ) ، به اسناد ، مضمون زير را آورده است :
« قريش را وليمه و ميهمانى بيش آمده كه ميّاس فقعسى آن را متصدّى بوده است پس عمارهء كلبى را بالاتر از هشام بن عبد الملك نشانده اين كار ، هشام را گران و ناهنجار شده و آن را به ياد سپرده و با خود عزم كرده كه چون به خلافت رسد او را معاقب سازد پس هنگامى كه خلافت يافته امر كرده او را آوردهاند آنگاه دستور داده است دندانهاى وى را بكنند و ناخنهايش را بكشند . دستور اجراء شده و دندانها و ناخنهاى او را كشيدهاند . اين ابيات را در اين باره انشاء كرده است :
< شعر > عذّبونى به عذاب قلعوا جوهر رأسي ثمّ زادوني عذابا نزعوا عنّى طساسى[1]بالمدى حزّز لحمي و بأطراف المواسى » < / شعر > در زمان سلطنت هشام هم فتوحات ، چه در مشرق ( خراسان قديم ) و چه در مغرب ( افريقا ) زياد بوده است ليكن بيشتر جنبهء سلطنتى و توسعهء عرصهء حكومت و فرمانروايى منظور مىبوده نه مسلمانى ( چنان كه گاهى از جزيه گرفتن از تازه مسلمانان هم هر چند موجب اين مىشده كه از اسلام برگردند صرف نظر نمىشده است ) هشام ، چنان كه گفته شد ، در ماه ربيع الآخر از سال يك صد و بيست و پنج ( 125 ) به سن پنجاه و سه ( 53 ) ، پس از بيست سال حكومت ، سلطنت را به برادرزادهء خود وليد ابن يزيد واگذاشته و در گذشته است .
[1]خطيب از قول ابو على از ابو المياس نقل كرده كه « طساس » بمعنى « اظفار » است .