در برابر اين مراجعات ، مسئول مىدانست و مكلَّف مىشمرد كه مشكل را حلّ كند پس از راه علم و اطلاع ، اگر مطلع و عالم به آن بودند ، يا از روى مشاوره و يا راى آن را روشن مىساخت و به مراجعه كنندگان پاسخ مىداد .
در حقيقت اهل اسلام مقام خلافت را از لحاظ مرجع بودن براى بيان احكام و تكاليف دينى ، در آغاز آن ، مقامى اصلى و مركزى رسمى مىشناختند و آن را مرجعى مسلَّم براى بحث و فحص و تنقيح و تحقيق و تعيين و تبيين مسائل و احكام مىدانستند و خلافت را دنبالهء نبوّت كه مبدأ هدايت و منشأ ارشاد است مىانگاشتند و خليفه را به تعليم و تبيين كتاب و حكمت و تبليغ و تعيين احكام شريعت و نشر و ترويج مقاصد و حقائق رسالت ، مكلَّف و پيروان دين را به اطاعت از گفته هاى دينى آنان موظَّف مىشمردند .
از اين رو ، چنان كه از اين پيش هم گفته شده ، خليفه در اين گونه موارد بيشتر از اوقات بزرگان صحابه را فراهم مىآورد . و در بارهء حكم اين « حوادث واقعه » و مسائل مستحدثه كه مورد سؤال قرار يافته به مشاوره و مذاكره مىپرداخته و از نظر آنان استفاده مىكرده و گاهى هم « راى » خود را به كار مىبسته و حكم دينى موضوعى را به اجتهاد خويش استخراج و سرگردانى و جهل سؤال كننده را دفع و رفع مىساخته است .
در آن دوره ، دورهء خلفاء راشدين ، خلافت خواه به استناد انتخاب امّت و خواه به استناد نصّ پيغمبر ( ص ) يا نصّ خليفهء سابق ، در نظر اصحاب پيغمبر و پرورش يافتگان به آداب دين ، از شئون دين و براى حفظ و نشر دين مىبوده و ، بهر حال ، جنبهء دينى آن غلبه مىداشته يعنى خليفه را از ديد اين كه جانشين فرستادهء خدا و نائب رهنما و معلَّم و مرشد و هادى و مزكَّى و مربّى كامل الهى است ، پس حافظ دين و ناشر مقاصد و كاشف حقائق آن است مىديده و مىنگريستهاند و او نيز خود را به همين عنوان مىشناسانده و مىخواسته است كه امّت او را به همين گونه بشناسند .
به جهات ياد شده بوده كه خليفه با كمال صراحت برفراز منبر فرياد مىزده است كه : « اگر كجروى و انحرافى از راه دين در من ديديد مرا آگاه سازيد و به راه راستم
برگردانيد » و مسلمين هم كسانى داشتهاند كه برمىخاسته و با كمال شجاعت و نهايت شهامت شمشير خود را در برابر خليفه از نيام مىكشيده و مىگفتهاند : « اگر به كجى گرايى و راه انحراف پيمايى و در آن به پايى ترا با شمشير راست مىكنيم » و به ظاهر از همين جهت بوده كه به هنگام انتخاب خليفهء سيّم ، عبد الرحمن بن عوف متابعت از سيرهء دو خليفهء سابق را شرط بيعت قرار مىداده . خلاصه اين كه چنين بوده است عقيده و نظر مسلمين به مقام خلافت و چنان بوده است شيوه و سيره خلفاء راشدين .
ليكن معاويه را كه نه از مزاياى عاليهء صدر اسلام ، از قبيل سبق به ايمان و مهاجرت و مجاهدت در ركاب پيغمبر ( ص ) و امتداد مدت صحبت ، شرف و مزيّتى وجود داشته و نه از خليفهء سابق ، نصّى در كارش بوده و نه از زعماى امّت و مردمان با بصيرت و ، باصطلاح ، اهل حلّ و عقد انتخابى به ميان آمده بلكه به زور و زر و نيرنگ و دغل با خليفهء راشد جنگ و حق مسلَّم فرزند پيغمبر را غصب كرده و جنبهء سلطنت كسرى و فرمانروايى هرقلى و قيصرى به آن داده و ولايت عهد فرزند فاسق خود يزيد را براى بعد از خود به زر و زور و حيله و غرور بر امّت مسلمان تحميل كرده است چنان كه با كمال بى اعتنائى به مسلمين و با نهايت استبداد و بى حيايى اين مطلب را خودش بر فراز منبر و در مدينه پيغمبر گفته است .
هنگامى كه به مدينه مشرف شده متملقان و منافقانى از قريش كه مانند خود او سست دين و دنيا دار و هوى پرست بودهاند چاپلوسى و خوش آمد را بوى چنين گفتهاند :
« الحمد للَّه الَّذي اعزّ نصرك و اعلى كعبك » او چون اين سخن شنيده به منبر بر آمده و چنين گفته است :
« امّا بعد فإنّي و الله ما ولَّيتها بمحبّة علمتها منكم و لا مسرّة بولايتى ، و لكنّي جالدتكم بسيفى هذه مجالدة . . » ( تا آخر آن چه فقيه مالكى آن را در « العقد الفريد » آورده و از اين پيش هم در اين اوراق آورده شد ) بطور خلاصه بايد گفت :
در زمان معاويه و اعقاب او از بنى اميّه دستگاه و دربار حكومت ، يا خلافت ، بتفقيه و تفقّه و ترويج شرع و تحقيق و تنقيح فقه و حتّى به عمل به آن دلبستگى و علاقهء لازم را نمىداشته بلكه بر خلاف مسلَّمات و ضروريّات دين رفتار مىشده و محرّمات و منكرات انجام مىيافته است .
هدف واقعى افراد اين خاندان ، تحكيم اساس سلطنت[1]و كوشش در كشورگشايى و بسط حكومت خود زير عنوان خلافت اسلامى و كسب ثروت و مال از طريق فتوحات مىبوده ازين رو آن دوره از دوره هاى درخشان فتوحات بشمار است و در عين حال در همان دوره تفقّه و تفقيه را هم حركت و جنبشى جالب و قابل توجه به همرسيده كه مىتوان گفت « فقه » بمعنى اصطلاحى و به صورت علم رسمى و فنّ بحث و نظرى در آن دوره بنياد يافته و استقلال آن پايه گذارى شده و در همان دوره بوده است كه عنوان « قرّاء » بعنوان « فقهاء » تبديل شده و كسانى بعنوان « فقيه » شهرت يافته و عنوان « فقهاء سبعه » براى هفت تن فقيهان به نام ، كه در محل خود نام برده خواهند شد ، اصطلاح و عنوان گرديده است و بحث و فحص در فروع بر وجه بحث علمى پا به ميان نهاده و حتّى فروعى غير مبتلى به ، بلكه غير واقع ، استخراج شده و در بارهء حكم آنها بعنوان بحث اجتهادى و به قصد اين كه روزى مورد ابتلاء واقع گردد يا بوقوع پيوندد گفتگو و بحث پيش آمده و مجالسى در مساجد و منازل براى بحث و فحص و تدريس و تدرّس و مناظره و مجادله و ذكر و حفظ حديث و نقل سنّت با توجّه و عنايت براويان و محدّثان و تعظيم و تكريم از ايشان و ياد كردن نام آنان ( اسناد ) به هنگام تحديث و اخبار تحقق يافته است .
پيدا شدن اين وضع براى « فقاهت » در آن دوره علل و عوامل ، متعدد دارد ،
[1]از اين رو هر كدام از اين خاندان كه سلطنت مىيافته نخستين كارى كه مىكرده ده درهم بر ارزاق و حقوق جيره خواران و سپاهيان مىافزوده است جملهء « عير بعير و زيادة عشرة » براى اشاره به اين عمل آن خاندان گفته و « مثل سائر » شده است . جوهرى در صحاح اللغة چنين آورده است « و قولهم عير بعير و زيادة عشرة » كان الخليفة من بنى أمية اذا مات و قام آخر زاد فى ارزاقهم عشرة دراهم »
كه در اين اوراق برخى از آنها : دو علت و عامل ، كه به دستگاه حكومت مرتبط و با اوضاع و احوال ناشى از طرز سلطنت متناسب است ، مورد اشاره واقع مىگردد : اين دو عامل و علت ، بطور خلاصه ، عبارت است از :
1 - بر كنار گرفتن دستگاه حكومت ، خود را از شئون مربوط به اين مسائل و مباحث ( مگر به مقدارى كه ضرورت حكومت و رعايت سياست آن را ايجاب مىكرده است ) .
2 - افتادن تكليف استخراج مسائل دين و مباحث احكام به دوش دانشمندان از صحابه و تابعان و آزاد بودن آنان در سرگرم شدن به اين گونه مطالب نخست در مدينه كه از زمان پيغمبر و زمان خلفاء راشدين يگانه مرجع ، و مراجعهء به آن جا طبيعى و عادى و مأنوس ، مىبوده و پس از آن مكه كه نزديكترين بلاد اسلامى به مركز ، مدينه ، بوده و روابطى با مدينه ، از ديگر بلاد ، زيادتر و شبيهتر و محكمتر مىداشته و از اين پس در سائر شهرهاى بزرگ اسلامى .
در آن دوره بر خلاف آن چه در زمان خلفاء راشدين معمول و لازم بوده ، كه مسائل معضله دينى و حوادث واقعهء شرعى به كانون خلافت و معهد رسالت مراجعه و حلّ آنها را از آنجا استفتاء مىشده ، شايد به دستگاه سلطنت اموى و دربار حكومت مروانى هيچ مراجعه نمىشده ، يا بسيار كم ، از طرف مردم يا عمّال حكومت ، به آن دستگاه مراجعه مىشده است .
معمولا مردم به صحابه يا تابعان كه مورد اعتماد ايشان مىبوده رجوع مىكرده ، و از آنان مسائل دينى و احكام فقهى خود را مىخواسته و مىپرسيدهاند ، بويژه از كسانى كه در مدينه بوده و به جهات و شئون دينى طبعا بيشتر وقوف مىداشتهاند ، و همين امر ، باعث شده كه فضلاء از صحابه و تابعان در مسائل فقهى وارده به بحث و فحص پردازند و حتّى خود را براى جواب گويى مراجعات آينده آماده سازند و نتيجه را فنّ و علمى به نام « فقه » بوجود آورند و به ميراث گذارند .
طبرى در كتاب تاريخ الامم و الملوك ( جلد دوم ) به اسناد از ابن شهاب از ابن قبيصه اين مضمون را كه او گفته آورده است :
« زنى را بر عملى نذر بود كه اگر انجام دهد پسر خود را در كنار كعبه بكشد .
آن كار را مرتكب شده پس به مدينه آمده تا در بارهء اين نذر از بزرگان مدينه « استفتاء » كند .
« نخست به نزد عبد الله عمر رفته و نذر و عمل خود را به او گفته و از او فتوى خواسته است .
عبد الله پاسخ داده است : من نمىدانم ، خدا وفاء به نذر را خواسته است . آن زن گفته است : پس من بايد پسر خود را قربانى كنم ؟ عبد الله عمر گفته است : « خدا شما را از اين كه خود را بكشيد نهى فرموده است » و بر اين گفته و پاسخ چيزى نيفزوده است .
« پس از اين ، آن زن به نزد عبد الله عباس رفته و از وى فتوى خواسته است :
عبد الله عباس چنين پاسخ گفته است :
« خدا وفاء به نذر را امر كرده و از كشتن خود نهى . و عبد المطَّلب بن هاشم نذر كرده بوده است كه اگر خدا بوى ده فرزند عنايت فرمايد يكى از ايشان را قربان كند . و فرزندانش بده تن رسيده وفاء به نذر را ميان آنان قرعه افكنده . قرعه به نام عبد الله ، كه محبوبترين فرزندانش بوده بيرون آمده عبد المطَّلب گفته است : خداوندا عبد الله با صد شتر ، پس قرعه ميان عبد الله و صد شتر كشيده قرعه بر صد شتر افتاده است .
آنگاه عبد الله عباس زن را گفته است : به جاى پسرت صد شتر قربان كن .
« اين قضيه به مروان ، كه در آن هنگام امارت مدينه را مىداشته ، رسيده . او گفته است : به نظر من عبد الله عمر و عبد الله عباس ، هر دو ، در جواب از راه صواب به دور افتاده و به خطا فتوى دادهاند چه نذر ، در معصيت خدا انعقاد نمىيابد .
« آنگاه آن زن را خواسته و بوى گفته است :
« خدا را استغفار كن و راه توبه پيش گير و تصدّق بده و آن چه از كارهاى خير مىتوانى به انجام رسان و بدان كه خدا ترا از كشتن پسرت نهى فرموده است .
« مردم را گفتهء مروان پسند افتاد و راى او را در اين « فتوى » بر صواب دانستند
و فتوى بر اين قرار گرفت كه : « لا نذر فى معصية الله » .
خلاصه سخنان پيش اين كه در دورهء اين خاندان فساد دستگاه حكومت و نادانى متصديان از لحاظ احكام دين و حتّى فساد اطرافيان منافق و دو رو ، بسيار روشن است .
جلال الدين سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 246 ) ذيل ترجمه يزيد بن عبد الملك بن مروان مطلبى را مىنويسد كه به راستى قابل توجّه و تامل است و چگونگى حال اطرافيان دستگاه و نادانى والى امر از آن هويدا و نمايان .
نوشته است :
« . . فاتى ( يعنى يزيد بن عبد الملك ) بأربعين شيخا فشهدوا له » « ما على الخلفاء من حساب و لا عذاب » خليفهء نادانى كه چهل مرد بزرگ بىايمان و بىاعتقاد نزد او گواهى دهند كه خليفه را حساب و عذابى نيست چه بايد بكند ؟ يا چه نبايد بكند ؟
اين مطلب كه خليفه را حساب و عذاب هست يا نه ! از زمان يزيد بن عبد الملك ( بلكه پيش از او ) مطرح بوده و متملَّقان و چاپلوسان و استفاده كنندگان از دستگاه ظلم و جور و بى دينى آن را در انديشهء حكَّام و سلاطين اين خاندان راه ، بلكه رسوخ دادهاند و اگر مختصر ايمان و اعتقادى هم ايشان را مىبوده و گاهى تأثير مىكرده و نگرانشان مىساخته به اين سخنان و اين شهادتها نابود كرده و از ميان بردهاند[1].
باز سيوطى ذيل ترجمهء وليد بن عبد الملك ( پدر يزيد ) آورده است كه :
[1]در ترجمهء عبد الملك مروان كلمات و نامه هاى تملق آميز حجاج نسبت به عبد الملك مروان كه نمونهاى از گفته هاى چاپلوسان و متملقان آن دوره است ياد شد . در اين موضع هم آغاز يكى از نامه هاى حجاج را به عبد الملك كه در « العقد الفريد » ( جزء پنجم - صفحه 308 - ) آورده شده نقل مىكنم : « لعبد اللَّه امير المؤمنين ، و خليفة رب العالمين المؤيد بالولاية ، المعصوم من خطل القول و زلل الفعل بكفالة إله الواجبة لذوي أمره ، من عبد اكتنفته الزلل و »
« ابو حاتم در تفسير خود از ابراهيم بن ابى زرعة اخراج كرده كه وليد به او گفته است :
« أيحاسب الخليفة ؟ ! . » در خاتمه براى اكمال بينايى نسبت به فساد دستگاه حاكمهء بنى اميه و احاطه بر صدر و ذيل اوضاع و احوال آن دوره مطلبى راجع بسر سلسلهء خاندان ، معاويه ، و ديگرى راجع به چگونگى اوضاع در اواسط حكومت اين خاندان و سه ديگر مربوط به چگونگى اوضاع در زمان آخرين فرد از حكمروايان اين خاندان مىآورم و از آن پس مبحث اصلى ادوار فقه ( چگونگى فقه و فتوى . . ) را آغاز مىكنم :
در بارهء سر سلسلهء اين خاندان ، ابن ابى الحديد از نصر بن مزاحم ، به اسناد ، نقل كرده است ( جلد اول شرح صفحه 347 ) :
« . . لمّا نظر علىّ عليه السّلام إلى رايات معاوية و اهل الشام قال :
« و الَّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة ، ما اسلموا و لكنّ استسلموا و اسرّوا الكفر فلمّا وجدوا عليه اعوانا رجعوا إلى عداوتهم لنا ، الَّا انّهم لم يتركوا الصّلاة » باز ابن ابى الحديد از نصر به اسناد او از حبيب بن ابى ثابت آورده كه گفته است :
« لمّا كان قتال صفّين قال رجل لعمّار : يا ابا اليقضان ألم يقل رسول الله ( ص ) : قاتلوا النّاس حتّى يسلموا فاذا اسلموا عصموا منّي دماءهم و أموالهم ؟ قال : بلى ، و لكن و الله ما اسلموا و لكنّ استسلموا و اسرّوا الكفر حتّى وجدوا عليه اعوانا » و هم ابن ابى الحديد از نصر به اسنادش از منذر ثورى آورده كه محمّد بن حنفيّه چنين گفته است :
« لمّا أتاهم رسول الله ( ص ) من اعلى الوادي و من اسفله و ملا
الاودية كتائب ، يعنى يوم فتح مكَّه ، استسلموا حتّى وجدوا اعوانا » ابن ابى الحديد از نصر به اسنادش از حكم بن ظهير از اسماعيل از حسن بصرى كه او به اسناد از عبد الله مسعود از پيغمبر ( ص ) حديث كرده كه گفته است : « اذا رأيتم معاوية بن ابى سفيان يخطب على منبرى فاضربوا عنقه » پس حسن بعد از نقل اين حديث چنين گفته است : « فو الله ما فعلوا و لا افلحوا » در بارهء چگونگى اوضاع در اواسط آن دوره ، كافى است به آن چه به فرمان عبد الملك مروان با سعيد بن مسيّب فقيه نامى مدينه براى بيعت گرفتن از او به ولايت عهد وليد و سليمان ، فرزندان عبد الملك ، بعد از وى معامله شده و به همين نزديكى در ترجمهء سعيد آورده خواهد شد توجه و مراجعه شود .
در بارهء چگونگى اوضاع در زمان آخرين فرمانرواى آن خاندان ، ابن ابى الحديد ( در قضيهء ابن عطيّه كه از طرف مروان حمار به سركردگى سپاهيان شام مأمور بوده كه به مكَّه برود و با ابو حمزه معروف به خارجى كه از طرف عبد الله بن يحيى كندى ملقّب به « طالب الحق » امارت داشته بجنگد و اين جنگ به سال يك صد و سى ( 130 ) وقوع يافته ) از « صاحب الاغانى » چنين نقل كرده است :
« و ذكر ابن الماجشون : انّ ابن عطيّة لمّا التقى بأبي حمزة قال ابو حمزة لأصحابه : لا تقاتلوهم حتّى تختبروهم فصاحوا . فقالوا : يا اهل الشام ما تقولون فى القرآن ؟ فقال ابن عطيّة : نضعه في جوف الجوالق ! قالوا : فما تقولون فى مال اليتيم ؟ قالوا : نأكل ماله و نفجر بأمّه ! . . »