< فهرس الموضوعات > 28 - تابعاني كه از زُهرى روايت كرده اند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 29 - واقعه غريبي كه زُهرى از امام علي بن الحسين خود ديده و نقل كرده است < / فهرس الموضوعات > و از ايشان حديث روايت كرده كه از آن جمله است عبد الله عمر ، و انس بن مالك ، و سهل بن سعد ، و سائب بن يزيد ، و عبد الله بن ثعلبه ، و ابو امامة بن سهل بن حنيف و عبد الله بن عامر بن ربيعه و و و و و گفته شده است كه زهرى عبد الله زبير و حسن و حسين رضى الله عنهم را هم ديده و از ايشان هم حديث شنيده .
و گروهى از تابعان از زهرى روايت كردهاند از آن جمله است از اهل حرمين و حجاز ، عمرو بن دينار و يحيى بن سعيد انصارى و برادرش سعد و عراك بن مالك و هشام بن عروه و موسى بن عقبه و صالح بن كيسان و و و و . و عمر بن عبد العزيز و محمد بن منكدر و ابو الزناد و عبد الله بن ذكوان و جمعى ديگر از اهل حرمين و از آن جمله است از اهل عراق عبد الله بن عمير و حكم بن عيينه و عطاء بن سائب و و و ايوب سختيانى و و و و . و از اهل واسط و جزيره و شام و مصر : منصور بن زاذان و عبد الكريم جزرى و مكحول شامى و ابراهيم بن ابى عبله و عطاء خراسانى و ثور بن يزيد و يزيد بن ابى حبيب مصرى و و و .
ابو نعيم در « حليه » ( طىّ ترجمهء على بن حسين ( ع ) - جزء سيم صفحه 135 - ) به اسناد از ابن شهاب زهرى مطلبى را نقل كرده كه مناسب است در اينجا آورده شود .
ابن شهاب اين مضمون را گفته است :
« روزى كه عبد الملك مروان ، على بن حسين را از مدينه به شام حمل نمود و او را در غل و زنجير آهنين مقيّد ساخت و گروهى نگهبان بر او موكَّل كرد من اذن خواستم كه به سلام او بروم . اذن داده شد . من رفتم . او در قبّهاى بود و بر پاهايش بند و بر دستهايش غل نهاده بودند . من از ديدن آن وضع گريستم و گفتم : دوست داشتم كه من به جاى تو بودم و تو سالم و فارغ بودى . گفت : اى زهرى آيا چنان پندارى كه آن چه بر دست و پا و گردنم مىبينى مرا غمگين و اندوهناك دارد . هان بدان كه اگر اراده مىكردم و مىخواستم اينها بر من نمىبود . . آنگاه دو دست خود را از غل و دو پايش را از بند بيرون آورد و گفت : اى زهرى ناراحت نباش من دو منزل از مدينه را بدان وضع كه ديدى ، با ايشان نگذشتم .
« بيش از چهار شب از اين ديدار نگذشته بود كه نگهبانان و موكَّلان به مدينه در آمدند و على بن حسين را جستجو مىكردند و او را نيافتند . من از ايشان پرسيدم كه چه رخ داده ؟ گفتند : در يكى از منازل ميان راه پائين آمده بوديم و در اطراف او بوديم و نمىخوابيديم و از او مراقبت و محافظت مىكرديم چون صبح شد ديديم در ميان محمل او جز آهنهاى غل و زنجير چيزى نيست .
« از اين واقعه چندى گذشت من به نزد عبد الملك رفتم . مرا از على بن حسين پرسيد او را خبر دادم . عبد الملك گفت : روزى كه اعوان و موكَّلان او را در محمل نيافتند همان روز او بر من در آمد و گفت : مرا با تو چه افتاده است ؟ گفتم : نزد من باش . پاسخ داد : دوست ندارم و نمىخواهم . اين بگفت و بيرون شد . به خدا سوگند مرا سر تا پا لرزه گرفت و به هراس و بيم دچار شدم .
« گفتم : يا امير المؤمنين على بن حسين در آن مقام و صدد نيست كه تو مىپندارى او به خويشتن مشغول است و به كار ديگران كارى ندارد . عبد الملك گفت : چه نيكو است شغل مثل او و چه خوب و پسنديده است آن چه وى بدان مشغول گرديده است » .
به گفتهء ابو نعيم هر وقت زهرى به ياد على بن حسين ( ع ) مىافتاده و نام او را مىبرده گريه مىكرده و مىگفته است : « زين العابدين » .
باز هم ابو نعيم ( در همان كتاب و همان جزء ( صفحه 141 ) در طىّ ترجمه على بن حسين ( ع ) به اسناد از سفيان بن عيينه از زهرى آورده كه گفته است :
« دخلنا على علىّ بن الحسين بن علىّ فقال : فى م كنتم ؟ قلت له :
تذاكرنا الصّوم فاجمع رايى و رأى اصحابى على انّه ليس من الصّوم شىء واجب الَّا صوم شهر رمضان .
« فقال : يا زهرى ليس كما قلتم . الصّوم على اربعين وجها : عشرة منها واجبة كوجوب شهر رمضان و عشرة منها حرام و اربعة عشر خصلة صاحبها بالخيار :
ان شاء صام و ان شاء افطر . .
قلت : فسّرهنّ يا ابن رسول الله . قال : امّا الواجب . .[1]و امّا الَّذى صاحبه بالخيار . .[2]و امّا صوم الإذن . .[3]و امّا صوم الحرام . .[4]و امّا صوم الإباحة و امّا صوم المريض و صوم المسافر فانّ العامّة اختلفت فيه : فقال بعضهم : يصوم و قال قوم : لا يصوم . و قال قوم : ان شاء صام و ان شاء افطر . و امّا نحن فنقول فى الحالين جميعا فان صام فى السفر و المرض فعليه القضاء قال الله عزّ و جلّ : * ( فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ) * » .
در ختام ترجمهء زهرى روايتى كه به اسناد از او در « اسد الغابة » آورده شده نقل مىگردد .
در قاموس الرّجال در ترجمهء « ابو جنيده ( جلد دهم صفحه 35 ) بنقل از كتاب « اسد الغابة » تأليف ابن اثير جزرى آورده كه در آن كتاب در ترجمهء جندع انصارى چنين آمده است ( مضمون ) :
« ابو احمد عسكرى به اسناد از عمارة بن يزيد از عبيد الله بن علاء از زهرى از سعيد بن جناب از ابى عنفوانهء مازنى روايت كرده كه گفته است : ابا جنيده ، جندع بن عمرو ، را شنيدم كه گفت : از پيغمبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : « من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار » و باز شنيدم ، و گر نه گوشهايم كر شود ، كه چون از حجّة الوداع برگشته و به غدير خم رسيده و فرود آمده بود ميان مردم به پا ايستاد و دست علىّ را گرفت و گفت : من كنت مولاه فهذا وليّه اللَّهمّ و آل من والاه و عاد من عاداه . . » « باز صاحب قاموس الرجال در ترجمهء زهرى ( همان جلد صفحه 286 ) چنين آورده است :
« و مرّ ، فى « ابى جنيدة » ، رواية ابى احمد العسكري عن عبيد الله بن العلا
[1]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[2]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[3]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[4]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
عن الزّهري بإسناده عن ابى جنيدة : انّ النبيّ ( ص ) فى غدير خم اخذ بيد على ( ع ) و قال : « من كنت مولاه فهذا وليّه . الخ . و فى خبره : قال عبيد الله فقلت للزّهري : لا تحدّث بهذا بالشّام و أنت تسمع ملء اذنيك سبّ علىّ عليه السلام .
فقال :
« و الله انّ عندى من فضائل علىّ ( ع ) ما لو تحدّثت بها لقتلت » .
- 6 - عبد الله بن ذكوان ابو الزّناد عبد الله بن ذكوان[1]مولى رمله ، دختر شيبة بن ربيعة بن عبد شمس ، كنيه اش ابو عبد الرحمن است ليكن به « ابو الزناد » شهرت يافته و اين كنيه بر او غالب گرديده است .
گفته شده ( بنقل ابو اسحاق ) كه ذكوان برادر ابو لؤلؤه كشندهء عمر بن خطَّاب ( رض ) بوده است سال وفات ابو الزناد را سال يك صد و سى ( 130 ) نوشتهاند .
ذهبى ، بنقل ممقانى ، چنين افاده كرده است :
« ابو عبد الرحمن كه همان امام ابو الزّناد مدنى مولى بنى اميه و پسر ذكوان برادر ابو لؤلؤه قاتل عمر مىباشد ثقه و حجت است و در ماه رمضان از سال يك صد و سى و يك ( 131 ) به مرگ مفاجات در گذشته است » ابو اسحاق و ابن خلَّكان ، و غير اين دو ، چنين آوردهاند :
« روايت است كه ابو الزّناد بر هشام بن عبد الملك براى حساب ديوان مدينه وارد شد هشام از ابن شهاب ، زهرى ، پرسيد كه :
« عطاء اهل مدينه در كدام ماه به ايشان اعطاء مىشده ؟ » زهرى پاسخ داده است : « نمىدانم » .
« پس از ابو الزّناد پرسيده او گفته است : « در ماه محرّم بوده است » « هشام به ابن شهاب گفته است : « اين علمى است كه امروز آموختى »
[1]در بيشتر مواضع با ذال نوشته شده است . ضبط صحيح آن را در جايى نديدهام .
« ابن شهاب پاسخ داده است : مجلس خليفه شايستهء آنست كه در آن ، علم استفاده و اندوخته شود » آل بحر العلوم ( سيد محمد صادق ) در تعليقهاى كه بر « عبد الله بن ذكوان » از رجال شيخ زده چنين افاده كرده است :
« ابن حجر در « تهذيب التّهذيب » از وى بدين گونه ياد كرده است :
« عبد الله بن ذكوان قرشى ابو عبد الرحمن معروف به ابو زناد مولى رمله ، و به قولى مولى عائشه ، دختر شيبة بن ربيعه است بعضى هم گفته است : مولى عائشه دختر عثمان و هم گفته شده است مولى آل عثمان است . و به قولى پدرش ذكوان برادر ابو لؤلؤ قاتل عمر بوده . . خليفه و غير او گفتهاند ابو الزناد در ماه رمضان از سال يك صد و سى ( 130 ) به سنّ 66 سالگى وفات يافته است . ابن سعد نيز چنين گفته و اين را هم افزوده كه ابو الزّناد « ثقه » كثير الحديث ، فصيح ، بصير به عربيّت ، عالم و عاقل بوده است .
ابن معين و غير او وفات ابو الزّناد را به سال يك صد و سى ( 130 ) دانسته قولى هم به يك صد و سى و يك ( 131 ) هست . ذهبى نيز در « ميزان الاعتدال » ابو الزناد را ياد كرده است » ابن حجر عسقلانى در كتاب « لسان الميزان » ( جلد ششم در « كنى المتفرّقات » صفحه 794 - ) چنين آورده است :
« ابو الزّناد الاموى مولاهم المدني يكنى ابا عبد الرحمن هو عبد الله بن ذكوان كان احد الأئمّة . عن انس و ابن عمر و عمر بن ابى سلمة مرسلا ، و عن الاعرج فاكثر و ابن المسيّب و طائفة . و عنه موسى بن عقبه و عبيد الله بن عمر و مالك و اللَّيث و السّفيانان و خلق » خطيب بغدادى ( ذيل ترجمه محمد بن عبد الرحمن[1]بن ابى الزناد ( جلد دوم
[1]ابن نديم در ترجمهء عبد الرحمن بن ابو زناد چنين آورده است : « من فقهاء المحدثين و توفى ببغداد سنة اربع و سبعين و مائة و له من الكتب : كتاب الفرائض . كتاب راى الفقهاء السبعة من اهل المدينة و ما اختلفوا فيه » .
صفحه 306 ) به اسناد از مصعب زهرى آورده كه گفته است : « كان ابو الزّناد احسب اهل المدينة ، و ابنه و ابن ابنه » و همو به اسناد از ابو الزّناد از اعرج از ابو هريره از پيغمبر ( ص ) روايت كرده است :
« لا عدوى و لا هامة و لا صفر ، و اتقوا المجذوم كما يتّقى الأسد » .
- 7 - ربيعة الرأي ابو عثمان ربيعة بن ابى عبد الرحمن ، فرّخ ، مولى تيم بن مرّة معروف به « ربيعة الرأي » .
« ربيعه به گفتهء ابو اسحاق ، از اصحاب پيغمبر ( ص ) ، انس بن مالك و سائب بن يزيد و از تابعان ، عامهء ايشان را ادراك كرده است . در مجلس درس ربيعه چهل تن حضور مىيافته و استفاده مىكردهاند . مالك بن انس از جمله شاگردان او بوده است .
واقدى وفات ربيعه را در سال يك صد و سى و شش ( 136 ) دانسته و ابن نديم نيز بر همين قول است .
خطيب در كتاب « تاريخ بغداد » قولى را كه وفات ربيعه را به سال يك صد و سى 130 دانسته نقل كرده و پس از آن گفتهء كسانى را كه وفات او را به سال يك صد و سى و شش گفتهاند اصح شمرده است .
ابن خلَّكان در ترجمهء ربيعه ، اين مفاد را ياد كرده است :
« فقيه اهل مدينه ، گروهى از صحابه را ادراك كرده و مالك بن انس از او علم فرا گرفته است . بكر بن عبد الله صنعانى گفته است .
« نزد مالك بوديم و او ما را از ربيعهء راى ، حديث مىگفت و ما از او مىخواستيم كه از ربيعه زيادتر حديث گويد . روزى بما گفت : با ربيعه چه كار داريد ؟ ربيعه در آن خانه خوابيده است . ما بسوى ربيعه رفتيم و او را از خواب برانگيختيم و گفتيم :
آيا تو ربيعة بن ابى عبد الرحمن هستى ؟ گفت : آرى . گفتيم : ربيعة بن فرّخ ؟ گفت :
آرى . گفتيم : ربيعهء راى ؟ گفت : آرى . گفتيم : تو همانى كه مالك انس از تو