- 4 - امّ بجيد ابو نعيم ، به اسناد ، از عبد الرّحمن بن بجيد از جدّه اش ، امّ بجيد حبيبيّه ، حديث كرده كه گفته است :
به پيغمبر ( ص ) گفتم : « مسكين بر در خانه مىايستد و من چيزى ندارم كه به او بدهم و از اين رو شرمنده مىگردم » پيغمبر فرمود :
« ادفعى فى يده و لو ظلفا محترقا » ( چيزى بوى بده گر چه سمى سوخته باشد ) كنايه از اين كه خوب و محبوب است ، كه تا بتوانى گدا و بينوا را نااميد نكنى و دست تهى از خود نرانى . .
ابن حجر عسقلانى[1]در « الاصابة » امّ بجيد را به نام حوّاء دانسته و در طىّ عنوان حرف حاء ( از قسم اول ) او را آورده و چنين افاده كرده است :
« حواء ، امّ بجيد ، با موحّده و جيم به هيئت تصغير ، مالك بن انس حديث او را از زيد بن اسلم از ابن ابى بجيد از جدّه اش ، امّ بجيد از پيغمبر ( ص ) بدين عبارت « ردّوا السّائل و لو بظلف محرق » آورده و بروايتى ديگر به اين عبارت « يا نساء المؤمنات لا تحقرنّ إحداكنّ لجارتها و لو بكراع محرق » ذكر كرده و هم مالك از زيد بن اسلم از عمرو بن معاذ از جده اش امّ بجيد ، از پيغمبر حديث كرده كه اين گونه گفته است :
« لا تحقرنّ جارة لجارتها و لو فرسن شاة » امّ بجيد از زنانى بوده كه با زنان بيعت كنندهء با پيغمبر ( ص ) حاضر بوده و بيعت كرده و هم او حديث آورده و گفته است : پيغمبر را شنيدم كه گفت :
[1]احمد بن على بن معروف به ابن حجر عسقلانى شافعى متولد به سال 773 و متوفى به سال 852 ه . ق .
« اسفروا بالصّبح فانّه اعظم للأجر » عسقلانى حديثى را كه از ابو نعيم در بالا نقل شد چنين آورده كه امّ بجيد به پيغمبر ( ص ) گفته است : « انّ المسكين ليقوم على بابى فلا أجد له شيئا اعطيه » پس پيغمبر ( ص ) گفته است :
« ان لم تجدى له شيئا تعطينه إياه الَّا ظلفا محرقا فادفعيه اليه في يده » ابن عبد البر[1]نيز در « الاستيعاب » او را در حرف حاء و زير عنوان « حوّاء » آورده و چند حديث از آن چه در اينجا آورده شد به اسناد از او نقل كرده است .
[1]ابو عمرو يوسف بن عبد البر قرطبى مالكى متولد به سال 363 و متوفى به سال 463 هجرى قمرى .
- 5 - سلمى سلمى دختر قيس و يكى از خاله هاى پيغمبر ( ص ) بوده كه به دو قبله با پيغمبر ( ص ) نماز گزارده و بنقل از پسرش حكم بن سليم اين مضمون را گفته است :
« من با گروهى از زنان انصار با پيغمبر ( ص ) بيعت كرديم . پيغمبر با ما شرط كرد كه به خدا شرك نياوريم ، دزدى نكنيم ، زنا ندهيم ، كسى را نكشيم ، بهتان و افتراء نزنيم ، و در معروف به راه عصيان و نافرمانى نرويم ، چون ما را از اين منهيّات آگاه ساخت و با ما شرط كرد فرمود « و لا تغشن ازواجكنّ » .
پس ما با وى بدين شرائط بيعت كرديم و از نزدش بازگشتيم . چون بيعت تمام شد و برگشتيم من يكى از زنان را ، كه با ما بود ، گفتم : برگرد و از پيغمبر بپرس كه چه چيز و چه اندازه از اموال شوهران بر ما حرام است ؟ او رفت و پرسيد و چنين پاسخ شنيد : « تأخذى ماله فتحابى به غيره » .
ابن عبد البرّ در « الاستيعاب » و ابن حجر در « الإصابه » در بارهء « سلمى بنت قيس بن عمرو بن . . عدى بن النجار تكنى امّ المنذر ، و هى اخت سليط بن قيس ، و سليط ممّن شهد بدرا . . » همان را آوردهاند كه ابو نعيم آورده و در بالا ياد شد ليكن سؤال از پيغمبر ( ص ) را به اين عبارت آورده « فاسأليه ، ما غشّ ازواجنا » و اين عبارت با اصل قضيه و جواب انسب است .
در خاتمهء اين قسمت ، ياد آور مىشود كه :
در « الاستيعاب » و « الإصابه » متجاوز از هزار و پانصد زن نام برده شده كه
بسيارى از ايشان از صحابه بودهاند و حديث از آنان روايت گرديده است .
ابن حجر كه كتاب « الإصابه » را براى تمييز صحابه نوشته ، چنان كه خود در آغاز كتاب آورده كتاب خود را به ترتيب حروف هجاء منظَّم و هر حرفى را بر چهار قسم مرتب ساخته : قسم نخست كسانى هستند كه صحابه بودن ايشان از راه روايت از آنان يا از غير آنان . . وارد شده است قسم دوم كسانى هستند كه در عهد پيغمبر ولادت يافته و در عداد صحابه ياد شدهاند . . قسم سيم كسانى هستند كه جاهليّت و اسلام را ادراك كرده ( مخضرمان ) و هم طبقه با اصحاب بودهاند نه اين كه از اصحاب . . قسم چهارم كسانى هستند كه در كتب مربوط به صحابه به اشتباه و توهّم و از راه غلط و خطاء ياد گرديدهاند .
آنگاه پس از اين كه رجال را بعنوان « نام » در سه جلد و هم رجال را تحت عنوان « كنيه » در قسمت نخست از جلد چهارم استقصاء كرده قسمت دوم آن را تحت عنوان « كتاب النّساء على الترتيب السابق » يعنى به ترتيب حروف هجاء ، و به ترتيب هر حرفى را به چهار قسم كه در قسمت رجال ياد كرده و آورده يك هزار و پانصد و بيست و دو تن از زنان را ، كه از بسيارى از آنان حديث نقل شده و مدرك حكم فقهى گرديده ، نام برده و ترجمه كرده است از جمله جميله خزرجيّه دختر ابىّ بن سلول است كه اوّلين خلع در اسلام به وسيلهء او اتفاق افتاده چه او زن ثابت بن قيس بن شماس بوده و سر از فرمان او باز زده پس پيغمبر ( ص ) او را خواسته و گفته است « ما كرهت من ثابت ؟ » او پاسخ داده است : دمامت او ( زشت رويى ) پيغمبر ( ص ) گفته است : « أتردّين عليه حديقته » جواب داده است : آرى . پس پيغمبر ميان آن دو تفريق كرده است و از اين عباس روايت است كه « اوّل خلع كان فى الاسلام ، اخت عبد الله بن ابىّ . . »
3 - تعليقات استدراكى ( بر جلد اول )
تعليقات استدراكى مرا چنان معمول بوده و هست كه هر كتابى را ، در هر فنّى ، مطالعه مىكرده و مىكنم اگر چيزى در مطالب آن بنظرم مىرسد ، خواه فكرى و خواه نقلى ، در حاشيهء آن كتاب ياد مىكنم نسبت بخصوص كتاب « ادوار فقه » كه زحمت طرح و رنج تأليف آن را خود به عهده گرفته و نقص اطلاعات خويش را نسبت به آن چه كامل آن تأليف ، آن را اقتضاء دارد به كمال خوبى واقف و معترف بوده و هستم رعايت آن عادت معمول را انسب و اولى و انفع پنداشتهام از اين رو نسخهاى از چاپ شدهء جلد اوّل را در دسترس دارم كه هر گاه در مطالعات متفرقه و متنوّعه خود به مطلبى متناسب ، به مبحثى از آن ، برخورم آن را يادداشت و به قصد تكميل ناقصى ، در محل متناسب خود ياد كنم تا آن يادداشت در چاپ بعد ، بعنوان استدراك چاپ پيش ، جزء كتاب شود و مورد استفاده مطالعه كنندگان علاقه مند قرار گيرد .
اكنون چنان مىدانم كه ، جلوگيرى از ضياع و نابودى را ، يادداشتهايى را ، كه پس از چاپ جلد اول بر آن جلد تعليق شده بعنوان استدراك ، در اين جلد بياورم اميد اين كه علاقه مندان به اين گونه مطالب را خدمتى انجام يابد كه از آن استفاده و حظَّى حاصل آيد .
اينك آن تعليقات استدراكى :
1 - در صفحه 258 ، از چاپ دوم ، جلد اوّل ، در پايان بحث از « قطع يد » در سرقت ، اين يادداشت ضميمه و تعليق شده است :
« احمد بن محمّد بن حنبل در كتاب « المسند » به اسناد از ابو اميّه مخزومى چنين حديث كرده است :
« انّ رسول الله اتى بلصّ فاعترف و لم يوجد معه متاع . فقال له رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، ما اخالك سرقت قال : بلى . - مرّتين او ثلاثا - قال :
« فقال : رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم : اقطعوه ثمّ جيئوا به . قال :
« فقطعوه ثمّ جاؤا به . فقال رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم : قل :
« استغفر الله و اتوب اليه . قال : استغفر الله و اتوب اليه . فقال رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم : اللَّهمّ تب عليه » 2 - در صفحه 267 ، ذيل بحث از « تيمّم » چنين يادداشت شده است :
« ابن قيّم جوزى[1]در كتاب « زاد المعاد فى هدى خير العباد » ( جزء اول - صفحه 154 ) اين مضمون را آورده است :
« . . و عبد الله عمر در كارهاى دينى سخت مىگرفت و در امورى از راه تشديد مىرفت كه صحابه با آن موافق نبودند چنان كه در وضوء ، درون چشم خود را مىشست به طورى كه در نتيجهء اين كار ، كور شد ! . و در تيمّم به دو ضربت : يكى براى روى و ديگر براى دو دست تا مرفق تيمّم مىكرد و به يك ضربت اكتفاء نمىكرد و دو كفّ را كافى نمىدانست ليكن ابن عباس بر خلاف وى به يك ضربت براى روى و دو كفّ بسنده مىساخت .
« ابن عمر اگر زن خود را مىبوسيد وضوء را بعد از آن واجب مىدانست و بوجوب وضوء فتوى مىداد و هر گاه اولاد خود را مىبوسيد بعد از آن مضمضه مىكرد و نماز مىخواند ، و هر گاه در ميان نماز به ياد مىآورد كه او را نمازى ديگر بر ذمّه است فتوايش
[1]« علامهء حافظ شمس الدين ابو عبد اللَّه محمد بن بكر زرعى دمشقى حنبلى معروف به ابن قيم جوزى » صاحب تأليفات بسيار ( كتاب « اخبار النساء » هم از همين ابن قيم است ) در سال ششصد و نود و يك 691 تولد و در سال هفتصد و پنجاه و يك 751 وفات يافته است .
اين بود كه آن نماز را تمام كند پس از آن نمازى را كه به يادش رسيده به جا بياورد و از آن پس نمازى را كه در آن بوده اعاده كند . . » 3 - در صفحه 318 ذيل مسأله « لعان » چنين يادداشت شده است :
در اينجا بىمناسبت نيست آورده شود كه : در زمان جاهليّت گاهى مىشده است كه زنان مردان را طلاق مىداده و از ايشان جدا مىشدهاند .
ابو الفرج اصفهانى در كتاب « الاغانى » ( جزء 16 ) در ترجمهء حاتم طائى ، جواد مشهور عرب ، قصهاى راجع به « ماويه » ، زن او ، و مادر عديّ بن حاتم ، آورده كه خلاصهء مفاد آن چنين است :
« مالك پسر عمّ حاتم بزن او « ماويه » گفت : با حاتم چه مىكنى كه او هر چه بدست مىآورد نابود مىسازد و تلف مىكند و به اين و آن مىبخشد پس اگر او را مرگ فرا رسد فرزندان خويش را بر قوم تو سربار خواهد ساخت ؟ ماويه گفت : راست مىگويى حاتم چنين است .
« و در جاهليّت ، مرسوم چنان بود كه گاهى زنان شوهران خويش را طلاق مىدادند و رها مىساختند و طلاق ايشان بدين گونه بود كه اگر در چادرى مويى مىبودند ( خيمه هايى كه از مو مىبافتند و در باديه زير آن بسر چادرى مىبردند ) وضع آن را تغيير مىدادند بدين گونه كه اگر در آن رو به مشرق باز مىشد در را به جانب مغرب برمىگرداندند و باز مىكردند و اگر بسوى يمن مىبود به جانب شام ، تغييرش مىدادند و چون مرد آن را دگرگون مىديد مىفهميد كه زن او را رها ساخته و جدايى او را خواهان شده و طلاق گفته است :
« مالك پسر عمّ حاتم ، زن او را كه از زيباترين زنان بود گفت : شوهرت حاتم را طلاق بده تا من كه مالم از او بيشتر و براى تو بهترم ترا به نكاح در آورم و از تو و فرزندانت نگهدارى كنم و اين گفته ها مكرر شد و تكرار آن ، زن را بطلاق حاتم وادار ساخت پس وضع چادر را تغيير داد حاتم چون به نزد زن در آمد و وضع در خيمه را