طبقهء سيم از فقيهان مدينه ابو اسحاق در اين طبقه پنج كسرا نام برده و در بارهء هر يك مختصرى آورده است .
آن پنج فقيه را كه ابو اسحاق ياد كرده عبارتند از :
1 - ابن ابى ذؤيب قرشى متوفّى به سال 158 ه ق ( يا 159 ) 2 - ما جشون متوفّى به سال 160 3 - ابن ابى سبرهء قرشى متوفّى به سال 172 4 - كثير بن فرقد ؟
5 - مالك بن انس اصبحى[1]متوفّى به سال 179 مالك بن انس چون يكى از ائمهء چهار گانهء اهل تسنّن است كه در بارهء هر كدام از ايشان در محلّ خود به تفصيل سخن به ميان خواهد آمد در اين موضع بحث در پيرامن شرح حال و بيان مقام فقهى وى زائد است و به محل خود موكول مىگردد ليكن معرفى چهار تن ديگر ، كه ابو اسحاق ترجمهء آنان را بسيار به اختصار برگزار كرده ، در اين محل آورده مىشود و با شرحى متناسب با اين اوراق در بارهء ايشان بحث به عمل مىآيد .
[1]« و الاصبحى بفتح الهمزة و سكون الصاد المهملة و فتح الباء الموحدة و بعدها حاء مهملة . هذه النسبة إلى ذى اصبح و اسمه الحارث بن عوف بن و هو من يعرب بن قحطان و هى قبيلة كبيرة باليمن و إليها تنسب السياط الاصبحية » ( تاريخ ابن خلكان )
- 1 - ابن ابى ذؤيب ابو الحارث محمد بن عبد الرحمن بن مغيرة بن حارث ابن ابى ذؤيب قرشى .
ابن ابى ذؤيب به گفتهء ابو اسحاق ، در كوفه ، بقول احمد به سال يك صد و پنجاه و نه ( 159 ) و بقول ابن ابى فديك به سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) در گذشته است و هنگامى كه ابو جعفر ، منصور ، مالك بن انس را از باقى ماندگان مشيخهء مدينه پرسيده مالك سه كسرا ياد كرده است :
ابن ابى ذؤيب و ابن ابى سلمه و ابن ابى سبره .
شيخ طوسى در رجال خود ( در طى تعديد اصحاب صادق ، ع ، چنين عنوان كرده است :
« محمّد بن عبد الرحمن بن . . ابن ابى ذؤيب المدني ، ابو الحارث ، اسند عنه ( يعنى عن الصّادق ) مات ابن ابى ذؤيب سنة سبع و خمسين و مائة » خطيب در تاريخ ( جلد دوم - صفحه 296 - 305 ) شرح حال محمد بن عبد الرحمن را به تفصيل ، نسبة ، آورده و همه جا او را بعنوان ابن ابى ذؤيب ( نه ابى ذؤيب ) قرشى مدنى ياد كرده و گفته است :
« ابن ابى ذئب از عكرمه مولى ابن عباس و نافع مولى ابن عمر ، و . .
و ابو الزناد و محمد منكدر و ابن شهاب زهرى و جز اينان سماع داشته و فقيهى صالح و ورع بوده امر بمعروف و نهى از منكر مىكرده مهدى ، خليفهء عبّاسى ، او را ببغداد خواسته و در آنجا حديث مىگفته و هنگام باز گشت به مدينه در كوفه در گذشته است .
« كسانى كه از ابن ابى ذئب روايت كردهاند سفيان ثورى و وكيع و يزيد بن
هارون و عبد الله بن مبارك و يحيى بن سعيد قطان . . و گروهى ديگر بودهاند . فقيه اهل مدينه بوده است .
« ابن ابى ذئب سال هشتاد ( 80 ) ، سيل جحاف[1]ولادت يافته . . احمد حنبل مىگفته است :
ابن ابى ذئب به سعيد بن مسيّب شبيه است و چون از احمد پرسيده شده كه آيا ابن ابى ذئب را خلف و مانندى در بلادش هست ؟ پاسخ داده است : نه در بلاد خود و نه در بلاد ديگر او را كسى مانند نيست . و هم احمد مىگفته است : ابن ابى ذئب « ثقه » و « صدوق » و افضل از مالك بن انس بوده است » ابن ابى ذئب در امر بمعروف و نهى از منكر سخت بىپروا بوده و بطور كلَّى در آراء و عقائد خويش متصلَّب و متعصب بوده است » باز خطيب آورده است :
« مهدى ، خليفهء عباسى ، در سفر حجّ به مدينه و به مسجد پيغمبر ( ص ) در آمد كسانى كه در مسجد بودند همه ، بدون استثناء تكريم و تجليل او را به پا خاستند جز ابن ابى ذئب . مسيّب بن زهير او را گفت : امير المؤمنين است به پا خيز . پاسخ داد :
« انّما * ( يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ ) * » مهدى چون اين سخن بشنيد مسيّب را فرمود او را واگذار كه از گفتهء او موهاى سرم راست شد » باز به اسناد از ابو نعيم آورده كه چنين گفته است : سالى كه منصور خليفهء عباسى به حجّ رفت من هم كه عمرم ، در آن وقت ، بيست و يك سال بود حجّ مىكردم ، ابن ابى ذئب و مالك بن انس با منصور بودند . ابن ابى ذئب را خواست و نزديك
[1]« سيل جحاف ، بالضم ، سيلى كه زمين را بكاود و ببرد هر چه هست جحفه : جايى ميان مكه و مدينه كه ميقات اهل شام است و نام آن جاى « مهيعه » بوده فاجحف السيل بأهلها فسميت جحفة » . ( صراح اللغه )
غروب بود كه او را با خود بر « دار الندوه » نشاند و پرسيد در بارهء حسن بن زيد بن حسن بن فاطمه چه مىگويى ؟ پاسخ داد : حسن سخت طالب عدل و عامل آن است .
« دو ، يا سه ، بار پرسيد در بارهء من چه مىگويى ؟ پاسخ داد : سوگند به پروردگار اين خانه ، كه تو ستمگر و جائرى . پس ربيع دست انداخت و ريش ابن ابى ذئب را گرفت و منصور ، ربيع را ناسزا و درشت گفت و فرمود آن را رها سازد و سيصد دينار به ابن ابى ذئب داد .
باز ديگر ابن ابى ذئب ، منصور را گفته است :
« يا امير المؤمنين مردم به هلاكت رسيدهاند اگر از آن چه از « فيء » در دست دارى به ايشان بدهى به جا است . منصور گفته است : اگر من مرزها را محكم نمىساختم و لشكرها نمىداشتم و نمىفرستادم هر آينه تو در خانه ات ايمن نبودى و بر فراشت كشته مىشدى .
ابن ابى ذئب گفته است :
همانا مرزها را سخت نگهداشته و لشكرها فراهم آورده و كشورها گشوده و عطاياى مردم را هم به آنان بخشيده و داده آن كس كه از تو بهتر بوده است .
منصور گفت : واى بر تو ! او كيست ؟ گفت : عمر بن خطَّاب . منصور سر به زير افكند و در حالى كه مسيّب با شمشير بدست و مالك بن هيثم را عمود در كف بود و آنجا حضور داشتند به آزار ابن ابى ذئب فرمان نداد و متعرّض وى نشد .
عبد الصّمد[1]از جانب منصور عامل مدينه بود و يكى از قرشيان را به زندان افكند و بر او سخت گرفت برخى از نزديكان محبوس نامه به منصور نوشت و شكايت بوى برد
[1]عبد الصمد بن على بن عبد اللَّه بن عباس عم ابو العباس سفاح و منصور به سال يك صد و چهار ( 104 ) تولد يافته و به سال يك صد و هشتاد و پنج در بغداد وفات يافته و هارون بر او نماز گزارده . خطيب بغداد در ترجمهء او نقل كرده كه « و كان عظيم الخلق و كانت اسنانه صمتا ، قطعة واحدة من فوق و قطعة واحدة من اسفل ! »
منصور كس به مدينه فرستاد و دستور داد در آنجا گروهى از علماء را با خود به زندان ببرد تا وضع را ببينند و به او بنويسند .
فرستاده چون به مدينه رسيد مالك بن انس و ابن ابى ذئب و ابن ابى سبره و چند تن ديگر از علماء را با خود به زندان برد تا حال را ببينند آنگاه به ايشان گفت : آن چه مىبينيد بنويسيد .
از آن طرف عبد الصمد كه از دستور منصور آگاه شده دستور داده بود زندان را آب و جارو زدند و كند و زنجير را از زندانى برداشتند و جامه بر او پوشاندند و با اين وضع ، فرستادهء منصور و علماء را بدانجا بردند علماء شروع كردند به نوشتن شهادت ابن ابى ذئب گفت : شهادت مرا ننويس من خود بدست خود شهادت خويش را خواهم نوشت .
پس نوشتند : زندانى را نرم و گرم و با حالتى خوب و خوش ديديم . . و از اين گونه عبارات . آنگاه نامه به ابن ابى ذئب داده شد چون خواند ، مالك را گفت :
مداهنه ، و چنين و چنان ، كردى و دنبال هوى رفتى ليكن بنويس : زندانى تنگ ، و امرى سخت ديدم . . و سختى حبس و بدبختى محبوس را شرح داد .
نامه براى منصور فرستاده شد . منصور آهنگ حجّ را از مدينه گذشت و ايشان را خواست چون بر او در آمدند سخنان خود را ياد مىكردند و ابن ابى ذئب سختى و تنگى زندان و سخت گيرى عبد الصمد و اذيّت و آزار او را به زندانيان .
منصور را رنگ چهره از شنيدن اين سخنان دگرگون مىشد و خشمناك بر عبد الصمد مىنگريست .
« حسن بن زيد گفته است : من چون حال را بدين گونه ديدم ترسيدم كه بر عبد الصمد به عجله فرمانى رود پس فرو نشاندن خشم منصور و نرم ساختن او را چنين گفتم :
آيا اين مرد ، ابن ابى ذئب ، از هيچ كس خرسند و راضى مىشود ؟ !
ابن ابى ذئب چون اين بشنيد گفت : به خدا سوگند اگر وضع ترا از من بپرسد او را آگاه مىسازم .
منصور گفت : مىپرسم و بگو . پاسخ داد :
يا امير المؤمنين چون حسن بر ما والى بود با ما چنين و چنان كرد . و در بارهء كارهاى من سخن به درازا كشاند و مرا سخت خشمگين ساخت .
پس من به منصور گفتم : يا امير المؤمنين آيا اين مرد از كسى راضى مىگردد ؟
او را از خود بپرس .
منصور گفت : من ترا از وضع خويش مىپرسم . گفت : مرا از اين مپرس .
منصور گفت : ترا به خدا سوگند بگو مرا چه گونه مىبينى ؟ پاسخ داد : « اللَّهمّ لا اعلمك الَّا ظالما جائرا » « حسن گفته است :
« در اين هنگام منصور كه عمودى در دست داشت از جا برخواست و نزديك ابن ابى ذئب نشست و مرا يقين شد كه او را خواهد كشت پس خود را جمع كردم و جامه امرا به خود گرفتم كه مبادا خون او به من برسد . ليكن منصور به او مىگفت : « اى مجوسى ! اين گونه سخن با خليفهء خدا در روى زمين مىگويى ؟ ! » اين گفته را تكرار مىكرد و او مىگفت : « اى بنده خدا همانا تو مرا به خدا سوگند دادى . اى بندهء خدا تو مرا به خدا سوگند دادى » و آزار به او نرساند و پراكنده شدند .
« اعرابى استفتاء را نزد ابن ابى ذئب رفته و او را بطلاق زن وى فتوى داده پس اعرابى فرود آمده و به او گفت دقت و تامّل كن . گفت : كردم . پس اعرابى برگشت و مىگفت :
< شعر > اتيت ابن ابى ذئب ابتغى الفقه عنده فطلَّق حبّى البتّ بتّت أنامله < / شعر >
< شعر > اطلَّق فى فتوى ابن بى ذئب حليلتى و عند بن بى ذئب اهله و حلائله » < / شعر > باز خطيب آورده است :
« ابن ابى ذئب همهء شبرا به اجتهاد در عبادت و اشتغال به نماز مىبوده به طورى كه اگر به او گفته مىشده است كه فردا رستاخيز به پاست او پيش از آن چه مىكرده انجام نمىداده است . . و به سختى زندگانى مىكرده و شامش نان و زيت بوده يك طيلسان و يك پيراهن داشته كه تابستان و زمستان از آن استفاده مىكرده و از مردان با صرامت و گفتار حقّ بوده . . و حديث را حفظ مىكرده و كتاب و جزوهاى كه در آن نگاه كند نداشته است .
از موارد صرامت و حقگويى او است كه ، به گفتهء احمد بن حنبل ، چون به او خبر رسيده كه مالك بن انس به حديث « البيّعان بالخيار » عمل نمىكند گفته است :
بايد از مالك توبه خواسته شود و اگر توبه نكند گردنش را بزنند .
احمد گفته است : مالك حديث را رد نكرده بلكه آن را بر مطلبى ديگر تأويل كرده است . مردى شامى از احمد پرسيده كه مالك اعلم است يا ابن ابى ذئب ؟
پاسخ داده است :
ابن ابى ذئب در علم برتر است از مالك و اصلح است در دين و اورع است در پارسايى و به پا دارنده تر است حق را در نزد سلاطين از مالك . زمانى ابن ابى ذئب بر ابو جعفر ، منصور ، در آمده و بى اين كه بيمى به خود راه دهد و ترسى از او داشته باشد حق را گفته و گفته است : ستم در دستگاه تو رايج و گسترده شد و حال اين كه تو ابو جعفرى ! در آخر هم خطيب قول ابن ابى فديك را كه وفات ابن ابى ذئب را به سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) دانسته نقل كرده و قول ابو نعيم را كه يك صد و پنجاه و نه ( 159 ) دانسته صواب شمرده و سنّ او را هفتاد و نه ( 79 ) و محل قبرش را كوفه گفته است :
ابن نديم ، محمد بن اسحاق ، كنيهء محمد ابو ذئب را ابو عبد الرحمن گفته و در بارهء وى اين مضمون را آورده است :
« از فقيهان و از محدّثان است و شغل قضاء را مىداشته و به سال يك صد و پنجاه و نه ( 159 ) در گذشته است . از جمله تأليفات او است :
« كتاب السّنن » كه بر چند كتاب فقه از قبيل كتاب صلاة و طهارت و صيام و زكات و مناسك و غير اينها محتويست » .