بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 379


« بيش از چهار شب از اين ديدار نگذشته بود كه نگهبانان و موكَّلان به مدينه در آمدند و على بن حسين را جستجو مىكردند و او را نيافتند . من از ايشان پرسيدم كه چه رخ داده ؟ گفتند : در يكى از منازل ميان راه پائين آمده بوديم و در اطراف او بوديم و نمىخوابيديم و از او مراقبت و محافظت مىكرديم چون صبح شد ديديم در ميان محمل او جز آهنهاى غل و زنجير چيزى نيست .
« از اين واقعه چندى گذشت من به نزد عبد الملك رفتم . مرا از على بن حسين پرسيد او را خبر دادم . عبد الملك گفت : روزى كه اعوان و موكَّلان او را در محمل نيافتند همان روز او بر من در آمد و گفت : مرا با تو چه افتاده است ؟ گفتم : نزد من باش . پاسخ داد : دوست ندارم و نمىخواهم . اين بگفت و بيرون شد . به خدا سوگند مرا سر تا پا لرزه گرفت و به هراس و بيم دچار شدم .
« گفتم : يا امير المؤمنين على بن حسين در آن مقام و صدد نيست كه تو مىپندارى او به خويشتن مشغول است و به كار ديگران كارى ندارد . عبد الملك گفت : چه نيكو است شغل مثل او و چه خوب و پسنديده است آن چه وى بدان مشغول گرديده است » .
به گفتهء ابو نعيم هر وقت زهرى به ياد على بن حسين ( ع ) مىافتاده و نام او را مىبرده گريه مىكرده و مىگفته است : « زين العابدين » .
باز هم ابو نعيم ( در همان كتاب و همان جزء ( صفحه 141 ) در طىّ ترجمه على بن حسين ( ع ) به اسناد از سفيان بن عيينه از زهرى آورده كه گفته است :
« دخلنا على علىّ بن الحسين بن علىّ فقال : فى م كنتم ؟ قلت له :
تذاكرنا الصّوم فاجمع رايى و رأى اصحابى على انّه ليس من الصّوم شىء واجب الَّا صوم شهر رمضان .
« فقال : يا زهرى ليس كما قلتم . الصّوم على اربعين وجها : عشرة منها واجبة كوجوب شهر رمضان و عشرة منها حرام و اربعة عشر خصلة صاحبها بالخيار :
ان شاء صام و ان شاء افطر . .


صفحه 380


قلت : فسّرهنّ يا ابن رسول الله . قال : امّا الواجب . .[1]و امّا الَّذى صاحبه بالخيار . .[2]و امّا صوم الإذن . .[3]و امّا صوم الحرام . .[4]و امّا صوم الإباحة و امّا صوم المريض و صوم المسافر فانّ العامّة اختلفت فيه : فقال بعضهم : يصوم و قال قوم : لا يصوم . و قال قوم : ان شاء صام و ان شاء افطر . و امّا نحن فنقول فى الحالين جميعا فان صام فى السفر و المرض فعليه القضاء قال الله عزّ و جلّ : * ( فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ) * » .
در ختام ترجمهء زهرى روايتى كه به اسناد از او در « اسد الغابة » آورده شده نقل مىگردد .
در قاموس الرّجال در ترجمهء « ابو جنيده ( جلد دهم صفحه 35 ) بنقل از كتاب « اسد الغابة » تأليف ابن اثير جزرى آورده كه در آن كتاب در ترجمهء جندع انصارى چنين آمده است ( مضمون ) :
« ابو احمد عسكرى به اسناد از عمارة بن يزيد از عبيد الله بن علاء از زهرى از سعيد بن جناب از ابى عنفوانهء مازنى روايت كرده كه گفته است : ابا جنيده ، جندع بن عمرو ، را شنيدم كه گفت : از پيغمبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : « من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار » و باز شنيدم ، و گر نه گوشهايم كر شود ، كه چون از حجّة الوداع برگشته و به غدير خم رسيده و فرود آمده بود ميان مردم به پا ايستاد و دست علىّ را گرفت و گفت : من كنت مولاه فهذا وليّه اللَّهمّ و آل من والاه و عاد من عاداه . . » « باز صاحب قاموس الرجال در ترجمهء زهرى ( همان جلد صفحه 286 ) چنين آورده است :
« و مرّ ، فى « ابى جنيدة » ، رواية ابى احمد العسكري عن عبيد الله بن العلا


[1]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[2]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[3]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[4]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .


صفحه 381


عن الزّهري بإسناده عن ابى جنيدة : انّ النبيّ ( ص ) فى غدير خم اخذ بيد على ( ع ) و قال : « من كنت مولاه فهذا وليّه . الخ . و فى خبره : قال عبيد الله فقلت للزّهري : لا تحدّث بهذا بالشّام و أنت تسمع ملء اذنيك سبّ علىّ عليه السلام .
فقال :
« و الله انّ عندى من فضائل علىّ ( ع ) ما لو تحدّثت بها لقتلت » .


صفحه 382


- 6 - عبد الله بن ذكوان ابو الزّناد عبد الله بن ذكوان[1]مولى رمله ، دختر شيبة بن ربيعة بن عبد شمس ، كنيه اش ابو عبد الرحمن است ليكن به « ابو الزناد » شهرت يافته و اين كنيه بر او غالب گرديده است .
گفته شده ( بنقل ابو اسحاق ) كه ذكوان برادر ابو لؤلؤه كشندهء عمر بن خطَّاب ( رض ) بوده است سال وفات ابو الزناد را سال يك صد و سى ( 130 ) نوشته‌اند .
ذهبى ، بنقل ممقانى ، چنين افاده كرده است :
« ابو عبد الرحمن كه همان امام ابو الزّناد مدنى مولى بنى اميه و پسر ذكوان برادر ابو لؤلؤه قاتل عمر مىباشد ثقه و حجت است و در ماه رمضان از سال يك صد و سى و يك ( 131 ) به مرگ مفاجات در گذشته است » ابو اسحاق و ابن خلَّكان ، و غير اين دو ، چنين آورده‌اند :
« روايت است كه ابو الزّناد بر هشام بن عبد الملك براى حساب ديوان مدينه وارد شد هشام از ابن شهاب ، زهرى ، پرسيد كه :
« عطاء اهل مدينه در كدام ماه به ايشان اعطاء مىشده ؟ » زهرى پاسخ داده است : « نمىدانم » .
« پس از ابو الزّناد پرسيده او گفته است : « در ماه محرّم بوده است » « هشام به ابن شهاب گفته است : « اين علمى است كه امروز آموختى »


[1]در بيشتر مواضع با ذال نوشته شده است . ضبط صحيح آن را در جايى نديده‌ام .


صفحه 383


« ابن شهاب پاسخ داده است : مجلس خليفه شايستهء آنست كه در آن ، علم استفاده و اندوخته شود » آل بحر العلوم ( سيد محمد صادق ) در تعليقه‌اى كه بر « عبد الله بن ذكوان » از رجال شيخ زده چنين افاده كرده است :
« ابن حجر در « تهذيب التّهذيب » از وى بدين گونه ياد كرده است :
« عبد الله بن ذكوان قرشى ابو عبد الرحمن معروف به ابو زناد مولى رمله ، و به قولى مولى عائشه ، دختر شيبة بن ربيعه است بعضى هم گفته است : مولى عائشه دختر عثمان و هم گفته شده است مولى آل عثمان است . و به قولى پدرش ذكوان برادر ابو لؤلؤ قاتل عمر بوده . . خليفه و غير او گفته‌اند ابو الزناد در ماه رمضان از سال يك صد و سى ( 130 ) به سنّ 66 سالگى وفات يافته است . ابن سعد نيز چنين گفته و اين را هم افزوده كه ابو الزّناد « ثقه » كثير الحديث ، فصيح ، بصير به عربيّت ، عالم و عاقل بوده است .
ابن معين و غير او وفات ابو الزّناد را به سال يك صد و سى ( 130 ) دانسته قولى هم به يك صد و سى و يك ( 131 ) هست . ذهبى نيز در « ميزان الاعتدال » ابو الزناد را ياد كرده است » ابن حجر عسقلانى در كتاب « لسان الميزان » ( جلد ششم در « كنى المتفرّقات » صفحه 794 - ) چنين آورده است :
« ابو الزّناد الاموى مولاهم المدني يكنى ابا عبد الرحمن هو عبد الله بن ذكوان كان احد الأئمّة . عن انس و ابن عمر و عمر بن ابى سلمة مرسلا ، و عن الاعرج فاكثر و ابن المسيّب و طائفة . و عنه موسى بن عقبه و عبيد الله بن عمر و مالك و اللَّيث و السّفيانان و خلق » خطيب بغدادى ( ذيل ترجمه محمد بن عبد الرحمن[1]بن ابى الزناد ( جلد دوم


[1]ابن نديم در ترجمهء عبد الرحمن بن ابو زناد چنين آورده است : « من فقهاء المحدثين و توفى ببغداد سنة اربع و سبعين و مائة و له من الكتب : كتاب الفرائض . كتاب راى الفقهاء السبعة من اهل المدينة و ما اختلفوا فيه » .


صفحه 384


صفحه 306 ) به اسناد از مصعب زهرى آورده كه گفته است : « كان ابو الزّناد احسب اهل المدينة ، و ابنه و ابن ابنه » و همو به اسناد از ابو الزّناد از اعرج از ابو هريره از پيغمبر ( ص ) روايت كرده است :
« لا عدوى و لا هامة و لا صفر ، و اتقوا المجذوم كما يتّقى الأسد » .


صفحه 385


- 7 - ربيعة الرأي ابو عثمان ربيعة بن ابى عبد الرحمن ، فرّخ ، مولى تيم بن مرّة معروف به « ربيعة الرأي » .
« ربيعه به گفتهء ابو اسحاق ، از اصحاب پيغمبر ( ص ) ، انس بن مالك و سائب بن يزيد و از تابعان ، عامهء ايشان را ادراك كرده است . در مجلس درس ربيعه چهل تن حضور مىيافته و استفاده مىكرده‌اند . مالك بن انس از جمله شاگردان او بوده است .
واقدى وفات ربيعه را در سال يك صد و سى و شش ( 136 ) دانسته و ابن نديم نيز بر همين قول است .
خطيب در كتاب « تاريخ بغداد » قولى را كه وفات ربيعه را به سال يك صد و سى 130 دانسته نقل كرده و پس از آن گفتهء كسانى را كه وفات او را به سال يك صد و سى و شش گفته‌اند اصح شمرده است .
ابن خلَّكان در ترجمهء ربيعه ، اين مفاد را ياد كرده است :
« فقيه اهل مدينه ، گروهى از صحابه را ادراك كرده و مالك بن انس از او علم فرا گرفته است . بكر بن عبد الله صنعانى گفته است .
« نزد مالك بوديم و او ما را از ربيعهء راى ، حديث مىگفت و ما از او مىخواستيم كه از ربيعه زيادتر حديث گويد . روزى بما گفت : با ربيعه چه كار داريد ؟ ربيعه در آن خانه خوابيده است . ما بسوى ربيعه رفتيم و او را از خواب برانگيختيم و گفتيم :
آيا تو ربيعة بن ابى عبد الرحمن هستى ؟ گفت : آرى . گفتيم : ربيعة بن فرّخ ؟ گفت :
آرى . گفتيم : ربيعهء راى ؟ گفت : آرى . گفتيم : تو همانى كه مالك انس از تو


صفحه 386


حديث مىكند ؟ گفت : آرى . گفتيم : پس چه شده كه مالك به واسطهء تو بهره مند و كامياب و تو خود بىبهره و ناكامى ؟ گفت : آيا نمىدانيد كه مثقالى از دولت ( بخت و اقبال ) بهتر است از بار و خروارى از علم ؟ ! » مالك پس از مرگ ربيعه چنين مىگفته است : از آن زمان كه ربيعه را زمان در رسيد و مرد ، فقه را شيرينى از ميان رفت » حافظ ابى بكر احمد بن على مشهور به خطيب بغداد ( متوفّى به سال 463 ه . ق ) در تاريخ خود آن چه در بالا از ابن خلَّكان نقل شد آورده است[1]مطالبى ديگر هم كه بر عظمت علمى ربيعه و كثرت استعداد او دلالت دارد ذكر كرده است كه قسمتى از آنها در اينجا نقل مىگردد :
خطيب اين مضمون را گفته است :
« ربيعه بعضى از اصحاب پيغمبر ( ص ) را ادراك كرده و هم اكابر تابعان را .
ربيعه در مدينه صاحب فتوى بوده است . وجوه مردم مدينه در مجلس درس او حاضر مىشده‌اند » و به گفتهء خطيب و هم ابو اسحاق ، چهل تن عمامه بسر در مجلس او حضور مىيافته و از او مىآموخته‌اند .
خطيب به اسناد از بزرگان اهل مدينه چنين آورده است :
« فرّخ ( ابو عبد الرحمن ) پدر ربيعه در زمان بنى اميّه جزء لشكرى كه به خراسان بسيج شده ، بوده و به خراسان رفته است . در آن هنگام ربيعه در شكم مادر بوده است .
« فرّخ سى هزار دينار بزن خود ، مادر ربيعه ، سپرد . تصادف را اين مسافرت بيست و هفت سال به طول انجاميد چون به مدينه باز گشت بر اسبى سوار بود و نيزه‌اى بدست داشت از اسب به زير آمد و با نيزهء خود در خانه را عقب زد و خواست وارد


[1]شايد ابن خلكان هم از خطيب نقل كرده باشد . در اين اوراق چون موقع نوشتن نخست كتاب ابن خلكان به نظر رسيده نقل هم از آن شد تا چنان كه در مقدمه جلد اول ياد كردم زحمت هر كس به حساب خود او محسوب و استفادهء از او به خود او منسوب گردد .